This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وفادار تو خواهم ماند 🙈😄
@adelehz
@adelehz
🥰22😁16👎1💋1
از یکجایی به بعد
از شنیدن در مورد بعضی آدمها که روزی برایتان بسیار مهم بودند ،دل تان نمی لرزد.
آن لحظه ،زمان نجات شماست .
باید هزار بار بابتش شکرگزار باشید.
#عادله_زمانی
@adelehz
از شنیدن در مورد بعضی آدمها که روزی برایتان بسیار مهم بودند ،دل تان نمی لرزد.
آن لحظه ،زمان نجات شماست .
باید هزار بار بابتش شکرگزار باشید.
#عادله_زمانی
@adelehz
👍37💔9❤7
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
اشک میریزی و میگویی: پس رویاهایمان چه؟
میبوسمت و میگویم: بخواب،
در خاورمیانه رویا داشتن، خودش رویاست
@adelehz
میبوسمت و میگویم: بخواب،
در خاورمیانه رویا داشتن، خودش رویاست
@adelehz
💔37😢11🕊5❤4
من همواره به ایران فکر میکنم.با آنکه در ایران به دنیا آمدم و تمام عمرم اینجا گذشت .با آنکه از پدر و مادری ایرانی به دنیا نیامدم و همواره وطنی در سایه در رگهایم جاری بود .
اما من همیشه به ایران فکر کردم .
که چگونه آرام است،صبور است و سالهاست میبیند و در سکوت ادامه می دهد .
در این سرزمین هر آنچه باید در زندگی می دیدم را دیدم و در تمام روزهای سخت و آسانش به این فکر کردم که ایران صبور است .
و لایق،لایق آنچه همیشه اورا شاد نگه دارد و مردمش را به خنده وادارد .
به شهرهای بیشماری سفر کردم با ادمهایی از بیشتر قومیتهایش هم کلام شدم .
رسومش را زندگی کردم و دردهایش را هربار که دیدم دلم خواست به صورتش دست بکشم و بگویم تو زیبایی ،صبوری،شایسته ای عزیزدلم ...
من همواره به این سرزمین جادویی فکر کردم و اورا جدا از وطن پدری ام که در خونم جاری ست ندیدم و ندانستم .
نتوانستم براحتی از اینجا بروم چون همیشه از خودم پرسیدم در دیگر سرزمین ها ایا زندگی شبیه ایران خواهد بود؟
بوی نان تازه ی کوچه های ایران در صبحی سرد
عطر یاس های امین الدوله ی خانه ویلایی هایی که مهمان تابستانند.
صدای مناجات سحری های ماه رمضان ایران و آن چراغهای یک به یک روشن شده چی؟
حتی آن ماهی قرمزهای کوچک بازارهای نوروزی ایران ..
امروز خیلی چیزها شبیه دیروز نیست .
براحتی نمیتوان لبخند زد اما من هر صبح که بیدار میشوم تا روزم را با خواندن اخبار آغاز کنم به ایران فکر میکنم و اورا در دورترین نقطه قلبم به آغوش میکشم.
تو همواره در تاریخ چون درختی محکم ایستادی عزیزم
پس صبور باش و آرام ..
و همیشه بتاب مثل همان خورشیدی که در تمام صبحهای عمرم به رویم تاباندی زیبای غمگینم...
#عادله_زمانی
@adelehz
اما من همیشه به ایران فکر کردم .
که چگونه آرام است،صبور است و سالهاست میبیند و در سکوت ادامه می دهد .
در این سرزمین هر آنچه باید در زندگی می دیدم را دیدم و در تمام روزهای سخت و آسانش به این فکر کردم که ایران صبور است .
و لایق،لایق آنچه همیشه اورا شاد نگه دارد و مردمش را به خنده وادارد .
به شهرهای بیشماری سفر کردم با ادمهایی از بیشتر قومیتهایش هم کلام شدم .
رسومش را زندگی کردم و دردهایش را هربار که دیدم دلم خواست به صورتش دست بکشم و بگویم تو زیبایی ،صبوری،شایسته ای عزیزدلم ...
من همواره به این سرزمین جادویی فکر کردم و اورا جدا از وطن پدری ام که در خونم جاری ست ندیدم و ندانستم .
نتوانستم براحتی از اینجا بروم چون همیشه از خودم پرسیدم در دیگر سرزمین ها ایا زندگی شبیه ایران خواهد بود؟
بوی نان تازه ی کوچه های ایران در صبحی سرد
عطر یاس های امین الدوله ی خانه ویلایی هایی که مهمان تابستانند.
صدای مناجات سحری های ماه رمضان ایران و آن چراغهای یک به یک روشن شده چی؟
حتی آن ماهی قرمزهای کوچک بازارهای نوروزی ایران ..
امروز خیلی چیزها شبیه دیروز نیست .
براحتی نمیتوان لبخند زد اما من هر صبح که بیدار میشوم تا روزم را با خواندن اخبار آغاز کنم به ایران فکر میکنم و اورا در دورترین نقطه قلبم به آغوش میکشم.
تو همواره در تاریخ چون درختی محکم ایستادی عزیزم
پس صبور باش و آرام ..
و همیشه بتاب مثل همان خورشیدی که در تمام صبحهای عمرم به رویم تاباندی زیبای غمگینم...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤33💔9😢6👍2🕊1
بعد از سالها،دیشب مینا را در خواب دیدم. به واضح ترین صورت ممکن و با تمام جزئیات
خوابهای من غالبا مبهم و سیاه و سفید هستند اما استثنا دیشب خوابی رنگی دیدم.
نمیدانم چرا؟ من مدتها بود به مینا فکر نکرده بودم جز معدود همکلاسی های دانشگاهم بود که حتی همان سال اول بعد از فارغ التحصیلی هم از وی خبری نداشتم.
امروز من دوباره به سال قبل از کنکور برگشته ام یعنی عملا با هیچ کدام از همکلاسی هایی که در دانشگاه چهارسال ،به تاکیدی دوباره مینویسم چهار سال از عمرم را هر روز با هم گذراندیم ،ارتباطی ندارم.
صبح که بیدار شدم دوباره در ذهنم به صحن حیاط دانشکده ی روانشناسی دانشگاه فردوسی مشهد برگشتم .
دیدم که در برف سنگین آن سالهای مشهد آدم برفی قشنگی ساخته ایم.
لابلای درختان بلندش قدم زدم و بوی خاک باران خورده را با تمام وجود به درون ریه ام کشاندم.
تلاش کردم چهره ی همکلاسی و استادی که سال اول فارغ التحصیلی ام فوت شدند را بیاد آورم.
و احساسات ...
کوشیدم دوباره آن احساسات ناب را مزه مزه کنم.
به راهروی دور و دراز طبقه ی اول بروم و برای اولین بار او را ببینم که با پالتوی بلندش از آخر راهرو بی محابا بسوی پله ها می رود .
او که دانشجوی دکترا بود و شبیه هیچکس نه
اسمش را پیش خودم ساکت الدوله گذاشته بودم.
یک خواب مرا به راحتی پرت کرد میان صدها خاطره ای که سالهاست از آن ها عبور کرده ام اما از من عبور نکرده اند.
من تا ابد آدم خاطره ها می مانم.
آدم یادآوری از احساساتی که فقط یکبار مزه ی واقعی شان را چشیدم و دیگر هرگز آن کیفیت تکرار نشد .
احساساتی چون عشق،دوستی و حتی نفرت
پ.ن مینا،نمیدانم کجایی ولی دلم میخواهد خوشبخت باشی❤️
#عادله_زمانی
@adelehz
خوابهای من غالبا مبهم و سیاه و سفید هستند اما استثنا دیشب خوابی رنگی دیدم.
نمیدانم چرا؟ من مدتها بود به مینا فکر نکرده بودم جز معدود همکلاسی های دانشگاهم بود که حتی همان سال اول بعد از فارغ التحصیلی هم از وی خبری نداشتم.
امروز من دوباره به سال قبل از کنکور برگشته ام یعنی عملا با هیچ کدام از همکلاسی هایی که در دانشگاه چهارسال ،به تاکیدی دوباره مینویسم چهار سال از عمرم را هر روز با هم گذراندیم ،ارتباطی ندارم.
صبح که بیدار شدم دوباره در ذهنم به صحن حیاط دانشکده ی روانشناسی دانشگاه فردوسی مشهد برگشتم .
دیدم که در برف سنگین آن سالهای مشهد آدم برفی قشنگی ساخته ایم.
لابلای درختان بلندش قدم زدم و بوی خاک باران خورده را با تمام وجود به درون ریه ام کشاندم.
تلاش کردم چهره ی همکلاسی و استادی که سال اول فارغ التحصیلی ام فوت شدند را بیاد آورم.
و احساسات ...
کوشیدم دوباره آن احساسات ناب را مزه مزه کنم.
به راهروی دور و دراز طبقه ی اول بروم و برای اولین بار او را ببینم که با پالتوی بلندش از آخر راهرو بی محابا بسوی پله ها می رود .
او که دانشجوی دکترا بود و شبیه هیچکس نه
اسمش را پیش خودم ساکت الدوله گذاشته بودم.
یک خواب مرا به راحتی پرت کرد میان صدها خاطره ای که سالهاست از آن ها عبور کرده ام اما از من عبور نکرده اند.
من تا ابد آدم خاطره ها می مانم.
آدم یادآوری از احساساتی که فقط یکبار مزه ی واقعی شان را چشیدم و دیگر هرگز آن کیفیت تکرار نشد .
احساساتی چون عشق،دوستی و حتی نفرت
پ.ن مینا،نمیدانم کجایی ولی دلم میخواهد خوشبخت باشی❤️
#عادله_زمانی
@adelehz
❤34👍3😢2🕊2💔2
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
وقتی از دبیرستان فارغ التحصیل شدم اولین کاری که کردم با خیال آسوده شروع به بلند کردن ناخن ها کردم :)
آن سالهای دبیرستانی بودن ما که البته خیلی هم دور نبود نمیشد ناخن های دست را بلند نگه داشت ایضا اگر بلند و کشیده بود و لاک خوش رنگ سرخابی جذابی هم برویش میکشیدی که یعنی دستی دستی حکم اخراجت را امضا کرده بودی .
گرچه بعضی هفته ها خودم را مابین صف ها جا میزدم از جلوی ناظم در می رفتم اما بیشتر از سه هفته نتوانسته بودم بیشتر ناخن های قشنگم را نگاه دارم .
بهرحال اولین صبحی که قرار نبود دیگر دبیرستان بروم بلند کردن ناخن ها شروع شد و تا امروز هم روندش ادامه دارد.
راستش زیر بار کاشت ناخن نرفتم و با ناخن های طبیعی خودم بیشتر احساس راحتی کردم این البته یک سلیقه شخصی ست .
بهرحال کسانی که مثل من ناخن بلند میکنند یک درد را خوب میفهمند.
آن هم درد شکستن یکی از ناخن ها ست
آن هم بشکلی که قابل دستکاری نباشد و مجبور شوی قید ناخن را از ته بزنی ..
که بعدش هم مجبوری قید ۹ ناخن باقی مانده را بزنی چون نمیشود که دست آدم الک و بولک باشد و کوتاه و بلندش توی ذوق بزند.
اما
اما درد بدتر از شکستن ناخن،شکستن ناخن از نقطه ای ست که به گوشت وصل شده و ایضا درد جانکاه و خونریزی و سوزش کناره های انگشت ست.
این یکی درد مضاعفی ست
هم غصه ی از دست دادن ناخن های قشنگت را بخوری هم درد بکشی .
انگشتت به هرجا بخورد یک متر از درد بپری یا حین ریختن نمک روی خیار نمکها روی انگشتت بپاشد و مجبور شوی از درد دور پذیرایی را بدوی ..
و خوب چند روز قبل چنین بلایی برسرم آمد. دستم را داخل سبد نانها فرو کردم که ناگهان حس کردم سوزش عمیقی از دستم به سمت خودم کشیده شد و آه آنچه رخ داد که نباید می داد.
چند روز درگیر این درد لعنتی و جیغ های گاه و بیگاهم بود تا اینکه کم کم درد کمتر شد.
داشتم به انگشت آسیب دیده ام نگاه میکردم و به خودم میگفتم واقعا خدا باید خیلی نسل بشر را دوست داشته باشد .
فکرش را بکن بدن را طوری تنظیم کرده که بتواند کم کم دردهای اینچنینی را تسکین بدهد و آرامت کند .البته قصه ی دردهای بزرگتر جداست اما برای همین اندازه مکانیسم تسکین پنهان شده در بدن هم میتوان شکرگذار بود.
جالب تر اینکه همین مکانیسم را برای قلب هم پایه ریخته ست .
انگار قلب میتواند به مرور زمان بر دردها و زخمهای خود مرهم بگذارد و از شدت درد و جراحت بکاهد .
راستی اگر این طور نبود آدمیزاد چطور میتوانست به این زندگی ادامه دهد؟؟؟
دردها هرگز به اندازه روز اول آزار دهنده باقی نخواهند ماند زمان و خیلی چیزهای دیگر کم کم تسکین شان میدهد.
لذا کاش بتوانیم برای هیچ دردی تا ابد زانوی غم بغل نگیریم ..
البته اگر بتوانیم...
امضا:
دختری که آن روز هر ده ناخنش را کوتاه کرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
آن سالهای دبیرستانی بودن ما که البته خیلی هم دور نبود نمیشد ناخن های دست را بلند نگه داشت ایضا اگر بلند و کشیده بود و لاک خوش رنگ سرخابی جذابی هم برویش میکشیدی که یعنی دستی دستی حکم اخراجت را امضا کرده بودی .
گرچه بعضی هفته ها خودم را مابین صف ها جا میزدم از جلوی ناظم در می رفتم اما بیشتر از سه هفته نتوانسته بودم بیشتر ناخن های قشنگم را نگاه دارم .
بهرحال اولین صبحی که قرار نبود دیگر دبیرستان بروم بلند کردن ناخن ها شروع شد و تا امروز هم روندش ادامه دارد.
راستش زیر بار کاشت ناخن نرفتم و با ناخن های طبیعی خودم بیشتر احساس راحتی کردم این البته یک سلیقه شخصی ست .
بهرحال کسانی که مثل من ناخن بلند میکنند یک درد را خوب میفهمند.
آن هم درد شکستن یکی از ناخن ها ست
آن هم بشکلی که قابل دستکاری نباشد و مجبور شوی قید ناخن را از ته بزنی ..
که بعدش هم مجبوری قید ۹ ناخن باقی مانده را بزنی چون نمیشود که دست آدم الک و بولک باشد و کوتاه و بلندش توی ذوق بزند.
اما
اما درد بدتر از شکستن ناخن،شکستن ناخن از نقطه ای ست که به گوشت وصل شده و ایضا درد جانکاه و خونریزی و سوزش کناره های انگشت ست.
این یکی درد مضاعفی ست
هم غصه ی از دست دادن ناخن های قشنگت را بخوری هم درد بکشی .
انگشتت به هرجا بخورد یک متر از درد بپری یا حین ریختن نمک روی خیار نمکها روی انگشتت بپاشد و مجبور شوی از درد دور پذیرایی را بدوی ..
و خوب چند روز قبل چنین بلایی برسرم آمد. دستم را داخل سبد نانها فرو کردم که ناگهان حس کردم سوزش عمیقی از دستم به سمت خودم کشیده شد و آه آنچه رخ داد که نباید می داد.
چند روز درگیر این درد لعنتی و جیغ های گاه و بیگاهم بود تا اینکه کم کم درد کمتر شد.
داشتم به انگشت آسیب دیده ام نگاه میکردم و به خودم میگفتم واقعا خدا باید خیلی نسل بشر را دوست داشته باشد .
فکرش را بکن بدن را طوری تنظیم کرده که بتواند کم کم دردهای اینچنینی را تسکین بدهد و آرامت کند .البته قصه ی دردهای بزرگتر جداست اما برای همین اندازه مکانیسم تسکین پنهان شده در بدن هم میتوان شکرگذار بود.
جالب تر اینکه همین مکانیسم را برای قلب هم پایه ریخته ست .
انگار قلب میتواند به مرور زمان بر دردها و زخمهای خود مرهم بگذارد و از شدت درد و جراحت بکاهد .
راستی اگر این طور نبود آدمیزاد چطور میتوانست به این زندگی ادامه دهد؟؟؟
دردها هرگز به اندازه روز اول آزار دهنده باقی نخواهند ماند زمان و خیلی چیزهای دیگر کم کم تسکین شان میدهد.
لذا کاش بتوانیم برای هیچ دردی تا ابد زانوی غم بغل نگیریم ..
البته اگر بتوانیم...
امضا:
دختری که آن روز هر ده ناخنش را کوتاه کرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤32😢8👍3
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
تو دنیای خدا غریب تر از بچه ی معلول بی سرپرستی که توی شبانه روزی نگهداری میشه و کسی سراغ شو نمیگیره ..کسی هست ؟
@adeldhz
@adeldhz
💔72😢24❤5👍1
ما در جهان بسیار گشته ایم و هربار که از دریا به ساحلی رسیده ایم گفته ایم این ساحل با ساحل های دیگر فرق دارد .
اینجا طوفان به دنبالمان نخواهد آمد و دامنش امان ابدی ما خواهد شد.
و هر بار به ما ثابت شد که اشتباه کرده ایم و این ساحل هم ما را امان نخواهد داد.
ما در دریاها و ساحل ها بسیار گشته ایم و طوفان هرگز ما را رها نکرد .
و ما هر بار خودمان را گول زدیم که این بار فرق می کند و با آن فریب شیرین به خواب رفتیم ..
#عادله_زمانی
@adelehz
اینجا طوفان به دنبالمان نخواهد آمد و دامنش امان ابدی ما خواهد شد.
و هر بار به ما ثابت شد که اشتباه کرده ایم و این ساحل هم ما را امان نخواهد داد.
ما در دریاها و ساحل ها بسیار گشته ایم و طوفان هرگز ما را رها نکرد .
و ما هر بار خودمان را گول زدیم که این بار فرق می کند و با آن فریب شیرین به خواب رفتیم ..
#عادله_زمانی
@adelehz
💔31❤8
در آن غروب غم انگیز و باران آرام و بیقراری که می بارید
از من پرسید خوبی؟؟
دوست داشتم بگویم؛بله
اما گفتم بله؛ نفس میکشم...
از من پرسید خوبی؟؟
دوست داشتم بگویم؛بله
اما گفتم بله؛ نفس میکشم...
💔37😢13❤3
💔32😢7❤4
اینکه در راه به تو لبخند میزنم
راه می روم و کارهای هر روزه ام را انجام میدهم.
اینکه هنوز ورزش میکنم و غذای مورد علاقه ام را میپزم دلیلی بر آن نیست که تصور کنی همه چیز در درونم خوب است .
من در درون مشغول جنگ با اندوه و دردی هستم که خودم هم هنوز باورش ندارم .
این زندگی عادی هر روزه ی ما شبیه هیچ زندگی عادی قبل از این نخواهد بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
راه می روم و کارهای هر روزه ام را انجام میدهم.
اینکه هنوز ورزش میکنم و غذای مورد علاقه ام را میپزم دلیلی بر آن نیست که تصور کنی همه چیز در درونم خوب است .
من در درون مشغول جنگ با اندوه و دردی هستم که خودم هم هنوز باورش ندارم .
این زندگی عادی هر روزه ی ما شبیه هیچ زندگی عادی قبل از این نخواهد بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
💔36❤2
در دورترین نقطه ی ذهنم ،در تمام شبهای بیخبری از عالم وقتی چشمانم را میبستم ناخودآگاه خودم را می دیدم که در تاریکی شب سوار بر اتوبوسی بزرگ دقیقا از وسط یک روستا که تصادفا در بین جاده های میان شهری گیر افتاده است میگذرم.
در حالی که فقط من و راننده بیداریم و باقی مسافران به خوابهایی سنگین و سبک فرو رفته اند .
اما ما کاملا هوشیاریم .
اتوبوس به آرامی روی جاده میلغزد و من که دقیقا در صندلی پشت سر راننده نشسته ام نگاهم را به تصویر پیش رویش خیره میکنم.
مغازه های تعمیر اتومبیل و بقالی های کوچک روستایی را میبینم که بنا به نیاز ساکنین و مسافرین در حاشیه ی جاده ی روستایی و فرعی منتهی به جاده ی اصلی ایجاد گردیده و حالا در ساعت سه صبح در سکوت و سیاهی مطلق شبانه فرو رفته است .
از آن گردش برگی سرگردان در دل شب میان جاده ی خاک گرفته تا سوسوی تابلوی نیمه جان مکانیکی کنار جاده ،هرچه که هست حس خلا را در من زنده میکند.
خانه های روستایی و چراغهای نیمه روشن شان خانه هایی که در سطحی پایین تر از سطح جاده قرار گرفته اند و حالا با عبور اتوبوس، اشراف کاملی بر حیاطهای شان دارم.
میبینم که در بعضی حیاطها چراغی روشن است و به ساکنین خانه ها می اندیشم.
به دغدغه هایشان،خوشی هایشان،اندوه بی حد و حصر شان و حتی احتمال عشق بازی های شبانه ی آرام یا هول هولکی شان را هم از نظر میگذرانم.
من عاشق سکوت آن هنگام از شب هستم ،عاشق کشف های شبانه در دل جاده هایی که ممکن ست سالی یکبار ببینم شان
عاشق بیدار ماندن وقتی همه خوابند .
در تمام شبهایی که از عالم بیخبر بودم من شبها با رویای عبور از جاده های در شب مانده میخوابیدم .
جاده هایی که ادمها بار خستگی یکروز کاری شان را بر آنها برجای مانده بودند.
آدمهایی که در آن لحظه کسی نمیدانست چه میکنند .
دردهایشان را دوره می کنند ،خوابیده اند یا لذتی شبانه را برای تسکینی زودگذر در آغوش یارشان میگذرانند.
کسی چه می دانست !
#عادله_زمانی
@adelehz
در حالی که فقط من و راننده بیداریم و باقی مسافران به خوابهایی سنگین و سبک فرو رفته اند .
اما ما کاملا هوشیاریم .
اتوبوس به آرامی روی جاده میلغزد و من که دقیقا در صندلی پشت سر راننده نشسته ام نگاهم را به تصویر پیش رویش خیره میکنم.
مغازه های تعمیر اتومبیل و بقالی های کوچک روستایی را میبینم که بنا به نیاز ساکنین و مسافرین در حاشیه ی جاده ی روستایی و فرعی منتهی به جاده ی اصلی ایجاد گردیده و حالا در ساعت سه صبح در سکوت و سیاهی مطلق شبانه فرو رفته است .
از آن گردش برگی سرگردان در دل شب میان جاده ی خاک گرفته تا سوسوی تابلوی نیمه جان مکانیکی کنار جاده ،هرچه که هست حس خلا را در من زنده میکند.
خانه های روستایی و چراغهای نیمه روشن شان خانه هایی که در سطحی پایین تر از سطح جاده قرار گرفته اند و حالا با عبور اتوبوس، اشراف کاملی بر حیاطهای شان دارم.
میبینم که در بعضی حیاطها چراغی روشن است و به ساکنین خانه ها می اندیشم.
به دغدغه هایشان،خوشی هایشان،اندوه بی حد و حصر شان و حتی احتمال عشق بازی های شبانه ی آرام یا هول هولکی شان را هم از نظر میگذرانم.
من عاشق سکوت آن هنگام از شب هستم ،عاشق کشف های شبانه در دل جاده هایی که ممکن ست سالی یکبار ببینم شان
عاشق بیدار ماندن وقتی همه خوابند .
در تمام شبهایی که از عالم بیخبر بودم من شبها با رویای عبور از جاده های در شب مانده میخوابیدم .
جاده هایی که ادمها بار خستگی یکروز کاری شان را بر آنها برجای مانده بودند.
آدمهایی که در آن لحظه کسی نمیدانست چه میکنند .
دردهایشان را دوره می کنند ،خوابیده اند یا لذتی شبانه را برای تسکینی زودگذر در آغوش یارشان میگذرانند.
کسی چه می دانست !
#عادله_زمانی
@adelehz
❤11💔8