"زنی که‌گم کردم "
4.48K subscribers
10.5K photos
1.93K videos
11 files
471 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
"زنی که‌گم کردم "
https://t.me/hamfekr123
ممنون از نظریات عالی شما عزیزان .
اتاق همفکری قطعا نمیتونه جایگزین جلسات مشاوره و تراپی باشه اما شاید بتونه به خیلی از افراد که نیاز به حرف زدن در مورد مشکلاتشون دارند کمک بکنه .
👍10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر بتازگی با کسی کات کردید یا در بازگشت به یک اکس سمی مردد هستید حتما بشنوید.
@adelehz
👍14
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آن شبها ..
"سه شنبه ها با موری" را خواندم و برای اولین بار از کسی که تا آخرین لحظه امید به ادامه دادن دارد خشمگین شدم.
با آنکه دلم پر می زد برای ادامه دادن خواندن از "موری"،مردی که در حالت فلج به برگزاری کلاس درسی خودش برای دانشجوی قدیمی اش ادامه می داد تا ابنای زندگی را به او بیاموزد و معتقد بود زندگی ارزش ادامه دادن دارد ،اما خشمگین بودم و در دلم اورا خطاب قرار میدادم که موری تو اصلا میدانی زندگی تا چه حد می تواند بی رحم باشد؟
ولی بازهم در دورترین لایه ی ذهنم ،فکر امید داشتن به زندگی آرام آرام نفس می کشید .
موری تو خیلی قوی بودی ما شاید نتوانیم مثل تو باشیم اما اگر فقط یک درصد از قدرت ادامه دادن آدمهایی مثل تو به هر کدام ما خستگان برسد شاید کافی باشد .
ما که بسیار خسته اما ادامه دهنده ی این زندگی نامهربان با خود هستیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
19🕊5
پدرم نزدیک به بیست سال است که سیگار را کنار گذاشته. وقتی بچه بودم، سیگاری به اسم «مونتانا» می‌کشید.

دور سیگارها زر ورقی بود که گاهی دور از چشمش از پاکت آن را بیرون می‌کشیدم؛ نه برای خود سیگار، بلکه چون عاشق بوی همان زرورق بودم.

هنوز هم نمی‌توانم آن بو را توصیف کنم؛ بویی شبیه یک شیطنت پنهانیِ کودکانه. چیزی که عصرهای تابستان، وقتی گرمای سوزان ظهر آرام‌آرام جایش را به خنکای غروب می‌داد، جان آدم را تازه می‌کرد.

امروز عطری جدید خریدم. هیچ نمی‌دانستم چه عطری است؛ انتخابش را به فروشنده سپردم.

با اولین پاف، ناگهان به همان ظهرهای گرم پرتاب شدم. یکی از نت‌های عطر، دقیقاً بوی همان زرورق سیگارهای مونتانای پدرم را می‌داد.

عطرها به طرز عجیبی بی‌رحمند.

ناگهان تو را در دل طوفانی از خاطره رها می‌کنند و پرتت می‌کنند به قلب روزهایی که آن‌قدر دور شده‌اند که گاهی گمان می‌کنی شاید در قرنی دیگر، یا حتی در جهانی دیگر، زندگی‌شان کرده‌ای.
همان اندازه دور
همان اندازه نزدیک
#عادله_زمانی
@adelehz
41💔11👍4🕊3🥰2
مامانم لوبیاپلو درست کرده ،مزه ی قیمه ی نذری میده !
بعد این و من درست کنم مزه نون خشک میگیره شایدم بدتر!
اصلا این استعداد مادرم در خلق مزه های خوشمزه رو در‌ک نمیکنم .
چکار داری میکنی با ما خانوووممم خانوما💋
51🥰12💔6👎1
خواستن و خواسته شدن
هر گاه یکی هست دیگری کم‌پیداست .
اما خوشبخت‌ترین ها که به‌ گمانم تعدادشان هم کم است کسانی هستند که هم خواسته شدند و هم خواستند ...
#عادله_زمانی
@adelehz
💔297👍5🕊2😢1
گفت معشوقی به عاشق کای فَتی
تو به غربت دیده‌ای بس شهرها
پس کدامین شهر ز آنها خوشترست؟
گفت آن شهری که در وی دلبرست...

مولانای جان
@adelehz
33🥰2
اسمش آقای احمدیان بود ،مرد اداره ای منضبط و خشکی که هر صبح راس ساعت کیف چرمی بدست ،با کت و شلواری مرتب و اتو کشیده با پیکان سفید و تمیزش به سمت اداره می رفت .
و هر عصر با حفظ حالت قبلی بجز کمی چروک که پشت کتش افتاده بود به خانه بر می گشت .
معدود کسانی در محله بودند که می‌توانستند ادعا کنند خنده ی آقای احمدیان را دیدند .
او و همسرش نسرین خانم در یک خانه ی نقلی که باغچه ای بزرگ و زیبا داشت زندگی می کردند.از آن باغچه هایی که تابستانها کنارش فرش می انداختند و بساط چای و عصرانه را بپا می کردند.
یک‌تاب آهنی هم گوشه ی حیاط بود، به جز بعضی صبحها که نسرین خانم بعد از رفتن آقای احمدیان روی آن می‌نشست و به نقطه ای دور خیره میشد تقریبا دیگر هیچ استفاده ای نداشت .
آقای احمدیان و نسرین خانم بعد از سالها زندگی مشترک موفق نشده بودند فرزندی داشته باشند این بود که تاب آهنی توی حیاط اکثر روزها بی استفاده می ماند و فقط باد تکانش می داد .
آقای احمدیان آدم خشکی بود ولی نه برای نسرین خانم. در واقعا تنها جایی که می‌شد دید گوشه ی لب‌هایش کش می آید و انگار دلش لبخند می‌خواهد کنار نسرین خانم بود ‌.
از اداره که می آمد بعد از بساط چای عصرگاهی برای نسرین خانم گرامافون روشن می کرد .
هرچه نسرین خانم اصرار می‌کرد که مرد حالا دیگر مردم دستگاه ضبط و نوارکاست دارند به خورد آقای احمدیان نمی رفت و می‌گفت این صفحه های قدیمی هوای دیگری دارد ‌
گرچه آن اواخر به خاطر اینکه دیگر نمیشد براحتی صفحه گیر آورد آقای احمدیان هم به ضبط صوت و نوارهای کاستی که نسرین خانم با دقت برویش محتوای آن را می نوشت راضی شده بود .
می نشست و به نسرین خانم نگاه می‌کرد که موهایش را روی شانه هایش ریخته و دارد چایی بعد شام را می ریزد  آنوقت زیر لب آرام می‌خواند:
تویی خورشید و ماهِ من، به هر بزمی و هر بامی

آنگاه عینکش را بر می‌داشت و کمی چشمان اندکی خیسش را می مالید .
اطرافیان جرات نداشتند به آقای احمدیان بگویند چرا حالا که مشکل از نسرین خانم ست او بفکر ازدواج دوباره یا جدایی نمی افتد؟
همگی به خوبی می دانستند که آقای احمدیان عاشق بچه هاست اما همه به همان اندازه هم می دانستند که او فقط میخواهد پدر بچه ای باشد که نسرین خانم مادرش ست .
دو سال بعد از بازنشسته شدن آقای احمدیان نسرین خانم از دنیا رفت .
او هرگز صاحب فرزندی نشد اما همسایه ها می‌گفتند تا مدتها بعد از فوت نسرین خانم شبها حدود ساعت ۹ از خانه ی آنها صدای آوازهای قدیمی که انگار روی صفحه ثبت شده است می آید.
حتی یکی از همسایه ها می گفت بارها از پنجره آقای احمدیان را دیده که روی مبلی روبروی آشپزخانه نشسته و چشمانش را پاک می کند .
بعد از آن هرگز کسی لبخند آقای احمدیان را ندید و تا روزی که به دیدار معشوقش رفت هنوز صفحات قدیمی کنار گرامافون جا خوش کرده بودند ...

#عادله_زمانی
@adelehz
💔48😢84
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
محبوبم؛
اگر روزی درباره‌ی من از تو سوال کردند،
خیلی فکر نکن و با تمام غرور به آن‌ها بگو
دوستم دارد، خیلی دوستم دارد..

~ نزار قبانی

@adelehz
22🥰5👎2👍1
از نظر من، اگر رابطه شبیه یک دسته‌گل باشد، یعنی باخته‌ای.
رابطه‌ای که روزهای اول جذاب، وسوسه‌برانگیز و زیباست، اما به مرور پژمرده می‌شود. در نهایت، یک روز به خودت می‌آیی و می‌بینی گلدانت خالی شده است؛ چون هیچ‌کس نمی‌تواند یک دسته‌گل پژمرده و پوسیده را تا ابد نگه دارد.
اما اگر رابطه‌ات شبیه یک درخت باشد، چه؟
دانه‌ای کوچک که در دل تاریک و نمناک خاک به زمین سپرده شده است. روزها برایش صبر کرده‌ای، از اولین جوانه‌هایش تا روزی که شاخه‌هایش بر سرت سایه انداخته‌اند، با عشق مراقبش بوده‌ای. ریشه‌هایش آرام‌آرام در عمق جان خاک دویده‌اند، بی‌آنکه کسی آن‌ها را ببیند؛ اما تمام ایستادگی و شکوه درخت، از همان ریشه‌های پنهان آغاز می‌شود.
حالا آن رابطه، شبیه درختی مغرور، پربار و خاص است. داشتنش مساوی با آرامش است، مساوی با امنیت و شاید مساوی با برد در این زندگی.
صادقانه بگویم، دوست دارم در زندگی درختی پربار با عمری طولانی داشته باشم. باور دارم این، از صدها دسته‌گل دیدنی که می‌توان در نگاه اول محو زیبایی و جادویشان شد، ارزشمندتر است.
شاید تفاوت همین‌جاست؛ درخت ریشه دارد، و ریشه همان چیزی است که دسته‌گل‌ها هرگز نخواهند داشت.

#عادله_زمانی
@adelehz
👍2010
"زنی که‌گم کردم "
https://www.instagram.com/adeleh.zamani90?utm_source=qr&igsh=eTk3Z2V3aTZzbnE=
در اینستا بیشتر و گاهی مفصل تر مینویسم‌❤️
5
"زنی که‌گم کردم "
https://www.instagram.com/amn.nejati?igsh=bzY5NzF1cGJvbmJ2
برای خواندن های بیشتر
و پیدا کردن تیکه های قشنگ کتابها میتونید این پیج و ببینید .
من ی دختر خانم ۳۵ ساله هستم که شغلم از دست دادم و تحت خشونت خانگی پدرم هستم با اینکه به من اسیب فیزیکی و روانی زیادی زده اما از ترس آواره شدن بازهم باهاش زندگی میکنم .جدیدا من و مادرم تهدید جانی میکنه.من و مادرم هیچ کسیو نداریم .بنظر شما به خانه امن شهر دیگه پناه ببریم یا با ترس کشته شدن ادامه بدیم؟
💔181