"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
هنوز چیزی در روانم این واقعیت را که "جنگ شده" پس می‌زند. جنگ همیشه سینما بود، خبر بود یا تاریخ بود. جنگ همیشه چیزی بود که ما بیرونش بودیم؛ اما حالا مثل پینوکیو در شکم این هیولا هستیم. گویا هنوز به‌طوررسمی اعلان جنگ نشده، اما من هم پیش خودم و برای خودم جنگ را رسما نپذیرفته‌ام. روان آدمیزاد وقتی با واقعیتی شدیدا رنج‌آور روبرو می‌شود، آن را موقتا "انکار" می‌کند تا کم‌کم‌ زمینه‌های پذیرش فراهم شود. صدای جت‌ها و پدافند و انفجارها، به‌هرحال قانعت می‌کند که وارد مرحله‌ای شده‌ای یا وارد "فضایی دیگر" شده‌ای.

بعضی عواطف انسان "نام‌ناپذیرند". زبان ما توان محدودی برای بیان چیزهایی دارد که در تجربه‌ی عاطفی ما هستند. جنگ، وقتی وارد زندگی فرد می‌شود، در ابتدا بی‌نام و بی‌قیافه است. ما نمی‌دانیم چگونه آن را حتی در زبانمان، تحمل کنیم.

معین دهاز

از کانال التیام روان
@adelehz
21🕊4
"‏یا رَبَّ اِنَّ لَنا فیکَ اَمَلاً طَویلاً کَثیراً"

‏خدایا ما روتو خیلی حساب کردیم...

@adelehz
😢3211🕊5
یه حسی دارم انگار تو دلم خالی شده
انگار همه رفتن بیرون من غروب پاییز تو خونه تنها موندم...
💔46😢12🕊62
دلم براتون یه ذره شده بود که🥺
65😢15🕊7
دوستان اهمیت دادن به سلامت روان در این روزها خیلی مهمه ولی به عنوان کسی که روانشناسی خونده بذارید بهتون بگم زیادی قوی بودن در چنین شرایطی نشانه ی قدرت بالای شما نیست .
از ترسیدن ،اضطراب یا حتی گریه کردن در چنین شرایطی خجالت نکشید چون کاملا طبیعی ست اما میزان قوی بودن شما به تسلط تون بر خود با وجود تمام این موانع برمیگرده پس هرگز در چنین شرایطی بخاطر طبیعی ترین احساسات انسانی خودتون رو سرزنش نکنید ‌.
عادله زمانی
@adelehz
37👍3🥰3😢2💔2
این روزها وقتی در خیابان‌ها راه می روم .دلم پر می کشد تا تک به تک درختان این شهر را در آغوش بگیرم و بگویم جانم غصه نخور می‌گذرد...
کاش می شد ایران را این‌گونه در آغوش گرفت و گفت درختِ سبز تاریخ این روزها می‌گذرد...صبور باش

#عادله_زمانی
@adelehz
😢24🕊149
خوب پاشید برید از تراپیست تون وقت بگیرید و بعد این یاد بگیرین که تراپیست ها و روانشناسان نون حلال میبرن سر سفره شون😎
😁255👎4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در تاریخ بنویسید .
نه اینکه هر خواستنی توانستن باشد.
خواستیم اما نتوانستیم...
زندگی یار ما برای رسیدن به خواستن ها نبود.
#عادله_زمانی
@adelehz
👍30💔13😢64🕊3
بعضی غم ها
آنقدر عمیقند که فراموش نمی‌شوند
در میان روز مره گی هایی که پشت سر می‌گذاری کمرنگ تر می‌شوند و دوباره یک روز ناگهان مثل بارانی رعداسا بر قلبت و بر روزت فرو می ریزند .
جنس این اندوه جنس شیشه نیست که بشکند و راحتت کند ،جنس هواست هر لحظه جاری ست، روزهایی طوفان می شود و روزهایی آرام ..
حقیقت آن است که تو نه خسته ای نه خوشحال تو یادگرفتی با یک اندوه همیشگی زندگی کنی
بعضی از این غمها بطرز عجیبی ناشناخته اند.
#عادله_زمانی
@adelehz
😢35💔182👍1
گفتم:تو پاریس را نمیشناسی،زیباترین شهرِ دنیاست!
گفت:زیباترین شهرِ دنیا شهری است که انسان در آن خوشبخت باشد.

اریش‌ماریا‌مارک
@adelehz
62🕊14
من می‌دانستم در نهایت همه چیز تغییر می‌کند اما نمی‌دانستم که نمی‌توانم ان‌تغییرات را مثل یک لقمه ی گاها بزرگ قورت دهم .
اگر بتوانی غصه ها یا حتی تغییراتی که نمیخواستی رخ دهد را قورت دهی آرام تر از آن گذر میکنی اما وقتی گیر می‌کند میان گلویت و با هربار نفس کشیدن روی سینه ات سنگینی می کند دیگر ارامشی در کار نخواهد بود .
باید خیلی قوی باشم آنقدر که بتوانم نفسی محکم بکشم و آنچه راه گلویم را بسته قورت دهم اما صادقانه بگویم خیلی از اوقات نمیتوانم قوی باشم .
می‌دانستم که همه چیز تغییر می‌کند اما آنچه نمی دانستم این بود که چرا فراموش نکردم آن ها و جاهایی را که فراموشم کرده بودند .
#عادله_زمانی
@adelehz
19👍4💔3
همین دیگه ..
@adelehz
16😁13
می‌خواهم به طول بیانجامد
چون کتاب کلیدر
چون دره‌ی پروانه
بوسه‌‌های تو را می‌گویم!
که چون کمربندی 
به دور کمرم
نگهم می‌داشت.

رضا بروسان

@adelehz
28🕊6💔1
"زنی که‌گم کردم "
Photo
یادم بماند اگر کودکی داشتم اورا به شیوه خودم بزرگ کنم .با لذت ها و ترس و شادی های کودکی خودم .ازظهر پنجشنبه ببرمش خانه مادربزرگش و تاصبح شنبه بگذارم انجا کودکی کند ...برایش شب جمعه در خانه مادربزرگش روی زمین جا بیندازند و ابگوشت ظهر جمعه را پای سفره با مهربان ترین هایش بخورد ..یادم باشد جوری بزرگش کنم که برای لباس یا اسباب بازی که دوستش دارد اندازه یک دنیا ذوق کند...یادم باشد جوری بزرگش کنم که پاییز هرسال توی اتاقش زیر تختش چندتا گردوی درشت قایم کند به امید اینکه نوروز گردوها باز شوند و یک پری کوچلوی زیبا ازداخلشان بیرون بیاید ...باید جوری بزرگش کنم که یادبگیرد خوراکی های مدرسه اش را تنهایی نخورد و همیشه غصه کفشدوزک های لای سبزی هایی که پاک میکنم را بخورد ...دلم میخواد کودکم حتما جوجه رنگی داشته باشد تا صبح به صبح به شوق دیدن و مراقبت کردن یک موجود زنده کوچلوی بی دفاع ازخواب بیدارشود... یادم باشد جوری بارش بیاورم که تمام اسباب بازی هایش را بزند زیر بغلش و بیاید توی اشپزخانه پیش من بازی کند نه گوشه خالی و تنهای اتاقش کاش انقدر فرصت داشته باشم که اورا با لذت های کودکی خودم بزرگ کنم ..و نگذارم زمان و به اصطلاح عوض شدن زمانه فرصت کودکی واقعی را از او بگیرد..کاش فرصت داشته باشم به اووبهترین کودکی را هدیه بدهم همان طور که خودم داشتم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
🥰2417🕊5👍1
قشنگترین رنگ دنیا🍒
48🥰14
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلتنگ آمدنت بودم
در ایستگاه های قطار
در پیچ کوچه ای خلوت
ایستاده پشت پنجره ها
حتی وقتی می‌دانستم قطارها نمی رسند ،کوچه ها شلوغ نمی شود و تو هرگز نمی آیی...
#عادله_زمانی
@adelehz
24💔21🕊3
زندگی همینه عزیز من ‌
گاهی موجی خروشان در میان اب ها‌
گاهی هم شن های افتاب خورده ساحل...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@adelehz
27👍9
گاهی میخواهم بنویسم اما قلم حرکت نمی‌کند.
میخواهم راه بروم اما پاهایم مایل نیستند .
میخواهم آرام باشم اما قلبم نظر دیگری دارد .
گاهی دلم می‌خواهد انگور بمانم اما جهان ترجیح می‌دهد انار باشم، با هزار دانه ی سرخ در دلم شبیه دلی پر خون ...
#عادله_زمانی
30💔16🕊3
.
روزی که نزدیکِ ما را زدند، شیشه‌ها لرزید.
پنجره باز بود، دویدم، بستمش، و خشک شدم پشت شیشه، خیره به محله‌ای که انگار شوکی غریب، منتشر می‌شد در آن و پرده‌ی خانه‌ی روبرویی از ارتعاش انفجار و ترس، رفته بود خودش را کوبانده بود به دیوار.
چند دقیقه بعد، بوی نعناداغ پیچید توی راهروی ساختمان.
اول فکر کردم خیال می‌کنم که بوی نعناداغ است، فکر کردم این بوی سوختن است. فکر کردم لابد بوی انفجارهای دوهزار و بیست‌وپنجی مثل بوی نعناداغ است. فکر کردم تکنولوژی است دیگر، برای اینکه خیال نکنیم زبر و وحشی و نفهم است، گاهی شوخی‌اش می‌گيرد.

داشتم ساکِ فرار را چک میکردم؛ چراغ قوه، قرص مسکن، پاوربانک، دستمال کاغذی برای گریه... که در زدند. پیرزن همسایه بغلی بود.
برایم آش آورده بود. کاسه‌ی چینی، توی بشقاب بود و بشقاب بین انگشت‌‌هایی با مفصل‌های متورم و خشک و خسته.
جلوتر از "بفرما"ی او، بوی نعناداغ بفرما زد.
گفتم: "نترسیدین که!"
گفت داشته آش درست می‌کرده که صدا را شنیده و بین اینکه زنگ بزند به تنهافرزندش آن‌سوی دنیا یا نعنا را بریزد توی روغن، دومی را انتخاب کرده.
خندیدیم.
گفت: "با خودم گفتم این دختر الان دل‌ودماغ آشپزی نداره، یه کاسه آش براش ببرم."
من را می‌گفت "این دختر"!

یک مادرانگیِ خالصِ خوش‌ترکیبِ خرج‌نشده، بعد از شنیدن انفجار، مانده بوده در دل زن، مادرانگی‌ای که باید بچه‌‌ای را بگیرد زیر چتر تن، آن‌یکی را دلداری بدهد، به دیگری بگوید عیب ندارد جیش کرده توی شلوارش، و چون بچه‌ای نبود برای دلداری و بغل و عیب ندارد... همه جمع شده بود در یک کاسه آش، برای زنِ خانه‌ی بغلی، برای من که بیشتر از همه محتاج بودم به دشت کردنِ آغوش و دستپختِ مادرانه.

وقتی رفت، دیدم دیگر نمی‌ترسم. امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگ‌های من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من، داغیِ لمسِ یک دست پرچروک آمد روی سرمای تن من.
گفته بود نترسم، چون او، اینجا، در همسایگی من، دارد ذکر "هزار الهی الاَمان" می‌گوید.

خیلی وقت‌ها در هول‌وهراس‌های زندگی، جایی که دل نخ‌کش می‌شود، یک نفر پیدا می‌شود که کم‌خرج، ساده، بی‌غش، خودش را یاد تو بیاورد، بودنش را تبدیل کند به امید، دلگرمی، پشتوانه...

این متن را برای آنان می‌نویسم. برای کسانی که فقط فکر خودشان و ترس‌ها و احساساتشان نیستند. حواسشان به بقیه هم هست، به تو هم بوده.

اگر کسی را داشته‌ای که در لحظه دهشت و تنش، دستت را بگیرد، تلفن کند بهت، پیامی بفرستد، بیاید دنبالت، بخنداندت، این متن مال اوست.
مال او که بداند قدردانِ بودنِ ساده، اما محکمش هستی.

سودابه فرضی پور
@adelehz
73😢10🥰5