"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
آدم‌هایی که از رابطه‌های طولانی بیرون می‌آیند خطرناکند ...

چرا که آن‌ها می‌فهمند می‌شود یک چیزهایی را از دست داد و نمرد...!

#ژوان_هریس

@adelehz
👍40💔93
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
که اگر ناامید شویم دیگر زنده نخواهیم‌ماند .
امید مثل کبریتی کوچک در شبی سرد مارا گرم نگه می‌دارد .حتی اگر کوچک باشد امت قدرت زیادی دارد .
نمی‌خواهم ناامید شوم اما توهم کمکم کن به امید باور کنم ‌.
حتی اگر لحظه ی آخر دستم را بگیری .
#عادله_زمانی
شب بخیر
@adelehz
🕊146
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اما اگر بدانی کسی هستی که خدا با تمام بزرگی اش برای آرام کردن قلبت،برای دلداری دادن بتو به شب و روزش قسم می‌خورد ،آیا بازهم می‌گذاری هر بی مقداری دلت را بشکند؟آیا اجازه می‌دهی خوردت کنند ؟
راستی هیچ وقت برای فهمیدن ارزشت دیر نیست .
#عادله_زمانی
@adelehz
31👍2🕊2👎1
⭕️روزی که فرزندی داشته باشم:

- وقتی درحال گریه بود بهش میگم "اگه دوست داری بیا بغلم"
به جای" گریه نکن بچه"

- نمیذارم از همون کودکی حس کنه احساساتش مهم نیست‌. میخوام حس ارزشمند بودن داشته باشه

- وقتی درس هنر یا ورزشش خوبه و ریاضیش ضعیف، به جای معلم ریاضی گرفتن براش، معلم هنر و ورزش می گیرم .....🚶🏻‍♂️
+چه استعداد هایی که پر پر شد....

- وقتی با ذوق و‌ شوق اومد گفت "۱۹ شدم"
نمی گم چرا "بیست  نشدی؟!"
نمی گم ولی اون دوستت ۲۰ شد....
+سمت کمال گرایی پرتش نمی‌کنم

- انقدر بهش سخت نمی گیرم و‌کنترلش نمی کنم که ازش یه آدم مضطرب و  وسواسی بسازم که مدام به خودش سخت می گیره و هیچ لذتی از موفقیت هاش نمی بره یا تبدیل به یه آدم لجباز و فراری از کار بشه

- اگه اشتباهی کرد بجای ترسوندن و اضطراب دادن بهش با حرف هایی مثل دیگه پدر/مادرت نیستم، دیگه دوست ندارم..."
بهش آموزش درست میدم!
+چه اضطراب و ترس جدایی هایی که توی روابط الان ریشه‌ش توی همون حرفاست

و در آخر؛
- میدونم فرزندم اونی نمیشه که دوست دارم، اونی میشه که خودم هستم
پس روی خودم کار می کنم!

💬mohamad.vzs

@adelehz
27👍14💔2
نارنجی❤️🦊
🥰15👍4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما بلاخره یک صبح به یک طلوع دوباره خواهیم رسید ‌.خورشید را در آغوش خواهیم گرفت و برای شبهایی که با گریه خوابمان برده بود غزل خداحافظی خواهیم خواند .
یک صبح از صبحهای پر نور خدا یاد خواهیم گرفت که عشق را در سینه بکاریم و نور را بر آن مهمان کنیم ..و چرا آن صبح امروز نباشد ..
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
34🕊5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگه می شد با خوراکیا ازدواج کرد من الان زن شکلات بودم🥺😏
@adelehz
👍1915😁11🥰4🍓2
رضا پسر شر کوچه ها بود، بعدازظهرهای طولانی تابستان که مجال بازی کردن بچه ها در پیچ و خم های کوچه ها فراهم‌می شد و امکانش بود تا دور از چشم مادرها در آغوش کوچه غلطید.رضا که یک سر و گردن از بقیه ی پسرها بلندتر بود سینه سپر می کرد و با دارو دسته اش کوچه را قرق می کرد .

با بچه های کوچه ی بالاتر فوتبال بازی می‌کرد، کاپیتان تیم محله شان بود و همه حرفش را می خریدند همانطور که توپ ها را دریبل می زد ،زیر چشمی حواسش به دخترای محله که گوشه ی کوچه بساط خاله بازی شان بپا بود،هم بود تا کسی اذیت شان نکند.
همه چیز خوب بود تا اینکه او آمد .
دختر خانه ی روبرویی ،از آن دختر ملوس هایی که مادرش موهای بلند طلایی اش را با دقت شانه میکرد و می بافت .
میترا صدایش می کردند. چشمانی عسلی داشت و اولین کسی بود که با قد برافراشتن در برابر رضا رئیس بودنش را زیر سوال برده بود .
اولین باری که سر رضا فریاد زده بود کل بچه ها از ترس ساکت شده بودند اما نه میترا ترسیده بود نه رضا آنقدر که بقیه فکر کردند عصبانی شد ‌.
بعد از آن رضا بیشتر مراقبش بود .به بازار رفته بود و دهها تیله ی عسلی خریده بود شبیه چشمان میترا !
رضا دیگر فوتبال را کنار گذاشته بود کمی نزدیک بساط خاله بازی دخترها روی خاک با پسرها تیله بازی می‌کرد.
کم‌کم میترا بیشتر برویش لبخند می زد
و گاهی تیله هایش را از چاله ها جمع می کرد و می آورد..
رضا دیگر پسر شر کوچه نبود .
تا روزی که میترا از آن کوچه رفت .
مثل همه ی مستاجرها که روزی باید بروند.
یک روز رضا به کوچه برگشت و جز تیله هایش دیگر چشمانی عسلی ندید .
بعد آن نه تیله بازی کرد نه فوتبال
پس از ان رضا برای همیشه دیگر به کوچه برنگشت.
فقط سالها بعد یک روز وقتی پسرش یک مشت تیله ی بزرگ عسلی را از انباری بیرون آورد و از او پرسید :بابا این ها چیه؟
پاسخ داد چیزی نیست پسرم،یادگارهای دوستی ست که رفت،خیلی چیزها را با خود برد و این ها را باقی گذاشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
26😢8💔8👍5👎1
من معشوقِ تو
من همسرِ تو
من برادر
من پدرِ تو،
من حتی رفیقِ توام.
هر کدام را نخواستی، آن دیگری توام.
منی که تنهایت نخواهم گذاشت...

👤#جمال_ثریا

@adelehz
42👍7
خدمتتون عارضم که
لی لی خانوم و بچه های اینستای ما می‌شناسن یه هاپوخانمی تو باغ که پارسال ۶ تا بیبی آورد و امسال هم
یکی از صاحبان باغ جمعه دست دوست دخترشو گرفته برده باغ دو کیلو هم پاچین زعفرون زده ی تو پیاز خوابونده برده اونجا کباب کنه .
از ماشین اومدن پایین
دختره ناناز کنان پلاستیک دستش بوده و هی می‌گفته وای عزیززززم من از این میترسم .
لی لی خانم منظورش بوده
لی لی خانمم بدو رفته سمتش اینم از ترس پلاستیک مرغها رو پرت کرده سمت پسره!
خوب حدستون چیه؟
لی لی خانم طی یک حرکت انتحاری پلاستیک و رو هوا زده و دِ برو که رفتی😂
دو کیلو پاچین و برده
و اینا هرچی صداش کردن محل سگم نداده😁
در نهایت دختر و پسره دعوا کنان و درحالی که پسره به دختره می‌گفته خاک برسرت اون و چرا پرت کردی گرسنه باغ و ترک کردن
حالا فقط منم که میگم نوش جووون لی لی خانوم و بچه هاش ؟😁
😁31👎43👍3🥰1
سمیع شاگرد افغان بزرگترین سوپرمارکت محله بود . آرام بود و چشمانی زیبا محجوب به حیا داشت وقتی صاحبکارش که دوستش داشت با او شوخی میکرد لبهای قیطانی اش روی صورتش کشیده می شد .
ته ریش سیاهش صورتش را زیبا تر میکرد .
صاحبکارش که مرد محترمی بود پولهایش را در حساب بانکی جداگانه ای برایش جمع میکرد و هر چند ماه یکبار میداد دستش تا هرچقدر که می‌خواهد برای خانواده اش در افغانستان بفرستد و هرچقدر که ماند برای خودش لباس و کفش بخرد .
سمیع رویاهای بزرگی داشت دوست داشت خلبان شود ،عکسهای مناظر از نگاه خلبانان را از مجله های خلبانی جدا میکرد و به دیوارهای اتاقک کوچکش در انتهای سوپرمارکت که شبها آنجا می‌خوابید می چسباند .
گاهی سفارشات مشتریان را به در خانه ها می رساند و روزی یکبار به خانه ی حاجی فتحی از قدیمی های محله سر میزد تا سفارشات را به آنجا برساند .
آنجا بود که مه گل را دید .
دختر ته تغاری حاجی ،چشم آهوی لپ گل انداخته ،که هرچقدر تلاش میکرد چادر گلی اش را با دندان بگیرد بازهم حجم موهای فر سیاهش روی صورت قشنگش می ریخت و دل سمیع محکم تر به آتش می کشید .
هربار سمیع سفارشات را می‌برد ،مه گل دم در می آمد انگار که منتظرباشد .سفارشات را می گرفت لبخند می زد و در را می‌بست.
روزی که مه گل چادر را به دندانش نگرفت و گذاشت طره های موهایش دور صورتش بریزد دل سمیع هم ریخت.
از فردایش یک گل محمدی هم توی پلاستیک سفارشات می انداخت ..
و هنگام گرفتن پول، شعری کوتاه روی کاغذی کوچک از لای دست مه گل توی دستانش می لغزید ..
اما ،اما سمیع مسافر کجا و دختر حاجی فتحی کجا ..
بلاخره یک روز خبر آمد حاجی دارد دختر ته تغاری اش را عروس می کند .
سمیع توی اتاقش اشک ریخت ،صاحبکارش چند روز رهایش کرد تا غصه هایش را بخورد ..
روز عروسی مه گل ،سمیع شانه ی صاحبکارش را بوسید پولهایش را گرفت و با کوله بارش به سمت مرز ترکیه رفت .
رویای خلبانی و عشق دختر چشم آهوی حاجی را با خودش برد ..
سالها گذشت و مه گل بعد از مرگ شوهرش دوباره به خانه ی پدری برگشت .
یک روز پستچی نامه ای برایش آورد که از کشوری اروپایی رسیده بود ..در پاکت سه عکس بود و یک نامه ،
عکس مردی چشم سیاه در کابین خلبانی
عکس دو دختر کوچک
و عکس یک کاغذ زرد شده ی با شعری به دست خط خودش
در نامه نوشته بود شعرت مرا سالها زنده نگه داشت خلبان شدم ،دخترانم بدنیا امدند دخترانی که تو مادرشان نیستی و این بزرگترین حسرت زندگیم تا ابد باقی ماند.

#عادله_زمانی
@adelehz
💔5712😢12🕊2👍1
جدی یلدا نزدیکه؟
من چرا اصلا حس ندارم !
👍55🍓3💔2🥰1
از نرسیدن نترس
قدم بردار
ممکن ست برسی و ممکن ست نرسی اما چیزی که قطعی ست این ست که مسیر را میبینی دنیا را کشف میکنی واین خود یعنی به مقصد رسیدن ...
#عادله_زمانی
@adelehz
👍22💔32🥰1
تو زیبایی فقط کافی ست
جایی که متعلق به تو نیست قرار نگیری
کنار آنکه تحسینت نمی‌کند باقی نمانی
و خودت را بیشتر از همیشه دوست داشته باشی .
#عادله_زمانی
@adelehz
29👍8💔1