در سالن ورزشی که هستم خانمی حضور دارد مبتلا به اختلال شیدایی افسردگی
اختلالی روانی که طی آن شخص دوره های افسردگی شدید و سرخوشی شدید را بشکل دورانی تجربه میکند.
مدتی قبل ناپدید شد ،خواهرش که همیشه همراهش ست گفت که در بیمارستان روانی بستری شده ست .
بعد از گذران دوره اش دوباره به سالن برگشته ،سرشار از انرژی ،خوشحال دستبند های طلای مورد علاقه اش را انداخته و مدام با دیگران درحال بگو بخند ست .انگار نه انگار مدتی قبل بخاطر افسردگی شدید و احتمال خودکشی در بیمارستان روانی بستری شده ست .
این احتمالا حرف درستی از طرف کسی که روانشناسی خوانده نیست اما بگذار کمی خارج از چهارچوبها حرف بزنم .
وقتی هر صبح آنهایی را میبینم که تا دیشب در عمیق ترین نقطه ی اقیانوس اندوه دفن شده بودند و صبح اراسته در حال خندیدن با همکارانشان هستم .با خودم میگویم نکند ما در دنیای موازی همگی افسردگی شیدایی داریم ..غرق در در دوره های شبانه ی اندوه صبح با سرخوشی میخندیم و دستبند های طلای زیبای مان را به دست می اندازیم .
نکند اندوه میتواند ما را غرق کند و خفه کند انتهای عمق اقیانوسش...
نکند ما غرق شده ایم و بیخبریم....
#عادله_زمانی
@adelehz
اختلالی روانی که طی آن شخص دوره های افسردگی شدید و سرخوشی شدید را بشکل دورانی تجربه میکند.
مدتی قبل ناپدید شد ،خواهرش که همیشه همراهش ست گفت که در بیمارستان روانی بستری شده ست .
بعد از گذران دوره اش دوباره به سالن برگشته ،سرشار از انرژی ،خوشحال دستبند های طلای مورد علاقه اش را انداخته و مدام با دیگران درحال بگو بخند ست .انگار نه انگار مدتی قبل بخاطر افسردگی شدید و احتمال خودکشی در بیمارستان روانی بستری شده ست .
این احتمالا حرف درستی از طرف کسی که روانشناسی خوانده نیست اما بگذار کمی خارج از چهارچوبها حرف بزنم .
وقتی هر صبح آنهایی را میبینم که تا دیشب در عمیق ترین نقطه ی اقیانوس اندوه دفن شده بودند و صبح اراسته در حال خندیدن با همکارانشان هستم .با خودم میگویم نکند ما در دنیای موازی همگی افسردگی شیدایی داریم ..غرق در در دوره های شبانه ی اندوه صبح با سرخوشی میخندیم و دستبند های طلای زیبای مان را به دست می اندازیم .
نکند اندوه میتواند ما را غرق کند و خفه کند انتهای عمق اقیانوسش...
نکند ما غرق شده ایم و بیخبریم....
#عادله_زمانی
@adelehz
😢26💔9❤6👍4👎1
شاید زندگی همین باشد
لذت بوسیدن پوست لطیف کودکی که پاک تر از برگ گل ست.
فلسفه های طولانی برای شناخت زندگی لازم نیست .
#عادله_زمانی
@adelehz
لذت بوسیدن پوست لطیف کودکی که پاک تر از برگ گل ست.
فلسفه های طولانی برای شناخت زندگی لازم نیست .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤18🥰7👍2🍓2
دوستم داشته باش
سر بر شانه ی حوصله که بگذارم
تو را کنارِ هر واژه
به صراحتِ ، میسرایم
#نيكى_فيروزكوهي
@adelehz
سر بر شانه ی حوصله که بگذارم
تو را کنارِ هر واژه
به صراحتِ ، میسرایم
#نيكى_فيروزكوهي
@adelehz
❤16🕊5👍1
فکر میکردم اگه دو نفر همیشه به هم راست بگن، یعنی عین حقیقت رو بگن، باید خیلی صمیمی باشن.
ولی الان میبینم برای حفظ صمیمیت، انگار مجبوری بعضی جاها دروغ هم بگی...
📕 #نام_من_سرخ
✍🏻 #اورهان_پاموک
@adelehz
ولی الان میبینم برای حفظ صمیمیت، انگار مجبوری بعضی جاها دروغ هم بگی...
📕 #نام_من_سرخ
✍🏻 #اورهان_پاموک
@adelehz
👍16💔10😢9❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خدا منو ببخشه که اینقدر به این خندیدم😁
😁18❤2
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
عارفی ۴۰ شبانه روز چله گرفته بود تا خدا را زیارت کند ، تمام روزها روزه بود.
در حال اعتکاف.
از خلق الله بریده بود.
صبح به صیام و شب به قیام.
زاری و تضرع به درگاه او
شب سی و ششم ندایی در خود شنید که می گفت: ساعت ۶ بعد از ظهر، بازار مسگران، دکان فلان مسگر برو خدا را ز یارت خواهی کرد
عارف از ساعت ۵ در بازار مسگران حاضر شد و در کوچه های بازار از پی دکان می گشت...
میگوید: پیرزنی را دیدم دیگ مسی به دست داشت و به مسگران نشان می داد،
قصد فروش آنرا داشت...
به هر مسگری نشان می داد، وزن می کرد و می گفت: ۴ ریال و ۲۰ شاهی
پیرزن می گفت:نمیشه۶ریال بخرید؟
مسگران می گفتند: خیر مادر، برای ما بیش از این مبلغ نمی صرفد. پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار می چرخید و همه همین قیمت را می دادند.
بالاخره به مسگری رسید که دکان مورد نظر من بود.
مسگر به کار خود مشغول بود که پیرزن گفت: این دیگ را برای فروش آوردم به ۶ ریال می فروشم، خرید دارید؟
مسگر پرسید چرا به ۶ ریال؟؟؟
پیر زن سفره دل خود را باز کرد و گفت: پسری مریض دارم، دکتر نسخه ای برای او نوشته است که پول آن ۶ ریال می شود!
مسگر دیگ را گرفت و گفت: این دیگ سالم و بسیار قیمتی است. حیف است بفروشی،
امّا اگر اصرار داری من آنرا به ۲۵ ریال می خرم!!!
پیر زن گفت: مرا مسخره می کنی؟!!!
مسگر گفت: ابدا"
دیگ را گرفت و ۲۵ ریال در دست پیرزن گذاشت!!!
پیرزن که شدیدا متعجب شده بود؛ دعا کنان دکان مسگر را ترک کرد و دوان دوان راهی خانه خود شد.
من که ناظر ماجرا بودم و وقت ملاقات فراموشم شده بود، در دکان مسگر خزیدم و گفتم: انگار تو کاسبی بلد نیستی؟!!! اکثر مسگران بازار این دیگ را وزن کردند و بیش از ۴ ریال و ۲۰ شاهی ندادند
آنگاه تو به ۲۵ ریال می خری؟!!!
مسگر پیر گفت: من دیگ نخریدم!!!
من پول دادم نسخه فرزندش را بخرد، پول دادم یک هفته از فرزندش نگهداری کند، پول دادم بقیه وسایل خانه اش را نفروشد، من دیگ نخریدم...
از حرفی که زدم بسیار شرمسار شدم در فکر فرو رفته بودم که
ندایی با صدای بلند گفت:
با چله گرفتن و عبادت کردن کسی به زیارت ما نخواهد آمد!!!
دست افتاده ای را بگیر و بلند کن، ما خود به زیارت تو خواهیم آمد !
@adelehz
در حال اعتکاف.
از خلق الله بریده بود.
صبح به صیام و شب به قیام.
زاری و تضرع به درگاه او
شب سی و ششم ندایی در خود شنید که می گفت: ساعت ۶ بعد از ظهر، بازار مسگران، دکان فلان مسگر برو خدا را ز یارت خواهی کرد
عارف از ساعت ۵ در بازار مسگران حاضر شد و در کوچه های بازار از پی دکان می گشت...
میگوید: پیرزنی را دیدم دیگ مسی به دست داشت و به مسگران نشان می داد،
قصد فروش آنرا داشت...
به هر مسگری نشان می داد، وزن می کرد و می گفت: ۴ ریال و ۲۰ شاهی
پیرزن می گفت:نمیشه۶ریال بخرید؟
مسگران می گفتند: خیر مادر، برای ما بیش از این مبلغ نمی صرفد. پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار می چرخید و همه همین قیمت را می دادند.
بالاخره به مسگری رسید که دکان مورد نظر من بود.
مسگر به کار خود مشغول بود که پیرزن گفت: این دیگ را برای فروش آوردم به ۶ ریال می فروشم، خرید دارید؟
مسگر پرسید چرا به ۶ ریال؟؟؟
پیر زن سفره دل خود را باز کرد و گفت: پسری مریض دارم، دکتر نسخه ای برای او نوشته است که پول آن ۶ ریال می شود!
مسگر دیگ را گرفت و گفت: این دیگ سالم و بسیار قیمتی است. حیف است بفروشی،
امّا اگر اصرار داری من آنرا به ۲۵ ریال می خرم!!!
پیر زن گفت: مرا مسخره می کنی؟!!!
مسگر گفت: ابدا"
دیگ را گرفت و ۲۵ ریال در دست پیرزن گذاشت!!!
پیرزن که شدیدا متعجب شده بود؛ دعا کنان دکان مسگر را ترک کرد و دوان دوان راهی خانه خود شد.
من که ناظر ماجرا بودم و وقت ملاقات فراموشم شده بود، در دکان مسگر خزیدم و گفتم: انگار تو کاسبی بلد نیستی؟!!! اکثر مسگران بازار این دیگ را وزن کردند و بیش از ۴ ریال و ۲۰ شاهی ندادند
آنگاه تو به ۲۵ ریال می خری؟!!!
مسگر پیر گفت: من دیگ نخریدم!!!
من پول دادم نسخه فرزندش را بخرد، پول دادم یک هفته از فرزندش نگهداری کند، پول دادم بقیه وسایل خانه اش را نفروشد، من دیگ نخریدم...
از حرفی که زدم بسیار شرمسار شدم در فکر فرو رفته بودم که
ندایی با صدای بلند گفت:
با چله گرفتن و عبادت کردن کسی به زیارت ما نخواهد آمد!!!
دست افتاده ای را بگیر و بلند کن، ما خود به زیارت تو خواهیم آمد !
@adelehz
👍74❤21😢4
اینقدر که این مدت تو اینستا تو بله برون های مردم شرکت کردم تو زندگی واقعی نکردم😒
😁32👍3🥰1
Son Arzum ( GandomMusic.ir )
Nilüfer
اگر واپسین روز زندگیام نیز فرارسد
[و] مرگ مرا در آغوش خویش بگیرد
روزی که با تو گذراندهام
در برابر چشمانام است
بعد از تو قلبام را
تسلیم علاقههایم کردم
من آن روز با تو بودن را
چون هزار سال با تو گذراندم
و اگر آخرین آرزویم را از من بخواهند
به چشمانام خیره گشته و همه چیز را بخوانند
ناکام از دنیا نخواهم رفت حتا اگر اجل به سراغام بیاید
گوشهایم زنگ میخورند از حرفهایت که من را توصیف میکردند
کاری به عشقام نداشته باش بگذار همانطور بماند
تا بفهمند عشق حقیقی چیست، آنهایی که عشق را نمیفهمند
@adelehz
[و] مرگ مرا در آغوش خویش بگیرد
روزی که با تو گذراندهام
در برابر چشمانام است
بعد از تو قلبام را
تسلیم علاقههایم کردم
من آن روز با تو بودن را
چون هزار سال با تو گذراندم
و اگر آخرین آرزویم را از من بخواهند
به چشمانام خیره گشته و همه چیز را بخوانند
ناکام از دنیا نخواهم رفت حتا اگر اجل به سراغام بیاید
گوشهایم زنگ میخورند از حرفهایت که من را توصیف میکردند
کاری به عشقام نداشته باش بگذار همانطور بماند
تا بفهمند عشق حقیقی چیست، آنهایی که عشق را نمیفهمند
@adelehz
❤23👍4
آنگونه که دوستت داشتم...
تو تاریخ عشق برای من بودی
تاریخ در شهر دل من دوباره تکرار نخواهد شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
تو تاریخ عشق برای من بودی
تاریخ در شهر دل من دوباره تکرار نخواهد شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
💔26👍3❤1
عادله جون
میشه از طرف من از ممبرات خواهش
کنی برا دل شکسته ی یه مادر دعا کنن
بچه ی 5ماهش کیست آب داره تو سرش
عمل کرده
دعا کنیم دیگه کیست اب در نیاره سرش
خیلی عاااااااجزه
یادش کنیم 🤲
#شما_فرستادین
@adelehz
میشه از طرف من از ممبرات خواهش
کنی برا دل شکسته ی یه مادر دعا کنن
بچه ی 5ماهش کیست آب داره تو سرش
عمل کرده
دعا کنیم دیگه کیست اب در نیاره سرش
خیلی عاااااااجزه
یادش کنیم 🤲
#شما_فرستادین
@adelehz
❤128🕊22💔16👍5
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
در گذشته از تاریکی میترسیدم.شبها که وقت خواب تمام چراغ ها خاموش میشد ترس وجودم را فرا می گرفت .زمان که گذشت و بزرگتر شدم عاشق تاریکی و نور کم شدم وقتی چراغها را در شب خاموش میکردم و به شب نمای توی سالن اکتفا می کردم ،آرامش بود که در من وجودم لبریز می شد .نور به ذات زیباست من هم عاشقش هستم اما در زمانش مثل هر چیز دیگری .
میخواهم بگویمحتی زیباترین چیزها هم اگر در زمانی که متعلق به آنها نیست دیده شوند زیبایی شان را از دست می دهند .
حتی نور هم در شب برهم زننده آرامش می شود .
چقدر هر چیز در زمان خودش زیباست.
#عادله_زمانی
@adelehz
میخواهم بگویمحتی زیباترین چیزها هم اگر در زمانی که متعلق به آنها نیست دیده شوند زیبایی شان را از دست می دهند .
حتی نور هم در شب برهم زننده آرامش می شود .
چقدر هر چیز در زمان خودش زیباست.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤20👍12
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خدایا حواست به ما هست ؟
چه چیزها که ما در دنیایت ندیدیم ...
دیگر نوبت توست ..
معجزه هایت را بفرست رفیق❤
#عادله_زمانی
@adelehz
چه چیزها که ما در دنیایت ندیدیم ...
دیگر نوبت توست ..
معجزه هایت را بفرست رفیق❤
#عادله_زمانی
@adelehz
👍31🥰12😢5🕊2
به بزرگ داشت گوشها و دل هایی که مرهم دردهای نادیدنی،زخمهای نشسته بر روان و التیام روح های آشفته اند .
آنان که طبیبند و گرچه زخم جسم را دوا نمیکنند که نیشتر روح را مرهم می گذارند .
روان شناسان ؛طبیبان روح و جان
روز جهانی روان شناس مبارک باد.
#عادله_زمانی
@adelehz
آنان که طبیبند و گرچه زخم جسم را دوا نمیکنند که نیشتر روح را مرهم می گذارند .
روان شناسان ؛طبیبان روح و جان
روز جهانی روان شناس مبارک باد.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤16🕊5👍4👎1
رضا پسر شر کوچه ها بود، بعدازظهرهای طولانی تابستان که مجال بازی کردن بچه ها در پیچ و خم های کوچه ها فراهممی شد و امکانش بود تا دور از چشم مادرها در آغوش کوچه غلطید.رضا که یک سر و گردن از بقیه ی پسرها بلندتر بود سینه سپر می کرد و با دارو دسته اش کوچه را قرق می کرد .
با بچه های کوچه ی بالاتر فوتبال بازی میکرد، کاپیتان تیم محله شان بود و همه حرفش را می خریدند همانطور که توپ ها را دریبل می زد ،زیر چشمی حواسش به دخترای محله که گوشه ی کوچه بساط خاله بازی شان بپا بود،هم بود تا کسی اذیت شان نکند.
همه چیز خوب بود تا اینکه او آمد .
دختر خانه ی روبرویی ،از آن دختر ملوس هایی که مادرش موهای بلند طلایی اش را با دقت شانه میکرد و می بافت .
میترا صدایش می کردند. چشمانی عسلی داشت و اولین کسی بود که با قد برافراشتن در برابر رضا رئیس بودنش را زیر سوال برده بود .
اولین باری که سر رضا فریاد زده بود کل بچه ها از ترس ساکت شده بودند اما نه میترا ترسیده بود نه رضا آنقدر که بقیه فکر کردند عصبانی شد .
بعد از آن رضا بیشتر مراقبش بود .به بازار رفته بود و دهها تیله ی عسلی خریده بود شبیه چشمان میترا !
رضا دیگر فوتبال را کنار گذاشته بود کمی نزدیک بساط خاله بازی دخترها روی خاک با پسرها تیله بازی میکرد.
کمکم میترا بیشتر برویش لبخند می زد
و گاهی تیله هایش را از چاله ها جمع می کرد و می آورد..
رضا دیگر پسر شر کوچه نبود .
تا روزی که میترا از آن کوچه رفت .
مثل همه ی مستاجرها که روزی باید بروند.
یک روز رضا به کوچه برگشت و جز تیله هایش دیگر چشمانی عسلی ندید .
بعد آن نه تیله بازی کرد نه فوتبال
پس از ان رضا برای همیشه دیگر به کوچه برنگشت.
فقط سالها بعد یک روز وقتی پسرش یک مشت تیله ی بزرگ عسلی را از انباری بیرون آورد و از او پرسید :بابا این ها چیه؟
پاسخ داد چیزی نیست پسرم،یادگارهای دوستی ست که رفت،خیلی چیزها را با خود برد و این ها را باقی گذاشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
با بچه های کوچه ی بالاتر فوتبال بازی میکرد، کاپیتان تیم محله شان بود و همه حرفش را می خریدند همانطور که توپ ها را دریبل می زد ،زیر چشمی حواسش به دخترای محله که گوشه ی کوچه بساط خاله بازی شان بپا بود،هم بود تا کسی اذیت شان نکند.
همه چیز خوب بود تا اینکه او آمد .
دختر خانه ی روبرویی ،از آن دختر ملوس هایی که مادرش موهای بلند طلایی اش را با دقت شانه میکرد و می بافت .
میترا صدایش می کردند. چشمانی عسلی داشت و اولین کسی بود که با قد برافراشتن در برابر رضا رئیس بودنش را زیر سوال برده بود .
اولین باری که سر رضا فریاد زده بود کل بچه ها از ترس ساکت شده بودند اما نه میترا ترسیده بود نه رضا آنقدر که بقیه فکر کردند عصبانی شد .
بعد از آن رضا بیشتر مراقبش بود .به بازار رفته بود و دهها تیله ی عسلی خریده بود شبیه چشمان میترا !
رضا دیگر فوتبال را کنار گذاشته بود کمی نزدیک بساط خاله بازی دخترها روی خاک با پسرها تیله بازی میکرد.
کمکم میترا بیشتر برویش لبخند می زد
و گاهی تیله هایش را از چاله ها جمع می کرد و می آورد..
رضا دیگر پسر شر کوچه نبود .
تا روزی که میترا از آن کوچه رفت .
مثل همه ی مستاجرها که روزی باید بروند.
یک روز رضا به کوچه برگشت و جز تیله هایش دیگر چشمانی عسلی ندید .
بعد آن نه تیله بازی کرد نه فوتبال
پس از ان رضا برای همیشه دیگر به کوچه برنگشت.
فقط سالها بعد یک روز وقتی پسرش یک مشت تیله ی بزرگ عسلی را از انباری بیرون آورد و از او پرسید :بابا این ها چیه؟
پاسخ داد چیزی نیست پسرم،یادگارهای دوستی ست که رفت،خیلی چیزها را با خود برد و این ها را باقی گذاشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤24💔18😢6👍4🍓1