This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خودم زنم ،تو به من حقه ی زنانه نزن
@adelehz
@adelehz
❤39
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای شاخه نبات
غزلِ حافظِ شیراز
معشوقه مایی
چه بخواهی؛ چه نخواهی🤗
#میثم_قاسمی
روز ملی شیراز با تاخیر مبارک
🍃🌸🌷🌸🍃
ویدیو و عکسها :اسما جان دُرتاج
@adelehz
غزلِ حافظِ شیراز
معشوقه مایی
چه بخواهی؛ چه نخواهی🤗
#میثم_قاسمی
روز ملی شیراز با تاخیر مبارک
🍃🌸🌷🌸🍃
ویدیو و عکسها :اسما جان دُرتاج
@adelehz
❤34🥰3👍1
«ما دوام آوردهایم، چون آدمیزاد عادت میکند. به همه چیز عادت میکند و دوام میآورد. نقطهی قوت آدمیزاد همین است. نقطه ضعفش نیز.»
معین دهاز
@adelehz
معین دهاز
@adelehz
💔28👍9😢2
« عزیز من! زندگی، بدون روزهای بد نمیشود؛ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم. اما، روزهای بد، همچون برگهای پائیزی، باور کن که شتابان
فرو میریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان میشکنند، و درخت، استوار و مقاوم بر جای میماند. »
#نادر_ابراهیمی
@adelehz
فرو میریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان میشکنند، و درخت، استوار و مقاوم بر جای میماند. »
#نادر_ابراهیمی
@adelehz
❤31💔8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنی که رفت هرگز درک نکرد چه بر سر آن که در خیابان بعد از خداحافظی ترکش کرد آمد.
خیابانها شاهدان بزرگ ماجرا هستند .
هیچ چیز مثل قبل نخواهد ماند .
#عادله_زمانی
@adelehz
خیابانها شاهدان بزرگ ماجرا هستند .
هیچ چیز مثل قبل نخواهد ماند .
#عادله_زمانی
@adelehz
💔43❤12👍7😢4👎2
ما رشد میکنیم ، اما نه با سن و سال
بلکه با نبرد هایی که در سکوت با آنها میجنگیم
بلکه با نبرد هایی که در سکوت با آنها میجنگیم
👍67💔14❤3
ولی من از بچگی نه میخواستم دکتر بشم نه معلممن با افتخار دوست داشتم شیرینی فروشی داشته باشم دلیلشم به خودم مربوطه😅❤️
🥰58😁20👍11
آنهایی که به جزئیات کوچکی درموردِ من که خودم متوجّه آنها نیستم توجه دارند، «قلبم» را لمس میکنند.
#جبران_خلیل_جبران
@adelehz
#جبران_خلیل_جبران
@adelehz
❤48👍7🥰3🕊2
"زنی کهگم کردم "
آنهایی که به جزئیات کوچکی درموردِ من که خودم متوجّه آنها نیستم توجه دارند، «قلبم» را لمس میکنند. #جبران_خلیل_جبران @adelehz
تصور کن باران ببارد و کسی به تو پیام دهد چون میدانم باران دوست داری خواستم بگویم برایت خوشحالم.
اهمیت دادن به انسان همین اندازه میتواند کوچک اما عمیق و تاثیر گذار باشد.
#عادله_زمانی
@adelehz
اهمیت دادن به انسان همین اندازه میتواند کوچک اما عمیق و تاثیر گذار باشد.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤61👍9🥰3🕊3😢2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر کدام از دخترهای آن سالهای دور،یک آنه شرلی موقرمزی در درون روح شان داشتند که دلش پر می زد برای یک روز رفتن به جنگل نقره ای ..
آنه!
من نمیدانم تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت،اما این را خوب می دانم که دخترک ۷ساله ای که بودم، همان دخترکی که در جنگل نقره ای جا ماند .
هنوز همانجا منتظر ایستاده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
آنه!
من نمیدانم تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت،اما این را خوب می دانم که دخترک ۷ساله ای که بودم، همان دخترکی که در جنگل نقره ای جا ماند .
هنوز همانجا منتظر ایستاده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤52💔12👍2🕊2💋1
محبت کنید برای مادری که فعلا در اتاق عمل برای عمل قلب هست دعا کنید که بسلامتی عمل شون به اتمام برسه .
ممنون محبت تون❤️
ممنون محبت تون❤️
❤139🕊10💋1
"زنی کهگم کردم "
محبت کنید برای مادری که فعلا در اتاق عمل برای عمل قلب هست دعا کنید که بسلامتی عمل شون به اتمام برسه . ممنون محبت تون❤️
ممنون از دعاهای باارزش تون عمل با موفقیت به اتمام رسید شکر خدا.
❤51🥰20👍5🕊2
🕊24❤12😢5👍3
سال آخر دانشگاه بودیم ،هدیه همکلاسی سالهای لیسانسم بود باهم خیلی صمیمی نبودیم اما با هم سلام و علیک داشتیم .
ترمهای آخر فهمیده بودم با یکی از پسرهای پر مدعا و پرحرف کلاس دوست شده است .
هدیه آرام بود لبخند ملایمی داشت و در نگاهش چیز زیادی برای گفتن نداشت .
پسرک اما پر حرف و مدعا بود .هرجا اظهار فضل میکرد و یکبار بین سالن بزرگ و سراسر پوشیده ی از کلاس دانشکده بین من و او دعوایی سر گرفت که تا سر حد دست به یقه شدن پیش رفت :)
میدانستم پسر پرمدعایی ست که میخواهد نشیمن گاه آینده را بدراند و اسمی بین روانشناسان در کند .
انگار شبها خواب می دید که کنار دست فروید نشسته است و نظریه هایش را اصلاح می کند .
از چند و چون رابطه شان خبری نداشتم من از اکیپی بودم که این مسائل را باز نمیکردند و دنبال سرخوشی های عجیب خودشان بودند .
چند ماهی به فارغ التحصیلی شنیدم که رابطه ی شان برهم خورده و پسرک پر مدعای کلاس مایل است با دختری دیگر به قصد ازدواج آشنا شود ،آشنایی که گویا بعدها ختم به ازدواج شد .
در فاصله ی دویدن های احمقانه ی ما برای به پایان رساندن قشنگ ترین روزهای درسی دوره لیسانس ،هدیه چند هفته ای غیبت کرد .
بعد از چند هفته که آمد رنگش پریده تر و چشمانش از قبل هم بی روح تر بود .
شنیدم که بیمار شده و چند روزی استراحت کرده با ساده لوحی احوالش را پرسیدم و گفتم خوشحالم که میبینمش لبخندی زد و تشکر کرد.
ساده لوحانه تصور می کردم سرما خورده است یا نهایتا بدن درد داشته است به زوایای خیالم هم نمی رسید که درگیر سرطان غدد لنفاوی شده است .
روزها گذشت و فارغ التحصیل شدیم به دانشگاه برنگشتیم و کلاس از ما خالی شد .
چندماه بعد از فارغ التحصیلی هدیه از دنیا رفت .
من با هدیه صمیمی نبودم اما مرگش قلبم را چنان در هم فشرد که هرگز نتوانستم فراموشش کنم .
تا چندسال اول بعد از فوتش هربار در شهر برف می آمد من به گور کوچک هدیه فکر میکردم و دلم میشکست .
به رویاهایش فکر میکردم و به اینکه آیا خودش را کنار آن پسرک وراج در لباس عروس تصور کرده یا نه
و برای تمام رویاهای برباد و برخاک رفته اش قلبم فشرده می شد .
نمیدانم چرا بعد از چند سال بیادش افتادم
بیاد همان روزی که با کوله اش کنار در کلاس ایستاده بود و من با لبخند به او نزدیک شدم تا حالش را بپرسم .
خواستم از او بنویسم .
از او که هزاران پروانه ی پر از رویا را با خود به دنیایی دیگر برد .
کاش در دنیای دیگر چشمانش بخندد
یادش گرامی باد
#عادله_زمانی
@adelehz
ترمهای آخر فهمیده بودم با یکی از پسرهای پر مدعا و پرحرف کلاس دوست شده است .
هدیه آرام بود لبخند ملایمی داشت و در نگاهش چیز زیادی برای گفتن نداشت .
پسرک اما پر حرف و مدعا بود .هرجا اظهار فضل میکرد و یکبار بین سالن بزرگ و سراسر پوشیده ی از کلاس دانشکده بین من و او دعوایی سر گرفت که تا سر حد دست به یقه شدن پیش رفت :)
میدانستم پسر پرمدعایی ست که میخواهد نشیمن گاه آینده را بدراند و اسمی بین روانشناسان در کند .
انگار شبها خواب می دید که کنار دست فروید نشسته است و نظریه هایش را اصلاح می کند .
از چند و چون رابطه شان خبری نداشتم من از اکیپی بودم که این مسائل را باز نمیکردند و دنبال سرخوشی های عجیب خودشان بودند .
چند ماهی به فارغ التحصیلی شنیدم که رابطه ی شان برهم خورده و پسرک پر مدعای کلاس مایل است با دختری دیگر به قصد ازدواج آشنا شود ،آشنایی که گویا بعدها ختم به ازدواج شد .
در فاصله ی دویدن های احمقانه ی ما برای به پایان رساندن قشنگ ترین روزهای درسی دوره لیسانس ،هدیه چند هفته ای غیبت کرد .
بعد از چند هفته که آمد رنگش پریده تر و چشمانش از قبل هم بی روح تر بود .
شنیدم که بیمار شده و چند روزی استراحت کرده با ساده لوحی احوالش را پرسیدم و گفتم خوشحالم که میبینمش لبخندی زد و تشکر کرد.
ساده لوحانه تصور می کردم سرما خورده است یا نهایتا بدن درد داشته است به زوایای خیالم هم نمی رسید که درگیر سرطان غدد لنفاوی شده است .
روزها گذشت و فارغ التحصیل شدیم به دانشگاه برنگشتیم و کلاس از ما خالی شد .
چندماه بعد از فارغ التحصیلی هدیه از دنیا رفت .
من با هدیه صمیمی نبودم اما مرگش قلبم را چنان در هم فشرد که هرگز نتوانستم فراموشش کنم .
تا چندسال اول بعد از فوتش هربار در شهر برف می آمد من به گور کوچک هدیه فکر میکردم و دلم میشکست .
به رویاهایش فکر میکردم و به اینکه آیا خودش را کنار آن پسرک وراج در لباس عروس تصور کرده یا نه
و برای تمام رویاهای برباد و برخاک رفته اش قلبم فشرده می شد .
نمیدانم چرا بعد از چند سال بیادش افتادم
بیاد همان روزی که با کوله اش کنار در کلاس ایستاده بود و من با لبخند به او نزدیک شدم تا حالش را بپرسم .
خواستم از او بنویسم .
از او که هزاران پروانه ی پر از رویا را با خود به دنیایی دیگر برد .
کاش در دنیای دیگر چشمانش بخندد
یادش گرامی باد
#عادله_زمانی
@adelehz
💔95😢28❤8🕊6👍3
"زنی کهگم کردم "
سال آخر دانشگاه بودیم ،هدیه همکلاسی سالهای لیسانسم بود باهم خیلی صمیمی نبودیم اما با هم سلام و علیک داشتیم . ترمهای آخر فهمیده بودم با یکی از پسرهای پر مدعا و پرحرف کلاس دوست شده است . هدیه آرام بود لبخند ملایمی داشت و در نگاهش چیز زیادی برای گفتن نداشت…
برای همکلاسیم شب جمعه یه فاتحه بخونید لطفا
💔63👍26🕊13😢12
💔32❤20🕊1
اگه هنوز از خریدن یه چیز کوچیک برای خودتون ذوق میکنید یعنی هنوز خوشبختید☺️❤️
❤63🥰9💔7👍2😢1
❤40💔16👍4🕊2
❤51👍7💔4🥰1