"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
اینا چه کثافت هایی بودند😑🙄
😁27😢11💔10👍2
"زنی که‌گم کردم "
Photo
من اگه می‌فهمیدم اینقدر قربون صدقه ی اینا می رفتم!!! حالا از شانس ما ثابت میشه پانداها هم پدوفیلی اند😑😒
😢18💔7👎2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آدمهای خوب
راستی حال خدا وقتی یک آدم خوب خلق می‌کند بهتر نیست؟
مثل اینکه یک شاعر زیر باران ملایم نیمه شبی آرام شعری عاشقانه بسراید ‌.
کسی بخدا برساند جهانش سخت محتاج آدم‌های خوب ست
باشد که کمی بیشتر شعر بسراید ...
#عادله_زمانی
@adelehz
47👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کودکی از من پرسیده بود زندگی چه معنایی دارد؟
و من به او گفته بودم شکلات خوشمزه ای است که فقط یک بار می توانی آن را بخوری اما این انتخاب توست که آن را با لذت بخوری و دیگران را در لذتش شریک سازی .یا به تنهایی و با افسوس آن را تمام کنی.
شکلاتت در دستان توست .
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️ 
@adelehz
26👍6
بینی من هنوز کیپه،باید با دهن‌نفس بکشم غذا که میخورم‌مجبورم زودتر قورت بدم که بتونم نفس بکشم بعد هر لقمه هم یه نفس عمیق میگیرم هرکی ببینتم فکر میکنه از شدت عجله و گرسنگی اینجوری غذا میخورم و سالهاست غذای خوب گیرم نیومده😂
😁40🥰43😢2
بعَضی از نوشته های من و خیلی نوشته های زیباتر و میتونید توی این پیج اینستا ببینید

https://www.instagram.com/amn.nejati?igsh=bzY5NzF1cGJvbmJ2
👍4
چهار یا پنج ساله بودم که با خانواده رفتیم خانه ی "انیس"
انیس دختر جوانی بود که در همسایگی ما در تهران زندگی میکرد و بعد از عروس کردنش با شوهرش به یکی از روستاهای اطراف خمین نقل مکان کرده بود ‌.
در یک خانه باغ بزرگ کنار جوی آبی روان که پشتش باغهای بهم پیوسته سرک می کشیدند با مادرشوهر پیر همسر جوان و کودکش زندگی می کرد .
انیس دختر قشنگی بود .
آن سال‌های دختر خانه بودن دوست مادرم شده بود .چشمان بادامی قشنگی داشت پوستش سفید بود و انقدر ظریف و زیبا بود که نامش را برازنده اش می نمود ..
انیس با خوشحالی مارا در آغوش می کشید و طرز تهیه ی غذاهای مادرم را با ذوق روی کاغذ می‌نوشت. در چهارچوب در خانه باغش یک تاب برایم انداخت و دم دمای غروب که خودش مشغول ریختن چای برای مادرم و مادرشوهرش بود مرا که شوق بازی داشتم راهی حیاط کرد .
روی تاب نشستم و با هربار تاب خوردن در فضایی بین خانه ی درندشتش و آن کوچه باغ خاکی معلق می ماندم .
می رفتم و برمی گشتم ...چراغی در خانه می دیدم و نورسویی در انتهای کوچه..
غروبی گرم در جریان بود ،ترکیبی از بوی گلهای وحشی اطراف خانه و بوی خاکی که انیس بر آن آب پاشیده بود مشامم را پر کرده بود .گوشه ای از آسمان خورشید به انتهای خط رسیده بود و انبوهی از رنگهای گرم سعی می کردند آسمان را هنوز هم روشن نگاه دارند .
راستش را بخواهید من سالهاست گاهی شبها خواب آن چند دقیقه تاب خوردن در حیاط خانه باغ انیس را می بینم .
و هربار که بیادش می افتم حس میکنم هزار کیلو شیشه در دلم فرو می ریزد ترکیبی از حس لذت ،تنهایی،برگشت به ابتدای راه را مزه مزه میکنم .
هرچقدر بیشتر فکر میکنم جزئیات در برابرم محو می‌شود اما لذتش را بازهم حس میکنم .
نمیدانم انیس کجاست اما خاطره ی آن غروبِ خانه ی انیس مرا هرگز رها نکرد و بعید می دانم هرگز هم رها کند .
آن لذت مسخ کننده ی نابِ ناشناخته هرگز در وجودم تکرار نشد .
#عادله_زمانی
@adelehz
40👍6😢5🍓1
آرزو کن آن اتفاقِ قشنگ رُخ بدهد
رویا ببارد
دختران برقصند
قند باشد
بوسه باشد
خدا بخندد به خاطرِ ما!
ما که کاری نکرده‌ایم.

👤 #سید_علی_صالحی
@adelehz
21🕊8👍3