Forwarded from توییتر فارسی
گل صبر ، این گل شگفت انگیز هر ۷ سال یکبار در کوهای نی ریز فارس می روید و عمرش فقط یک هفته است
*Yodit Brookhim*
@OfficialPersianTwitter
*Yodit Brookhim*
@OfficialPersianTwitter
❤54🥰13
چه میدانم، شاید اگر به من میگفتی تا پایان پاییز میمانی و زمستان را هم، پیش از رسیدن بهار میروی، کمی آسودهتر میماندم.
حتی اگر دروغ میگفتی و پیش از تمام شدن پاییز میرفتی...
آخر من آدمِ خیالهای خوشم!
شاید اگر خیالی خوش به من میفروختی، تا ابد با همان خیال لبخند میزدم.
مگر یک خیال خوش چقدر گران بود؟
#عادله_زمانی
@sdelhz
حتی اگر دروغ میگفتی و پیش از تمام شدن پاییز میرفتی...
آخر من آدمِ خیالهای خوشم!
شاید اگر خیالی خوش به من میفروختی، تا ابد با همان خیال لبخند میزدم.
مگر یک خیال خوش چقدر گران بود؟
#عادله_زمانی
@sdelhz
💔36❤6
سوم دبستان بودم. معلمم زنی بود که با ما مثل آدمبزرگها رفتار میکرد و من، بعد از گذشت سالها، هنوز بابت این رفتارش از او ممنونم.
او ما را دختربچههایی احمق نمیدید؛ بلکه مثل انسانهایی با ذهنی جستوجوگر با ما رفتار میکرد که قرار بود دنیا را کشف کنند.
حرفهایی که میزد، حتی پس از گذشت سالها، هنوز برایم زیبا و عمیقاند. گاهی عمیقاً به این فکر میکنم که چه خوب میشود اگر با بچهها، بهاندازهی فهم و درکشان، عمیق حرف بزنیم و آنها را برای ورود به جهان بزرگسالی آماده کنیم.
یکی از حرفهایش که هرگز فراموش نکردم و هنوز هم در روزهای بارانی، وقتی پشت پنجره میایستم، به یادش میافتم، دربارهی پیری بود.
اگر از من بپرسی چرا در روزهای بارانی، خواهم گفت چون من در این روزها بیشتر به آدمهایی فکر میکنم که روزگاری در زندگیام بودهاند.
معلمم میگفت جسم آدم در پیری خسته میشود و به همین دلیل خمیده میگردد. برای همین است که آدمهای سالخورده قامتی خمیده دارند.
تعریف میکرد که وقتی کودک بوده، خالهی پدرش را پس از مرگ، درحالیکه بر تخت دراز کشیده بوده، دیده است. میگفت باورش نمیشده آن پیرزن خمیده، حالا که دراز کشیده، چنین قدِ بلند و رسایی داشته باشد!
من همیشه به این حرف فکر کردهام و هر بار که پیرمرد یا پیرزنی را با قامتی خمیده دیدهام، به یاد معلمم افتادهام.
بعدها یاد گرفتم که جسم آدم، بالاخره روزی خسته میشود و این خستگی همیشه ناشی از دردهای جسمانی نیست. کهولت، پیری، رنجها، هجرانها و فراقها، همه میتوانند جسم آدم را خسته کنند؛ آنقدر که دیگر توان قد برافراشتن نداشته باشد.
و جسمی که خسته است، نمیتواند همیشه راستقامت بماند.
شاید به همین دلیل است که گاهی در لحظهی پایان سفر زمینی، جسم دیگر آن خمیدگی را ندارد؛ گویی دیگر باری بر دوش نیست که قامتش را خم کند.
و من هنوز در روزهای بارانی، به معلمم فکر میکنم؛ به زنی که در سوم دبستان، با حرف سادهاش، به من آموخت خمیدگی قامت یک انسان بهایی گران دارد بهایی به سنگینی یک عمر ..
#عادله_زمانی
@adelehz
او ما را دختربچههایی احمق نمیدید؛ بلکه مثل انسانهایی با ذهنی جستوجوگر با ما رفتار میکرد که قرار بود دنیا را کشف کنند.
حرفهایی که میزد، حتی پس از گذشت سالها، هنوز برایم زیبا و عمیقاند. گاهی عمیقاً به این فکر میکنم که چه خوب میشود اگر با بچهها، بهاندازهی فهم و درکشان، عمیق حرف بزنیم و آنها را برای ورود به جهان بزرگسالی آماده کنیم.
یکی از حرفهایش که هرگز فراموش نکردم و هنوز هم در روزهای بارانی، وقتی پشت پنجره میایستم، به یادش میافتم، دربارهی پیری بود.
اگر از من بپرسی چرا در روزهای بارانی، خواهم گفت چون من در این روزها بیشتر به آدمهایی فکر میکنم که روزگاری در زندگیام بودهاند.
معلمم میگفت جسم آدم در پیری خسته میشود و به همین دلیل خمیده میگردد. برای همین است که آدمهای سالخورده قامتی خمیده دارند.
تعریف میکرد که وقتی کودک بوده، خالهی پدرش را پس از مرگ، درحالیکه بر تخت دراز کشیده بوده، دیده است. میگفت باورش نمیشده آن پیرزن خمیده، حالا که دراز کشیده، چنین قدِ بلند و رسایی داشته باشد!
من همیشه به این حرف فکر کردهام و هر بار که پیرمرد یا پیرزنی را با قامتی خمیده دیدهام، به یاد معلمم افتادهام.
بعدها یاد گرفتم که جسم آدم، بالاخره روزی خسته میشود و این خستگی همیشه ناشی از دردهای جسمانی نیست. کهولت، پیری، رنجها، هجرانها و فراقها، همه میتوانند جسم آدم را خسته کنند؛ آنقدر که دیگر توان قد برافراشتن نداشته باشد.
و جسمی که خسته است، نمیتواند همیشه راستقامت بماند.
شاید به همین دلیل است که گاهی در لحظهی پایان سفر زمینی، جسم دیگر آن خمیدگی را ندارد؛ گویی دیگر باری بر دوش نیست که قامتش را خم کند.
و من هنوز در روزهای بارانی، به معلمم فکر میکنم؛ به زنی که در سوم دبستان، با حرف سادهاش، به من آموخت خمیدگی قامت یک انسان بهایی گران دارد بهایی به سنگینی یک عمر ..
#عادله_زمانی
@adelehz
❤42💔15😢3
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
در دورترین نقطه ی ذهنم ،در تمام شبهای بیخبری از عالم وقتی چشمانم را میبستم ناخودآگاه خودم را می دیدم که در تاریکی شب سوار بر اتوبوسی بزرگ دقیقا از وسط یک روستا که تصادفا در بین جاده های میان شهری گیر افتاده است میگذرم.
در حالی که فقط من و راننده بیداریم و باقی مسافران به خوابهایی سنگین و سبک فرو رفته اند .
اما ما کاملا هوشیاریم .
اتوبوس به آرامی روی جاده میلغزد و من که دقیقا در صندلی پشت سر راننده نشسته ام نگاهم را به تصویر پیش رویش خیره میکنم.
مغازه های تعمیر اتومبیل و بقالی های کوچک روستایی را میبینم که بنا به نیاز ساکنین و مسافرین در حاشیه ی جاده ی روستایی و فرعی منتهی به جاده ی اصلی ایجاد گردیده و حالا در ساعت سه صبح در سکوت و سیاهی مطلق شبانه فرو رفته است .
از آن گردش برگی سرگردان در دل شب میان جاده ی خاک گرفته تا سوسوی تابلوی نیمه جان مکانیکی کنار جاده ،هرچه که هست حس خلا را در من زنده میکند.
خانه های روستایی و چراغهای نیمه روشن شان خانه هایی که در سطحی پایین تر از سطح جاده قرار گرفته اند و حالا با عبور اتوبوس، اشراف کاملی بر حیاطهای شان دارم.
میبینم که در بعضی حیاطها چراغی روشن است و به ساکنین خانه ها می اندیشم.
به دغدغه هایشان،خوشی هایشان،اندوه بی حد و حصر شان و حتی احتمال عشق بازی های شبانه ی آرام یا هول هولکی شان را هم از نظر میگذرانم.
من عاشق سکوت آن هنگام از شب هستم ،عاشق کشف های شبانه در دل جاده هایی که ممکن ست سالی یکبار ببینم شان
عاشق بیدار ماندن وقتی همه خوابند .
در تمام شبهایی که از عالم بیخبر بودم من شبها با رویای عبور از جاده های در شب مانده میخوابیدم .
جاده هایی که ادمها بار خستگی یکروز کاری شان را بر آنها برجای مانده بودند.
آدمهایی که در آن لحظه کسی نمیدانست چه میکنند .
دردهایشان را دوره می کنند ،خوابیده اند یا لذتی شبانه را برای تسکینی زودگذر در آغوش یارشان میگذرانند.
کسی چه می دانست !
#عادله_زمانی
@adelehz
در حالی که فقط من و راننده بیداریم و باقی مسافران به خوابهایی سنگین و سبک فرو رفته اند .
اما ما کاملا هوشیاریم .
اتوبوس به آرامی روی جاده میلغزد و من که دقیقا در صندلی پشت سر راننده نشسته ام نگاهم را به تصویر پیش رویش خیره میکنم.
مغازه های تعمیر اتومبیل و بقالی های کوچک روستایی را میبینم که بنا به نیاز ساکنین و مسافرین در حاشیه ی جاده ی روستایی و فرعی منتهی به جاده ی اصلی ایجاد گردیده و حالا در ساعت سه صبح در سکوت و سیاهی مطلق شبانه فرو رفته است .
از آن گردش برگی سرگردان در دل شب میان جاده ی خاک گرفته تا سوسوی تابلوی نیمه جان مکانیکی کنار جاده ،هرچه که هست حس خلا را در من زنده میکند.
خانه های روستایی و چراغهای نیمه روشن شان خانه هایی که در سطحی پایین تر از سطح جاده قرار گرفته اند و حالا با عبور اتوبوس، اشراف کاملی بر حیاطهای شان دارم.
میبینم که در بعضی حیاطها چراغی روشن است و به ساکنین خانه ها می اندیشم.
به دغدغه هایشان،خوشی هایشان،اندوه بی حد و حصر شان و حتی احتمال عشق بازی های شبانه ی آرام یا هول هولکی شان را هم از نظر میگذرانم.
من عاشق سکوت آن هنگام از شب هستم ،عاشق کشف های شبانه در دل جاده هایی که ممکن ست سالی یکبار ببینم شان
عاشق بیدار ماندن وقتی همه خوابند .
در تمام شبهایی که از عالم بیخبر بودم من شبها با رویای عبور از جاده های در شب مانده میخوابیدم .
جاده هایی که ادمها بار خستگی یکروز کاری شان را بر آنها برجای مانده بودند.
آدمهایی که در آن لحظه کسی نمیدانست چه میکنند .
دردهایشان را دوره می کنند ،خوابیده اند یا لذتی شبانه را برای تسکینی زودگذر در آغوش یارشان میگذرانند.
کسی چه می دانست !
#عادله_زمانی
@adelehz
❤21🥰1
امروز در کلاس ورزش، عضو جدیدی به ما پیوسته بود؛ خانمی میانسال با شکایت از بزرگی بالا تنه اش و تلاش برای کوچک کردن و فرم دادن به آنها.
طبق اصل مربی، اعضای جدید نزدیک مربی و در صف جلویی مستقر میشوند. او هم در طول کلاس حسابی به وجد آمده بود.
من در صف دوم و جای همیشگیام ایستاده بودم و تسلط خوبی به او و مربی داشتم.
بعد از پایان کلاس و هنگام سرد کردن، صدایش را بالا برد و خطاب به مربی گفت:
«عزیزم، خدا پدر و مادرت را برایت نگه دارد. بعد از مدتها حسابی ورزش کردم.»
و ناگهان، برای کسری از ثانیه، محیط برای من و مربیام متوقف شد.
برای من که میدانستم او در عرض چند ماه پدر و مادرش را از دست داده است و برای خودش که با چشمانی خیس نمیتوانست جواب او را بدهد و خوشحال بود که انبوه صدای موسیقی، صدای تشکری را که بهزور از حلقش بیرون آمده بود، در خود گم میکرد.
من به چهرهاش در آینه نگاه میکردم و او، بیخبر از تماشای من، ریتم نفسهایش را تند و عمیق میکرد تا آن بغض لعنتی را که حالا به میانهی گلویش رسیده بود، دوباره به عقب براند.
از دیدن تکاپوی او برای پس زدن غصهاش، قلبم به درد آمد و فقط از خدا خواستم آن لحظات تلخش زود بگذرند...
فراق به شکلی ناباورانه بیرحم است.
یاد عزیزی که دیگر قرار نیست هرگز برگردد، در عجیبترین و غیرمنتظرهترین لحظات زندگیات، ناگهان راه گلویت را میبندد و تو چارهای جز تکاپو نداری؛
گاه برای پس زدن آن موج عمیق غمی که به سویت آمده و گاه برای به آغوش کشیدن آن موج سهمگین و غرق شدن در دریایی سیاه...
که در هر صورت، خستهات میکند.
اصلاً مگر میتوان با موج پنجه در پنجه انداخت و خسته نشد؟
برای او و برای همهی ما که روزی عزیزی را در راهروهای بیمارستانی لعنتی از دست دادیم، چه میتوان آرزو کرد جز آنکه گذار آن موج به سرنوشتمان نیفتد و نیفتد و نیفتد...
آمین.
#عادله_زمانی
@adelehz
طبق اصل مربی، اعضای جدید نزدیک مربی و در صف جلویی مستقر میشوند. او هم در طول کلاس حسابی به وجد آمده بود.
من در صف دوم و جای همیشگیام ایستاده بودم و تسلط خوبی به او و مربی داشتم.
بعد از پایان کلاس و هنگام سرد کردن، صدایش را بالا برد و خطاب به مربی گفت:
«عزیزم، خدا پدر و مادرت را برایت نگه دارد. بعد از مدتها حسابی ورزش کردم.»
و ناگهان، برای کسری از ثانیه، محیط برای من و مربیام متوقف شد.
برای من که میدانستم او در عرض چند ماه پدر و مادرش را از دست داده است و برای خودش که با چشمانی خیس نمیتوانست جواب او را بدهد و خوشحال بود که انبوه صدای موسیقی، صدای تشکری را که بهزور از حلقش بیرون آمده بود، در خود گم میکرد.
من به چهرهاش در آینه نگاه میکردم و او، بیخبر از تماشای من، ریتم نفسهایش را تند و عمیق میکرد تا آن بغض لعنتی را که حالا به میانهی گلویش رسیده بود، دوباره به عقب براند.
از دیدن تکاپوی او برای پس زدن غصهاش، قلبم به درد آمد و فقط از خدا خواستم آن لحظات تلخش زود بگذرند...
فراق به شکلی ناباورانه بیرحم است.
یاد عزیزی که دیگر قرار نیست هرگز برگردد، در عجیبترین و غیرمنتظرهترین لحظات زندگیات، ناگهان راه گلویت را میبندد و تو چارهای جز تکاپو نداری؛
گاه برای پس زدن آن موج عمیق غمی که به سویت آمده و گاه برای به آغوش کشیدن آن موج سهمگین و غرق شدن در دریایی سیاه...
که در هر صورت، خستهات میکند.
اصلاً مگر میتوان با موج پنجه در پنجه انداخت و خسته نشد؟
برای او و برای همهی ما که روزی عزیزی را در راهروهای بیمارستانی لعنتی از دست دادیم، چه میتوان آرزو کرد جز آنکه گذار آن موج به سرنوشتمان نیفتد و نیفتد و نیفتد...
آمین.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔37😢18👍3❤1🕊1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
من همواره، بعد از شبهای طولانی و خوابهای آشفته،
به هنگام بیداری، به دنبال رگههایی از نور بر دیوارههای اتاقم میگردم.
آن رگههای کوچک و ضعیف، در نگاهم، ریسمانی ضخیم برای چنگ زدن به ادامهٔ زندگیاند.
آن رگههای کوچک، مرا به جریان نامهربان این حیات متصل نگاه میدارند.
چون امیدهای کوچک در زندگی، همان رگههای ناتوان نورِ صبحگاهی بر دیوارند؛ رگههایی که پس از گذشتن از شبی سیاه، آرام و بیصدا، خود را به اتاق میرسانند.
#عادله_زمانی
@adelehz
به هنگام بیداری، به دنبال رگههایی از نور بر دیوارههای اتاقم میگردم.
آن رگههای کوچک و ضعیف، در نگاهم، ریسمانی ضخیم برای چنگ زدن به ادامهٔ زندگیاند.
آن رگههای کوچک، مرا به جریان نامهربان این حیات متصل نگاه میدارند.
چون امیدهای کوچک در زندگی، همان رگههای ناتوان نورِ صبحگاهی بر دیوارند؛ رگههایی که پس از گذشتن از شبی سیاه، آرام و بیصدا، خود را به اتاق میرسانند.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤31
توییتر فارسی
واکنش آروین حسینی، رتبه دو کنکور تجربی در کنار رفیقاش، موقع اعلام نتایج: 》OPT《 @OfficialPersiaTwiter
وسط همه ی استرسهای این زندگی
دیدن این ویدئو کوتاه حالم و خوب کرد .
هر وقت کسی به رویایی میرسه قلبم براش پر از شادی میشه❤️
دیدن این ویدئو کوتاه حالم و خوب کرد .
هر وقت کسی به رویایی میرسه قلبم براش پر از شادی میشه❤️
❤46🥰13
Forwarded from توییتر فارسی
🔴 نتایج اولیه کنکور ۱۴۰۵ اعلام شد، از طریق سایت سنجش میتونین نتایج عملکرد خودتون رو ببینین:
my.sanjesh.org
》OPT《
@OfficialPersiaTwiter
my.sanjesh.org
》OPT《
@OfficialPersiaTwiter
❤4
چند تا کنکوری تو کانال داشتیم کاش اگه دوست داشتین بیاید بگید چکار کردین .
با درک اینکه امسال شرایط اصلا عادی نبود ❤️
با درک اینکه امسال شرایط اصلا عادی نبود ❤️
❤16👍3🥰1
زندگی گاهی به اندازه ی سایه و عطر درختی انجیر در میانه ی شب گوشه ی یک حیاط قدیمی میان یکشهر کویری اسرار آمیز ست .
و تو آن خواب گرد سرگشته ای که هستی که شبی در خواب به راه می افتی .
می دوی و می روی تا در آن شب که ماه کامل و ماهتاب عیان ست با چشمانی بسته به سایه ی آن درخت انجیر سحرآمیز برسی...
و سعی میکنی که از عطر آن درخت در گرمای شب تابستانی کویر کیفور شوی
اما ..راه رسیدن به ان درخت انجیر در ان شب گرم همیشه هموار نیست .
زندگی گاهی چنان اسرار آمیز ست که نامش نه زندگی بلکه جادوگر مرموز جهان های متوالی ست .
جادوگری که زیر درخت انجیر نشسته و تو دلت برایش تنگ میشود ..
#عادله_زمانی
@adelehz
و تو آن خواب گرد سرگشته ای که هستی که شبی در خواب به راه می افتی .
می دوی و می روی تا در آن شب که ماه کامل و ماهتاب عیان ست با چشمانی بسته به سایه ی آن درخت انجیر سحرآمیز برسی...
و سعی میکنی که از عطر آن درخت در گرمای شب تابستانی کویر کیفور شوی
اما ..راه رسیدن به ان درخت انجیر در ان شب گرم همیشه هموار نیست .
زندگی گاهی چنان اسرار آمیز ست که نامش نه زندگی بلکه جادوگر مرموز جهان های متوالی ست .
جادوگری که زیر درخت انجیر نشسته و تو دلت برایش تنگ میشود ..
#عادله_زمانی
@adelehz
❤22😢1
Forwarded from مجله هنرى ژوان🕊
@zhuanchannel
سوم دبستان بودم. معلمم زنی بود که با ما مثل آدمبزرگها رفتار میکرد و من، بعد از گذشت سالها، هنوز بابت این رفتارش از او ممنونم.
او ما را دختربچههایی احمق نمیدید؛ بلکه مثل انسانهایی با ذهنی جستوجوگر با ما رفتار میکرد که قرار بود دنیا را کشف کنند.
حرفهایی که میزد، حتی پس از گذشت سالها، هنوز برایم زیبا و عمیقاند. گاهی عمیقاً به این فکر میکنم که چه خوب میشود اگر با بچهها، بهاندازهی فهم و درکشان، عمیق حرف بزنیم و آنها را برای ورود به جهان بزرگسالی آماده کنیم.
یکی از حرفهایش که هرگز فراموش نکردم و هنوز هم در روزهای بارانی، وقتی پشت پنجره میایستم، به یادش میافتم، دربارهی پیری بود.
اگر از من بپرسی چرا در روزهای بارانی، خواهم گفت چون من در این روزها بیشتر به آدمهایی فکر میکنم که روزگاری در زندگیام بودهاند.
معلمم میگفت جسم آدم در پیری خسته میشود و به همین دلیل خمیده میگردد. برای همین است که آدمهای سالخورده قامتی خمیده دارند.
تعریف میکرد که وقتی کودک بوده، خالهی پدرش را پس از مرگ، درحالیکه بر تخت دراز کشیده بوده، دیده است. میگفت باورش نمیشده آن پیرزن خمیده، حالا که دراز کشیده، چنین قدِ بلند و رسایی داشته باشد!
من همیشه به این حرف فکر کردهام و هر بار که پیرمرد یا پیرزنی را با قامتی خمیده دیدهام، به یاد معلمم افتادهام.
بعدها یاد گرفتم که جسم آدم، بالاخره روزی خسته میشود و این خستگی همیشه ناشی از دردهای جسمانی نیست. کهولت، پیری، رنجها، هجرانها و فراقها، همه میتوانند جسم آدم را خسته کنند؛ آنقدر که دیگر توان قد برافراشتن نداشته باشد.
و جسمی که خسته است، نمیتواند همیشه راستقامت بماند.
شاید به همین دلیل است که گاهی در لحظهی پایان سفر زمینی، جسم دیگر آن خمیدگی را ندارد؛ گویی دیگر باری بر دوش نیست که قامتش را خم کند.
و من هنوز در روزهای بارانی، به معلمم فکر میکنم؛ به زنی که در سوم دبستان، با حرف سادهاش، به من آموخت خمیدگی قامت یک انسان بهایی گران دارد بهایی به سنگینی یک عمر ..
#عادله_زمانی
@adelehz💛
سوم دبستان بودم. معلمم زنی بود که با ما مثل آدمبزرگها رفتار میکرد و من، بعد از گذشت سالها، هنوز بابت این رفتارش از او ممنونم.
او ما را دختربچههایی احمق نمیدید؛ بلکه مثل انسانهایی با ذهنی جستوجوگر با ما رفتار میکرد که قرار بود دنیا را کشف کنند.
حرفهایی که میزد، حتی پس از گذشت سالها، هنوز برایم زیبا و عمیقاند. گاهی عمیقاً به این فکر میکنم که چه خوب میشود اگر با بچهها، بهاندازهی فهم و درکشان، عمیق حرف بزنیم و آنها را برای ورود به جهان بزرگسالی آماده کنیم.
یکی از حرفهایش که هرگز فراموش نکردم و هنوز هم در روزهای بارانی، وقتی پشت پنجره میایستم، به یادش میافتم، دربارهی پیری بود.
اگر از من بپرسی چرا در روزهای بارانی، خواهم گفت چون من در این روزها بیشتر به آدمهایی فکر میکنم که روزگاری در زندگیام بودهاند.
معلمم میگفت جسم آدم در پیری خسته میشود و به همین دلیل خمیده میگردد. برای همین است که آدمهای سالخورده قامتی خمیده دارند.
تعریف میکرد که وقتی کودک بوده، خالهی پدرش را پس از مرگ، درحالیکه بر تخت دراز کشیده بوده، دیده است. میگفت باورش نمیشده آن پیرزن خمیده، حالا که دراز کشیده، چنین قدِ بلند و رسایی داشته باشد!
من همیشه به این حرف فکر کردهام و هر بار که پیرمرد یا پیرزنی را با قامتی خمیده دیدهام، به یاد معلمم افتادهام.
بعدها یاد گرفتم که جسم آدم، بالاخره روزی خسته میشود و این خستگی همیشه ناشی از دردهای جسمانی نیست. کهولت، پیری، رنجها، هجرانها و فراقها، همه میتوانند جسم آدم را خسته کنند؛ آنقدر که دیگر توان قد برافراشتن نداشته باشد.
و جسمی که خسته است، نمیتواند همیشه راستقامت بماند.
شاید به همین دلیل است که گاهی در لحظهی پایان سفر زمینی، جسم دیگر آن خمیدگی را ندارد؛ گویی دیگر باری بر دوش نیست که قامتش را خم کند.
و من هنوز در روزهای بارانی، به معلمم فکر میکنم؛ به زنی که در سوم دبستان، با حرف سادهاش، به من آموخت خمیدگی قامت یک انسان بهایی گران دارد بهایی به سنگینی یک عمر ..
#عادله_زمانی
@adelehz
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤48🥰4👍2💋1
ما هنوز داریم کرونا میگیریم
این طاعون جدیده به امواتش میخنده میخواد بیاد آخه😐
این طاعون جدیده به امواتش میخنده میخواد بیاد آخه😐
😁21😢15