امروز رفتم کیانجان را ببینم؛ بعد از سالها فرصتی شد که دوباره او را ببینم، شاید برای آخرین بار… اما چه کسی میداند؟
وقتی تازه هشتساله شده بودم، برای اولینبار او را در مشهد دیدم؛ زن ریزنقشِ سفیدپوستی که زادهی پدری بازاری و همسر مردی بازاری بود.
از آن خانمهای معتقد و تمیزی که خانههای بزرگِ ویلاییشان از فرط پاکیزگی برق میزند؛
آنکه وقتی لشکری مهمان به خانهاش سرازیر میشد، آه از نهادش بلند نمیگشت.
که هر روز خدا از آشپزخانهاش عطر برنج ایرانی و روغن زرد کرمانشاهی به مشام میرسید.
کیانجان کدبانوی یک خانهی ویلاییِ سهطبقه بود. وقتی به خانهاش میرفتی، در هر طبقه دنیای تازهای میدیدی؛ و جالبتر اینکه همهی طبقات مرتب، زیبا و سرشار از آرامش بود.
آن سالها که سوریه هنوز درگیر جنگ داخلی و مصیبتهای بعدش نشده بود، کیانجان و دوستانش برای زیارت به سوریه میرفتند.
دستانشان هنوز توان داشت؛ پس گلدانهای بزرگ چینی و آینههای قدیمی را از بازار دمشق میخریدند.
آن سالها که دمشق، دمشق بود و کیانجان هنوز کیانجان.
عصرهای تابستانی، در حیاط درندشتش میتوانستی بوی تابستان را نفس بکشی؛
سراسر حیاط پر از درخت و گلدان بود،
اقاقیا و یاسهایی که خودش با همان دستان سفید و کوچک کاشته بود.
مینشستم روی ایوان، به گلها و حوض آبی رنگ نگاه میکردم و جرعهجرعه شربت آبلیموی پر از زعفرانش را مینوشیدم،
در حالی که صدای خندههای مادرم و کیانجان گوشهایم را نوازش میداد.
دلم برای خندههای ریز کیانجان تنگ میشود…
حالا دیگر از آن خانهی زیبا خبری نیست. کیانجان بعد از فوت همسرش به آپارتمانی در شمال شهر نقل مکان کرده است.
دیگر او را نمیبینم که با انگشترهای شکیلِ طلای سفید، با آن دامنِ کلوشِ زیبای سیاه و شومیزی که از آخرین سفر زیارتیاش آورده، لابهلای مهمانان بچرخد و به همه آجیل و میوه تعارف کند.
حالا روی تخت بیمارستانی، وسط پذیرایی آپارتمانش دراز کشیده و به یاد نمیآورد که چه کسی به دیدارش رفته است.
بعد از سالها که درگیر آلزایمر است، به دیدارش رفتم. در کسری از ثانیه مرا شناخت و قربانصدقهام رفت. وقتی در آغوشش گرفتم، سنگینی اشکها پشت پلکم امانم را برید.
حاجخانم خیلی نحیف شده بود…
مادرم هیچوقت او را حاجخانم صدا نمیکرد؛ همیشه برای ما «کیانجان» بود. از جایی شنیده بودیم که عاشق این است که نامش را اینگونه از زبان ما بشنود.
بسیار نحیف، با موهایی سفید؛ اما با چشمانی که هنوز گرم بود.
هرچند دقیقه یکبار، وقتی خاطرهای به او هجوم میآورد، چیزی زمزمه میکرد… چیزی شبیه تعارف یا قربانصدقه.
مهربانی و خانومی، بخش مهمی از وجودش بود؛ چیزی که آلزایمر نتوانسته بود به آن چنگ بیندازد.
این زندگی، به طرز احمقانهای بیرحم است؛
آنقدر بیرحم که یک روز ظهر، وقتی از جلوی خانهی قدیمی کیانجان گذشتم، کمی جلوتر جایی برای نشستن پیدا کردم تا یک دل سیر گریه کنم.
حس میکردم بخش مهمی از خاطرات زیبای کودکیام دارد در غبار محو میشود؛
چون داشتم چیزی را از دست میدادم، حتی اگر فقط یک لحظهی شادی و امید بوده باشد.
نمیخواستم کیانجان را اینگونه ببینم، اما باید به دیدارش میرفتم…
میدانم که حتی در این جنگ نابرابرِ تن نحیفش با آلزایمر، باز هم نام من جایی در ذهنش باقی مانده است.
به او بسیار احترام میگذارم.
او را بسیار دوست دارم.
او که برای من شبیه یک ظهر تابستانی است، زیر سایهی درخت انجیر، کنار حوضی با کاشیهای آبی…
او که «کیانجان» زیبای قصهی ما بود.
#عادله_زمانی
@adelehz
وقتی تازه هشتساله شده بودم، برای اولینبار او را در مشهد دیدم؛ زن ریزنقشِ سفیدپوستی که زادهی پدری بازاری و همسر مردی بازاری بود.
از آن خانمهای معتقد و تمیزی که خانههای بزرگِ ویلاییشان از فرط پاکیزگی برق میزند؛
آنکه وقتی لشکری مهمان به خانهاش سرازیر میشد، آه از نهادش بلند نمیگشت.
که هر روز خدا از آشپزخانهاش عطر برنج ایرانی و روغن زرد کرمانشاهی به مشام میرسید.
کیانجان کدبانوی یک خانهی ویلاییِ سهطبقه بود. وقتی به خانهاش میرفتی، در هر طبقه دنیای تازهای میدیدی؛ و جالبتر اینکه همهی طبقات مرتب، زیبا و سرشار از آرامش بود.
آن سالها که سوریه هنوز درگیر جنگ داخلی و مصیبتهای بعدش نشده بود، کیانجان و دوستانش برای زیارت به سوریه میرفتند.
دستانشان هنوز توان داشت؛ پس گلدانهای بزرگ چینی و آینههای قدیمی را از بازار دمشق میخریدند.
آن سالها که دمشق، دمشق بود و کیانجان هنوز کیانجان.
عصرهای تابستانی، در حیاط درندشتش میتوانستی بوی تابستان را نفس بکشی؛
سراسر حیاط پر از درخت و گلدان بود،
اقاقیا و یاسهایی که خودش با همان دستان سفید و کوچک کاشته بود.
مینشستم روی ایوان، به گلها و حوض آبی رنگ نگاه میکردم و جرعهجرعه شربت آبلیموی پر از زعفرانش را مینوشیدم،
در حالی که صدای خندههای مادرم و کیانجان گوشهایم را نوازش میداد.
دلم برای خندههای ریز کیانجان تنگ میشود…
حالا دیگر از آن خانهی زیبا خبری نیست. کیانجان بعد از فوت همسرش به آپارتمانی در شمال شهر نقل مکان کرده است.
دیگر او را نمیبینم که با انگشترهای شکیلِ طلای سفید، با آن دامنِ کلوشِ زیبای سیاه و شومیزی که از آخرین سفر زیارتیاش آورده، لابهلای مهمانان بچرخد و به همه آجیل و میوه تعارف کند.
حالا روی تخت بیمارستانی، وسط پذیرایی آپارتمانش دراز کشیده و به یاد نمیآورد که چه کسی به دیدارش رفته است.
بعد از سالها که درگیر آلزایمر است، به دیدارش رفتم. در کسری از ثانیه مرا شناخت و قربانصدقهام رفت. وقتی در آغوشش گرفتم، سنگینی اشکها پشت پلکم امانم را برید.
حاجخانم خیلی نحیف شده بود…
مادرم هیچوقت او را حاجخانم صدا نمیکرد؛ همیشه برای ما «کیانجان» بود. از جایی شنیده بودیم که عاشق این است که نامش را اینگونه از زبان ما بشنود.
بسیار نحیف، با موهایی سفید؛ اما با چشمانی که هنوز گرم بود.
هرچند دقیقه یکبار، وقتی خاطرهای به او هجوم میآورد، چیزی زمزمه میکرد… چیزی شبیه تعارف یا قربانصدقه.
مهربانی و خانومی، بخش مهمی از وجودش بود؛ چیزی که آلزایمر نتوانسته بود به آن چنگ بیندازد.
این زندگی، به طرز احمقانهای بیرحم است؛
آنقدر بیرحم که یک روز ظهر، وقتی از جلوی خانهی قدیمی کیانجان گذشتم، کمی جلوتر جایی برای نشستن پیدا کردم تا یک دل سیر گریه کنم.
حس میکردم بخش مهمی از خاطرات زیبای کودکیام دارد در غبار محو میشود؛
چون داشتم چیزی را از دست میدادم، حتی اگر فقط یک لحظهی شادی و امید بوده باشد.
نمیخواستم کیانجان را اینگونه ببینم، اما باید به دیدارش میرفتم…
میدانم که حتی در این جنگ نابرابرِ تن نحیفش با آلزایمر، باز هم نام من جایی در ذهنش باقی مانده است.
به او بسیار احترام میگذارم.
او را بسیار دوست دارم.
او که برای من شبیه یک ظهر تابستانی است، زیر سایهی درخت انجیر، کنار حوضی با کاشیهای آبی…
او که «کیانجان» زیبای قصهی ما بود.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤26💔4
Forwarded from عآلیجناب
👍6😁3🕊2👎1
Forwarded from کاف
إِذْ جَاءُوكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا.
پس چون مشکلات از همه سمت آمدند و چشمهایت از وحشت فرو رفتند و تمام وجودت لرزید، گفتم کمکهایم در راه است و چشم دوختم که ببینم باورم میکنی اما به من شک داشتی.
- سوره احزاب آیه ۱۰
@Kafiha
پس چون مشکلات از همه سمت آمدند و چشمهایت از وحشت فرو رفتند و تمام وجودت لرزید، گفتم کمکهایم در راه است و چشم دوختم که ببینم باورم میکنی اما به من شک داشتی.
- سوره احزاب آیه ۱۰
@Kafiha
❤18🥰3
گمان میکنم همهچیز از سال ۹۸ شروع شد؛ از آن سالی که بعد از آمدن و رفتنش، دیگر هیچچیز شبیه قبل نشد.
گاهی از خودم میپرسم زندگی آن روزها چگونه بود؟ روزهایی که «تو» بودی!
روزهایی که تهران زیباتر بود و تو، که همیشه عاشق تهران بودی، خوشحالتر...
روزهایی که صدای خندههای بلندت در سراسر خیابان ایرانشهر شنیده میشد و برق چشمان زیبایت همهجا میدرخشید.
«دایی احمد جانم»، اصلاً خبر داری بعد از رفتنت، تهران چه روزهایی گذراند؟
اصلاً میدانی ما چطور ادامه دادیم؟
میدانی در خیابان ایرانشهر دیگر کمتر کسی میخندد؟
در روزهایی که در آیسییو بودی، با ترس به این فکر میکردم که اگر نباشی، دنیا چگونه خواهد بود؛ و امروز، در پنجمین سالگرد نبودنت، میدانم که بعد از رفتنت دیگر هیچچیزِ دنیا قشنگ باقی نماند و خدا خودش میداند دیگر هیچچیز شبیه قبل نشد.
دلم برایت تنگ شده، «باد صبای از دسترفتهٔ من».
در دورترین نقطه از تو، وقتی حتی نمیدانم در کدام آسمان خانه داری، بسیار خستهام.
تولد دوبارهات مبارک.
برای من، برای همهٔ ما، برای تهران قشنگی که عاشقش بودی دعا کن؛
دعا کن غم برود...
دعا کن دوباره صبحی برخیزم و به یاد خندههای قشنگت، از ته دلم بخندم.
همیشه، تا ابد، تا هنگامهٔ دیدار دوبارهمان، دوستت دارم.
تولد دوبارهات مبارک، کبوتر رهای من...
#عادله_زمانی
#دایی_احمد_جانم
@adelehz
گاهی از خودم میپرسم زندگی آن روزها چگونه بود؟ روزهایی که «تو» بودی!
روزهایی که تهران زیباتر بود و تو، که همیشه عاشق تهران بودی، خوشحالتر...
روزهایی که صدای خندههای بلندت در سراسر خیابان ایرانشهر شنیده میشد و برق چشمان زیبایت همهجا میدرخشید.
«دایی احمد جانم»، اصلاً خبر داری بعد از رفتنت، تهران چه روزهایی گذراند؟
اصلاً میدانی ما چطور ادامه دادیم؟
میدانی در خیابان ایرانشهر دیگر کمتر کسی میخندد؟
در روزهایی که در آیسییو بودی، با ترس به این فکر میکردم که اگر نباشی، دنیا چگونه خواهد بود؛ و امروز، در پنجمین سالگرد نبودنت، میدانم که بعد از رفتنت دیگر هیچچیزِ دنیا قشنگ باقی نماند و خدا خودش میداند دیگر هیچچیز شبیه قبل نشد.
دلم برایت تنگ شده، «باد صبای از دسترفتهٔ من».
در دورترین نقطه از تو، وقتی حتی نمیدانم در کدام آسمان خانه داری، بسیار خستهام.
تولد دوبارهات مبارک.
برای من، برای همهٔ ما، برای تهران قشنگی که عاشقش بودی دعا کن؛
دعا کن غم برود...
دعا کن دوباره صبحی برخیزم و به یاد خندههای قشنگت، از ته دلم بخندم.
همیشه، تا ابد، تا هنگامهٔ دیدار دوبارهمان، دوستت دارم.
تولد دوبارهات مبارک، کبوتر رهای من...
#عادله_زمانی
#دایی_احمد_جانم
@adelehz
❤11💔8
دنيا كوچكتر از آن است
كه گمشدهای را در آن يافته باشی
هيچكس اينجا گم نمیشود
آدمها به همان خونسردی كه آمدهاند
چمدانشان را میبندند
و ناپديد میشوند
يكی در مه
يكی در غبار
يكی در باران
يكی در باد
و بیرحمترينشان در برف
آنچه به جا میماند، ردپايی است
و خاطرهای كه هَرازگاه پس میزند مثل نسيم سحر
پردههای اتاقت را.
عباس صفاری
@adelehz
كه گمشدهای را در آن يافته باشی
هيچكس اينجا گم نمیشود
آدمها به همان خونسردی كه آمدهاند
چمدانشان را میبندند
و ناپديد میشوند
يكی در مه
يكی در غبار
يكی در باران
يكی در باد
و بیرحمترينشان در برف
آنچه به جا میماند، ردپايی است
و خاطرهای كه هَرازگاه پس میزند مثل نسيم سحر
پردههای اتاقت را.
عباس صفاری
@adelehz
❤11👍4
هیچگاه بزرگسالی را
چنین وحشتناک نمیدانستم...
برای اندکی شادی، به اندازهی دریاها گریستن
برایِ ذرهای اُمید، زندگی را زیر و رو کردن....
@adelehz
چنین وحشتناک نمیدانستم...
برای اندکی شادی، به اندازهی دریاها گریستن
برایِ ذرهای اُمید، زندگی را زیر و رو کردن....
@adelehz
😢16❤14
شاید سالهاست ایرانیانی که علاقهمند به تهدیگ هستند از پلوپزهای پارسخزر امروز و ایرانناسیونال قدیم استفاده میکنند. اما این تهدیگ ماجرای عجیبی دارد!
در دهه ۱۳۴۰ که توسعه ایران دوران طلایی خود را میگذراند، همکاریهای خارجی میان شرکتهای ایرانی و خارجی به اوج میرسد. در آن زمان شرکتهای ایرانی از روشهای گوناگون از خرید لیسانس تا شکلدهی به یک شرکت مشترک (J.V.) برای انتقال تکنولوژی بهره میگیرند.
یکی از بازیگران فعال در این عرصه، شرکت «صنایع الکتریکی ناسیونال ایران» (تأسیس ۱۳۴۴) به عنوان اولین شریک تجاری «ماتسوشیتا الکتریک» ژاپن (پاناسونیک فعلی) است که نقشی کلیدی در تولید لوازم خانگی کوچک باکیفیت در ایران داشت.
در آن زمان دکتر نقیزاده جوان در ژاپن مشغول تحصیل و زندگی است. در تماسی که از بخش تحقیق و توسعه (R&D) این شرکت دارد، به آنان میگوید که ایرانیان به بخشی از برنج به نام تهدیگ علاقهمند هستند.
ژاپنیها که برنج را به شوهای دیگر تهیه میکردند، یک پروژه تعریف میکنند برای تولید تهدیگ ایرانی. آنان با هماهنگی دکتر نقیزاده یک گروه را به ایران میفرستند و آنان میهمان خانواده نقیزاده میشوند.
برای مادر دکتر نقیزاده که اهل شمال است، برنج چیزی بیش از یک محصول کشاورزی است، گویی بخشی از فرهنگ و خاطرات نیز هست. تیم R&D «ماتسوشیتا الکتریک» هر روز با تغییرات فنی یک مدل جدید تهیه میکردهاند و مادر دکتر نقیزاده با آن برنج دم میکردهاند و نتیجه اینکه این تهدیگ تا چه اندازه نزدیک به ذائقه ایرانیان است را ارزیابی میکردند.
این فرآیند حدود ۲ ماه زمان میبرد، اما نتیجه آن میشود که هنوز بعد از ۶۰ سال پلوپزهای پارسخزر (نامی که پس از انقلاب ۵۷ بر آن گذارده میشود) برای ایرانیان، پلوپزی متفاوت است.
این خاطرهی را روزی دکتر نقیزاده در خصوص نگاه ژاپنیهای به تحقیق و توسعه R&D تعریف کرد که میخواست نگاه ترکیبشدهی فناوری و فرهنگ را آغاز کند.
و من هر بار در شبکههای اجتماعی به پلوپز و تهدیگ میرسم، یاد این خاطره میافتم. شاید هیچکس از کسانی که تهدیگهای پارسخزر را میخورند، به ذهنشان نمیرسد که تهدیگ حاصل یک پروژه تحقیق و توسعه بوده است! و تیم پروژه برای آن کار دو ماه ایران بوده است.
با پروفسور نقیزاده عزیز دو درس در دوره دکترا داشتم. نگاه ایشان در خصوص توسعه، خصوصا توسعه ژاپن، یکی از یادگارهایی ارزشمند ایشان در فهم من و بسیاری از پژوهشگران توسعه بود.
افسوس که ایران ما کمتر توانست از حضور و نگاه او برای توسعهاش بهره ببرد.
پروفسور نقیزاده عزیز یادش بهخیر و روانش شاد باد.
- امیر ناظمی
@adelehz
در دهه ۱۳۴۰ که توسعه ایران دوران طلایی خود را میگذراند، همکاریهای خارجی میان شرکتهای ایرانی و خارجی به اوج میرسد. در آن زمان شرکتهای ایرانی از روشهای گوناگون از خرید لیسانس تا شکلدهی به یک شرکت مشترک (J.V.) برای انتقال تکنولوژی بهره میگیرند.
یکی از بازیگران فعال در این عرصه، شرکت «صنایع الکتریکی ناسیونال ایران» (تأسیس ۱۳۴۴) به عنوان اولین شریک تجاری «ماتسوشیتا الکتریک» ژاپن (پاناسونیک فعلی) است که نقشی کلیدی در تولید لوازم خانگی کوچک باکیفیت در ایران داشت.
در آن زمان دکتر نقیزاده جوان در ژاپن مشغول تحصیل و زندگی است. در تماسی که از بخش تحقیق و توسعه (R&D) این شرکت دارد، به آنان میگوید که ایرانیان به بخشی از برنج به نام تهدیگ علاقهمند هستند.
ژاپنیها که برنج را به شوهای دیگر تهیه میکردند، یک پروژه تعریف میکنند برای تولید تهدیگ ایرانی. آنان با هماهنگی دکتر نقیزاده یک گروه را به ایران میفرستند و آنان میهمان خانواده نقیزاده میشوند.
برای مادر دکتر نقیزاده که اهل شمال است، برنج چیزی بیش از یک محصول کشاورزی است، گویی بخشی از فرهنگ و خاطرات نیز هست. تیم R&D «ماتسوشیتا الکتریک» هر روز با تغییرات فنی یک مدل جدید تهیه میکردهاند و مادر دکتر نقیزاده با آن برنج دم میکردهاند و نتیجه اینکه این تهدیگ تا چه اندازه نزدیک به ذائقه ایرانیان است را ارزیابی میکردند.
این فرآیند حدود ۲ ماه زمان میبرد، اما نتیجه آن میشود که هنوز بعد از ۶۰ سال پلوپزهای پارسخزر (نامی که پس از انقلاب ۵۷ بر آن گذارده میشود) برای ایرانیان، پلوپزی متفاوت است.
این خاطرهی را روزی دکتر نقیزاده در خصوص نگاه ژاپنیهای به تحقیق و توسعه R&D تعریف کرد که میخواست نگاه ترکیبشدهی فناوری و فرهنگ را آغاز کند.
و من هر بار در شبکههای اجتماعی به پلوپز و تهدیگ میرسم، یاد این خاطره میافتم. شاید هیچکس از کسانی که تهدیگهای پارسخزر را میخورند، به ذهنشان نمیرسد که تهدیگ حاصل یک پروژه تحقیق و توسعه بوده است! و تیم پروژه برای آن کار دو ماه ایران بوده است.
با پروفسور نقیزاده عزیز دو درس در دوره دکترا داشتم. نگاه ایشان در خصوص توسعه، خصوصا توسعه ژاپن، یکی از یادگارهایی ارزشمند ایشان در فهم من و بسیاری از پژوهشگران توسعه بود.
افسوس که ایران ما کمتر توانست از حضور و نگاه او برای توسعهاش بهره ببرد.
پروفسور نقیزاده عزیز یادش بهخیر و روانش شاد باد.
- امیر ناظمی
@adelehz
❤20
"زنی کهگم کردم "
شاید سالهاست ایرانیانی که علاقهمند به تهدیگ هستند از پلوپزهای پارسخزر امروز و ایرانناسیونال قدیم استفاده میکنند. اما این تهدیگ ماجرای عجیبی دارد! در دهه ۱۳۴۰ که توسعه ایران دوران طلایی خود را میگذراند، همکاریهای خارجی میان شرکتهای ایرانی و خارجی…
اینطوری هستم که الان با همین نوشته
با عطر برنج ایرانی
و پلوپزی که دایی احمدم عاشق ته دیگش بود .
با تصور مادر پرفسور نقی زاده
هم بغض کردم و اشکم جاری شد ..
با عطر برنج ایرانی
و پلوپزی که دایی احمدم عاشق ته دیگش بود .
با تصور مادر پرفسور نقی زاده
هم بغض کردم و اشکم جاری شد ..
😢12❤2
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
سال ۹۸ کلی پروانه اومد تو شهرها،همون سال پاندمی کرونا شروع شد و بعدش دیگه هیچ چیز عادی نشد ....
😢15👍7
اگر آدمها میدانستند صرفِ بودن شان میتواند حتی یک نفر را به دنیا وصل کند شاید هرگز چیزی شبیه خودکشی وجود نداشت .
مشکل از جایی شروع شد که آدم ها خیال کردند بودن شان موجبات آرامش هیچ بنا بشری را مهیا نمی کند .
بگذار بی پرده تر بگویم.
کمی بیشتر حرف بزن!
اگر کسی به غایت پر زدن یک شاپرک دلت را شاد میکند، پس به او بگو .
تو نمیدانی اما شاید فقط پر زدن یک شاپرک او را به جهان وصل نگه دارد .
#عادله_زمانی
@adelehz
مشکل از جایی شروع شد که آدم ها خیال کردند بودن شان موجبات آرامش هیچ بنا بشری را مهیا نمی کند .
بگذار بی پرده تر بگویم.
کمی بیشتر حرف بزن!
اگر کسی به غایت پر زدن یک شاپرک دلت را شاد میکند، پس به او بگو .
تو نمیدانی اما شاید فقط پر زدن یک شاپرک او را به جهان وصل نگه دارد .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤8👍6💔4
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
ما خسته تر از آن بودیم که بتوانیم دوباره رویاپردازی کنیم .
غروب یک روز تمام رویاها را توی آتش ریختیم و رفتیم که باران جرقه ها را اطراف کلبه مان نبینیم...
دیگر برای رویا پردازی دیر بود.
#عادله_زمانی
@adelehz
غروب یک روز تمام رویاها را توی آتش ریختیم و رفتیم که باران جرقه ها را اطراف کلبه مان نبینیم...
دیگر برای رویا پردازی دیر بود.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔16🕊4😢2
من دقت کردم ،گاها لیوانهای چایی سرده شده زیادی اطراف من دست نخورده باقی می ماند.
یعنی چایی می ریزم می آورم و فراموش میکنم بخورم ...
یعنی حتی یک لذت کوچک را نیز بین افکار مختلف گم میکنم.
این قطعا همان زندگی نبود که در انشاهای کودکی میخواستیم به آن برسیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
یعنی چایی می ریزم می آورم و فراموش میکنم بخورم ...
یعنی حتی یک لذت کوچک را نیز بین افکار مختلف گم میکنم.
این قطعا همان زندگی نبود که در انشاهای کودکی میخواستیم به آن برسیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤14💔10😢4
دو تا پسر با ماشین افتاده بودن دنبالمون ول کن نبودن، خواهرم گفت یهو بپیچ تو این کوچه که گممون کنن، منم تازه گواهینامه گرفته بودم از ۵۰ متر قبل راهنما زدم و ما و اقا پسرا باهم رفتیم تو یه کوچه بنبست
• malo •
@adelehz
• malo •
@adelehz
😁47
شما رو نمیدونم ولی من دلم لک زده برای دیدن ماشین گل زده ی عروس تو خیابون که چندتا ماشین با ذوق دارن پشت سرش بوق میزنن ...
خوشحالی واقعی و از ته قلب
@adelehz
خوشحالی واقعی و از ته قلب
@adelehz
❤23💔7
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
Fatemeh Mehlaban - Mara Divaneh Kardi ( Maryam - Afsoon )
🎧 @adelehz
تو آن گل مریم سفیدی
تو آن گل مریم سفیدی
❤4
شاید تصورش دشوار باشد ،اما این یک واقعیت تلخ است.
بسیاری از ما،در نقطه ای از شکیبایی خسته می شویم.
خسته شدن از شکیبایی،اوج استیصال ست.
آدم با خودش به این نتیجه می رسد که من دیگر نمیکشم.
من حتی برای صبور بودن هم خسته ام.
من نام این لحظه را بریدن میگذارم.
بریدن از هرچه هست و نیست .
ولی آن را شبیه لحظه ی پرواز پرنده میدانم ،همان لحظه جادویی رها شدن جسم پرنده در خلا و آغاز پرواز ...
بگذارید صادقانه بگویم ،آرزو میکنم نقطه ی بریدن همه ی ما لحظه ی شروع پرواز باشد .
با این امید که در اوج استیصال چاره ای برای دردها پیدا شود .
حتی اگر خیلی خوش بینانه بنظر برسد .
#عادله_زمانی
@adelehz
بسیاری از ما،در نقطه ای از شکیبایی خسته می شویم.
خسته شدن از شکیبایی،اوج استیصال ست.
آدم با خودش به این نتیجه می رسد که من دیگر نمیکشم.
من حتی برای صبور بودن هم خسته ام.
من نام این لحظه را بریدن میگذارم.
بریدن از هرچه هست و نیست .
ولی آن را شبیه لحظه ی پرواز پرنده میدانم ،همان لحظه جادویی رها شدن جسم پرنده در خلا و آغاز پرواز ...
بگذارید صادقانه بگویم ،آرزو میکنم نقطه ی بریدن همه ی ما لحظه ی شروع پرواز باشد .
با این امید که در اوج استیصال چاره ای برای دردها پیدا شود .
حتی اگر خیلی خوش بینانه بنظر برسد .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤11😢11
Forwarded from عآلیجناب
🔴فوری/ بازگشایی اینترنت بین الملل مصوب شد
🔹سیتنا خبر داد: ستاد راهبری و ساماندهی فضای مجازی صبح امروز دوشنبه (چهارم خردادماه) به ریاست دکتر عارف معاون اول رئیس جمهور تشکیل جلسه داد و بازگشت اینترنت به وضعیت قبل از دی ماه 1404 مصوب شد.
🔹این مصوبه برای رییس جمهور ارسال شد و در صورت تایید رئیس جمهور جهت اجرا برای وزارت ارتباطات ارسال خواهدشد.
@Aalijnab
🔹سیتنا خبر داد: ستاد راهبری و ساماندهی فضای مجازی صبح امروز دوشنبه (چهارم خردادماه) به ریاست دکتر عارف معاون اول رئیس جمهور تشکیل جلسه داد و بازگشت اینترنت به وضعیت قبل از دی ماه 1404 مصوب شد.
🔹این مصوبه برای رییس جمهور ارسال شد و در صورت تایید رئیس جمهور جهت اجرا برای وزارت ارتباطات ارسال خواهدشد.
@Aalijnab
❤3🕊2