This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبحت بخیر مهربانم
هرکجا که هستی و هرچه که میکنی تفاوتی ندارد .
دلت را به خدا بسپار
خدای جوجه گنجشکهای ناتوان ،خدای آهوان رمیده،خدای غنچه های ظریف نشکفته
خدای تو هم هست .
به او بسپار همه چیز را ...
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
هرکجا که هستی و هرچه که میکنی تفاوتی ندارد .
دلت را به خدا بسپار
خدای جوجه گنجشکهای ناتوان ،خدای آهوان رمیده،خدای غنچه های ظریف نشکفته
خدای تو هم هست .
به او بسپار همه چیز را ...
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
❤20👍2
وقتی از دبیرستان فارغ التحصیل شدم اولین کاری که کردم با خیال آسوده شروع به بلند کردن ناخن ها کردم :)
آن سالهای دبیرستانی بودن ما که البته خیلی هم دور نبود نمیشد ناخن های دست را بلند نگه داشت ایضا اگر بلند و کشیده بود و لاک خوش رنگ سرخابی جذابی هم برویش میکشیدی که یعنی دستی دستی حکم اخراجت را امضا کرده بودی .
گرچه بعضی هفته ها خودم را مابین صف ها جا میزدم از جلوی ناظم در می رفتم اما بیشتر از سه هفته نتوانسته بودم بیشتر ناخن های قشنگم را نگاه دارم .
بهرحال اولین صبحی که قرار نبود دیگر دبیرستان بروم بلند کردن ناخن ها شروع شد و تا امروز هم روندش ادامه دارد.
راستش زیر بار کاشت ناخن نرفتم و با ناخن های طبیعی خودم بیشتر احساس راحتی کردم این البته یک سلیقه شخصی ست .
بهرحال کسانی که مثل من ناخن بلند میکنند یک درد را خوب میفهمند.
آن هم درد شکستن یکی از ناخن ها ست
آن هم بشکلی که قابل دستکاری نباشد و مجبور شوی قید ناخن را از ته بزنی ..
که بعدش هم مجبوری قید ۹ ناخن باقی مانده را بزنی چون نمیشود که دست آدم الک و بولک باشد و کوتاه و بلندش توی ذوق بزند.
اما
اما درد بدتر از شکستن ناخن،شکستن ناخن از نقطه ای ست که به گوشت وصل شده و ایضا درد جانکاه و خونریزی و سوزش کناره های انگشت ست.
این یکی درد مضاعفی ست
هم غصه ی از دست دادن ناخن های قشنگت را بخوری هم درد بکشی .
انگشتت به هرجا بخورد یک متر از درد بپری یا حین ریختن نمک روی خیار نمکها روی انگشتت بپاشد و مجبور شوی از درد دور پذیرایی را بدوی ..
و خوب چند روز قبل چنین بلایی برسرم آمد. دستم را داخل سبد نانها فرو کردم که ناگهان حس کردم سوزش عمیقی از دستم به سمت خودم کشیده شد و آه آنچه رخ داد که نباید می داد.
چند روز درگیر این درد لعنتی و جیغ های گاه و بیگاهم بود تا اینکه کم کم درد کمتر شد.
داشتم به انگشت آسیب دیده ام نگاه میکردم و به خودم میگفتم واقعا خدا باید خیلی نسل بشر را دوست داشته باشد .
فکرش را بکن بدن را طوری تنظیم کرده که بتواند کم کم دردهای اینچنینی را تسکین بدهد و آرامت کند .البته قصه ی دردهای بزرگتر جداست اما برای همین اندازه مکانیسم تسکین پنهان شده در بدن هم میتوان شکرگذار بود.
جالب تر اینکه همین مکانیسم را برای قلب هم پایه ریخته ست .
انگار قلب میتواند به مرور زمان بر دردها و زخمهای خود مرهم بگذارد و از شدت درد و جراحت بکاهد .
راستی اگر این طور نبود آدمیزاد چطور میتوانست به این زندگی ادامه دهد؟؟؟
دردها هرگز به اندازه روز اول آزار دهنده باقی نخواهند ماند زمان و خیلی چیزهای دیگر کم کم تسکین شان میدهد.
لذا کاش بتوانیم برای هیچ دردی تا ابد زانوی غم بغل نگیریم ..
البته اگر بتوانیم...
امضا:
دختری که آن روز هر ده ناخنش را کوتاه کرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
آن سالهای دبیرستانی بودن ما که البته خیلی هم دور نبود نمیشد ناخن های دست را بلند نگه داشت ایضا اگر بلند و کشیده بود و لاک خوش رنگ سرخابی جذابی هم برویش میکشیدی که یعنی دستی دستی حکم اخراجت را امضا کرده بودی .
گرچه بعضی هفته ها خودم را مابین صف ها جا میزدم از جلوی ناظم در می رفتم اما بیشتر از سه هفته نتوانسته بودم بیشتر ناخن های قشنگم را نگاه دارم .
بهرحال اولین صبحی که قرار نبود دیگر دبیرستان بروم بلند کردن ناخن ها شروع شد و تا امروز هم روندش ادامه دارد.
راستش زیر بار کاشت ناخن نرفتم و با ناخن های طبیعی خودم بیشتر احساس راحتی کردم این البته یک سلیقه شخصی ست .
بهرحال کسانی که مثل من ناخن بلند میکنند یک درد را خوب میفهمند.
آن هم درد شکستن یکی از ناخن ها ست
آن هم بشکلی که قابل دستکاری نباشد و مجبور شوی قید ناخن را از ته بزنی ..
که بعدش هم مجبوری قید ۹ ناخن باقی مانده را بزنی چون نمیشود که دست آدم الک و بولک باشد و کوتاه و بلندش توی ذوق بزند.
اما
اما درد بدتر از شکستن ناخن،شکستن ناخن از نقطه ای ست که به گوشت وصل شده و ایضا درد جانکاه و خونریزی و سوزش کناره های انگشت ست.
این یکی درد مضاعفی ست
هم غصه ی از دست دادن ناخن های قشنگت را بخوری هم درد بکشی .
انگشتت به هرجا بخورد یک متر از درد بپری یا حین ریختن نمک روی خیار نمکها روی انگشتت بپاشد و مجبور شوی از درد دور پذیرایی را بدوی ..
و خوب چند روز قبل چنین بلایی برسرم آمد. دستم را داخل سبد نانها فرو کردم که ناگهان حس کردم سوزش عمیقی از دستم به سمت خودم کشیده شد و آه آنچه رخ داد که نباید می داد.
چند روز درگیر این درد لعنتی و جیغ های گاه و بیگاهم بود تا اینکه کم کم درد کمتر شد.
داشتم به انگشت آسیب دیده ام نگاه میکردم و به خودم میگفتم واقعا خدا باید خیلی نسل بشر را دوست داشته باشد .
فکرش را بکن بدن را طوری تنظیم کرده که بتواند کم کم دردهای اینچنینی را تسکین بدهد و آرامت کند .البته قصه ی دردهای بزرگتر جداست اما برای همین اندازه مکانیسم تسکین پنهان شده در بدن هم میتوان شکرگذار بود.
جالب تر اینکه همین مکانیسم را برای قلب هم پایه ریخته ست .
انگار قلب میتواند به مرور زمان بر دردها و زخمهای خود مرهم بگذارد و از شدت درد و جراحت بکاهد .
راستی اگر این طور نبود آدمیزاد چطور میتوانست به این زندگی ادامه دهد؟؟؟
دردها هرگز به اندازه روز اول آزار دهنده باقی نخواهند ماند زمان و خیلی چیزهای دیگر کم کم تسکین شان میدهد.
لذا کاش بتوانیم برای هیچ دردی تا ابد زانوی غم بغل نگیریم ..
البته اگر بتوانیم...
امضا:
دختری که آن روز هر ده ناخنش را کوتاه کرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤22👍9💔6💋1
دم غروب بود که از شرکت زدم بیرون. برف آرام آرام میبارید و هوا را علاوه بر سردی، بس ناجوانمردانه رمانتیک کرده بود! فکر کردم سیگاری روشن کنم و چند خیابانی را زیر برف قدم بزنم، اما سردی هوا منصرفم کرد. دلیلش هم نبود دستی بود که بگیرمش و بتوانم سردی هوا را تحمل کنم. سیگارم را نصفه نیمه پرت کردم روی زمین.
آقا شهرداری؟
- بیا بالا...
بخاری ماشین روشن بود و صدای قمیشی هم فضای ماشین را حسابی منور کرده بود! یک پراید درب و داغان که راننده به جای دسته دنده پیچگوشتی کار گذاشته بود. اما هرچه که بود از سگلرز زدنِ تنهایی توی خیابان خیلی بهتر بود.
نزدیک سینما طلوع که رسیدیم از شیشه بخار گرفتهی ماشین یک زوج جوان را دیدم که همدیگر را سفت چسبیده بودند. دست تکان دادند.
- شهرداری، شهرداری...
همین که نشستند توی ماشین، بوی عطر آشنایی پیچید توی دماغم.
عطری که پرتم کرد به ۸ سال پیش و آن کافهی لعنتیِ پشتِ دانشکده؛
یک پاف کوچک از عطر را پاشید روی مچ دستش و آن را گرفت جلوی دماغش و با خوشحالی گفت:
- وای چقدر خوبه. عاشق عطرش شدم!
بعد اخم ریزی کرد و ادامه داد:
- دیوونه، مگه نشنیدی همه میگن عطر جدایی میاره؟ میخوای از دستم خلاص شی، آره؟
و با شیطنت برایم پشت چشم نازک کرد.
ابرویی بالا دادم و گفتم:
+ ما با همه فرق داریم...
صدای مردی که روی صندلی عقب نشسته بود مرا به زمان حال برگرداند.
- سردته؟
راننده از آینه وسط نگاهی به زوج جوان انداخت و بعد چشمش را گرفت.
با کنجکاوی شیشهی بخار گرفته را پاک کردم و از آینهی بغل نگاهشان کردم. دستهای مردانهاش را مانند پتو پیچیده بود دور همسرش و او را کامل در آغوش گرفته بود. راستش بهشان حسودیام شد.
لبخند غمگینی زدم و دوباره پرت شدم به ۸ سال پیش و آن روز سرد اواخر دی، روی یکی از نیمکتهای پارک لاله؛
جوری میلرزید که صدای به هم خوردن دندانهایش به وضوح شنیده میشد. با ناراحتی گفتم:
+ خب چرا لباس گرم نپوشیدی که داری مثه چی میلرزی؟
او هم با تشر گفت:
- اگه میدونستم توام مثه چی زل میزنی بهم و بغلم نمیکنی هرگز لباس سرد نمیپوشیدم!
خندیدم و بعد بغلش کردم. برای اولین و آخرین بار.
صدای پچپچ و خندهشان دوباره مرا به زمان حال برگرداند. راننده صدای ضبط را زیادتر کرد و از توی آینه چشم غرهای رفت که یعنی من حوصلهی اینجور قرتی بازیها را ندارم.
باز هم تصویری از گذشته؛ آخرین روزی که باهم بودیم و بعد از آن دست سرنوشت برای همیشه جدایمان کرد.
کلاس تمام شده بود و فاصلهی دانشگاه تا ایستگاه مترو را تاکسی گرفته بودیم..و توی ماشین با انگشت شستم، پشت دستش را که توی دستم بود قلقلک دادم و او هم ریز ریز خندید. راننده هم یکی از همین چشم غرهها تحویلمان داد.
+ بفرمایید.
آنقدر از حال به گذشته رفتم و برگشتم که نفهمیدم کی به میدان شهرداری رسیدیم! کرایه را دادم و پیاده شدم. زن و شوهر عاشقی که صندلی عقب نشسته بودند هم پیاده شدند. یک لحظه نگاه من و خانومی که پیاده شده بود به هم افتاد. دوباره ۸ سال پیش، پارک لاله، همان نیمکت؛
خودش را از آغوشم جدا کرد و زل زد توی چشمهایم.
- اگه بهم نرسیم و یه روز اتفاقی منو توی خیابون ببینی چیکار میکنی؟
با دلخوری گفتم:
+ باز شروع کردی از این سوالای چرت و پرت پرسیدن؟
کمی فکر کردم و گفتم:
+ اگه تنها باشی همونجا بغلت میکنم.
- اگه تنها نباشم؟
+ اونوقت... اونوقت... نمیدونم!
همان خنده دلبرانهاش را که عاشقم کرده بود تحویلم داد و دوباره خودش را پرت کرد توی آغوشم.
- لازم نیست بدونی! اگه تنها نباشم پس با توام دیگه...
به خودم که آمدم روی سنگفرشهای برفی ایستاده بودم و رفتنش را تماشا میکردم. نه تنها بود که بغلش کنم و نه بعد از ۸ سال فهمیده بودم اگر تنها نبود باید چکار کنم. تنها چیزی که فهمیده بودم، این بود که، چند خیابان سگلرز زدن خیلی بهتر از این دللرز گرفتن بود که میدانستم به این زودیها قرار نیست گرم شود...💔
نویسنده ؟
پ.ن اگه اسم نویسنده رو میدونید برام بفرستید.
@adelehz
آقا شهرداری؟
- بیا بالا...
بخاری ماشین روشن بود و صدای قمیشی هم فضای ماشین را حسابی منور کرده بود! یک پراید درب و داغان که راننده به جای دسته دنده پیچگوشتی کار گذاشته بود. اما هرچه که بود از سگلرز زدنِ تنهایی توی خیابان خیلی بهتر بود.
نزدیک سینما طلوع که رسیدیم از شیشه بخار گرفتهی ماشین یک زوج جوان را دیدم که همدیگر را سفت چسبیده بودند. دست تکان دادند.
- شهرداری، شهرداری...
همین که نشستند توی ماشین، بوی عطر آشنایی پیچید توی دماغم.
عطری که پرتم کرد به ۸ سال پیش و آن کافهی لعنتیِ پشتِ دانشکده؛
یک پاف کوچک از عطر را پاشید روی مچ دستش و آن را گرفت جلوی دماغش و با خوشحالی گفت:
- وای چقدر خوبه. عاشق عطرش شدم!
بعد اخم ریزی کرد و ادامه داد:
- دیوونه، مگه نشنیدی همه میگن عطر جدایی میاره؟ میخوای از دستم خلاص شی، آره؟
و با شیطنت برایم پشت چشم نازک کرد.
ابرویی بالا دادم و گفتم:
+ ما با همه فرق داریم...
صدای مردی که روی صندلی عقب نشسته بود مرا به زمان حال برگرداند.
- سردته؟
راننده از آینه وسط نگاهی به زوج جوان انداخت و بعد چشمش را گرفت.
با کنجکاوی شیشهی بخار گرفته را پاک کردم و از آینهی بغل نگاهشان کردم. دستهای مردانهاش را مانند پتو پیچیده بود دور همسرش و او را کامل در آغوش گرفته بود. راستش بهشان حسودیام شد.
لبخند غمگینی زدم و دوباره پرت شدم به ۸ سال پیش و آن روز سرد اواخر دی، روی یکی از نیمکتهای پارک لاله؛
جوری میلرزید که صدای به هم خوردن دندانهایش به وضوح شنیده میشد. با ناراحتی گفتم:
+ خب چرا لباس گرم نپوشیدی که داری مثه چی میلرزی؟
او هم با تشر گفت:
- اگه میدونستم توام مثه چی زل میزنی بهم و بغلم نمیکنی هرگز لباس سرد نمیپوشیدم!
خندیدم و بعد بغلش کردم. برای اولین و آخرین بار.
صدای پچپچ و خندهشان دوباره مرا به زمان حال برگرداند. راننده صدای ضبط را زیادتر کرد و از توی آینه چشم غرهای رفت که یعنی من حوصلهی اینجور قرتی بازیها را ندارم.
باز هم تصویری از گذشته؛ آخرین روزی که باهم بودیم و بعد از آن دست سرنوشت برای همیشه جدایمان کرد.
کلاس تمام شده بود و فاصلهی دانشگاه تا ایستگاه مترو را تاکسی گرفته بودیم..و توی ماشین با انگشت شستم، پشت دستش را که توی دستم بود قلقلک دادم و او هم ریز ریز خندید. راننده هم یکی از همین چشم غرهها تحویلمان داد.
+ بفرمایید.
آنقدر از حال به گذشته رفتم و برگشتم که نفهمیدم کی به میدان شهرداری رسیدیم! کرایه را دادم و پیاده شدم. زن و شوهر عاشقی که صندلی عقب نشسته بودند هم پیاده شدند. یک لحظه نگاه من و خانومی که پیاده شده بود به هم افتاد. دوباره ۸ سال پیش، پارک لاله، همان نیمکت؛
خودش را از آغوشم جدا کرد و زل زد توی چشمهایم.
- اگه بهم نرسیم و یه روز اتفاقی منو توی خیابون ببینی چیکار میکنی؟
با دلخوری گفتم:
+ باز شروع کردی از این سوالای چرت و پرت پرسیدن؟
کمی فکر کردم و گفتم:
+ اگه تنها باشی همونجا بغلت میکنم.
- اگه تنها نباشم؟
+ اونوقت... اونوقت... نمیدونم!
همان خنده دلبرانهاش را که عاشقم کرده بود تحویلم داد و دوباره خودش را پرت کرد توی آغوشم.
- لازم نیست بدونی! اگه تنها نباشم پس با توام دیگه...
به خودم که آمدم روی سنگفرشهای برفی ایستاده بودم و رفتنش را تماشا میکردم. نه تنها بود که بغلش کنم و نه بعد از ۸ سال فهمیده بودم اگر تنها نبود باید چکار کنم. تنها چیزی که فهمیده بودم، این بود که، چند خیابان سگلرز زدن خیلی بهتر از این دللرز گرفتن بود که میدانستم به این زودیها قرار نیست گرم شود...💔
نویسنده ؟
پ.ن اگه اسم نویسنده رو میدونید برام بفرستید.
@adelehz
💔27😢15👍4❤2
ولی قلب آدمها گاهی خیلی عمیق میشکنه حواستون بهش باشه..
@adelehz
@adelehz
💔56😢16🕊3👍1
من این پیام رو که خوندم یه حس خاصی پیدا کردم کسی چه میدونه شاید ما تو زندگی های قبل دوتا خواهر یا دوتا دوست نزدیک بودیم ...دوسش داشتم شب مو ساخت ...مرسی رفیق ندیده ی مهربونم
#شما_فرستادین
@adelehz
#شما_فرستادین
@adelehz
❤27👍3
Shahr Khali - wWw.NakaMan.iR
Negar Khalva - wWw.NakaMan.iR
شهر خالی ...کوچه خالی ...خانه خالی..
@adelehz
@adelehz
❤12💔9
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بزرگترین کمک شما به بشریت آن است تا به فرزند تان بیاموزید کسی را از اینکه او را دوست داشته ست پشیمان نسازد .
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
👍16🕊8❤5👻4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سختیها و طوفانهای وخیم است که ریشههای فرو رفتهی انسان در خاک را با قوامتر میکند.
درست مانند درختی که میداند، باید، زمستان را تاب بیاورد.
📙 دیروز
✍🏻 هاروکی موراکامی
@adelehz
درست مانند درختی که میداند، باید، زمستان را تاب بیاورد.
📙 دیروز
✍🏻 هاروکی موراکامی
@adelehz
👍15❤7
چه خوب است که انسان روحی را یافته باشد تا در میان آشوبِ طوفان بتواند در دامنش بخزد. پناهگاهی اطمینانبخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب خود نفسی برآورد. بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار او گذارد، احساس کند که رازدارش اوست، اختیاردارش اوست. زیباییهای جهان را با حواس او در آغوش کشد، با قلب او از زندگی کام گیرد، حتی با او رنج ببرد... آه رنج کشیدن با دوست، شادیست!
📙 #ژان_کریستف
✍🏻 #رومن_رولان
@adelehz
📙 #ژان_کریستف
✍🏻 #رومن_رولان
@adelehz
👍17❤4🕊2
خوب ست که انسان بتواند لحظاتی از خلقتش صرف خودشناسی کند،نه آن خودشناسی کلیشه ای روان شناسی های زرد،من هدفم از خودشناسی فرو رفتن در آغوش خود است،رها شدن در اقیانوس منیت،بی پرده و عریان رویت کردن وجود خود
چه جسم باشد چه جان
آخر آدمی که خودش را نشناسد چگونه قادر خواهد بود دیگران را بشناسد . من آن لحظات فرو رفتن در آغوش خود را جز ارزشمندترین قسمتهای حیات میدانم .
#عادله_زمانی
@adelehz
چه جسم باشد چه جان
آخر آدمی که خودش را نشناسد چگونه قادر خواهد بود دیگران را بشناسد . من آن لحظات فرو رفتن در آغوش خود را جز ارزشمندترین قسمتهای حیات میدانم .
#عادله_زمانی
@adelehz
👍19❤2🕊2