حالا یه دقیقه صبر کن پادشاها شاید موضوعات جالبتری هم اونجا وجود داشته باشه😁
@adelehz
@adelehz
😁31👎6❤1👍1
میوهی مورد علاقهی من سیب است و از بچگی دل در گروی آن داشتم. مخصوصا سیبهای کوچک و زردی که پر از نقطهی ریز هستند. همانهایی که با گاز اول، همدردی خودمان را با آدم و حوا اعلام میکنیم و شیرینی گناه را حاضریم به جان بخریم. این نوع سیب در شهر ما حکم تکشاخ را دارد و خیلی کمیاب است. اما جوینده یابنده است. دو هفته پیش تصادفا گذرم خورد به یک دکان درب و داغان که همه چیز میفروخت. از اگزوز وسپا تا سیب کوچکِ زردِ خالدارِ شیرین، مخصوص گناهکاران و خوارج. چشم بسته دو کیلو خریدم و گاز دادم تا خانه و انداختم توی سینک ظرفشویی و غسل کرونا دادم و ریختم توی سبد. ده تا سیب بودند. همانجا فهمیدم که سه تای آنها نیمهکپکزدهاند و از زردی رسیدهاند به قهوهای. حالا من مانده بودم و سه سیب کرمو و هفت سیب سالم و براق. درون من اهریمنی وجود دارد که اجازهی خوردن سیبهای سالم قبل از سیبهای گندیده را نمیدهد. هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که اول یکی از سالمها را بخورم، اهریمن درونم اجازه نداد و اصرار کرد که: «این خرابها رو بخور اول... بعد میریم سراغ خوبها».
اهریمن پیروز شد. دو روز اول کرموها را با بدبختی خوردم. مزهی رودهی کانگرو میدادند. حتی قابیل هم حاضر نمیشود بابت این مزه گناه کند. روز سوم رفتم سراغ سالمها که دیدم حالا دو تای دیگرشان هم رو به زوالند. باز اهریمن و کپک و رودهی کانگرو و الخ. روز چهارم و پنجم و ششم هم بر همین منوال. هر ده تا را با همین شرایط اسفبار میل کردم. لعنت بر این اهریمن درونم که حالیاش نمیشود هر لذتی زمان انقضا دارد. هر چیزی را سر وقتش باید گاز زد.
تابستانها از اهواز میکوبیدیم تا تهران. ده ساعت توی راه بودیم و وقتی میرسیدیم انگار از دستگاه سانتریفوژ (سلام محمدعلی جان) بیرون آمده باشیم. بعد هم میرفتیم شمال. تمام راه را تحمل میکردم فقط بابت تونل کندوان. واردش که میشدیم، پنجره را میدادم پائین و طوری عربده میزدم که انگار خدای نکرده عضوی لای انبر گیر کرده باشد. هیچ لذتی بالاتر از آن نبود که صدایم بخورد به دیوارهای سنگی تونل و چهار برابر بلندتر بشود و اعصاب همه را خرد کنم. امروز موقع رانندگی بعد از سالها مجبور شدم از یک نیمچهتونل رد شوم. یاد تونل کندوان افتادم. پنجره را هم دادم پائین. سرم را هم دادم بیرون اما به جای نعره، صدایی تولید کردم که فقط به درد بیدار کردن لیلی میخورد جهت خوردن سحری. همانقدر نرم و لطیف. نعره زدن زمان خودش را میطلبیده. خدا را شکر میکنم که آن زمان اهریمن درونم هنوز متولد نشده بود و نگفت که: «حالا توی این تونل داد نزن. بذار وقتی برگشتیم اهواز، توی تونلهای اهواز هر چی خواستی فریاد کن». اهواز که تونل ندارد حبیب من.
یک همکلاسی شیرازی داشتم که دنژوان دانشگاه بود. سینهی کفتری و موهای اردکی. یقهی کاپشن جیناش را بالا میداد و دلها را اسیر خودش میکرد. سال آخر دانشگاه، با دوستدخترش رفتند مسافرت. وقتی برگشت چند عکس از سفرشان نشانمان داد. یکیشان مال گردنهی حیران بود. خودش و دوستدختری لبهی پرتگاه، فیگور تایتانیکی گرفته بودند و به یک افق مهآلود خیره شده بودند. همان شب با خودم تصمیم گرفتم که بروم باشگاه و پرس سینه بزنم و موهایم را گوجهای کنم و دوستدختری برای خودم اختیار کنم و بروم گردنهی حیران و با دوربین زنیطم عکس بگیرم از خودمان. اهریمن درون من همان وقتها بود که به بلوغ رسیده بود و نشسته بود توی اتاق فرمان مغزم. اهریمن گفت: «نه عزیزم. الان نه. فارغالتحصیل بشو، یه شغل خوب پیدا بکن، کمی پول جمع کن، خونه بگیر، بعد هر غلطی خواستی بکن». گفتم چشم. همهی دستوراتش را انجام دادم الا بخش «هر غلطی خواستی بکن». بعد از همهی آن کارها، سیبهای براق لک افتاده بودند و دیگر حیران همان حیران نبود دیگر و مو بر سرم نمانده بود.
خلاصه این اهریمن، روانام را پریشان کرده است. اگر با همین وضعیت به سن 125 سالگی برسم، باز هم یک لیست طویل دارم از کارهایی که باید انجام بدهم اما اهریمن درون اصرار دارد که «فعلا پولات رو جمع کن و یه دست دندون مصنوعی از جنس عاج فیل بخر، بعد برو فلان کار را بکن». از آن طرف هم یک لیست طویل هم دارم از کارهایی که اهریمن درون در صد سال گذشته به فنا داده است. ای اهریمن لامروت! هر سیبی را باید سر وقتش گاز زد. به جای گاز زدن سیب تازه دائم در حال تماشای کپک زدناش هستم.
تف به روت.
#فهیم_عطار
@adelehz
اهریمن پیروز شد. دو روز اول کرموها را با بدبختی خوردم. مزهی رودهی کانگرو میدادند. حتی قابیل هم حاضر نمیشود بابت این مزه گناه کند. روز سوم رفتم سراغ سالمها که دیدم حالا دو تای دیگرشان هم رو به زوالند. باز اهریمن و کپک و رودهی کانگرو و الخ. روز چهارم و پنجم و ششم هم بر همین منوال. هر ده تا را با همین شرایط اسفبار میل کردم. لعنت بر این اهریمن درونم که حالیاش نمیشود هر لذتی زمان انقضا دارد. هر چیزی را سر وقتش باید گاز زد.
تابستانها از اهواز میکوبیدیم تا تهران. ده ساعت توی راه بودیم و وقتی میرسیدیم انگار از دستگاه سانتریفوژ (سلام محمدعلی جان) بیرون آمده باشیم. بعد هم میرفتیم شمال. تمام راه را تحمل میکردم فقط بابت تونل کندوان. واردش که میشدیم، پنجره را میدادم پائین و طوری عربده میزدم که انگار خدای نکرده عضوی لای انبر گیر کرده باشد. هیچ لذتی بالاتر از آن نبود که صدایم بخورد به دیوارهای سنگی تونل و چهار برابر بلندتر بشود و اعصاب همه را خرد کنم. امروز موقع رانندگی بعد از سالها مجبور شدم از یک نیمچهتونل رد شوم. یاد تونل کندوان افتادم. پنجره را هم دادم پائین. سرم را هم دادم بیرون اما به جای نعره، صدایی تولید کردم که فقط به درد بیدار کردن لیلی میخورد جهت خوردن سحری. همانقدر نرم و لطیف. نعره زدن زمان خودش را میطلبیده. خدا را شکر میکنم که آن زمان اهریمن درونم هنوز متولد نشده بود و نگفت که: «حالا توی این تونل داد نزن. بذار وقتی برگشتیم اهواز، توی تونلهای اهواز هر چی خواستی فریاد کن». اهواز که تونل ندارد حبیب من.
یک همکلاسی شیرازی داشتم که دنژوان دانشگاه بود. سینهی کفتری و موهای اردکی. یقهی کاپشن جیناش را بالا میداد و دلها را اسیر خودش میکرد. سال آخر دانشگاه، با دوستدخترش رفتند مسافرت. وقتی برگشت چند عکس از سفرشان نشانمان داد. یکیشان مال گردنهی حیران بود. خودش و دوستدختری لبهی پرتگاه، فیگور تایتانیکی گرفته بودند و به یک افق مهآلود خیره شده بودند. همان شب با خودم تصمیم گرفتم که بروم باشگاه و پرس سینه بزنم و موهایم را گوجهای کنم و دوستدختری برای خودم اختیار کنم و بروم گردنهی حیران و با دوربین زنیطم عکس بگیرم از خودمان. اهریمن درون من همان وقتها بود که به بلوغ رسیده بود و نشسته بود توی اتاق فرمان مغزم. اهریمن گفت: «نه عزیزم. الان نه. فارغالتحصیل بشو، یه شغل خوب پیدا بکن، کمی پول جمع کن، خونه بگیر، بعد هر غلطی خواستی بکن». گفتم چشم. همهی دستوراتش را انجام دادم الا بخش «هر غلطی خواستی بکن». بعد از همهی آن کارها، سیبهای براق لک افتاده بودند و دیگر حیران همان حیران نبود دیگر و مو بر سرم نمانده بود.
خلاصه این اهریمن، روانام را پریشان کرده است. اگر با همین وضعیت به سن 125 سالگی برسم، باز هم یک لیست طویل دارم از کارهایی که باید انجام بدهم اما اهریمن درون اصرار دارد که «فعلا پولات رو جمع کن و یه دست دندون مصنوعی از جنس عاج فیل بخر، بعد برو فلان کار را بکن». از آن طرف هم یک لیست طویل هم دارم از کارهایی که اهریمن درون در صد سال گذشته به فنا داده است. ای اهریمن لامروت! هر سیبی را باید سر وقتش گاز زد. به جای گاز زدن سیب تازه دائم در حال تماشای کپک زدناش هستم.
تف به روت.
#فهیم_عطار
@adelehz
👍41❤6💔6🥰3😢2
اینکه آدم بعد از عبور از چیزی که بخاطرش بسیار تلاش کرده و اندوه بر دل گذاشته اما به آن نرسیده،میفهمد که این نرسیدن خیر بیشتری داشته ست تا رسیدن
اینکه آدم میخواهد اما نمیشود و بعدا شکر میکند که نشد .
اینکه چیزی که از دور به چشمت هزار بار بارزش تر از آن چه بود جلوه میکند و تازه بعد از نزدیک شدن میفهمی چه سرابی بوده است.
تمام این ها مرا بیشتر وا میدارد تا بخاطر رفتن هیچ چیز از زندگیم خودم را غرق غمنکنم .
تو چه میدانی شاید سرابی بیش نبود.
#عادله_زمانی
@adelehz
اینکه آدم میخواهد اما نمیشود و بعدا شکر میکند که نشد .
اینکه چیزی که از دور به چشمت هزار بار بارزش تر از آن چه بود جلوه میکند و تازه بعد از نزدیک شدن میفهمی چه سرابی بوده است.
تمام این ها مرا بیشتر وا میدارد تا بخاطر رفتن هیچ چیز از زندگیم خودم را غرق غمنکنم .
تو چه میدانی شاید سرابی بیش نبود.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔27👍16❤8😢2
ننه ام میگفت : مرد بی زن عین مرغ مهاجره
جایی خونه اش نیست
وِیلون میگرده تا آخرش گیر کنه
یا به تور دل یا به طوق مرگ...
اما همین ننه ام نذاشت باب دلم زن بگیرم
همون موقع ها که عاشق دختر شعبون قصاب شدم
تا فهمید کولی بازی در آورد و گفت : دیگه چی؟
خوشم باشه...
همینم مونده دختره اون مردک زمخت ناخن خشک رو بگیری!
گفتم ننه پنج تا انگشت که شکل هم نیستن..
دختر خوبیه...
صنمی با اقاش نداره
ولی مرغ ننه یه پا داشت و تهدیدم کرد به حروم کردن شیرش و عاق ابدی
منم که از دار دنیا همین یه مادرو داشتم
قید "عاطی" رو زدم💔
گفتم یه مدت بگذره ، ننه آروم شه
دوباره میگم خاطر عاطی رو میخوام
آخه من چکار به پدرش داشتم....!؟
من پاکباخته ی خود عاطی بودم
که از برگ گل قشنگ تر بود و از خورشید مهربونتر
ولی ننه فکر می کرد فقط ما اصیلیم و تخم و ترکه امون به آدم حسابیا میخوره..
سر همینم یه روز جلوی عاطی رو گرفت و خط و نشون کشید که پاتو ور دار از رو گلیم پسر من...
چه آبروریزی شد بماند...
سر سال هم نشده عاطی رو شوهر دادن به یه نظامی و از شهر رفت...
ننه هم دید من پکرم رفت خواستگاری و منو زن که نه..شوهر داد...
خیلی سال گذشته...
دخترم شده قدِ عاطی اون روزا
اما نور به قبرت بباره ننه
که من هنوزم مرغ مُهاجرم...
منتظرم گیر کنم به طوق مرگ
بیام اون دنیا ازت بپرسم :
واقعا اگه شیرتو حلالم نمیکردی...
چی میشد؟!
#ناشناس
@adelehz
جایی خونه اش نیست
وِیلون میگرده تا آخرش گیر کنه
یا به تور دل یا به طوق مرگ...
اما همین ننه ام نذاشت باب دلم زن بگیرم
همون موقع ها که عاشق دختر شعبون قصاب شدم
تا فهمید کولی بازی در آورد و گفت : دیگه چی؟
خوشم باشه...
همینم مونده دختره اون مردک زمخت ناخن خشک رو بگیری!
گفتم ننه پنج تا انگشت که شکل هم نیستن..
دختر خوبیه...
صنمی با اقاش نداره
ولی مرغ ننه یه پا داشت و تهدیدم کرد به حروم کردن شیرش و عاق ابدی
منم که از دار دنیا همین یه مادرو داشتم
قید "عاطی" رو زدم💔
گفتم یه مدت بگذره ، ننه آروم شه
دوباره میگم خاطر عاطی رو میخوام
آخه من چکار به پدرش داشتم....!؟
من پاکباخته ی خود عاطی بودم
که از برگ گل قشنگ تر بود و از خورشید مهربونتر
ولی ننه فکر می کرد فقط ما اصیلیم و تخم و ترکه امون به آدم حسابیا میخوره..
سر همینم یه روز جلوی عاطی رو گرفت و خط و نشون کشید که پاتو ور دار از رو گلیم پسر من...
چه آبروریزی شد بماند...
سر سال هم نشده عاطی رو شوهر دادن به یه نظامی و از شهر رفت...
ننه هم دید من پکرم رفت خواستگاری و منو زن که نه..شوهر داد...
خیلی سال گذشته...
دخترم شده قدِ عاطی اون روزا
اما نور به قبرت بباره ننه
که من هنوزم مرغ مُهاجرم...
منتظرم گیر کنم به طوق مرگ
بیام اون دنیا ازت بپرسم :
واقعا اگه شیرتو حلالم نمیکردی...
چی میشد؟!
#ناشناس
@adelehz
💔103😢24👍8❤3🕊3
سر باغ سپه سالار یک آنتیک فروشی قدیمی ست .خیره اش که میشوی دریای نور ست و رنگ
واردش که شدیم دخترک زیبای سیاه پوشی پشت دخل در پس ده ها جام و پیاله ی آنتیک چینی نشسته بود.
اول ندیدمش منتظر بودم با یک مرد سالخورده کمی چاق که عینک گرد قدیمی را با بند عینک سنتی روی بینی اش محکم کرده روبرو شوم.اما دخترک غافلگیرم کرد .
آرایش نداشت اما صورتش با لبخندش پر میشد .
با مهربانی و تواضع حرف میزد.
به محض ورودمان سیگارش را در جا سیگاری گذاشت و با ما مشغول به صحبت شد .
عکس مرد میانسال خوشتیپ سیاه پوشی بالای سرش خودنمایی میکرد .میگفت مغازه شان ۱۲۰ سال قدمت دارد و این شغل پدری شان ست که بعد از فوت پدرش در بهمن سال گذشته او بر عهده گرفته ست.نمی گفت اما معلوم بود بار این مسوولیت بر دوشهایش سخت سنگین می نمود.
مادرم که گفت دختر خوشگلم سیگار اذیتت میکند نکش
چشمان خسته اش را به سمت عکس پدرش برگرداند و گفت همه اش از آغاز بیماری پدرم شروع شد ولی چشم، خودم هم خسته شدم. رهایش میکنم.
مادرم هنگام خارج شدن از مغازه محکم در آغوشش گرفت..برای دو آدمی که تنها چند دقیقه از آشنایی شان میگذاشت عمیق بود .
مادرم درد دخترک را حس کرده بود و دخترک دلش خواسته بود کسی از دردش سوال کند در این شهر بی سوال و جوابی ...
دوست داشتم لابلای این رنگها،نورها و انرژی های از قدیم آمده خودم را گم کنم اما نشد
داستان این دختر مرا از آن محیط جدا کرد.
برای دختر آنتیک فروش باغ سپه سالار چه میتوان آرزو کرد جز اینکه کاش بار دیگر چشمانش بخندد...
آمین
#عادله_زمانی
واردش که شدیم دخترک زیبای سیاه پوشی پشت دخل در پس ده ها جام و پیاله ی آنتیک چینی نشسته بود.
اول ندیدمش منتظر بودم با یک مرد سالخورده کمی چاق که عینک گرد قدیمی را با بند عینک سنتی روی بینی اش محکم کرده روبرو شوم.اما دخترک غافلگیرم کرد .
آرایش نداشت اما صورتش با لبخندش پر میشد .
با مهربانی و تواضع حرف میزد.
به محض ورودمان سیگارش را در جا سیگاری گذاشت و با ما مشغول به صحبت شد .
عکس مرد میانسال خوشتیپ سیاه پوشی بالای سرش خودنمایی میکرد .میگفت مغازه شان ۱۲۰ سال قدمت دارد و این شغل پدری شان ست که بعد از فوت پدرش در بهمن سال گذشته او بر عهده گرفته ست.نمی گفت اما معلوم بود بار این مسوولیت بر دوشهایش سخت سنگین می نمود.
مادرم که گفت دختر خوشگلم سیگار اذیتت میکند نکش
چشمان خسته اش را به سمت عکس پدرش برگرداند و گفت همه اش از آغاز بیماری پدرم شروع شد ولی چشم، خودم هم خسته شدم. رهایش میکنم.
مادرم هنگام خارج شدن از مغازه محکم در آغوشش گرفت..برای دو آدمی که تنها چند دقیقه از آشنایی شان میگذاشت عمیق بود .
مادرم درد دخترک را حس کرده بود و دخترک دلش خواسته بود کسی از دردش سوال کند در این شهر بی سوال و جوابی ...
دوست داشتم لابلای این رنگها،نورها و انرژی های از قدیم آمده خودم را گم کنم اما نشد
داستان این دختر مرا از آن محیط جدا کرد.
برای دختر آنتیک فروش باغ سپه سالار چه میتوان آرزو کرد جز اینکه کاش بار دیگر چشمانش بخندد...
آمین
#عادله_زمانی
❤63💔17👍9👎2🥰1
جالبه بدونید که یه افسانه قدیمی ایرانی هست که میگه اگه شما به صورت نا آگاه یک روباه ببینید قطعا تو ادامه روز یک خوش شانسی برای شما اتفاق میوفته.
#شما_فرستادین
@adelehz
#شما_فرستادین
@adelehz
❤33🥰5👍3👎1
عطرتان چه خوشبوست!
جلوی پیشخوانش ایستادهام. از آنهایی که شیشه مقابلشان چند تا سوراخ دارد. پشت سرم کولر روشن است و باد به تنم میخورد و به او میرسد. پشت پیشخوان، مردِ کتابدار محترمیاست که راستش را بخواهی، غبطه شغلش را میخورم. منی که عادت به غبطههای نرسیدنی دارم! یک دفعه وسط بحث، بیربط میگوید آقای فلانی! عطرتان چه خوشبوست! باد میخورد و به ما میرسد! جا میخورم. مدتهاست از این دست جملهها نشنیدهام. خودم هم مثلشان را به کسی نگفتهام؛ انگار مدتهاست در بیان خوبی و احساس و زیبایی لال شدهایم.
گفتم عطر را از کردستان خریدم. فروشندهاش میگفت ترکیبشان دستساز است. رایحه شیرین و شکلاتیای دارد. ولی دیدهاید عطر همیشگیای که میزنی، برای خودت غایب و گریزان میشود؟ یعنی خودت دیگر از فرط عادت، بویش را حس نمیکنی. شبیه مکندگی عادت برای خیلی چیزهای خوب دیگر! مثل ساحلنشینانی که دیگر صدای دریا را نمیفهمند؛ یا خانههای فقیرنشین کنار ریل و صدای قطار.
به او گفتم قابل ندارد؛ نمونه دیگرش در کیفم هست. چون از توجهش ذوق کردهام، میدهم دستش تا بو کند. «این هم خیلی خوب است، اما آن که زدید نیست.» میگویم بله بله. من کم عطرباز نیستم! میخندیم. میگویم رفتم خانه نام عطر را مینویسم و برایتان میفرستم. تشکر میکند.
کتابهای امانتی را میخواهد تاریخ بزند. میگوید ولش کن. ثبتش کنم، تاخیر میخورد. شما ببر، هر وقت خواستی بیار. تشکر میکنم. دمخوردن با کتاب، آدمها را هیچچیزی نکند، دست کم محترم میکند!
دلم میخواهد از توجه و حرفهای عطرآمیزمان بیشتر بگویم. دوست دارم میگفتمش، کاش حُسنهای اخلاقی در آدم، اینقدر با جان و تن و پیراهنش، آمیخته و یکی بشود که خودش دیگر حسش نکند و عطر حُسن خلقش پراکنده در هوای ارتباط، شامه همه را بنوازد. چه حالا مثل خیلیها نگویند و مثل کتابدار یکی بگوید که چقدر اخلاقت خوشبوست! و نامت به خوشبویی، اینسو و آنسو بوزد!
دوست داشتم به او میگفتم، کاش دردهای آدم هم اینقدر شفاف و پیدا و سیال بود که با نسیمی به صورت دیگری میخورد. دیگری حتی نمی گفت دردت چیست؟. حتی شاید حرفی هم نمیزد. اما از سنگینی تلمباری و پنهانی بودنشان، کم میشد تا روح کمی نفس میکشید و خستگی روزگارش فرو مینشست و قرار مییافت.
دوست داشتم به او میگفتم بیا کمی از این حرفها بزنیم! آدمها، چیزهای پنهان و تلمبار و نگفته زیادی دارند که مثل عطر همیشگیات، بیآنکه بخواهی، پیدا نیستند. سنگینِ پنهانِ پنهانِ پنهانند! ولی کاش، پیدای پیدای شفاف بودند! وزان و رها در هوا!
✍علی سلطانی؛ دانشجوی دکتری الهیات تطبیقی دانشگاه بُن
@adelehz
جلوی پیشخوانش ایستادهام. از آنهایی که شیشه مقابلشان چند تا سوراخ دارد. پشت سرم کولر روشن است و باد به تنم میخورد و به او میرسد. پشت پیشخوان، مردِ کتابدار محترمیاست که راستش را بخواهی، غبطه شغلش را میخورم. منی که عادت به غبطههای نرسیدنی دارم! یک دفعه وسط بحث، بیربط میگوید آقای فلانی! عطرتان چه خوشبوست! باد میخورد و به ما میرسد! جا میخورم. مدتهاست از این دست جملهها نشنیدهام. خودم هم مثلشان را به کسی نگفتهام؛ انگار مدتهاست در بیان خوبی و احساس و زیبایی لال شدهایم.
گفتم عطر را از کردستان خریدم. فروشندهاش میگفت ترکیبشان دستساز است. رایحه شیرین و شکلاتیای دارد. ولی دیدهاید عطر همیشگیای که میزنی، برای خودت غایب و گریزان میشود؟ یعنی خودت دیگر از فرط عادت، بویش را حس نمیکنی. شبیه مکندگی عادت برای خیلی چیزهای خوب دیگر! مثل ساحلنشینانی که دیگر صدای دریا را نمیفهمند؛ یا خانههای فقیرنشین کنار ریل و صدای قطار.
به او گفتم قابل ندارد؛ نمونه دیگرش در کیفم هست. چون از توجهش ذوق کردهام، میدهم دستش تا بو کند. «این هم خیلی خوب است، اما آن که زدید نیست.» میگویم بله بله. من کم عطرباز نیستم! میخندیم. میگویم رفتم خانه نام عطر را مینویسم و برایتان میفرستم. تشکر میکند.
کتابهای امانتی را میخواهد تاریخ بزند. میگوید ولش کن. ثبتش کنم، تاخیر میخورد. شما ببر، هر وقت خواستی بیار. تشکر میکنم. دمخوردن با کتاب، آدمها را هیچچیزی نکند، دست کم محترم میکند!
دلم میخواهد از توجه و حرفهای عطرآمیزمان بیشتر بگویم. دوست دارم میگفتمش، کاش حُسنهای اخلاقی در آدم، اینقدر با جان و تن و پیراهنش، آمیخته و یکی بشود که خودش دیگر حسش نکند و عطر حُسن خلقش پراکنده در هوای ارتباط، شامه همه را بنوازد. چه حالا مثل خیلیها نگویند و مثل کتابدار یکی بگوید که چقدر اخلاقت خوشبوست! و نامت به خوشبویی، اینسو و آنسو بوزد!
دوست داشتم به او میگفتم، کاش دردهای آدم هم اینقدر شفاف و پیدا و سیال بود که با نسیمی به صورت دیگری میخورد. دیگری حتی نمی گفت دردت چیست؟. حتی شاید حرفی هم نمیزد. اما از سنگینی تلمباری و پنهانی بودنشان، کم میشد تا روح کمی نفس میکشید و خستگی روزگارش فرو مینشست و قرار مییافت.
دوست داشتم به او میگفتم بیا کمی از این حرفها بزنیم! آدمها، چیزهای پنهان و تلمبار و نگفته زیادی دارند که مثل عطر همیشگیات، بیآنکه بخواهی، پیدا نیستند. سنگینِ پنهانِ پنهانِ پنهانند! ولی کاش، پیدای پیدای شفاف بودند! وزان و رها در هوا!
✍علی سلطانی؛ دانشجوی دکتری الهیات تطبیقی دانشگاه بُن
@adelehz
❤24👍8🕊3💔2
دو مورد همفکری فوری داریم عزیزان خوشحال میشم اگه عزیزی تجربه ای داشت با بقیه در میان بگذاره..
❤3
روی میز، یک نقشهی بزرگ جهان انداخته بود. یک خط کشیده بود از جنوب تهران تا وسط آبهای مدیترانه. کلی منجوق سبز و آبی هم ریخته بود کنار دستش. گفت: حمید، میبینی از #شهرک_ولیعصر تا مدیترانه چقدر شهر توو راه هست؟ یه رفیقی داشتم از کنار همهی اینا رد شده بود...
گفتم: این چیه؟ داری کاردستی درست میکنی؟
در حالیکه خطِ کشیده شده روی نقشه را منجوق میچسباند گفت:
سوم دبستان یه همکلاسی داشتم به اسم نوراحمد. مادرش افغان بود. داستانش این بود که خیلی سالپیش پدربزرگش با تنها دخترش ریحان میان ایران.
پدربزرگه مریض میشه میمیره. چندتا از بزرگای مسجدی که پدربزرگه توش نماز میخونده، از روی خیرخواهی، ریحان که هنوز نوجوان بوده رو میدن به آقا موسی که خادم مسجد بود.
آقا موسی آدم بسیار محترم و شریفی بود ولی بخاطر اینکه مقداری مشکل ذهنی داشت تا میانسالی مجرد مونده بود. آقا موسی که تمام عمرش رو تنها بود تا زمان مرگش دیوانهوار عاشق ریحانخانم بود و حتی اجازه داده بود زنش به یاد پدربزرگش اسم بچهشون رو بذاره نوراحمد...
خلاصه که این نوراحمد همنیمکت ما شد.
چندبار که سر کلاس با هم زیر زیرکی خندیدیم و با هم خطکش خورد کفدستمون و با هم جلوی دفتر وایسادیم، شدیم رفیقای صمیمی مدرسه...
هروقت بچهها از مسافرتهایی که رفته بودن حرف میزدن، از نوراحمد که میپرسیدن مثلا شمال، مشهد، اصفهان و... رفتی؟
سرشو مینداخت پایین و میگفت "نه، ولی از کنارش رد شدم"...
ما هم در عالم بچگی هیچوقت از ذهنمون نمیگذشت بپرسیم "خب بچه مقصد تو کجا بود که در راهش از کنار همهی شهرها رد شدی؟"...
بعدها یه روز توو راهِ مدرسه برگشت بهم گفت "فلانی یه رازی بهت بگم؟".
گفتم "بگو نوراحمد".
گفت "من تا حالا از شهرک ولیعصر بیرون نرفتم. مادرم که وقتی اومده ایران بچه بوده و بجز منجوقهایی که صبحتاشب روی لباسای مردم میدوزه هیچ قوم و رفیقی نداره. بابام هم فقط یه برادر داره که خیلی سالپیش رفته آلمان کار کنه و دیگه برنگشته.
خیلی دلم میخواد یه قوموخویشی داشته باشم. میخوام برم آلمان پیداش کنم، ولی میترسم تنهایی از شهرک برم بیرون. اصلا نمیدونم با کدوم اتوبوس باید برم آلمان. تازه پول بلیطش رو هم ندارم".
دستش رو گرفتم. توی چشماش نگاه کردم گفتم "نـوراحمد، بهت قول مردونه میدم از این تابستون هرچی کار کردیم دوتایی پولامونو جمع میکنیم بزرگ شدیم با هم میریم آلمان". خیلی خوشحال شد...
گفتم: خب چی شد؟ پولاتونو جمع کردید؟ رفتید آلمان؟
گفت: سال بعدش از محلمون رفتن... سالها بود ازش خبر نداشتم. دیروز توو گروه تلگرامیِ بچههای دبستان که تازگیا عضوم کردن سراغ نوراحمد رو گرفتم.
گفتن چندسالپیش همراه سیچهلتا مهاجری که میخواستن با قایق خودشون رو به اروپا برسونن غرق شده...
بعد جوری که انگار خط منجوقهای روی نقشه را از تهران تا مدیترانه ناز میکند دستش را آرام روی خط کشید و گفت:
ولی تهش همونجوری که توو دبستان میگفت راسراسی از کنار خیلی جاها رد شد...
حیّف که فقّط رد شد و از دنیای به این بزرگی، جز شهرک ولیعصر و آبهای مدیترانه هیچجا رو ندید...
شاید اون دنیا خدا هم ازش بپرسه "نوراحمد، زندگی کردی؟"
سرشو بندازه پایین و بگه "نه، ولی از کنارش رد شدم"...
#حمید_باقرلو
@adelehz
گفتم: این چیه؟ داری کاردستی درست میکنی؟
در حالیکه خطِ کشیده شده روی نقشه را منجوق میچسباند گفت:
سوم دبستان یه همکلاسی داشتم به اسم نوراحمد. مادرش افغان بود. داستانش این بود که خیلی سالپیش پدربزرگش با تنها دخترش ریحان میان ایران.
پدربزرگه مریض میشه میمیره. چندتا از بزرگای مسجدی که پدربزرگه توش نماز میخونده، از روی خیرخواهی، ریحان که هنوز نوجوان بوده رو میدن به آقا موسی که خادم مسجد بود.
آقا موسی آدم بسیار محترم و شریفی بود ولی بخاطر اینکه مقداری مشکل ذهنی داشت تا میانسالی مجرد مونده بود. آقا موسی که تمام عمرش رو تنها بود تا زمان مرگش دیوانهوار عاشق ریحانخانم بود و حتی اجازه داده بود زنش به یاد پدربزرگش اسم بچهشون رو بذاره نوراحمد...
خلاصه که این نوراحمد همنیمکت ما شد.
چندبار که سر کلاس با هم زیر زیرکی خندیدیم و با هم خطکش خورد کفدستمون و با هم جلوی دفتر وایسادیم، شدیم رفیقای صمیمی مدرسه...
هروقت بچهها از مسافرتهایی که رفته بودن حرف میزدن، از نوراحمد که میپرسیدن مثلا شمال، مشهد، اصفهان و... رفتی؟
سرشو مینداخت پایین و میگفت "نه، ولی از کنارش رد شدم"...
ما هم در عالم بچگی هیچوقت از ذهنمون نمیگذشت بپرسیم "خب بچه مقصد تو کجا بود که در راهش از کنار همهی شهرها رد شدی؟"...
بعدها یه روز توو راهِ مدرسه برگشت بهم گفت "فلانی یه رازی بهت بگم؟".
گفتم "بگو نوراحمد".
گفت "من تا حالا از شهرک ولیعصر بیرون نرفتم. مادرم که وقتی اومده ایران بچه بوده و بجز منجوقهایی که صبحتاشب روی لباسای مردم میدوزه هیچ قوم و رفیقی نداره. بابام هم فقط یه برادر داره که خیلی سالپیش رفته آلمان کار کنه و دیگه برنگشته.
خیلی دلم میخواد یه قوموخویشی داشته باشم. میخوام برم آلمان پیداش کنم، ولی میترسم تنهایی از شهرک برم بیرون. اصلا نمیدونم با کدوم اتوبوس باید برم آلمان. تازه پول بلیطش رو هم ندارم".
دستش رو گرفتم. توی چشماش نگاه کردم گفتم "نـوراحمد، بهت قول مردونه میدم از این تابستون هرچی کار کردیم دوتایی پولامونو جمع میکنیم بزرگ شدیم با هم میریم آلمان". خیلی خوشحال شد...
گفتم: خب چی شد؟ پولاتونو جمع کردید؟ رفتید آلمان؟
گفت: سال بعدش از محلمون رفتن... سالها بود ازش خبر نداشتم. دیروز توو گروه تلگرامیِ بچههای دبستان که تازگیا عضوم کردن سراغ نوراحمد رو گرفتم.
گفتن چندسالپیش همراه سیچهلتا مهاجری که میخواستن با قایق خودشون رو به اروپا برسونن غرق شده...
بعد جوری که انگار خط منجوقهای روی نقشه را از تهران تا مدیترانه ناز میکند دستش را آرام روی خط کشید و گفت:
ولی تهش همونجوری که توو دبستان میگفت راسراسی از کنار خیلی جاها رد شد...
حیّف که فقّط رد شد و از دنیای به این بزرگی، جز شهرک ولیعصر و آبهای مدیترانه هیچجا رو ندید...
شاید اون دنیا خدا هم ازش بپرسه "نوراحمد، زندگی کردی؟"
سرشو بندازه پایین و بگه "نه، ولی از کنارش رد شدم"...
#حمید_باقرلو
@adelehz
💔38😢9❤6👍5🕊1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
دبستان بودم،درست سوم دبستان در یک نیمکت من مینشستم و دو دختر دیگر یکی از دخترها اسمش کیمیا بود.
در کلاسمان هیچ دوستی نداشت، درسهایش هم که اصلا تعریفی نبود زمان های بیکاری که همه مان سرگرم بگو بخند و رد و بدل کردن حرفهای بچگانه ی دختربچه های دبستانی بودیم، کیمیا جدا از ما می نشست و به فکر فرو می رفت گاهی ناخن هایش را میجوید، انگار در یک عالم دیگر بود .
کیمیا را دوست نداشتم خودمم نمیدانم چرا اصلا دلم برایش نمی سوخت.
بنظرم نسبت به کیمیا بی محبت بودم منی که بادیدن فیلم طوطیا گوله گوله اشک می ریختم اما کیمیا را نمی دانم چرا دوست نداشتم .
برعکس همه مان کیمیا لباس فرم نداشت با یک مانتو گشاد مشکی و یک مقنعه بزرگتر از خودش که آن هم مشکی بود می آمد مدرسه انگار مال خواهربزرگتر از خودش باشد،
اما کیمیا چیزی داشت که بعد از سالها هنوز هم که یادم می آيد مرا به فکر میبرد. کیمیا چشمان عجیبی داشت، درشت،مشکی و عمیق به چشمانش که نگاه می کردی انگار وسط کهکشانی ازستاره غرق می شدی با یک جفت مژه پرپشت و مشکی فرخورده، بعضی روزها که برعکس بقیه روزها خوشحال می آمد مدرسه، ستاره های چشمانش برق می زد و شروع می کرد به از هر دری حرف زدن فقط دو یا سه بار توانستم برق ستاره هایش راببینم .
من آن موقع ها کیمیا را اصلا دوست نداشتم شاید چون شبیه من نبود مثل من رفتار یا زندگی نمیکرد، اما دلیلش این نبود دلیلش این بود که من کیمیا را نمیشناختم، نمیفهمیدم که او ممکن است از دردهایی که دارد میکشدشان با خودش هرجا، این شکلی شده است.
کیمیا بعداز تعطیلات نوروز آن سال دیگر به مدرسه نیامد سال بعد هم من از آن مدرسه رفتم هیچ کس، هیچ وقت دیگر نفهمید کیمیا که بود؟ از کجا آمده بود وبه کجا رفت.
هنوز بعد ازسالها یاد کیمیا می افتم و پیش خودم میگویم کیمیاها بسیارند کاش کمی با آنها مهربان ترباشیم .
شاید بتوانیم دردشان را کم کنیم.
قضاوتشان نکنیم و به ستاره های چشمانشان نورببخشیم.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
در کلاسمان هیچ دوستی نداشت، درسهایش هم که اصلا تعریفی نبود زمان های بیکاری که همه مان سرگرم بگو بخند و رد و بدل کردن حرفهای بچگانه ی دختربچه های دبستانی بودیم، کیمیا جدا از ما می نشست و به فکر فرو می رفت گاهی ناخن هایش را میجوید، انگار در یک عالم دیگر بود .
کیمیا را دوست نداشتم خودمم نمیدانم چرا اصلا دلم برایش نمی سوخت.
بنظرم نسبت به کیمیا بی محبت بودم منی که بادیدن فیلم طوطیا گوله گوله اشک می ریختم اما کیمیا را نمی دانم چرا دوست نداشتم .
برعکس همه مان کیمیا لباس فرم نداشت با یک مانتو گشاد مشکی و یک مقنعه بزرگتر از خودش که آن هم مشکی بود می آمد مدرسه انگار مال خواهربزرگتر از خودش باشد،
اما کیمیا چیزی داشت که بعد از سالها هنوز هم که یادم می آيد مرا به فکر میبرد. کیمیا چشمان عجیبی داشت، درشت،مشکی و عمیق به چشمانش که نگاه می کردی انگار وسط کهکشانی ازستاره غرق می شدی با یک جفت مژه پرپشت و مشکی فرخورده، بعضی روزها که برعکس بقیه روزها خوشحال می آمد مدرسه، ستاره های چشمانش برق می زد و شروع می کرد به از هر دری حرف زدن فقط دو یا سه بار توانستم برق ستاره هایش راببینم .
من آن موقع ها کیمیا را اصلا دوست نداشتم شاید چون شبیه من نبود مثل من رفتار یا زندگی نمیکرد، اما دلیلش این نبود دلیلش این بود که من کیمیا را نمیشناختم، نمیفهمیدم که او ممکن است از دردهایی که دارد میکشدشان با خودش هرجا، این شکلی شده است.
کیمیا بعداز تعطیلات نوروز آن سال دیگر به مدرسه نیامد سال بعد هم من از آن مدرسه رفتم هیچ کس، هیچ وقت دیگر نفهمید کیمیا که بود؟ از کجا آمده بود وبه کجا رفت.
هنوز بعد ازسالها یاد کیمیا می افتم و پیش خودم میگویم کیمیاها بسیارند کاش کمی با آنها مهربان ترباشیم .
شاید بتوانیم دردشان را کم کنیم.
قضاوتشان نکنیم و به ستاره های چشمانشان نورببخشیم.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
👍30💔14❤7
Forwarded from کاف
اگه ساکن تهران هستید و قصد دارید نذری بدید لطفا پک کنید ببرید بیمارستان امام خمینی و مرکز طبی اطفال به همراه مریضا بدین که اکثرا شهرستانی هستن که غذای گرم ندیدن چند روزه
قوت غالبشون نون و ماسته😭
اکثرا گوشه خیابون نشستن و وضع بدی رو میبینیداونجا
💬موکاخانِم
1991 @kafiha
قوت غالبشون نون و ماسته😭
اکثرا گوشه خیابون نشستن و وضع بدی رو میبینیداونجا
💬موکاخانِم
1991 @kafiha
💔59👍24👎1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
به کودکی که سالها بعد شاید نامه ام را بخواند .
من این یادداشت را برای یک کودک می نویسم که نمیدانم کیست و چه زمانی قرارست آن را بخواند.اما به حیث یک انسان که روزی روی این زمین زندگی کرده ست بر خود واجب می دانم تاچیزهایی که به آن در طول زندگی باور پیدا کردم را برای او بنگارم.دنیا را چه دیدی شاید یک روز به کارش آمد.و مگر نه آنکه مارکز میگوید باید جهان را بهتر از آن چه تحویل گرفته ای تحویل دهی خواه با فرزندی خوب، خواه با باغچه ای سبز و من اضافه میکنم خواه با هدیه دادن تجربیاتی که به بهای عمرت بدست آورده ای به دیگرانی که هنوز ابتدای راه زندگی هستند.
دوست ناشناخته ی من
سلام
حالا که این یادداشت را برایت می نویسم میانه ی یک روز غلیظ زمستانی ست.هیچ بارانی در راه رسیدن به شهر نمی باشد و هیچ بلبل نغمه خوانی در اطراف این خانه به چشمنمیخورد تا نغمه سرایی کند اما میبینی که بازهم زندگی ادامه دارد.
کودک شیرین؛
که قطعا هنوز دنیا را از چهارچوب صادقانه و پاک کودکانه ات میبینی، تو که حتما دلآرام و دلخواه کسی یا کسانی در جهان هستی میخواهم چند خط برایت بنگارم تا بخوانی ولی قبل از آن بگذار تا با یک آرزو برای تو آغاز کنیم.
من برایت آرزو میکنم که خوب و خوش باشی و "جانت"درد نکند .در این دنیای گاه دل آزار مهم است که جانت آرام باشد.آدمی گاهی چنان در درد جانش غرق میشود که حتی خودش هم نمیداند چگونه این جان بدرد آمده را آرام سازد.
باید بدانی که گاهی جان آدمی بیرون از بدنش زندگی میکند .تعجب نکن! اگر می پرسی چگونه؟ به تو پاسخ خواهم داد.
مثلا ؛ مادرها ،جانشان را بیرون از تن شان میگذارند.فرزندان آنها جان های ایشان هستند گاهی مادری این سوی زمین ست و جانش آن سوی زمین .
می توانی تصور کنی چقدر اندوهناک ست ؟
یا مثلا؛ سرزمین، برای بعضی آدمها وطن جانشان ست حتما تا بحال باید با مفهوم وطن آشنا شده باشی.وطن یعنی خانه،مجموعه ی احساسات دلخواه و نوستالژی های شخصی
آدم ها گاهی مجبور می شوند جان شان را رها کنند و از آن دور بمانند . آنها با وطن شان همزمان اشک می ریزند و می خندند حتی اگر از هم دور باشند.
گاهی آدمیزاد آنقدر کسی را دوست دارد که جانش را به او می بخشد هربار که او ترکش کند جان آدمی بدرد می آید .
القصه آنکه آدمیزاد میتواند به هزار گونه متحمل درد جانش شود و من همچنان برای تو آرزو میکنم که هرگز سبب درد کسی نشوی .ظالم ترین ِما در دنیا آنهایی هستند که جان دیگران را بدرد می سپارند.
تو این را بدان که زندگی در این سیاره ی خاکی ناخواسته آغاز میشود اما ادامه دادنش هنر توست چرا که هر زنده ماندنی زندگی نیست و هر رهگذری جان نیست.
زندگی کردن در واقع یک هنرست پس آنکه بداند مفهوم زندگی چیست هنرمند ست. اما متاسفانه تعداد هنرمندان در این دنیا انگشت شمار هستند.
زندگی کردن خیلی فرمول پیچیده ای ندارد یعنی بتوانی برای فرداهایت چیزی پس انداز کنی ؛یک مهربانی،یک عشق ،یک دعا و یا حتی یک لبخند
تو باید بدانی که زندگی مثل یک رنگین کمان هفت رنگ طیف های رنگی مختلفی دارد؛شادی،اندوه،لبخند،اشک
اما واقعیت آن ست که رنگهای مختلف در کنار هم معنا پیدا میکنند اگر غم را مزه مزه نکنی هرگز نخواهی توانست حلاوت شادی را تجربه کنی. این یک قانون نانوشته است که بهمراه هر اندوه یک شادی فرا می رسد پس هربار که چیزی تورا در جهان سخت اندوهگین ساخت لبخند بزن و منتظر روزهای خوب باقی بمان .بعد از هر باران منتظر آفتاب بنشین و بعد از هر برف و سرما به انتظار خورشید گرم باش .هرگز اتفاق نیافتاده ست که خورشید طلوع کردن را از یاد ببرد .
تا زمانی که زنده ایم موظف به زندگی کردن هستیم حالت یا میتوانی خودت را محکوم به آن کنی یا میتوانی خودت را خوش شانس از داشتن نعمت زندگانی بدانی.
فرزندم،همه چیز به نوع نگاه تو بستگی خواهد داشت.
این را هم بدان که آن چیزی که امروز برایش اشک می ریزی شاید فردا بیاد نیاوردی و آنچه امروز تورا به خنده وا میدارد شاید فردا وجود نداشته باشد .پس به اندازه ای که دور میشوی برگرد، به اندازه ی که اشک می ریزی بخند و به اندازه ی که متنفر میشوی و یا حتی بیشتر عاشق شو .
اگر باز هم فرصتی بدست دهد و این غلظت غم اندود زمستانی مرا مجال دهد برایت خواهم نوشت .
تو نیز هرکجا هستی و زیر هر آسمانی که نشسته ای با خواندن این خط ها لبخند بزن تا من احساس کنم که توانسته ام به اندازه ی سر سوزنی چیزی را برای کسی به یادگار بگذارم .
حتی اگر چند خط باشد
برسد به دست کودکی که نمیشناسمش
#عادله_زمانی
@adelehz
من این یادداشت را برای یک کودک می نویسم که نمیدانم کیست و چه زمانی قرارست آن را بخواند.اما به حیث یک انسان که روزی روی این زمین زندگی کرده ست بر خود واجب می دانم تاچیزهایی که به آن در طول زندگی باور پیدا کردم را برای او بنگارم.دنیا را چه دیدی شاید یک روز به کارش آمد.و مگر نه آنکه مارکز میگوید باید جهان را بهتر از آن چه تحویل گرفته ای تحویل دهی خواه با فرزندی خوب، خواه با باغچه ای سبز و من اضافه میکنم خواه با هدیه دادن تجربیاتی که به بهای عمرت بدست آورده ای به دیگرانی که هنوز ابتدای راه زندگی هستند.
دوست ناشناخته ی من
سلام
حالا که این یادداشت را برایت می نویسم میانه ی یک روز غلیظ زمستانی ست.هیچ بارانی در راه رسیدن به شهر نمی باشد و هیچ بلبل نغمه خوانی در اطراف این خانه به چشمنمیخورد تا نغمه سرایی کند اما میبینی که بازهم زندگی ادامه دارد.
کودک شیرین؛
که قطعا هنوز دنیا را از چهارچوب صادقانه و پاک کودکانه ات میبینی، تو که حتما دلآرام و دلخواه کسی یا کسانی در جهان هستی میخواهم چند خط برایت بنگارم تا بخوانی ولی قبل از آن بگذار تا با یک آرزو برای تو آغاز کنیم.
من برایت آرزو میکنم که خوب و خوش باشی و "جانت"درد نکند .در این دنیای گاه دل آزار مهم است که جانت آرام باشد.آدمی گاهی چنان در درد جانش غرق میشود که حتی خودش هم نمیداند چگونه این جان بدرد آمده را آرام سازد.
باید بدانی که گاهی جان آدمی بیرون از بدنش زندگی میکند .تعجب نکن! اگر می پرسی چگونه؟ به تو پاسخ خواهم داد.
مثلا ؛ مادرها ،جانشان را بیرون از تن شان میگذارند.فرزندان آنها جان های ایشان هستند گاهی مادری این سوی زمین ست و جانش آن سوی زمین .
می توانی تصور کنی چقدر اندوهناک ست ؟
یا مثلا؛ سرزمین، برای بعضی آدمها وطن جانشان ست حتما تا بحال باید با مفهوم وطن آشنا شده باشی.وطن یعنی خانه،مجموعه ی احساسات دلخواه و نوستالژی های شخصی
آدم ها گاهی مجبور می شوند جان شان را رها کنند و از آن دور بمانند . آنها با وطن شان همزمان اشک می ریزند و می خندند حتی اگر از هم دور باشند.
گاهی آدمیزاد آنقدر کسی را دوست دارد که جانش را به او می بخشد هربار که او ترکش کند جان آدمی بدرد می آید .
القصه آنکه آدمیزاد میتواند به هزار گونه متحمل درد جانش شود و من همچنان برای تو آرزو میکنم که هرگز سبب درد کسی نشوی .ظالم ترین ِما در دنیا آنهایی هستند که جان دیگران را بدرد می سپارند.
تو این را بدان که زندگی در این سیاره ی خاکی ناخواسته آغاز میشود اما ادامه دادنش هنر توست چرا که هر زنده ماندنی زندگی نیست و هر رهگذری جان نیست.
زندگی کردن در واقع یک هنرست پس آنکه بداند مفهوم زندگی چیست هنرمند ست. اما متاسفانه تعداد هنرمندان در این دنیا انگشت شمار هستند.
زندگی کردن خیلی فرمول پیچیده ای ندارد یعنی بتوانی برای فرداهایت چیزی پس انداز کنی ؛یک مهربانی،یک عشق ،یک دعا و یا حتی یک لبخند
تو باید بدانی که زندگی مثل یک رنگین کمان هفت رنگ طیف های رنگی مختلفی دارد؛شادی،اندوه،لبخند،اشک
اما واقعیت آن ست که رنگهای مختلف در کنار هم معنا پیدا میکنند اگر غم را مزه مزه نکنی هرگز نخواهی توانست حلاوت شادی را تجربه کنی. این یک قانون نانوشته است که بهمراه هر اندوه یک شادی فرا می رسد پس هربار که چیزی تورا در جهان سخت اندوهگین ساخت لبخند بزن و منتظر روزهای خوب باقی بمان .بعد از هر باران منتظر آفتاب بنشین و بعد از هر برف و سرما به انتظار خورشید گرم باش .هرگز اتفاق نیافتاده ست که خورشید طلوع کردن را از یاد ببرد .
تا زمانی که زنده ایم موظف به زندگی کردن هستیم حالت یا میتوانی خودت را محکوم به آن کنی یا میتوانی خودت را خوش شانس از داشتن نعمت زندگانی بدانی.
فرزندم،همه چیز به نوع نگاه تو بستگی خواهد داشت.
این را هم بدان که آن چیزی که امروز برایش اشک می ریزی شاید فردا بیاد نیاوردی و آنچه امروز تورا به خنده وا میدارد شاید فردا وجود نداشته باشد .پس به اندازه ای که دور میشوی برگرد، به اندازه ی که اشک می ریزی بخند و به اندازه ی که متنفر میشوی و یا حتی بیشتر عاشق شو .
اگر باز هم فرصتی بدست دهد و این غلظت غم اندود زمستانی مرا مجال دهد برایت خواهم نوشت .
تو نیز هرکجا هستی و زیر هر آسمانی که نشسته ای با خواندن این خط ها لبخند بزن تا من احساس کنم که توانسته ام به اندازه ی سر سوزنی چیزی را برای کسی به یادگار بگذارم .
حتی اگر چند خط باشد
برسد به دست کودکی که نمیشناسمش
#عادله_زمانی
@adelehz
👍18❤8🕊2
تمام اکسپلور من شده عروسی این خانواده ثروتمند هندی اینقدر که ما تو عروسی شون بودیم خودشون نبودن!!!!
😁51❤3👍2🥰2