من میدانستم در نهایت همه چیز تغییر میکند اما نمیدانستم که نمیتوانم انتغییرات را مثل یک لقمه ی گاها بزرگ قورت دهم .
اگر بتوانی غصه ها یا حتی تغییراتی که نمیخواستی رخ دهد را قورت دهی آرام تر از آن گذر میکنی اما وقتی گیر میکند میان گلویت و با هربار نفس کشیدن روی سینه ات سنگینی می کند دیگر ارامشی در کار نخواهد بود .
باید خیلی قوی باشم آنقدر که بتوانم نفسی محکم بکشم و آنچه راه گلویم را بسته قورت دهم اما صادقانه بگویم خیلی از اوقات نمیتوانم قوی باشم .
میدانستم که همه چیز تغییر میکند اما آنچه نمی دانستم این بود که چرا فراموش نکردم آن ها و جاهایی را که فراموشم کرده بودند .
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر بتوانی غصه ها یا حتی تغییراتی که نمیخواستی رخ دهد را قورت دهی آرام تر از آن گذر میکنی اما وقتی گیر میکند میان گلویت و با هربار نفس کشیدن روی سینه ات سنگینی می کند دیگر ارامشی در کار نخواهد بود .
باید خیلی قوی باشم آنقدر که بتوانم نفسی محکم بکشم و آنچه راه گلویم را بسته قورت دهم اما صادقانه بگویم خیلی از اوقات نمیتوانم قوی باشم .
میدانستم که همه چیز تغییر میکند اما آنچه نمی دانستم این بود که چرا فراموش نکردم آن ها و جاهایی را که فراموشم کرده بودند .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤19👍4💔3
میخواهم به طول بیانجامد
چون کتاب کلیدر
چون درهی پروانه
بوسههای تو را میگویم!
که چون کمربندی
به دور کمرم
نگهم میداشت.
رضا بروسان
@adelehz
چون کتاب کلیدر
چون درهی پروانه
بوسههای تو را میگویم!
که چون کمربندی
به دور کمرم
نگهم میداشت.
رضا بروسان
@adelehz
❤28🕊6💔1
"زنی کهگم کردم "
Photo
یادم بماند اگر کودکی داشتم اورا به شیوه خودم بزرگ کنم .با لذت ها و ترس و شادی های کودکی خودم .ازظهر پنجشنبه ببرمش خانه مادربزرگش و تاصبح شنبه بگذارم انجا کودکی کند ...برایش شب جمعه در خانه مادربزرگش روی زمین جا بیندازند و ابگوشت ظهر جمعه را پای سفره با مهربان ترین هایش بخورد ..یادم باشد جوری بزرگش کنم که برای لباس یا اسباب بازی که دوستش دارد اندازه یک دنیا ذوق کند...یادم باشد جوری بزرگش کنم که پاییز هرسال توی اتاقش زیر تختش چندتا گردوی درشت قایم کند به امید اینکه نوروز گردوها باز شوند و یک پری کوچلوی زیبا ازداخلشان بیرون بیاید ...باید جوری بزرگش کنم که یادبگیرد خوراکی های مدرسه اش را تنهایی نخورد و همیشه غصه کفشدوزک های لای سبزی هایی که پاک میکنم را بخورد ...دلم میخواد کودکم حتما جوجه رنگی داشته باشد تا صبح به صبح به شوق دیدن و مراقبت کردن یک موجود زنده کوچلوی بی دفاع ازخواب بیدارشود... یادم باشد جوری بارش بیاورم که تمام اسباب بازی هایش را بزند زیر بغلش و بیاید توی اشپزخانه پیش من بازی کند نه گوشه خالی و تنهای اتاقش کاش انقدر فرصت داشته باشم که اورا با لذت های کودکی خودم بزرگ کنم ..و نگذارم زمان و به اصطلاح عوض شدن زمانه فرصت کودکی واقعی را از او بگیرد..کاش فرصت داشته باشم به اووبهترین کودکی را هدیه بدهم همان طور که خودم داشتم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
🥰24❤17🕊5👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلتنگ آمدنت بودم
در ایستگاه های قطار
در پیچ کوچه ای خلوت
ایستاده پشت پنجره ها
حتی وقتی میدانستم قطارها نمی رسند ،کوچه ها شلوغ نمی شود و تو هرگز نمی آیی...
#عادله_زمانی
@adelehz
در ایستگاه های قطار
در پیچ کوچه ای خلوت
ایستاده پشت پنجره ها
حتی وقتی میدانستم قطارها نمی رسند ،کوچه ها شلوغ نمی شود و تو هرگز نمی آیی...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤24💔21🕊3
زندگی همینه عزیز من
گاهی موجی خروشان در میان اب ها
گاهی هم شن های افتاب خورده ساحل...
@adelehz
گاهی موجی خروشان در میان اب ها
گاهی هم شن های افتاب خورده ساحل...
@adelehz
❤27👍9
گاهی میخواهم بنویسم اما قلم حرکت نمیکند.
میخواهم راه بروم اما پاهایم مایل نیستند .
میخواهم آرام باشم اما قلبم نظر دیگری دارد .
گاهی دلم میخواهد انگور بمانم اما جهان ترجیح میدهد انار باشم، با هزار دانه ی سرخ در دلم شبیه دلی پر خون ...
#عادله_زمانی
میخواهم راه بروم اما پاهایم مایل نیستند .
میخواهم آرام باشم اما قلبم نظر دیگری دارد .
گاهی دلم میخواهد انگور بمانم اما جهان ترجیح میدهد انار باشم، با هزار دانه ی سرخ در دلم شبیه دلی پر خون ...
#عادله_زمانی
❤30💔16🕊3
.
روزی که نزدیکِ ما را زدند، شیشهها لرزید.
پنجره باز بود، دویدم، بستمش، و خشک شدم پشت شیشه، خیره به محلهای که انگار شوکی غریب، منتشر میشد در آن و پردهی خانهی روبرویی از ارتعاش انفجار و ترس، رفته بود خودش را کوبانده بود به دیوار.
چند دقیقه بعد، بوی نعناداغ پیچید توی راهروی ساختمان.
اول فکر کردم خیال میکنم که بوی نعناداغ است، فکر کردم این بوی سوختن است. فکر کردم لابد بوی انفجارهای دوهزار و بیستوپنجی مثل بوی نعناداغ است. فکر کردم تکنولوژی است دیگر، برای اینکه خیال نکنیم زبر و وحشی و نفهم است، گاهی شوخیاش میگيرد.
داشتم ساکِ فرار را چک میکردم؛ چراغ قوه، قرص مسکن، پاوربانک، دستمال کاغذی برای گریه... که در زدند. پیرزن همسایه بغلی بود.
برایم آش آورده بود. کاسهی چینی، توی بشقاب بود و بشقاب بین انگشتهایی با مفصلهای متورم و خشک و خسته.
جلوتر از "بفرما"ی او، بوی نعناداغ بفرما زد.
گفتم: "نترسیدین که!"
گفت داشته آش درست میکرده که صدا را شنیده و بین اینکه زنگ بزند به تنهافرزندش آنسوی دنیا یا نعنا را بریزد توی روغن، دومی را انتخاب کرده.
خندیدیم.
گفت: "با خودم گفتم این دختر الان دلودماغ آشپزی نداره، یه کاسه آش براش ببرم."
من را میگفت "این دختر"!
یک مادرانگیِ خالصِ خوشترکیبِ خرجنشده، بعد از شنیدن انفجار، مانده بوده در دل زن، مادرانگیای که باید بچهای را بگیرد زیر چتر تن، آنیکی را دلداری بدهد، به دیگری بگوید عیب ندارد جیش کرده توی شلوارش، و چون بچهای نبود برای دلداری و بغل و عیب ندارد... همه جمع شده بود در یک کاسه آش، برای زنِ خانهی بغلی، برای من که بیشتر از همه محتاج بودم به دشت کردنِ آغوش و دستپختِ مادرانه.
وقتی رفت، دیدم دیگر نمیترسم. امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگهای من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من، داغیِ لمسِ یک دست پرچروک آمد روی سرمای تن من.
گفته بود نترسم، چون او، اینجا، در همسایگی من، دارد ذکر "هزار الهی الاَمان" میگوید.
خیلی وقتها در هولوهراسهای زندگی، جایی که دل نخکش میشود، یک نفر پیدا میشود که کمخرج، ساده، بیغش، خودش را یاد تو بیاورد، بودنش را تبدیل کند به امید، دلگرمی، پشتوانه...
این متن را برای آنان مینویسم. برای کسانی که فقط فکر خودشان و ترسها و احساساتشان نیستند. حواسشان به بقیه هم هست، به تو هم بوده.
اگر کسی را داشتهای که در لحظه دهشت و تنش، دستت را بگیرد، تلفن کند بهت، پیامی بفرستد، بیاید دنبالت، بخنداندت، این متن مال اوست.
مال او که بداند قدردانِ بودنِ ساده، اما محکمش هستی.
سودابه فرضی پور
@adelehz
روزی که نزدیکِ ما را زدند، شیشهها لرزید.
پنجره باز بود، دویدم، بستمش، و خشک شدم پشت شیشه، خیره به محلهای که انگار شوکی غریب، منتشر میشد در آن و پردهی خانهی روبرویی از ارتعاش انفجار و ترس، رفته بود خودش را کوبانده بود به دیوار.
چند دقیقه بعد، بوی نعناداغ پیچید توی راهروی ساختمان.
اول فکر کردم خیال میکنم که بوی نعناداغ است، فکر کردم این بوی سوختن است. فکر کردم لابد بوی انفجارهای دوهزار و بیستوپنجی مثل بوی نعناداغ است. فکر کردم تکنولوژی است دیگر، برای اینکه خیال نکنیم زبر و وحشی و نفهم است، گاهی شوخیاش میگيرد.
داشتم ساکِ فرار را چک میکردم؛ چراغ قوه، قرص مسکن، پاوربانک، دستمال کاغذی برای گریه... که در زدند. پیرزن همسایه بغلی بود.
برایم آش آورده بود. کاسهی چینی، توی بشقاب بود و بشقاب بین انگشتهایی با مفصلهای متورم و خشک و خسته.
جلوتر از "بفرما"ی او، بوی نعناداغ بفرما زد.
گفتم: "نترسیدین که!"
گفت داشته آش درست میکرده که صدا را شنیده و بین اینکه زنگ بزند به تنهافرزندش آنسوی دنیا یا نعنا را بریزد توی روغن، دومی را انتخاب کرده.
خندیدیم.
گفت: "با خودم گفتم این دختر الان دلودماغ آشپزی نداره، یه کاسه آش براش ببرم."
من را میگفت "این دختر"!
یک مادرانگیِ خالصِ خوشترکیبِ خرجنشده، بعد از شنیدن انفجار، مانده بوده در دل زن، مادرانگیای که باید بچهای را بگیرد زیر چتر تن، آنیکی را دلداری بدهد، به دیگری بگوید عیب ندارد جیش کرده توی شلوارش، و چون بچهای نبود برای دلداری و بغل و عیب ندارد... همه جمع شده بود در یک کاسه آش، برای زنِ خانهی بغلی، برای من که بیشتر از همه محتاج بودم به دشت کردنِ آغوش و دستپختِ مادرانه.
وقتی رفت، دیدم دیگر نمیترسم. امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگهای من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من، داغیِ لمسِ یک دست پرچروک آمد روی سرمای تن من.
گفته بود نترسم، چون او، اینجا، در همسایگی من، دارد ذکر "هزار الهی الاَمان" میگوید.
خیلی وقتها در هولوهراسهای زندگی، جایی که دل نخکش میشود، یک نفر پیدا میشود که کمخرج، ساده، بیغش، خودش را یاد تو بیاورد، بودنش را تبدیل کند به امید، دلگرمی، پشتوانه...
این متن را برای آنان مینویسم. برای کسانی که فقط فکر خودشان و ترسها و احساساتشان نیستند. حواسشان به بقیه هم هست، به تو هم بوده.
اگر کسی را داشتهای که در لحظه دهشت و تنش، دستت را بگیرد، تلفن کند بهت، پیامی بفرستد، بیاید دنبالت، بخنداندت، این متن مال اوست.
مال او که بداند قدردانِ بودنِ ساده، اما محکمش هستی.
سودابه فرضی پور
@adelehz
❤73😢10🥰5
آدمیزاد اگر امید را گم کنده،مرده است
حتی بین روزهایی که باوری به بهتر شدن وجود ندارد فقط امید می تواند تورا زنده نگه دارد .
همین که بین تمام مشکلاتت یک لیوان چای می ریزی یعنی هنوز میتوان امیدی به ادامه داشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
حتی بین روزهایی که باوری به بهتر شدن وجود ندارد فقط امید می تواند تورا زنده نگه دارد .
همین که بین تمام مشکلاتت یک لیوان چای می ریزی یعنی هنوز میتوان امیدی به ادامه داشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤31🥰5👍3
در نبندیم به نور
در نبندیم به
آرامش پرمهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره
با شوق سلامی بکنیم...
سهراب سپهری
@adelehz
در نبندیم به
آرامش پرمهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره
با شوق سلامی بکنیم...
سهراب سپهری
@adelehz
❤46🕊5👍2
برات آرزو میکنم
هیچ وقت از غـ..ـمِ زیاد به خواب نری
آرزو میکنم خدا نذاره حیف بشی تو هیچ جای اشتباهی
آرزو میکنم که قلبی رو برای پناه داشته باشی
آرزو میکنم هم مسیر آدمایی باشی که قضـ..ـاوتت نکنن
آرزو میکنم صبـ..ـور باشی
که صبـ..ـر همهی ماجراست...
@adelehz
هیچ وقت از غـ..ـمِ زیاد به خواب نری
آرزو میکنم خدا نذاره حیف بشی تو هیچ جای اشتباهی
آرزو میکنم که قلبی رو برای پناه داشته باشی
آرزو میکنم هم مسیر آدمایی باشی که قضـ..ـاوتت نکنن
آرزو میکنم صبـ..ـور باشی
که صبـ..ـر همهی ماجراست...
@adelehz
❤70🕊13💔12👍9
از یکسنی به بعد دیگر برایت مهم نیست چگونه می گذرد .
حتی اینکه میگذرد هم آزارت نمی دهد
فقط میخواهی از همان لحظه استفاده کنی
بنظرم این ارزشمند ترین قسمت زندگی ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
حتی اینکه میگذرد هم آزارت نمی دهد
فقط میخواهی از همان لحظه استفاده کنی
بنظرم این ارزشمند ترین قسمت زندگی ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤57👍19🥰4
تلخ ترین نوع ناکامی
رسیدن به نقطه ای ست که درآن میفهمی کسی و چیزی را دوست داشتی که نباید.
ناراحتی نه برای اینکه نباید چیزی را دوست داشته باشی بلکه چون میدانی بازهم اشتباه کردی .
#عادله_زمانی
@adelehz
رسیدن به نقطه ای ست که درآن میفهمی کسی و چیزی را دوست داشتی که نباید.
ناراحتی نه برای اینکه نباید چیزی را دوست داشته باشی بلکه چون میدانی بازهم اشتباه کردی .
#عادله_زمانی
@adelehz
👍28💔16😢2
"زنی کهگم کردم "
Sezen Aksu – Vazgeçtim
معنی این آهنگ و نمیدونم ولی خیلی زیباست
اگه کسی معنی شعر و داشت برام بفرسته لطفا
اگه کسی معنی شعر و داشت برام بفرسته لطفا
❤14
سلام وقت بخیر...اگه بخوام خلاصه معنی آهنگو براتون بگم میگه گذشتم از چشمات و حرفات وعشقت.....
💔15👍1
"زنی کهگم کردم "
سلام وقت بخیر...اگه بخوام خلاصه معنی آهنگو براتون بگم میگه گذشتم از چشمات و حرفات وعشقت.....
شما فرستادید ❤️و مرسی از خوشگلهایی که ترجمه آهنگ و فرستادن
❤10
"زنی کهگم کردم "
Sezen Aksu – Vazgeçtim
حالا ترجمه:
از چشمانت گذشتم
از حرف هایت گذشتم
یک آه کافیست
بی سر و صدا و بی کس فرستادم
لب هایم را نبوس، کافیست
پوست من دستانت را نمی شناسد
قلبم قلب تو را نمی شناسد
آه این بو، این پوست، این لمس
آه این دیوانگی، من را در آغوش بگیر
اکنون لحظه نابودی است
از چشمانت گذشتم
از حرف هایت گذشتم
یک آه کافیست
بی سر و صدا و بی کس فرستادم
لب هایم را نبوس، کافیست
پوست من دستانت را نمی شناسد
قلبم قلب تو را نمی شناسد
آه این بو، این پوست، این لمس
آه این دیوانگی، من را در آغوش بگیر
اکنون زمان نابودی است.
از چشمانت گذشتم
از حرف هایت گذشتم
یک آه کافیست
بی سر و صدا و بی کس فرستادم
لب هایم را نبوس، کافیست
پوست من دستانت را نمی شناسد
قلبم قلب تو را نمی شناسد
آه این بو، این پوست، این لمس
آه این دیوانگی، من را در آغوش بگیر
اکنون لحظه نابودی است
از چشمانت گذشتم
از حرف هایت گذشتم
یک آه کافیست
بی سر و صدا و بی کس فرستادم
لب هایم را نبوس، کافیست
پوست من دستانت را نمی شناسد
قلبم قلب تو را نمی شناسد
آه این بو، این پوست، این لمس
آه این دیوانگی، من را در آغوش بگیر
اکنون زمان نابودی است.
💔24❤4