جالبه بدونید که یه افسانه قدیمی ایرانی هست که میگه اگه شما به صورت نا آگاه یک روباه ببینید قطعا تو ادامه روز یک خوش شانسی برای شما اتفاق میوفته.
#شما_فرستادین
@adelehz
#شما_فرستادین
@adelehz
❤33🥰5👍3👎1
عطرتان چه خوشبوست!
جلوی پیشخوانش ایستادهام. از آنهایی که شیشه مقابلشان چند تا سوراخ دارد. پشت سرم کولر روشن است و باد به تنم میخورد و به او میرسد. پشت پیشخوان، مردِ کتابدار محترمیاست که راستش را بخواهی، غبطه شغلش را میخورم. منی که عادت به غبطههای نرسیدنی دارم! یک دفعه وسط بحث، بیربط میگوید آقای فلانی! عطرتان چه خوشبوست! باد میخورد و به ما میرسد! جا میخورم. مدتهاست از این دست جملهها نشنیدهام. خودم هم مثلشان را به کسی نگفتهام؛ انگار مدتهاست در بیان خوبی و احساس و زیبایی لال شدهایم.
گفتم عطر را از کردستان خریدم. فروشندهاش میگفت ترکیبشان دستساز است. رایحه شیرین و شکلاتیای دارد. ولی دیدهاید عطر همیشگیای که میزنی، برای خودت غایب و گریزان میشود؟ یعنی خودت دیگر از فرط عادت، بویش را حس نمیکنی. شبیه مکندگی عادت برای خیلی چیزهای خوب دیگر! مثل ساحلنشینانی که دیگر صدای دریا را نمیفهمند؛ یا خانههای فقیرنشین کنار ریل و صدای قطار.
به او گفتم قابل ندارد؛ نمونه دیگرش در کیفم هست. چون از توجهش ذوق کردهام، میدهم دستش تا بو کند. «این هم خیلی خوب است، اما آن که زدید نیست.» میگویم بله بله. من کم عطرباز نیستم! میخندیم. میگویم رفتم خانه نام عطر را مینویسم و برایتان میفرستم. تشکر میکند.
کتابهای امانتی را میخواهد تاریخ بزند. میگوید ولش کن. ثبتش کنم، تاخیر میخورد. شما ببر، هر وقت خواستی بیار. تشکر میکنم. دمخوردن با کتاب، آدمها را هیچچیزی نکند، دست کم محترم میکند!
دلم میخواهد از توجه و حرفهای عطرآمیزمان بیشتر بگویم. دوست دارم میگفتمش، کاش حُسنهای اخلاقی در آدم، اینقدر با جان و تن و پیراهنش، آمیخته و یکی بشود که خودش دیگر حسش نکند و عطر حُسن خلقش پراکنده در هوای ارتباط، شامه همه را بنوازد. چه حالا مثل خیلیها نگویند و مثل کتابدار یکی بگوید که چقدر اخلاقت خوشبوست! و نامت به خوشبویی، اینسو و آنسو بوزد!
دوست داشتم به او میگفتم، کاش دردهای آدم هم اینقدر شفاف و پیدا و سیال بود که با نسیمی به صورت دیگری میخورد. دیگری حتی نمی گفت دردت چیست؟. حتی شاید حرفی هم نمیزد. اما از سنگینی تلمباری و پنهانی بودنشان، کم میشد تا روح کمی نفس میکشید و خستگی روزگارش فرو مینشست و قرار مییافت.
دوست داشتم به او میگفتم بیا کمی از این حرفها بزنیم! آدمها، چیزهای پنهان و تلمبار و نگفته زیادی دارند که مثل عطر همیشگیات، بیآنکه بخواهی، پیدا نیستند. سنگینِ پنهانِ پنهانِ پنهانند! ولی کاش، پیدای پیدای شفاف بودند! وزان و رها در هوا!
✍علی سلطانی؛ دانشجوی دکتری الهیات تطبیقی دانشگاه بُن
@adelehz
جلوی پیشخوانش ایستادهام. از آنهایی که شیشه مقابلشان چند تا سوراخ دارد. پشت سرم کولر روشن است و باد به تنم میخورد و به او میرسد. پشت پیشخوان، مردِ کتابدار محترمیاست که راستش را بخواهی، غبطه شغلش را میخورم. منی که عادت به غبطههای نرسیدنی دارم! یک دفعه وسط بحث، بیربط میگوید آقای فلانی! عطرتان چه خوشبوست! باد میخورد و به ما میرسد! جا میخورم. مدتهاست از این دست جملهها نشنیدهام. خودم هم مثلشان را به کسی نگفتهام؛ انگار مدتهاست در بیان خوبی و احساس و زیبایی لال شدهایم.
گفتم عطر را از کردستان خریدم. فروشندهاش میگفت ترکیبشان دستساز است. رایحه شیرین و شکلاتیای دارد. ولی دیدهاید عطر همیشگیای که میزنی، برای خودت غایب و گریزان میشود؟ یعنی خودت دیگر از فرط عادت، بویش را حس نمیکنی. شبیه مکندگی عادت برای خیلی چیزهای خوب دیگر! مثل ساحلنشینانی که دیگر صدای دریا را نمیفهمند؛ یا خانههای فقیرنشین کنار ریل و صدای قطار.
به او گفتم قابل ندارد؛ نمونه دیگرش در کیفم هست. چون از توجهش ذوق کردهام، میدهم دستش تا بو کند. «این هم خیلی خوب است، اما آن که زدید نیست.» میگویم بله بله. من کم عطرباز نیستم! میخندیم. میگویم رفتم خانه نام عطر را مینویسم و برایتان میفرستم. تشکر میکند.
کتابهای امانتی را میخواهد تاریخ بزند. میگوید ولش کن. ثبتش کنم، تاخیر میخورد. شما ببر، هر وقت خواستی بیار. تشکر میکنم. دمخوردن با کتاب، آدمها را هیچچیزی نکند، دست کم محترم میکند!
دلم میخواهد از توجه و حرفهای عطرآمیزمان بیشتر بگویم. دوست دارم میگفتمش، کاش حُسنهای اخلاقی در آدم، اینقدر با جان و تن و پیراهنش، آمیخته و یکی بشود که خودش دیگر حسش نکند و عطر حُسن خلقش پراکنده در هوای ارتباط، شامه همه را بنوازد. چه حالا مثل خیلیها نگویند و مثل کتابدار یکی بگوید که چقدر اخلاقت خوشبوست! و نامت به خوشبویی، اینسو و آنسو بوزد!
دوست داشتم به او میگفتم، کاش دردهای آدم هم اینقدر شفاف و پیدا و سیال بود که با نسیمی به صورت دیگری میخورد. دیگری حتی نمی گفت دردت چیست؟. حتی شاید حرفی هم نمیزد. اما از سنگینی تلمباری و پنهانی بودنشان، کم میشد تا روح کمی نفس میکشید و خستگی روزگارش فرو مینشست و قرار مییافت.
دوست داشتم به او میگفتم بیا کمی از این حرفها بزنیم! آدمها، چیزهای پنهان و تلمبار و نگفته زیادی دارند که مثل عطر همیشگیات، بیآنکه بخواهی، پیدا نیستند. سنگینِ پنهانِ پنهانِ پنهانند! ولی کاش، پیدای پیدای شفاف بودند! وزان و رها در هوا!
✍علی سلطانی؛ دانشجوی دکتری الهیات تطبیقی دانشگاه بُن
@adelehz
❤24👍8🕊3💔2
دو مورد همفکری فوری داریم عزیزان خوشحال میشم اگه عزیزی تجربه ای داشت با بقیه در میان بگذاره..
❤3
روی میز، یک نقشهی بزرگ جهان انداخته بود. یک خط کشیده بود از جنوب تهران تا وسط آبهای مدیترانه. کلی منجوق سبز و آبی هم ریخته بود کنار دستش. گفت: حمید، میبینی از #شهرک_ولیعصر تا مدیترانه چقدر شهر توو راه هست؟ یه رفیقی داشتم از کنار همهی اینا رد شده بود...
گفتم: این چیه؟ داری کاردستی درست میکنی؟
در حالیکه خطِ کشیده شده روی نقشه را منجوق میچسباند گفت:
سوم دبستان یه همکلاسی داشتم به اسم نوراحمد. مادرش افغان بود. داستانش این بود که خیلی سالپیش پدربزرگش با تنها دخترش ریحان میان ایران.
پدربزرگه مریض میشه میمیره. چندتا از بزرگای مسجدی که پدربزرگه توش نماز میخونده، از روی خیرخواهی، ریحان که هنوز نوجوان بوده رو میدن به آقا موسی که خادم مسجد بود.
آقا موسی آدم بسیار محترم و شریفی بود ولی بخاطر اینکه مقداری مشکل ذهنی داشت تا میانسالی مجرد مونده بود. آقا موسی که تمام عمرش رو تنها بود تا زمان مرگش دیوانهوار عاشق ریحانخانم بود و حتی اجازه داده بود زنش به یاد پدربزرگش اسم بچهشون رو بذاره نوراحمد...
خلاصه که این نوراحمد همنیمکت ما شد.
چندبار که سر کلاس با هم زیر زیرکی خندیدیم و با هم خطکش خورد کفدستمون و با هم جلوی دفتر وایسادیم، شدیم رفیقای صمیمی مدرسه...
هروقت بچهها از مسافرتهایی که رفته بودن حرف میزدن، از نوراحمد که میپرسیدن مثلا شمال، مشهد، اصفهان و... رفتی؟
سرشو مینداخت پایین و میگفت "نه، ولی از کنارش رد شدم"...
ما هم در عالم بچگی هیچوقت از ذهنمون نمیگذشت بپرسیم "خب بچه مقصد تو کجا بود که در راهش از کنار همهی شهرها رد شدی؟"...
بعدها یه روز توو راهِ مدرسه برگشت بهم گفت "فلانی یه رازی بهت بگم؟".
گفتم "بگو نوراحمد".
گفت "من تا حالا از شهرک ولیعصر بیرون نرفتم. مادرم که وقتی اومده ایران بچه بوده و بجز منجوقهایی که صبحتاشب روی لباسای مردم میدوزه هیچ قوم و رفیقی نداره. بابام هم فقط یه برادر داره که خیلی سالپیش رفته آلمان کار کنه و دیگه برنگشته.
خیلی دلم میخواد یه قوموخویشی داشته باشم. میخوام برم آلمان پیداش کنم، ولی میترسم تنهایی از شهرک برم بیرون. اصلا نمیدونم با کدوم اتوبوس باید برم آلمان. تازه پول بلیطش رو هم ندارم".
دستش رو گرفتم. توی چشماش نگاه کردم گفتم "نـوراحمد، بهت قول مردونه میدم از این تابستون هرچی کار کردیم دوتایی پولامونو جمع میکنیم بزرگ شدیم با هم میریم آلمان". خیلی خوشحال شد...
گفتم: خب چی شد؟ پولاتونو جمع کردید؟ رفتید آلمان؟
گفت: سال بعدش از محلمون رفتن... سالها بود ازش خبر نداشتم. دیروز توو گروه تلگرامیِ بچههای دبستان که تازگیا عضوم کردن سراغ نوراحمد رو گرفتم.
گفتن چندسالپیش همراه سیچهلتا مهاجری که میخواستن با قایق خودشون رو به اروپا برسونن غرق شده...
بعد جوری که انگار خط منجوقهای روی نقشه را از تهران تا مدیترانه ناز میکند دستش را آرام روی خط کشید و گفت:
ولی تهش همونجوری که توو دبستان میگفت راسراسی از کنار خیلی جاها رد شد...
حیّف که فقّط رد شد و از دنیای به این بزرگی، جز شهرک ولیعصر و آبهای مدیترانه هیچجا رو ندید...
شاید اون دنیا خدا هم ازش بپرسه "نوراحمد، زندگی کردی؟"
سرشو بندازه پایین و بگه "نه، ولی از کنارش رد شدم"...
#حمید_باقرلو
@adelehz
گفتم: این چیه؟ داری کاردستی درست میکنی؟
در حالیکه خطِ کشیده شده روی نقشه را منجوق میچسباند گفت:
سوم دبستان یه همکلاسی داشتم به اسم نوراحمد. مادرش افغان بود. داستانش این بود که خیلی سالپیش پدربزرگش با تنها دخترش ریحان میان ایران.
پدربزرگه مریض میشه میمیره. چندتا از بزرگای مسجدی که پدربزرگه توش نماز میخونده، از روی خیرخواهی، ریحان که هنوز نوجوان بوده رو میدن به آقا موسی که خادم مسجد بود.
آقا موسی آدم بسیار محترم و شریفی بود ولی بخاطر اینکه مقداری مشکل ذهنی داشت تا میانسالی مجرد مونده بود. آقا موسی که تمام عمرش رو تنها بود تا زمان مرگش دیوانهوار عاشق ریحانخانم بود و حتی اجازه داده بود زنش به یاد پدربزرگش اسم بچهشون رو بذاره نوراحمد...
خلاصه که این نوراحمد همنیمکت ما شد.
چندبار که سر کلاس با هم زیر زیرکی خندیدیم و با هم خطکش خورد کفدستمون و با هم جلوی دفتر وایسادیم، شدیم رفیقای صمیمی مدرسه...
هروقت بچهها از مسافرتهایی که رفته بودن حرف میزدن، از نوراحمد که میپرسیدن مثلا شمال، مشهد، اصفهان و... رفتی؟
سرشو مینداخت پایین و میگفت "نه، ولی از کنارش رد شدم"...
ما هم در عالم بچگی هیچوقت از ذهنمون نمیگذشت بپرسیم "خب بچه مقصد تو کجا بود که در راهش از کنار همهی شهرها رد شدی؟"...
بعدها یه روز توو راهِ مدرسه برگشت بهم گفت "فلانی یه رازی بهت بگم؟".
گفتم "بگو نوراحمد".
گفت "من تا حالا از شهرک ولیعصر بیرون نرفتم. مادرم که وقتی اومده ایران بچه بوده و بجز منجوقهایی که صبحتاشب روی لباسای مردم میدوزه هیچ قوم و رفیقی نداره. بابام هم فقط یه برادر داره که خیلی سالپیش رفته آلمان کار کنه و دیگه برنگشته.
خیلی دلم میخواد یه قوموخویشی داشته باشم. میخوام برم آلمان پیداش کنم، ولی میترسم تنهایی از شهرک برم بیرون. اصلا نمیدونم با کدوم اتوبوس باید برم آلمان. تازه پول بلیطش رو هم ندارم".
دستش رو گرفتم. توی چشماش نگاه کردم گفتم "نـوراحمد، بهت قول مردونه میدم از این تابستون هرچی کار کردیم دوتایی پولامونو جمع میکنیم بزرگ شدیم با هم میریم آلمان". خیلی خوشحال شد...
گفتم: خب چی شد؟ پولاتونو جمع کردید؟ رفتید آلمان؟
گفت: سال بعدش از محلمون رفتن... سالها بود ازش خبر نداشتم. دیروز توو گروه تلگرامیِ بچههای دبستان که تازگیا عضوم کردن سراغ نوراحمد رو گرفتم.
گفتن چندسالپیش همراه سیچهلتا مهاجری که میخواستن با قایق خودشون رو به اروپا برسونن غرق شده...
بعد جوری که انگار خط منجوقهای روی نقشه را از تهران تا مدیترانه ناز میکند دستش را آرام روی خط کشید و گفت:
ولی تهش همونجوری که توو دبستان میگفت راسراسی از کنار خیلی جاها رد شد...
حیّف که فقّط رد شد و از دنیای به این بزرگی، جز شهرک ولیعصر و آبهای مدیترانه هیچجا رو ندید...
شاید اون دنیا خدا هم ازش بپرسه "نوراحمد، زندگی کردی؟"
سرشو بندازه پایین و بگه "نه، ولی از کنارش رد شدم"...
#حمید_باقرلو
@adelehz
💔38😢9❤6👍5🕊1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
دبستان بودم،درست سوم دبستان در یک نیمکت من مینشستم و دو دختر دیگر یکی از دخترها اسمش کیمیا بود.
در کلاسمان هیچ دوستی نداشت، درسهایش هم که اصلا تعریفی نبود زمان های بیکاری که همه مان سرگرم بگو بخند و رد و بدل کردن حرفهای بچگانه ی دختربچه های دبستانی بودیم، کیمیا جدا از ما می نشست و به فکر فرو می رفت گاهی ناخن هایش را میجوید، انگار در یک عالم دیگر بود .
کیمیا را دوست نداشتم خودمم نمیدانم چرا اصلا دلم برایش نمی سوخت.
بنظرم نسبت به کیمیا بی محبت بودم منی که بادیدن فیلم طوطیا گوله گوله اشک می ریختم اما کیمیا را نمی دانم چرا دوست نداشتم .
برعکس همه مان کیمیا لباس فرم نداشت با یک مانتو گشاد مشکی و یک مقنعه بزرگتر از خودش که آن هم مشکی بود می آمد مدرسه انگار مال خواهربزرگتر از خودش باشد،
اما کیمیا چیزی داشت که بعد از سالها هنوز هم که یادم می آيد مرا به فکر میبرد. کیمیا چشمان عجیبی داشت، درشت،مشکی و عمیق به چشمانش که نگاه می کردی انگار وسط کهکشانی ازستاره غرق می شدی با یک جفت مژه پرپشت و مشکی فرخورده، بعضی روزها که برعکس بقیه روزها خوشحال می آمد مدرسه، ستاره های چشمانش برق می زد و شروع می کرد به از هر دری حرف زدن فقط دو یا سه بار توانستم برق ستاره هایش راببینم .
من آن موقع ها کیمیا را اصلا دوست نداشتم شاید چون شبیه من نبود مثل من رفتار یا زندگی نمیکرد، اما دلیلش این نبود دلیلش این بود که من کیمیا را نمیشناختم، نمیفهمیدم که او ممکن است از دردهایی که دارد میکشدشان با خودش هرجا، این شکلی شده است.
کیمیا بعداز تعطیلات نوروز آن سال دیگر به مدرسه نیامد سال بعد هم من از آن مدرسه رفتم هیچ کس، هیچ وقت دیگر نفهمید کیمیا که بود؟ از کجا آمده بود وبه کجا رفت.
هنوز بعد ازسالها یاد کیمیا می افتم و پیش خودم میگویم کیمیاها بسیارند کاش کمی با آنها مهربان ترباشیم .
شاید بتوانیم دردشان را کم کنیم.
قضاوتشان نکنیم و به ستاره های چشمانشان نورببخشیم.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
در کلاسمان هیچ دوستی نداشت، درسهایش هم که اصلا تعریفی نبود زمان های بیکاری که همه مان سرگرم بگو بخند و رد و بدل کردن حرفهای بچگانه ی دختربچه های دبستانی بودیم، کیمیا جدا از ما می نشست و به فکر فرو می رفت گاهی ناخن هایش را میجوید، انگار در یک عالم دیگر بود .
کیمیا را دوست نداشتم خودمم نمیدانم چرا اصلا دلم برایش نمی سوخت.
بنظرم نسبت به کیمیا بی محبت بودم منی که بادیدن فیلم طوطیا گوله گوله اشک می ریختم اما کیمیا را نمی دانم چرا دوست نداشتم .
برعکس همه مان کیمیا لباس فرم نداشت با یک مانتو گشاد مشکی و یک مقنعه بزرگتر از خودش که آن هم مشکی بود می آمد مدرسه انگار مال خواهربزرگتر از خودش باشد،
اما کیمیا چیزی داشت که بعد از سالها هنوز هم که یادم می آيد مرا به فکر میبرد. کیمیا چشمان عجیبی داشت، درشت،مشکی و عمیق به چشمانش که نگاه می کردی انگار وسط کهکشانی ازستاره غرق می شدی با یک جفت مژه پرپشت و مشکی فرخورده، بعضی روزها که برعکس بقیه روزها خوشحال می آمد مدرسه، ستاره های چشمانش برق می زد و شروع می کرد به از هر دری حرف زدن فقط دو یا سه بار توانستم برق ستاره هایش راببینم .
من آن موقع ها کیمیا را اصلا دوست نداشتم شاید چون شبیه من نبود مثل من رفتار یا زندگی نمیکرد، اما دلیلش این نبود دلیلش این بود که من کیمیا را نمیشناختم، نمیفهمیدم که او ممکن است از دردهایی که دارد میکشدشان با خودش هرجا، این شکلی شده است.
کیمیا بعداز تعطیلات نوروز آن سال دیگر به مدرسه نیامد سال بعد هم من از آن مدرسه رفتم هیچ کس، هیچ وقت دیگر نفهمید کیمیا که بود؟ از کجا آمده بود وبه کجا رفت.
هنوز بعد ازسالها یاد کیمیا می افتم و پیش خودم میگویم کیمیاها بسیارند کاش کمی با آنها مهربان ترباشیم .
شاید بتوانیم دردشان را کم کنیم.
قضاوتشان نکنیم و به ستاره های چشمانشان نورببخشیم.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
👍30💔14❤7
Forwarded from کاف
اگه ساکن تهران هستید و قصد دارید نذری بدید لطفا پک کنید ببرید بیمارستان امام خمینی و مرکز طبی اطفال به همراه مریضا بدین که اکثرا شهرستانی هستن که غذای گرم ندیدن چند روزه
قوت غالبشون نون و ماسته😭
اکثرا گوشه خیابون نشستن و وضع بدی رو میبینیداونجا
💬موکاخانِم
1991 @kafiha
قوت غالبشون نون و ماسته😭
اکثرا گوشه خیابون نشستن و وضع بدی رو میبینیداونجا
💬موکاخانِم
1991 @kafiha
💔59👍24👎1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
به کودکی که سالها بعد شاید نامه ام را بخواند .
من این یادداشت را برای یک کودک می نویسم که نمیدانم کیست و چه زمانی قرارست آن را بخواند.اما به حیث یک انسان که روزی روی این زمین زندگی کرده ست بر خود واجب می دانم تاچیزهایی که به آن در طول زندگی باور پیدا کردم را برای او بنگارم.دنیا را چه دیدی شاید یک روز به کارش آمد.و مگر نه آنکه مارکز میگوید باید جهان را بهتر از آن چه تحویل گرفته ای تحویل دهی خواه با فرزندی خوب، خواه با باغچه ای سبز و من اضافه میکنم خواه با هدیه دادن تجربیاتی که به بهای عمرت بدست آورده ای به دیگرانی که هنوز ابتدای راه زندگی هستند.
دوست ناشناخته ی من
سلام
حالا که این یادداشت را برایت می نویسم میانه ی یک روز غلیظ زمستانی ست.هیچ بارانی در راه رسیدن به شهر نمی باشد و هیچ بلبل نغمه خوانی در اطراف این خانه به چشمنمیخورد تا نغمه سرایی کند اما میبینی که بازهم زندگی ادامه دارد.
کودک شیرین؛
که قطعا هنوز دنیا را از چهارچوب صادقانه و پاک کودکانه ات میبینی، تو که حتما دلآرام و دلخواه کسی یا کسانی در جهان هستی میخواهم چند خط برایت بنگارم تا بخوانی ولی قبل از آن بگذار تا با یک آرزو برای تو آغاز کنیم.
من برایت آرزو میکنم که خوب و خوش باشی و "جانت"درد نکند .در این دنیای گاه دل آزار مهم است که جانت آرام باشد.آدمی گاهی چنان در درد جانش غرق میشود که حتی خودش هم نمیداند چگونه این جان بدرد آمده را آرام سازد.
باید بدانی که گاهی جان آدمی بیرون از بدنش زندگی میکند .تعجب نکن! اگر می پرسی چگونه؟ به تو پاسخ خواهم داد.
مثلا ؛ مادرها ،جانشان را بیرون از تن شان میگذارند.فرزندان آنها جان های ایشان هستند گاهی مادری این سوی زمین ست و جانش آن سوی زمین .
می توانی تصور کنی چقدر اندوهناک ست ؟
یا مثلا؛ سرزمین، برای بعضی آدمها وطن جانشان ست حتما تا بحال باید با مفهوم وطن آشنا شده باشی.وطن یعنی خانه،مجموعه ی احساسات دلخواه و نوستالژی های شخصی
آدم ها گاهی مجبور می شوند جان شان را رها کنند و از آن دور بمانند . آنها با وطن شان همزمان اشک می ریزند و می خندند حتی اگر از هم دور باشند.
گاهی آدمیزاد آنقدر کسی را دوست دارد که جانش را به او می بخشد هربار که او ترکش کند جان آدمی بدرد می آید .
القصه آنکه آدمیزاد میتواند به هزار گونه متحمل درد جانش شود و من همچنان برای تو آرزو میکنم که هرگز سبب درد کسی نشوی .ظالم ترین ِما در دنیا آنهایی هستند که جان دیگران را بدرد می سپارند.
تو این را بدان که زندگی در این سیاره ی خاکی ناخواسته آغاز میشود اما ادامه دادنش هنر توست چرا که هر زنده ماندنی زندگی نیست و هر رهگذری جان نیست.
زندگی کردن در واقع یک هنرست پس آنکه بداند مفهوم زندگی چیست هنرمند ست. اما متاسفانه تعداد هنرمندان در این دنیا انگشت شمار هستند.
زندگی کردن خیلی فرمول پیچیده ای ندارد یعنی بتوانی برای فرداهایت چیزی پس انداز کنی ؛یک مهربانی،یک عشق ،یک دعا و یا حتی یک لبخند
تو باید بدانی که زندگی مثل یک رنگین کمان هفت رنگ طیف های رنگی مختلفی دارد؛شادی،اندوه،لبخند،اشک
اما واقعیت آن ست که رنگهای مختلف در کنار هم معنا پیدا میکنند اگر غم را مزه مزه نکنی هرگز نخواهی توانست حلاوت شادی را تجربه کنی. این یک قانون نانوشته است که بهمراه هر اندوه یک شادی فرا می رسد پس هربار که چیزی تورا در جهان سخت اندوهگین ساخت لبخند بزن و منتظر روزهای خوب باقی بمان .بعد از هر باران منتظر آفتاب بنشین و بعد از هر برف و سرما به انتظار خورشید گرم باش .هرگز اتفاق نیافتاده ست که خورشید طلوع کردن را از یاد ببرد .
تا زمانی که زنده ایم موظف به زندگی کردن هستیم حالت یا میتوانی خودت را محکوم به آن کنی یا میتوانی خودت را خوش شانس از داشتن نعمت زندگانی بدانی.
فرزندم،همه چیز به نوع نگاه تو بستگی خواهد داشت.
این را هم بدان که آن چیزی که امروز برایش اشک می ریزی شاید فردا بیاد نیاوردی و آنچه امروز تورا به خنده وا میدارد شاید فردا وجود نداشته باشد .پس به اندازه ای که دور میشوی برگرد، به اندازه ی که اشک می ریزی بخند و به اندازه ی که متنفر میشوی و یا حتی بیشتر عاشق شو .
اگر باز هم فرصتی بدست دهد و این غلظت غم اندود زمستانی مرا مجال دهد برایت خواهم نوشت .
تو نیز هرکجا هستی و زیر هر آسمانی که نشسته ای با خواندن این خط ها لبخند بزن تا من احساس کنم که توانسته ام به اندازه ی سر سوزنی چیزی را برای کسی به یادگار بگذارم .
حتی اگر چند خط باشد
برسد به دست کودکی که نمیشناسمش
#عادله_زمانی
@adelehz
من این یادداشت را برای یک کودک می نویسم که نمیدانم کیست و چه زمانی قرارست آن را بخواند.اما به حیث یک انسان که روزی روی این زمین زندگی کرده ست بر خود واجب می دانم تاچیزهایی که به آن در طول زندگی باور پیدا کردم را برای او بنگارم.دنیا را چه دیدی شاید یک روز به کارش آمد.و مگر نه آنکه مارکز میگوید باید جهان را بهتر از آن چه تحویل گرفته ای تحویل دهی خواه با فرزندی خوب، خواه با باغچه ای سبز و من اضافه میکنم خواه با هدیه دادن تجربیاتی که به بهای عمرت بدست آورده ای به دیگرانی که هنوز ابتدای راه زندگی هستند.
دوست ناشناخته ی من
سلام
حالا که این یادداشت را برایت می نویسم میانه ی یک روز غلیظ زمستانی ست.هیچ بارانی در راه رسیدن به شهر نمی باشد و هیچ بلبل نغمه خوانی در اطراف این خانه به چشمنمیخورد تا نغمه سرایی کند اما میبینی که بازهم زندگی ادامه دارد.
کودک شیرین؛
که قطعا هنوز دنیا را از چهارچوب صادقانه و پاک کودکانه ات میبینی، تو که حتما دلآرام و دلخواه کسی یا کسانی در جهان هستی میخواهم چند خط برایت بنگارم تا بخوانی ولی قبل از آن بگذار تا با یک آرزو برای تو آغاز کنیم.
من برایت آرزو میکنم که خوب و خوش باشی و "جانت"درد نکند .در این دنیای گاه دل آزار مهم است که جانت آرام باشد.آدمی گاهی چنان در درد جانش غرق میشود که حتی خودش هم نمیداند چگونه این جان بدرد آمده را آرام سازد.
باید بدانی که گاهی جان آدمی بیرون از بدنش زندگی میکند .تعجب نکن! اگر می پرسی چگونه؟ به تو پاسخ خواهم داد.
مثلا ؛ مادرها ،جانشان را بیرون از تن شان میگذارند.فرزندان آنها جان های ایشان هستند گاهی مادری این سوی زمین ست و جانش آن سوی زمین .
می توانی تصور کنی چقدر اندوهناک ست ؟
یا مثلا؛ سرزمین، برای بعضی آدمها وطن جانشان ست حتما تا بحال باید با مفهوم وطن آشنا شده باشی.وطن یعنی خانه،مجموعه ی احساسات دلخواه و نوستالژی های شخصی
آدم ها گاهی مجبور می شوند جان شان را رها کنند و از آن دور بمانند . آنها با وطن شان همزمان اشک می ریزند و می خندند حتی اگر از هم دور باشند.
گاهی آدمیزاد آنقدر کسی را دوست دارد که جانش را به او می بخشد هربار که او ترکش کند جان آدمی بدرد می آید .
القصه آنکه آدمیزاد میتواند به هزار گونه متحمل درد جانش شود و من همچنان برای تو آرزو میکنم که هرگز سبب درد کسی نشوی .ظالم ترین ِما در دنیا آنهایی هستند که جان دیگران را بدرد می سپارند.
تو این را بدان که زندگی در این سیاره ی خاکی ناخواسته آغاز میشود اما ادامه دادنش هنر توست چرا که هر زنده ماندنی زندگی نیست و هر رهگذری جان نیست.
زندگی کردن در واقع یک هنرست پس آنکه بداند مفهوم زندگی چیست هنرمند ست. اما متاسفانه تعداد هنرمندان در این دنیا انگشت شمار هستند.
زندگی کردن خیلی فرمول پیچیده ای ندارد یعنی بتوانی برای فرداهایت چیزی پس انداز کنی ؛یک مهربانی،یک عشق ،یک دعا و یا حتی یک لبخند
تو باید بدانی که زندگی مثل یک رنگین کمان هفت رنگ طیف های رنگی مختلفی دارد؛شادی،اندوه،لبخند،اشک
اما واقعیت آن ست که رنگهای مختلف در کنار هم معنا پیدا میکنند اگر غم را مزه مزه نکنی هرگز نخواهی توانست حلاوت شادی را تجربه کنی. این یک قانون نانوشته است که بهمراه هر اندوه یک شادی فرا می رسد پس هربار که چیزی تورا در جهان سخت اندوهگین ساخت لبخند بزن و منتظر روزهای خوب باقی بمان .بعد از هر باران منتظر آفتاب بنشین و بعد از هر برف و سرما به انتظار خورشید گرم باش .هرگز اتفاق نیافتاده ست که خورشید طلوع کردن را از یاد ببرد .
تا زمانی که زنده ایم موظف به زندگی کردن هستیم حالت یا میتوانی خودت را محکوم به آن کنی یا میتوانی خودت را خوش شانس از داشتن نعمت زندگانی بدانی.
فرزندم،همه چیز به نوع نگاه تو بستگی خواهد داشت.
این را هم بدان که آن چیزی که امروز برایش اشک می ریزی شاید فردا بیاد نیاوردی و آنچه امروز تورا به خنده وا میدارد شاید فردا وجود نداشته باشد .پس به اندازه ای که دور میشوی برگرد، به اندازه ی که اشک می ریزی بخند و به اندازه ی که متنفر میشوی و یا حتی بیشتر عاشق شو .
اگر باز هم فرصتی بدست دهد و این غلظت غم اندود زمستانی مرا مجال دهد برایت خواهم نوشت .
تو نیز هرکجا هستی و زیر هر آسمانی که نشسته ای با خواندن این خط ها لبخند بزن تا من احساس کنم که توانسته ام به اندازه ی سر سوزنی چیزی را برای کسی به یادگار بگذارم .
حتی اگر چند خط باشد
برسد به دست کودکی که نمیشناسمش
#عادله_زمانی
@adelehz
👍18❤8🕊2
تمام اکسپلور من شده عروسی این خانواده ثروتمند هندی اینقدر که ما تو عروسی شون بودیم خودشون نبودن!!!!
😁51❤3👍2🥰2
این یه پلتفرم جمع اوری امضا برای کمک به بهبود شرایط مراکز مثبت زندگی بهزیستی که مستقیما به جامعه معلولین و اقشار کم درآمد ارائه خدمات میکنند هست لطفا زمان بذارید امضا کنید تا بلکه بشه کمکی به این عزیزان کرد.
لینک کارزار مراکز مثبت زندگی
https://www.karzar.net/137253
لینک کارزار مراکز مثبت زندگی
https://www.karzar.net/137253
👍7
اگر نور نمی بود
اگر صبح نمیبود
اگر عشقبازی ملایم اشعه های آرام نور بر پوست صورتمان نمیبود
زندگی را می توانستیم تحمل کنیم؟
گمان نمیکنم...
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر صبح نمیبود
اگر عشقبازی ملایم اشعه های آرام نور بر پوست صورتمان نمیبود
زندگی را می توانستیم تحمل کنیم؟
گمان نمیکنم...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤32👍4🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من که شاعر نبودم بلد نبودم کلمات را بچینم در ظرف طلایی و پیش چشمانت بگیرم .
من عاشق بودم دوستت دارم را می پیچیدم
لای برگ گل میگذاشتم در دامانت
اما چه سود که همیشه شاعران، عاشقان خوش شانس تری بودند...
#عادله_زمانی
@adelehz
من عاشق بودم دوستت دارم را می پیچیدم
لای برگ گل میگذاشتم در دامانت
اما چه سود که همیشه شاعران، عاشقان خوش شانس تری بودند...
#عادله_زمانی
@adelehz
💔21❤13👍7🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر میدانستم که بزرگ شدن اینقدر سریع رخ می دهد .
وقتی شش ساله بودم هنگام خوابیدن آرزو نمیکردم صبح که بیدار شوم شانزده ساله باشم .
من که از شانزده سالگی گذشتم ،من که هزار بالا و پایین را به چشم دیدم من که بزرگ شدم.
اما هربار از خودم پرسیدم چرا اینقدر زود گذشت ؟
چرا جهان نگذاشت ما زندگی را واقعا مزه کنیم .
#عادله_زمانی
@adelehz
وقتی شش ساله بودم هنگام خوابیدن آرزو نمیکردم صبح که بیدار شوم شانزده ساله باشم .
من که از شانزده سالگی گذشتم ،من که هزار بالا و پایین را به چشم دیدم من که بزرگ شدم.
اما هربار از خودم پرسیدم چرا اینقدر زود گذشت ؟
چرا جهان نگذاشت ما زندگی را واقعا مزه کنیم .
#عادله_زمانی
@adelehz
💔46😢13❤6👍4🕊3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بگذار تورا نفس بکشم در روزهای نبودت
در آن لحظه هایی که خواهانت بودم .
که هر کلامت نتی بر نتهای عطر خوشِ عشق ست .
بگذار حتی وقتی نیستی گنجشکگی شوم بر درختان دلت نشسته آوازی کوتاه خوانده
و تورا دوباره نفسکشیده...
#عادله_زمانی
@adelehz
در آن لحظه هایی که خواهانت بودم .
که هر کلامت نتی بر نتهای عطر خوشِ عشق ست .
بگذار حتی وقتی نیستی گنجشکگی شوم بر درختان دلت نشسته آوازی کوتاه خوانده
و تورا دوباره نفسکشیده...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤28🕊6👍3