وقتی بچه بودم عاشق این بودم که با پدر و مادرم تابستانها بروم کاشان
ما نه کاشانی بودیم نه اهل شهرهای اطرافش فقط چند خانواده از اقوام مان آنجا زندگی میکردند که بیشتر وقتها ما میزبان شان بودیم،اما گاهی قرعه ی مهمان بودن به نام ما می افتاد.
کاشان در تابستان شهر ترسناکی ست ،شدت گرما در آن فوق العاده بالاست البته این شامل سالهای کودکی من میشد که هنوز تغییرات آب و هوایی آنقدر محرز نبود و میشد در شهرهای دیگر هوای معتدل تر را نفس کشید ،وگرنه امروز که گرما همه جا را گرفته و ما داریم روزهای میانه ی فروردین را با دمای ۲۵درجه پشت سر میگذاریم.
القصه ؛من عاشق سفر به کاشان بودم ،آن قوم و خویش های راه دور ما در خانه های قدیمی زندگی میکردند، خانه هایی که سرداب های بزرگ و حوض های عمیق داشت. سر ظهر که تابش آفتاب بی رحم کاشان بر حیاطها شدت می گرفت هیچکس جرات نمیکرد از اتاقهای تابستانی بیرون بیاید ،مادرم مرا محکم توی بغلش میخواباند و تلاش میکرد به خواب روم ،خودش چون خسته ی راه بود در عرض سه دقیقه وارد دنیای خواب می شد .اما من ،با چشمانی باز به صدای آواز خواندن قمری گوشه ی حیاط گوش میدادم و به کنده کاری های طاقچه های اتاق چشم می دوختم.
دست کم یکی از آن خانه ها بعدها ثبت میراث فرهنگی شد و دیگر به کسی اجاره داده نشد .
عصر ها وقتی هوا کمی خنک میشد با بیدار شدن دانه به دانه ی اعضای خانواده بساط چایی عصرانه برپا می گردید .
یادم ست یکی از آن خانه ها دو عمارت شرقی و غربی داشت در عمارت شرقی افرادی زندگی می کردند و عمارت غربی به دلیل گذشت سالها و تغییرات هوایی مخروبه بود .کسی در آن زندگی نمی کرد اما هنوز ساختمان بنا برجای مانده بود .
لا به لای دیوارها درختان انجیر و خارهای گل داده رشد کرده بودند.وقتی کنار آن قسمت ساختمان می ایستادی عطر انجیر و گلهای سفید روی خارها که بر اثر شدت گرما بیشتر شده بود مشامت را نوازش میداد.
در آن عمارت تخریب شده کتابخانه ای بود که از قبل در آن وجود داشت .کتابها زیر خروارها خاک مدفون بودند و کسی سراغ شان نمی رفت .
گاهی که با بچه ها در حیاط بازی میکردم کنار آن عمارت مخروب می ایستادم و با ترس به ابعاد سکوت زده اش چشم می دوختم .
مادرم از دور صدایم می زد که آنجا نمان ،انگار مخروبه بودنش و درختان انجیر خودرو، سنگینی خاصی داشت .
راستش حالا که به آن روزها فکر میکنم میبینم هیچ چیزی برای ترسیدن وجود نداشت .ولی چیزی برای احساس آرامش هم نبود .
گاهی شبها قبل از خواب به این فکر میکنم که آن کتابها،مال کی بود؟ چه کسی آنها را میخواند؟
از چندسال قبل آنجا مانده بود؟ صاحبش جوانکی بود که سالهای جوانیش را با امیدهای رنگی در دبیرستانهای تازه تاسیس شده شهر گذرانده یا پیرمردی که اواخر عمرش گوشه نشین کتابخانه شده بود.
ساکنین خانه گفتند از وقتی آمدیم این عمارت مخروبه همین جاست و صاحبخانه در موردش توضیحی نداده است .
من سالهاست به کاشان سفر نکردم اما هنوز گاهی شبها خواب میبینم در کاشان هستم .
از درختی که لابلای آجرهای قدیمی رشد کرده انجیری می چینم و کتابی از زیر خاک بیرون می کشم در حالی که کسی از دوردستها صدایم می زند .
بیاتا چای بنوشیم
آواز قمری ها تمام شده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
ما نه کاشانی بودیم نه اهل شهرهای اطرافش فقط چند خانواده از اقوام مان آنجا زندگی میکردند که بیشتر وقتها ما میزبان شان بودیم،اما گاهی قرعه ی مهمان بودن به نام ما می افتاد.
کاشان در تابستان شهر ترسناکی ست ،شدت گرما در آن فوق العاده بالاست البته این شامل سالهای کودکی من میشد که هنوز تغییرات آب و هوایی آنقدر محرز نبود و میشد در شهرهای دیگر هوای معتدل تر را نفس کشید ،وگرنه امروز که گرما همه جا را گرفته و ما داریم روزهای میانه ی فروردین را با دمای ۲۵درجه پشت سر میگذاریم.
القصه ؛من عاشق سفر به کاشان بودم ،آن قوم و خویش های راه دور ما در خانه های قدیمی زندگی میکردند، خانه هایی که سرداب های بزرگ و حوض های عمیق داشت. سر ظهر که تابش آفتاب بی رحم کاشان بر حیاطها شدت می گرفت هیچکس جرات نمیکرد از اتاقهای تابستانی بیرون بیاید ،مادرم مرا محکم توی بغلش میخواباند و تلاش میکرد به خواب روم ،خودش چون خسته ی راه بود در عرض سه دقیقه وارد دنیای خواب می شد .اما من ،با چشمانی باز به صدای آواز خواندن قمری گوشه ی حیاط گوش میدادم و به کنده کاری های طاقچه های اتاق چشم می دوختم.
دست کم یکی از آن خانه ها بعدها ثبت میراث فرهنگی شد و دیگر به کسی اجاره داده نشد .
عصر ها وقتی هوا کمی خنک میشد با بیدار شدن دانه به دانه ی اعضای خانواده بساط چایی عصرانه برپا می گردید .
یادم ست یکی از آن خانه ها دو عمارت شرقی و غربی داشت در عمارت شرقی افرادی زندگی می کردند و عمارت غربی به دلیل گذشت سالها و تغییرات هوایی مخروبه بود .کسی در آن زندگی نمی کرد اما هنوز ساختمان بنا برجای مانده بود .
لا به لای دیوارها درختان انجیر و خارهای گل داده رشد کرده بودند.وقتی کنار آن قسمت ساختمان می ایستادی عطر انجیر و گلهای سفید روی خارها که بر اثر شدت گرما بیشتر شده بود مشامت را نوازش میداد.
در آن عمارت تخریب شده کتابخانه ای بود که از قبل در آن وجود داشت .کتابها زیر خروارها خاک مدفون بودند و کسی سراغ شان نمی رفت .
گاهی که با بچه ها در حیاط بازی میکردم کنار آن عمارت مخروب می ایستادم و با ترس به ابعاد سکوت زده اش چشم می دوختم .
مادرم از دور صدایم می زد که آنجا نمان ،انگار مخروبه بودنش و درختان انجیر خودرو، سنگینی خاصی داشت .
راستش حالا که به آن روزها فکر میکنم میبینم هیچ چیزی برای ترسیدن وجود نداشت .ولی چیزی برای احساس آرامش هم نبود .
گاهی شبها قبل از خواب به این فکر میکنم که آن کتابها،مال کی بود؟ چه کسی آنها را میخواند؟
از چندسال قبل آنجا مانده بود؟ صاحبش جوانکی بود که سالهای جوانیش را با امیدهای رنگی در دبیرستانهای تازه تاسیس شده شهر گذرانده یا پیرمردی که اواخر عمرش گوشه نشین کتابخانه شده بود.
ساکنین خانه گفتند از وقتی آمدیم این عمارت مخروبه همین جاست و صاحبخانه در موردش توضیحی نداده است .
من سالهاست به کاشان سفر نکردم اما هنوز گاهی شبها خواب میبینم در کاشان هستم .
از درختی که لابلای آجرهای قدیمی رشد کرده انجیری می چینم و کتابی از زیر خاک بیرون می کشم در حالی که کسی از دوردستها صدایم می زند .
بیاتا چای بنوشیم
آواز قمری ها تمام شده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
🕊32❤21👍14💔12
فضاهای خالی.
همسایه «ر» که خانم باخدا و مومنی است؛ آمده بود خانهشان. دیده بود یک قرآن در گوشهای از قفسه هست، نمیدانم چرا بیهوا از او پرسیده بود: "این قرآن رو میخونی؟" که ر گفته بود: "نه!" او هم قرآن را برداشت، خواند، بوسید و بعد گفت: "اگه نمیخونی به اسیریش نگیر! هدیه بده به مسجدی یا کسی که اون رو میخونه!"
حالا هر کدام از وسایلهایم که بدون استفاده در گوشهای میماند،حرف همسایه ر در سرم میچرخد، "به اسیریش نگیر!"
البته من هیچوقت اهل انبار کردن و نگهداشتن نبودم. حس میکنم انبار کردن یعنی حبس کردن زندگی. گاهی وسایلم را همینطوری میدهم برود و مطمئنم که زندگی جای آن چیزهای بهتری برایم میآورد؛ اما همین حرف همسایه ر باعث شد آن اندک چیزهایی را هم که بیاستفاده برای خودم نگه داشته بودم به جریان زندگی بسپارم. هر چند که دل کندن از بعضی از اشیاء خاطرهناک واقعا سخت و جانکاه است!
آن روز بعد از مدتها بالاخره دل به دریا زدم و بعضی کتابهایم را به مرکز تبادل کتاب بردم. یک هفته بعد دیدم به فروش رفتهاند و جای آن، کتابهای دیگری به قفسهام اضافه شدند. آخر سال هم چند لباس زمستانی را در کیسهح گذاشتم و چون نمیدانستم با آنها چه کار کنم خواستم بیندازم سطل زباله که یک خانومی آن حوالی آمد سمتم و گفت: "این لباسها تمیزه؟" و آنها را از دستم گرفت و برد و خب دلم خیلی ریش شد و عرق شرم روی پیشانیام نشست و توی دلم کلی به این وضعیت اسفناک فقر و نابرابری لعنت فرستادم.
خلاصه که از اینها که بگذریم، میخواهم بگویم بگذارید زندگی در خانه و اتاق شما جریان پیدا کند! از هدیه دادن، دور انداختن، پاره کردن، سوزاندن و شکاندن نترسید، ایمان داشته باشید که زندگی برای شما آن فضاهای خالی ایجاد شده را پر خواهد کرد!
مریم علیپور
@adelehz
همسایه «ر» که خانم باخدا و مومنی است؛ آمده بود خانهشان. دیده بود یک قرآن در گوشهای از قفسه هست، نمیدانم چرا بیهوا از او پرسیده بود: "این قرآن رو میخونی؟" که ر گفته بود: "نه!" او هم قرآن را برداشت، خواند، بوسید و بعد گفت: "اگه نمیخونی به اسیریش نگیر! هدیه بده به مسجدی یا کسی که اون رو میخونه!"
حالا هر کدام از وسایلهایم که بدون استفاده در گوشهای میماند،حرف همسایه ر در سرم میچرخد، "به اسیریش نگیر!"
البته من هیچوقت اهل انبار کردن و نگهداشتن نبودم. حس میکنم انبار کردن یعنی حبس کردن زندگی. گاهی وسایلم را همینطوری میدهم برود و مطمئنم که زندگی جای آن چیزهای بهتری برایم میآورد؛ اما همین حرف همسایه ر باعث شد آن اندک چیزهایی را هم که بیاستفاده برای خودم نگه داشته بودم به جریان زندگی بسپارم. هر چند که دل کندن از بعضی از اشیاء خاطرهناک واقعا سخت و جانکاه است!
آن روز بعد از مدتها بالاخره دل به دریا زدم و بعضی کتابهایم را به مرکز تبادل کتاب بردم. یک هفته بعد دیدم به فروش رفتهاند و جای آن، کتابهای دیگری به قفسهام اضافه شدند. آخر سال هم چند لباس زمستانی را در کیسهح گذاشتم و چون نمیدانستم با آنها چه کار کنم خواستم بیندازم سطل زباله که یک خانومی آن حوالی آمد سمتم و گفت: "این لباسها تمیزه؟" و آنها را از دستم گرفت و برد و خب دلم خیلی ریش شد و عرق شرم روی پیشانیام نشست و توی دلم کلی به این وضعیت اسفناک فقر و نابرابری لعنت فرستادم.
خلاصه که از اینها که بگذریم، میخواهم بگویم بگذارید زندگی در خانه و اتاق شما جریان پیدا کند! از هدیه دادن، دور انداختن، پاره کردن، سوزاندن و شکاندن نترسید، ایمان داشته باشید که زندگی برای شما آن فضاهای خالی ایجاد شده را پر خواهد کرد!
مریم علیپور
@adelehz
👍35❤7🥰1🕊1
Forwarded from مجله هنرى ژوان🕊
@zhuanchannel
چند روز قبل سوار مترو میشدم ،در آن شلوغی های در هم تنیده مردکی هنگام پیاده شدن محکم روی باسن زن جوانی که در حال سوار شدن به واگن بود کوبیده بود.
ناگهان فریاد حرام زاده ی زن در فضا پیچید.
مرد در بین جمعیت گم شد اما فضا در واگن زنانه به طرز غریبی ملتهب گردید .من حس کردم زمان برای چند ثانیه متوقف شد و نفس کشیدن در فضای واگن زنان سنگین و به سختی ادامه پیدا میکرد.
زن سکوت کرده بود بقیه ی زنها آرام آرام با او حرف میزدند در این میان دختری با صدای بلندتر گفت چرا نزدی تو دهنش
چرا زودتر نگفتی که ما بزنیم؟
پیرزنی چادری گفت دخترم بیا بشین روی صندلی
خانمی شیک و جاافتاده انگشتان لاک خورده اش را دور میله محکم فشار داد و گفت از این جانوران همه جا پیدا میشود فکرش را نکن
اما من به وضوح پشت چهره ی تمام این زنها میدیم که نه تنها فکرش را میکردند که حتی گویی یک زخم مرهم نیافته در تاریک ترین قسمت روح شان دوباره سر باز کرده است .
واگن در سکوت فرو رفته بود. زنی که با بدترین حس دنیا وارد شده بود سنگین گوشه ای نشسته بود .چیزی شبیه لبخند روی لب هیچ زنی دیده نمیشد .
یک تاریخ حس تلخ و گس تعرض به حیات زنانه بین زنان حاضر در واگن دیده میشد .
مادران و مادربزرگان ما که تمام شان داستانهای اینچنینی از تعرض ها،و هتک حرمت مردان گرسنه ی بیگانه و آشنا در اطراف شان دارند و ما که عمری باید با این زخمهای پنهان در تاریک ترین گوشه روح زنانه مان زیست کنیم .
تا ایستگاه بعد کسی حرف نزد ،رنگ روی زن هراسان برگشته بود
او و بسیاری از زنها در ایستگاه بعدی پیاده شدند،واگن خالی شده بود اما هوای نفس کشیدن وجود نداشت
سنگینی هزار سال سکوت زنانه در هوا موج می زد .
عادله زمانی
@adelehz
چند روز قبل سوار مترو میشدم ،در آن شلوغی های در هم تنیده مردکی هنگام پیاده شدن محکم روی باسن زن جوانی که در حال سوار شدن به واگن بود کوبیده بود.
ناگهان فریاد حرام زاده ی زن در فضا پیچید.
مرد در بین جمعیت گم شد اما فضا در واگن زنانه به طرز غریبی ملتهب گردید .من حس کردم زمان برای چند ثانیه متوقف شد و نفس کشیدن در فضای واگن زنان سنگین و به سختی ادامه پیدا میکرد.
زن سکوت کرده بود بقیه ی زنها آرام آرام با او حرف میزدند در این میان دختری با صدای بلندتر گفت چرا نزدی تو دهنش
چرا زودتر نگفتی که ما بزنیم؟
پیرزنی چادری گفت دخترم بیا بشین روی صندلی
خانمی شیک و جاافتاده انگشتان لاک خورده اش را دور میله محکم فشار داد و گفت از این جانوران همه جا پیدا میشود فکرش را نکن
اما من به وضوح پشت چهره ی تمام این زنها میدیم که نه تنها فکرش را میکردند که حتی گویی یک زخم مرهم نیافته در تاریک ترین قسمت روح شان دوباره سر باز کرده است .
واگن در سکوت فرو رفته بود. زنی که با بدترین حس دنیا وارد شده بود سنگین گوشه ای نشسته بود .چیزی شبیه لبخند روی لب هیچ زنی دیده نمیشد .
یک تاریخ حس تلخ و گس تعرض به حیات زنانه بین زنان حاضر در واگن دیده میشد .
مادران و مادربزرگان ما که تمام شان داستانهای اینچنینی از تعرض ها،و هتک حرمت مردان گرسنه ی بیگانه و آشنا در اطراف شان دارند و ما که عمری باید با این زخمهای پنهان در تاریک ترین گوشه روح زنانه مان زیست کنیم .
تا ایستگاه بعد کسی حرف نزد ،رنگ روی زن هراسان برگشته بود
او و بسیاری از زنها در ایستگاه بعدی پیاده شدند،واگن خالی شده بود اما هوای نفس کشیدن وجود نداشت
سنگینی هزار سال سکوت زنانه در هوا موج می زد .
عادله زمانی
@adelehz
💔71👍17❤5🥰2
گویا خود هیئت ها هم دارند اخبار مذاکرات و از کانال های تلگرامی دنبال میکنن 🤭
😁44👍1
مادرم برام فیلم پسری رو فرستاده که از مادر نابیناش نگهداری میکنه و به مادرش میگه تو یک روز من رو با چشمان قشنگت میدیدی مادرم.
و من به این فکر میکنم که مادرش با تمام عشقش تا آخرین نفس دوباره چشمان پسرش را نمیبیند..
و اشک هایم که می ریزند ..
زندگی این روزها مدام چشمان ما را بی بهانه تر میکند..
#عادله_زمانی
@adelehz
و من به این فکر میکنم که مادرش با تمام عشقش تا آخرین نفس دوباره چشمان پسرش را نمیبیند..
و اشک هایم که می ریزند ..
زندگی این روزها مدام چشمان ما را بی بهانه تر میکند..
#عادله_زمانی
@adelehz
💔37❤8
"زنی کهگم کردم "
مادرم برام فیلم پسری رو فرستاده که از مادر نابیناش نگهداری میکنه و به مادرش میگه تو یک روز من رو با چشمان قشنگت میدیدی مادرم. و من به این فکر میکنم که مادرش با تمام عشقش تا آخرین نفس دوباره چشمان پسرش را نمیبیند.. و اشک هایم که می ریزند .. زندگی این روزها…
مامانم متخصص پیدا کردن پیج های دراماتیک توی اینستاست 😐
مادر من
چه کاریه اخه
ملکه ی اشک ها نریخته شدم من😶
مادر من
چه کاریه اخه
ملکه ی اشک ها نریخته شدم من😶
😁21👍7🥰7
"زنی کهگم کردم "
«سلامًا على من مَرَّ على مُرِّنا فحَلَّاه.» سلام بر او که بر تلخیمان گذشت و شیرینش کرد.. #لاادری @adelehz
سلام بر او که بر شیرینی مان گذشت و گفت حیف ست تلخش نکنم😐
❤14😢11😁7
«ما دوام آوردهایم، چون آدمیزاد عادت میکند. به همه چیز عادت میکند و دوام میآورد. نقطهی قوت آدمیزاد همین است. نقطه ضعفش نیز.»
#معین_دهاز
@adelehz
#معین_دهاز
@adelehz
👍38💔15❤2
روزهایی که هوا سرده ،صبح آدم پا میشه پنجره رو میبنده یکم خودشو کنار بخاری گرم میکنه بعد میره نون پنیر و چایی شیرین میخوره
نون تازه گرم ،پنیر تبریزی و چای پررنگ شیرین
این ترکیب آدم و میبره به صبحهایی که می رفتیم مدرسه
هرقدر میگذره من بیشتر شیفته ی زندگی ساده ی گذشته مون میشم.
و هیچوقت هم هیچ صبحانه ای اینقدر بهم نمیچسبه ..
از سالهای قشنگی عبور کردیم رفقا
جمعه تون بخیر
#عادله_زمانی
@adelehz
نون تازه گرم ،پنیر تبریزی و چای پررنگ شیرین
این ترکیب آدم و میبره به صبحهایی که می رفتیم مدرسه
هرقدر میگذره من بیشتر شیفته ی زندگی ساده ی گذشته مون میشم.
و هیچوقت هم هیچ صبحانه ای اینقدر بهم نمیچسبه ..
از سالهای قشنگی عبور کردیم رفقا
جمعه تون بخیر
#عادله_زمانی
@adelehz
🥰42😢16❤4💔3
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
من اینجا هستم ❤️
برای دنبال کردن نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.zamani90
برای دنبال کردن نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.zamani90
🥰9❤3👍3
آدمهایی که فهمیده میشوند بی آنکه هزار بار خودشان را شرح دهند .
بی آنکه هزار بار متهم شوند .
بی آنکه مجبور باشند برای توضیح غصه شان هوار بکشند ،خوشبخت ترین ها هستند .
تنهایی به مقیاس آدمهای اطراف تان نیست به مقیاس تعداد آدمهایی ست که برای فهماندن خودتان به آنها نیاز به فریاد زدن ندارید.
و بعضی های ما بسیار تنهاییم.
#عادله_زمانی
@adelehz
بی آنکه هزار بار متهم شوند .
بی آنکه مجبور باشند برای توضیح غصه شان هوار بکشند ،خوشبخت ترین ها هستند .
تنهایی به مقیاس آدمهای اطراف تان نیست به مقیاس تعداد آدمهایی ست که برای فهماندن خودتان به آنها نیاز به فریاد زدن ندارید.
و بعضی های ما بسیار تنهاییم.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤35💔14👍3
🥰20❤15👍9🕊6💔6👎3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعد از رفتن کسی که نباید برود .
بارانها همچنان می بارد ،شهر هنوز نفس می کشد
زندگی هم چنان ادامه دارد اما ...
هیچ چیز شبیه روز اول نمیشود.
#عادله_زمانی
@adelehz
بارانها همچنان می بارد ،شهر هنوز نفس می کشد
زندگی هم چنان ادامه دارد اما ...
هیچ چیز شبیه روز اول نمیشود.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔64❤6😢6💋1