"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این پیامی برای همه ی کسانی ست که نگران فردا هستند .‌.
@adelehz
37👍3👎2
در باران گیر کرده ام ،وسط کارهای روزانه در خیابانی شلوغ زیر یک سایبان جلوی در مغازه ای پناه گرفته ام و منتظرم باران بهاری رعد آسا، شهر را به حال خودش رها کند تا به بقیه ی دویدن هایم برسم.
غیر از من خیلی های دیگر به سایبان ها پناه آورده اند ‌. مغازه دارانی که هوس کشیدن یک نخ سیگار زیر باران کرده اند تا خانمهایی که دست کودکانش را می‌کشند تا در بازار لباسی مناسب برایشان پیدا کنند ‌.
همه ی ما با آنکه غریبه ایم یک نقطه ی مشترک پیدا کرده ایم .
زیر یکی از سایبان ها،مرد جوانِ ژولیده ای در حالیکه کیسه ی بزرگی کنار دستش گذاشته بر زمین نشسته است.
هر چند دقیقه یکبار بسته های نامرتبی از اسکناس های کم بهایی را از جیبش بیرون می کشد و با شمردن و دوباره شمردن شان دستهایش را به آسمان بالا می‌برد و بلند خدا را شکر می‌کند ‌.
معلوم ست که پولها حاصل چندین ساعت تکدی گری ست و از لبخندهای مکرر و حرف زدنهای بی مقصدش می‌توان فهمید که وضعیت روانی سالمی ندارد.
به صورتش خیره میشوم و تصوراتم را به کار می اندازم.بینی تیز مردانه و خوش فرمی دارد .چشمانش سیاه و عمیق ست و موهای پرپشتی که در کلاه مندرسی پنهان شدند، قد بلند و رشید بنظر می رسد .
تصور می‌کنم که کت تک مخمل مشکی پوشیده ،شلوار جین سیاه و کفش‌های ساق دار تیره ای بر پا دارد.
زیر کت یقه اسکی سیاهی بر تنش ست ساعتی برند و عطری تلخ
و در حالیکه مصمم بر سیگارش پک می زند با همکارش حرف می زند ...
وقتی سبک و سنگین می کنم میبینم که تمام این جزئیات به او می آیند اگر سالم باشد اگر پول تهیه ی تمام آن لباسها را داشته باشد ...
از خودم میپرسم این مردمی که چنین بی توجه از کنارش عبور می‌کنند می‌توانستند تحت تاثیر یک لحظه حضورش قرار گیرند اگر....
ولی زندگی همین است ،همه ی کسانی که فکر می‌کنیم از ما خیلی عقب هستند در واقع شاید خیلی هم از ما پیش تر باشند بشرطی که جهان کمی با ایشان مهربان تر می بود ‌ .
باران کم کم قطع می‌شود ،نگاهش به من برمی‌خورد و با لبخندی پهن بطری آبمیوه اش را به من نشان می‌دهد، ابروهایش را بالا می اندازد انگار که مهمترین دارایی دنیا در دستش ست .
به او لبخند می زنم و از زیر سایبان به خیابان برمیگردم .
و به این فکر میکنم که مرد سیاه پوش خوشتیپی که هرگز وجود نداشت چرا زیر باران‌ها به خانه اش بر نگشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
💔27👍125😢4
خدایا ...
گشایشی ایجاد کن
برای دل هایی که با بغض
صدایت می زنند...

@adelehz
72🕊23😢6👍4💔1
گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند
روی نقشه، همه ی فاصله ها کوتاه اند!

فاصله بین من و شهر شما یک وجب است
نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند

من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم؟
جمله های خبــــری قید مکان میخواهند!!

راهی شهر شما میشوم از راه خیال
بی خیالان چه بخواهند چه نه؛ گمراهند

شهر پــُر می‌شود از اهل جنــون برج بـه برج
“مهر” خواهان شما “مشتری” هر “ماه” اند!

بــه نظامی برسانید که در نسخه ی ما
خسروان برده ی کت بسته‌ی شیرین شاه اند!

چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز
دستهای طلب از چیدن آن کـوتاهـند

غلامرضا طریقی

@adelehz
17🥰4👍3🕊2
ای سر به شانه‌‌‌های رقیبان گذاشته
کی سر به شانه‌ات بگذارم؟ شبت بخیر...

#سجاد_سامانی


@adelehz
💔247🕊3👎2👍1
بخوابیم و قبول کنیم که بزرگ‌شدیم اما هنوز گول حرفهای قشنگ غیر واقعی رو میخوریم ..
بهمین سادگی
#عادله_زمانی
شب بخیر❤️
@adelehz
👍4616💔9🕊1
عیدتون مبارک ❤️
روزه نماز های عزیزانی که روزه می‌گرفتند قبول درگاه حق❤️
69👍4
در نهایت قلب حرف مغز را می پذیرد و
بازی برای همیشه به پایان می رسد...

@adelehz
😢42👍21💔74🕊3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هایده فقط یک خواننده نبود او یک سبک خاص از زندگی، رفتار و زنانگی زیبا بود❤️
گفته های هما میر افشار دوست صمیمی هایده و شاعر بسیاری از ترانه های نامدار را در تاثیر عشق بر هایده بشنوید .
#عادله_زمانی
@adelehz
39🥰4👍2
همه چیز از شب شروع می‌شود.
هرچیزی که تمام روز تلاش کردی پنهانش کنی با عمیق تر شدن شب ،بیرون می ریزد .
انگار چمدانی را بخواهی بزور ببندی و ناگهان از دستت خارج شود.
درش باز شود و تمام آنچه چپاندی داخلش،بیرون بریزد.
نهایتا همه چیز از شب شروع می‌شود..

#عادله_زمانی
@adelehz
👍25💔82
آنقدر دوستت داشتم که به احتمال دوست نداشتنت فکر نکردم.
من بلد نیستم تورا دوست نداشته باشم.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔3310😢6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بادصبا
بیا و از من بگذر
گلی از فرش دلم بردار و بعد از گذشتن از هر کوی و برزن،باغ و بستان بدست او برسان.شاید این بار معجزه ای رخ داد و بایک گل بهارشد!

#عادله_زمانی


@adelehz
💔2411👍4
از کسانی که شما را رها میکنند تشکر کنید
شما را به خودتان پس داده اند
این تنها دارایی شماست
@adelehz
👍63💔9😢74🥰4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنچه در بزرگسالی به آن نیاز داریم آرامشی ست که خودمان باید آن را بیافرینیم.
آرامشی که حاصل دوری از آدم‌های اشتباه نشنیده گرفتن خیلی از حرفها،و تمرکز بر اصل بجای حاشیه های مختلف ست .
بزرگسالی و پختگی هدیه ای الهی برای بشر است .این است که آدم پخته ،کسی که خیلی چیزها آموخته و در برابر خیلی از طوفان‌ها محکم ایستاده جذاب ست .آنقدر جذاب که دیگران را محو خود کند.
#عادله_زمانی
@adelehz
43👍12
وقتی بچه بودم عاشق این بودم که با پدر و مادرم تابستانها بروم کاشان
ما نه کاشانی بودیم نه اهل شهرهای اطرافش فقط چند خانواده از اقوام مان آنجا زندگی می‌کردند که بیشتر وقتها ما میزبان شان بودیم،اما گاهی قرعه ی مهمان بودن به نام ما می افتاد.
کاشان در تابستان شهر ترسناکی ست ،شدت گرما در آن فوق العاده بالاست البته این شامل سال‌های کودکی من می‌شد که هنوز تغییرات آب و هوایی آنقدر محرز نبود و می‌شد در شهرهای دیگر هوای معتدل تر را نفس کشید ‌،وگرنه امروز که گرما همه جا را گرفته و ما داریم روزهای میانه ی فروردین را با دمای ۲۵درجه پشت سر می‌گذاریم.

القصه ؛من عاشق سفر به کاشان بودم ،آن قوم و خویش های راه دور ما در خانه های قدیمی زندگی می‌کردند، خانه هایی که سرداب های بزرگ و حوض های عمیق داشت. سر ظهر که تابش آفتاب بی رحم کاشان بر حیاطها شدت می گرفت هیچکس جرات نمی‌کرد از اتاقهای تابستانی بیرون بیاید ،مادرم مرا محکم توی بغلش می‌خواباند و تلاش می‌کرد به خواب روم ،خودش چون خسته ی راه بود در عرض سه دقیقه وارد دنیای خواب می شد .اما من ،با چشمانی باز به صدای آواز خواندن قمری گوشه ی حیاط گوش میدادم و به کنده کاری های طاقچه های اتاق چشم می دوختم‌.
دست کم یکی از آن خانه ها بعدها ثبت میراث فرهنگی شد و دیگر به کسی اجاره داده نشد .
عصر ها وقتی هوا کمی خنک میشد با بیدار شدن دانه به دانه ی اعضای خانواده بساط چایی عصرانه برپا می گردید .
یادم ست یکی از آن خانه ها دو عمارت شرقی و غربی داشت در عمارت شرقی افرادی زندگی می کردند و عمارت غربی به دلیل گذشت سالها و تغییرات هوایی مخروبه بود .کسی در آن زندگی نمی کرد اما هنوز ساختمان بنا برجای مانده بود .
لا به لای دیوارها درختان انجیر و خارهای گل داده رشد کرده بودند.وقتی کنار آن قسمت ساختمان می ایستادی عطر انجیر و گلهای سفید روی خارها که بر اثر شدت گرما بیشتر شده بود مشامت را نوازش می‌داد.
در آن عمارت تخریب شده کتابخانه ای بود که از قبل در آن وجود داشت .کتاب‌ها زیر خروارها خاک مدفون بودند و کسی سراغ شان نمی رفت .
گاهی که با بچه ها در حیاط بازی می‌کردم کنار آن عمارت مخروب می ایستادم و با ترس به ابعاد سکوت زده اش چشم می دوختم .
مادرم از دور صدایم می زد که آنجا نمان ،انگار مخروبه بودنش و درختان انجیر خودرو، سنگینی خاصی داشت .
راستش حالا که به آن روزها فکر میکنم میبینم هیچ چیزی برای ترسیدن وجود نداشت .ولی چیزی برای احساس آرامش هم نبود .
گاهی شبها قبل از خواب به این فکر میکنم که آن کتابها،مال کی بود؟ چه کسی آنها را میخواند؟
از چندسال قبل آنجا مانده بود؟ صاحبش جوانکی بود که سالهای جوانیش را با امیدهای رنگی در دبیرستانهای تازه تاسیس شده شهر گذرانده یا پیرمردی که اواخر عمرش گوشه نشین کتابخانه شده بود.
ساکنین خانه گفتند از وقتی آمدیم این عمارت مخروبه همین جاست و صاحبخانه در موردش توضیحی نداده است .

من سالهاست به کاشان سفر نکردم اما هنوز گاهی شبها خواب میبینم در کاشان هستم .
از درختی که لابلای آجرهای قدیمی رشد کرده انجیری می چینم و کتابی از زیر خاک بیرون می کشم در حالی که کسی از دوردست‌ها صدایم می زند .
بیاتا چای بنوشیم
آواز قمری ها تمام شده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
🕊3221👍14💔12
فضاهای خالی.

همسایه «ر» که خانم باخدا و مومنی است؛ آمده بود خانه‌شان. دیده بود یک قرآن در گوشه‌ای از قفسه هست‌، نمی‌دانم چرا بی‌هوا  از او پرسیده بود: "این قرآن رو می‌خونی؟" که ر گفته بود: "نه!" او هم قرآن را برداشت، خواند، بوسید و بعد گفت: "اگه نمی‌خونی به اسیریش نگیر! هدیه بده به مسجدی یا کسی که اون رو می‌خونه!"

حالا هر کدام از وسایل‌هایم که بدون استفاده در گوشه‌ای می‌ماند،حرف همسایه ر در سرم می‌چرخد، "به اسیریش نگیر!"

البته من هیچ‌وقت اهل انبار کردن و نگه‌داشتن نبودم. حس می‌کنم انبار کردن یعنی حبس کردن زندگی. گاهی وسایلم را همین‌طوری می‌دهم برود و مطمئنم که زندگی جای آن چیزهای بهتری برایم می‌آورد؛ اما همین حرف همسایه ر باعث شد آن اندک چیزهایی را هم که بی‌استفاده برای خودم نگه داشته بودم به جریان زندگی بسپارم. هر چند که دل کندن از بعضی از اشیاء خاطره‌‌ناک واقعا سخت و جانکاه است‌!

آن روز بعد از مدت‌ها بالاخره دل به دریا زدم و بعضی کتاب‌هایم را به مرکز تبادل کتاب بردم. یک هفته بعد دیدم به فروش رفته‌اند و جای آن، کتاب‌های دیگری به قفسه‌ام اضافه شدند. آخر سال هم چند لباس زمستانی را در کیسهح گذاشتم و چون نمی‌دانستم با آن‌ها چه کار کنم خواستم بیندازم سطل زباله که یک خانومی آن حوالی آمد سمتم و گفت: "این لباس‌ها تمیزه؟" و آن‌ها را از دستم گرفت و برد و خب دلم خیلی ریش شد و عرق شرم روی پیشانی‌ام نشست و توی دلم کلی به این وضعیت اسفناک فقر و نابرابری لعنت فرستادم.

خلاصه که از این‌ها که بگذریم، می‌خواهم بگویم بگذارید زندگی در خانه و اتاق شما جریان پیدا کند! از هدیه دادن، دور انداختن، پاره کردن، سوزاندن و شکاندن نترسید، ایمان داشته باشید که زندگی برای شما آن فضاهای خالی ایجاد شده را پر خواهد کرد!



مریم علی‌پور
@adelehz
👍357🥰1🕊1