گفت معشوقی به عاشق کای فَتی
تو به غربت دیدهای بس شهرها
پس کدامین شهر ز آنها خوشترست؟
گفت آن شهری که در وی دلبرست...
مولانای جان
@adelehz
تو به غربت دیدهای بس شهرها
پس کدامین شهر ز آنها خوشترست؟
گفت آن شهری که در وی دلبرست...
مولانای جان
@adelehz
❤33🥰2
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
اسمش آقای احمدیان بود ،مرد اداره ای منضبط و خشکی که هر صبح راس ساعت کیف چرمی بدست ،با کت و شلواری مرتب و اتو کشیده با پیکان سفید و تمیزش به سمت اداره می رفت .
و هر عصر با حفظ حالت قبلی بجز کمی چروک که پشت کتش افتاده بود به خانه بر می گشت .
معدود کسانی در محله بودند که میتوانستند ادعا کنند خنده ی آقای احمدیان را دیدند .
او و همسرش نسرین خانم در یک خانه ی نقلی که باغچه ای بزرگ و زیبا داشت زندگی می کردند.از آن باغچه هایی که تابستانها کنارش فرش می انداختند و بساط چای و عصرانه را بپا می کردند.
یکتاب آهنی هم گوشه ی حیاط بود، به جز بعضی صبحها که نسرین خانم بعد از رفتن آقای احمدیان روی آن مینشست و به نقطه ای دور خیره میشد تقریبا دیگر هیچ استفاده ای نداشت .
آقای احمدیان و نسرین خانم بعد از سالها زندگی مشترک موفق نشده بودند فرزندی داشته باشند این بود که تاب آهنی توی حیاط اکثر روزها بی استفاده می ماند و فقط باد تکانش می داد .
آقای احمدیان آدم خشکی بود ولی نه برای نسرین خانم. در واقعا تنها جایی که میشد دید گوشه ی لبهایش کش می آید و انگار دلش لبخند میخواهد کنار نسرین خانم بود .
از اداره که می آمد بعد از بساط چای عصرگاهی برای نسرین خانم گرامافون روشن می کرد .
هرچه نسرین خانم اصرار میکرد که مرد حالا دیگر مردم دستگاه ضبط و نوارکاست دارند به خورد آقای احمدیان نمی رفت و میگفت این صفحه های قدیمی هوای دیگری دارد
گرچه آن اواخر به خاطر اینکه دیگر نمیشد براحتی صفحه گیر آورد آقای احمدیان هم به ضبط صوت و نوارهای کاستی که نسرین خانم با دقت برویش محتوای آن را می نوشت راضی شده بود .
می نشست و به نسرین خانم نگاه میکرد که موهایش را روی شانه هایش ریخته و دارد چایی بعد شام را می ریزد آنوقت زیر لب آرام میخواند:
تویی خورشید و ماهِ من، به هر بزمی و هر بامی
آنگاه عینکش را بر میداشت و کمی چشمان اندکی خیسش را می مالید .
اطرافیان جرات نداشتند به آقای احمدیان بگویند چرا حالا که مشکل از نسرین خانم ست او بفکر ازدواج دوباره یا جدایی نمی افتد؟
همگی به خوبی می دانستند که آقای احمدیان عاشق بچه هاست اما همه به همان اندازه هم می دانستند که او فقط میخواهد پدر بچه ای باشد که نسرین خانم مادرش ست .
دو سال بعد از بازنشسته شدن آقای احمدیان نسرین خانم از دنیا رفت .
او هرگز صاحب فرزندی نشد اما همسایه ها میگفتند تا مدتها بعد از فوت نسرین خانم شبها حدود ساعت ۹ از خانه ی آنها صدای آوازهای قدیمی که انگار روی صفحه ثبت شده است می آید.
حتی یکی از همسایه ها می گفت بارها از پنجره آقای احمدیان را دیده که روی مبلی روبروی آشپزخانه نشسته و چشمانش را پاک می کند .
بعد از آن هرگز کسی لبخند آقای احمدیان را ندید و تا روزی که به دیدار معشوقش رفت هنوز صفحات قدیمی کنار گرامافون جا خوش کرده بودند ...
#عادله_زمانی
@adelehz
و هر عصر با حفظ حالت قبلی بجز کمی چروک که پشت کتش افتاده بود به خانه بر می گشت .
معدود کسانی در محله بودند که میتوانستند ادعا کنند خنده ی آقای احمدیان را دیدند .
او و همسرش نسرین خانم در یک خانه ی نقلی که باغچه ای بزرگ و زیبا داشت زندگی می کردند.از آن باغچه هایی که تابستانها کنارش فرش می انداختند و بساط چای و عصرانه را بپا می کردند.
یکتاب آهنی هم گوشه ی حیاط بود، به جز بعضی صبحها که نسرین خانم بعد از رفتن آقای احمدیان روی آن مینشست و به نقطه ای دور خیره میشد تقریبا دیگر هیچ استفاده ای نداشت .
آقای احمدیان و نسرین خانم بعد از سالها زندگی مشترک موفق نشده بودند فرزندی داشته باشند این بود که تاب آهنی توی حیاط اکثر روزها بی استفاده می ماند و فقط باد تکانش می داد .
آقای احمدیان آدم خشکی بود ولی نه برای نسرین خانم. در واقعا تنها جایی که میشد دید گوشه ی لبهایش کش می آید و انگار دلش لبخند میخواهد کنار نسرین خانم بود .
از اداره که می آمد بعد از بساط چای عصرگاهی برای نسرین خانم گرامافون روشن می کرد .
هرچه نسرین خانم اصرار میکرد که مرد حالا دیگر مردم دستگاه ضبط و نوارکاست دارند به خورد آقای احمدیان نمی رفت و میگفت این صفحه های قدیمی هوای دیگری دارد
گرچه آن اواخر به خاطر اینکه دیگر نمیشد براحتی صفحه گیر آورد آقای احمدیان هم به ضبط صوت و نوارهای کاستی که نسرین خانم با دقت برویش محتوای آن را می نوشت راضی شده بود .
می نشست و به نسرین خانم نگاه میکرد که موهایش را روی شانه هایش ریخته و دارد چایی بعد شام را می ریزد آنوقت زیر لب آرام میخواند:
تویی خورشید و ماهِ من، به هر بزمی و هر بامی
آنگاه عینکش را بر میداشت و کمی چشمان اندکی خیسش را می مالید .
اطرافیان جرات نداشتند به آقای احمدیان بگویند چرا حالا که مشکل از نسرین خانم ست او بفکر ازدواج دوباره یا جدایی نمی افتد؟
همگی به خوبی می دانستند که آقای احمدیان عاشق بچه هاست اما همه به همان اندازه هم می دانستند که او فقط میخواهد پدر بچه ای باشد که نسرین خانم مادرش ست .
دو سال بعد از بازنشسته شدن آقای احمدیان نسرین خانم از دنیا رفت .
او هرگز صاحب فرزندی نشد اما همسایه ها میگفتند تا مدتها بعد از فوت نسرین خانم شبها حدود ساعت ۹ از خانه ی آنها صدای آوازهای قدیمی که انگار روی صفحه ثبت شده است می آید.
حتی یکی از همسایه ها می گفت بارها از پنجره آقای احمدیان را دیده که روی مبلی روبروی آشپزخانه نشسته و چشمانش را پاک می کند .
بعد از آن هرگز کسی لبخند آقای احمدیان را ندید و تا روزی که به دیدار معشوقش رفت هنوز صفحات قدیمی کنار گرامافون جا خوش کرده بودند ...
#عادله_زمانی
@adelehz
💔48😢8❤4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
محبوبم؛
اگر روزی دربارهی من از تو سوال کردند،
خیلی فکر نکن و با تمام غرور به آنها بگو
دوستم دارد، خیلی دوستم دارد..
~ نزار قبانی
@adelehz
اگر روزی دربارهی من از تو سوال کردند،
خیلی فکر نکن و با تمام غرور به آنها بگو
دوستم دارد، خیلی دوستم دارد..
~ نزار قبانی
@adelehz
❤22🥰5👎2👍1
از نظر من، اگر رابطه شبیه یک دستهگل باشد، یعنی باختهای.
رابطهای که روزهای اول جذاب، وسوسهبرانگیز و زیباست، اما به مرور پژمرده میشود. در نهایت، یک روز به خودت میآیی و میبینی گلدانت خالی شده است؛ چون هیچکس نمیتواند یک دستهگل پژمرده و پوسیده را تا ابد نگه دارد.
اما اگر رابطهات شبیه یک درخت باشد، چه؟
دانهای کوچک که در دل تاریک و نمناک خاک به زمین سپرده شده است. روزها برایش صبر کردهای، از اولین جوانههایش تا روزی که شاخههایش بر سرت سایه انداختهاند، با عشق مراقبش بودهای. ریشههایش آرامآرام در عمق جان خاک دویدهاند، بیآنکه کسی آنها را ببیند؛ اما تمام ایستادگی و شکوه درخت، از همان ریشههای پنهان آغاز میشود.
حالا آن رابطه، شبیه درختی مغرور، پربار و خاص است. داشتنش مساوی با آرامش است، مساوی با امنیت و شاید مساوی با برد در این زندگی.
صادقانه بگویم، دوست دارم در زندگی درختی پربار با عمری طولانی داشته باشم. باور دارم این، از صدها دستهگل دیدنی که میتوان در نگاه اول محو زیبایی و جادویشان شد، ارزشمندتر است.
شاید تفاوت همینجاست؛ درخت ریشه دارد، و ریشه همان چیزی است که دستهگلها هرگز نخواهند داشت.
#عادله_زمانی
@adelehz
رابطهای که روزهای اول جذاب، وسوسهبرانگیز و زیباست، اما به مرور پژمرده میشود. در نهایت، یک روز به خودت میآیی و میبینی گلدانت خالی شده است؛ چون هیچکس نمیتواند یک دستهگل پژمرده و پوسیده را تا ابد نگه دارد.
اما اگر رابطهات شبیه یک درخت باشد، چه؟
دانهای کوچک که در دل تاریک و نمناک خاک به زمین سپرده شده است. روزها برایش صبر کردهای، از اولین جوانههایش تا روزی که شاخههایش بر سرت سایه انداختهاند، با عشق مراقبش بودهای. ریشههایش آرامآرام در عمق جان خاک دویدهاند، بیآنکه کسی آنها را ببیند؛ اما تمام ایستادگی و شکوه درخت، از همان ریشههای پنهان آغاز میشود.
حالا آن رابطه، شبیه درختی مغرور، پربار و خاص است. داشتنش مساوی با آرامش است، مساوی با امنیت و شاید مساوی با برد در این زندگی.
صادقانه بگویم، دوست دارم در زندگی درختی پربار با عمری طولانی داشته باشم. باور دارم این، از صدها دستهگل دیدنی که میتوان در نگاه اول محو زیبایی و جادویشان شد، ارزشمندتر است.
شاید تفاوت همینجاست؛ درخت ریشه دارد، و ریشه همان چیزی است که دستهگلها هرگز نخواهند داشت.
#عادله_زمانی
@adelehz
👍20❤10
"زنی کهگم کردم "
https://www.instagram.com/adeleh.zamani90?utm_source=qr&igsh=eTk3Z2V3aTZzbnE=
در اینستا بیشتر و گاهی مفصل تر مینویسم❤️
❤5
"زنی کهگم کردم "
https://www.instagram.com/amn.nejati?igsh=bzY5NzF1cGJvbmJ2
برای خواندن های بیشتر
و پیدا کردن تیکه های قشنگ کتابها میتونید این پیج و ببینید .
و پیدا کردن تیکه های قشنگ کتابها میتونید این پیج و ببینید .
Forwarded from اتاق سفید همفکری
من ی دختر خانم ۳۵ ساله هستم که شغلم از دست دادم و تحت خشونت خانگی پدرم هستم با اینکه به من اسیب فیزیکی و روانی زیادی زده اما از ترس آواره شدن بازهم باهاش زندگی میکنم .جدیدا من و مادرم تهدید جانی میکنه.من و مادرم هیچ کسیو نداریم .بنظر شما به خانه امن شهر دیگه پناه ببریم یا با ترس کشته شدن ادامه بدیم؟
💔18❤1
اتاق سفید همفکری
من ی دختر خانم ۳۵ ساله هستم که شغلم از دست دادم و تحت خشونت خانگی پدرم هستم با اینکه به من اسیب فیزیکی و روانی زیادی زده اما از ترس آواره شدن بازهم باهاش زندگی میکنم .جدیدا من و مادرم تهدید جانی میکنه.من و مادرم هیچ کسیو نداریم .بنظر شما به خانه امن شهر دیگه…
لطفا نظریات تون رو به این دوست مون در اتاق همفکری بگید.
یه کانال فروش وی پی ان هست .
امروز دیدم پست گذاشته : موشککک
تا رفتم باز کردم و دیدم منظورش سرعته کانفینگشه
یه دور نفسم بند اومد🫥
این چه ترومایی بود دیگه ..
امروز دیدم پست گذاشته : موشککک
تا رفتم باز کردم و دیدم منظورش سرعته کانفینگشه
یه دور نفسم بند اومد🫥
این چه ترومایی بود دیگه ..
😢5😁3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زن سالم شباهت فراوانی با گرگ دارد؛
قوی، استوار، سرشار از نیروی زندگی، حیاتبخش، واقف به قلمرو خویش، ابداع گر، وفادار، پرجنبش و فعال.
📕 #زنانی_که_با_گرگها_می_دوند
✍🏻 #کلاریسا_پینکولا_استس
@adelehz
قوی، استوار، سرشار از نیروی زندگی، حیاتبخش، واقف به قلمرو خویش، ابداع گر، وفادار، پرجنبش و فعال.
📕 #زنانی_که_با_گرگها_می_دوند
✍🏻 #کلاریسا_پینکولا_استس
@adelehz
❤27👍5
میخندید و میگفت: «اگر میوه بودی، سیبِ قرمز میشدی؛ حالِ آدم را خوب میکردی.»
اما نمیدانست که من سالهاست انارم...
دلم هزار دانه دارد و هر دانهاش یاقوتی خونآلود است.
کسی نمیداند کداممان اناریم،
تا وقتی که چاقوی روزگار به دلمان بخورد.
@adelehz
#عادله_زمانی
اما نمیدانست که من سالهاست انارم...
دلم هزار دانه دارد و هر دانهاش یاقوتی خونآلود است.
کسی نمیداند کداممان اناریم،
تا وقتی که چاقوی روزگار به دلمان بخورد.
@adelehz
#عادله_زمانی
💔25❤16
Forwarded from مجله هنرى ژوان🕊
@zhuanchannel
کسی که حیوانات، پرندهها،
گیاهان و زمین را محترم میدارد
او به مقصد رسیده است
از هر راهی که رفته باشد.
زرتشت
کسی که حیوانات، پرندهها،
گیاهان و زمین را محترم میدارد
او به مقصد رسیده است
از هر راهی که رفته باشد.
زرتشت
❤39🥰4👍3