یکی از زیباترین هدیه های خلقت به بشر بیدار شدن صبحگاهی ست .خصوصا اگر با صدای برهم خوردن قاشق و استکان چای و ریز ریز حرف زدن مادرت توی آشپزخانه با پدرت باشد.
بوی نان تازه زیر دماغت خودنمایی کند و گرمای لطیف نور خورشید را بروی پوست مچ پایت احساس کنی ..
مگر زندگی چیزی جز همین چند لحظه ست چرا از هدایای خلقت راحت عبور میکنی؟
#عادله_زمانی
@adelehz
بوی نان تازه زیر دماغت خودنمایی کند و گرمای لطیف نور خورشید را بروی پوست مچ پایت احساس کنی ..
مگر زندگی چیزی جز همین چند لحظه ست چرا از هدایای خلقت راحت عبور میکنی؟
#عادله_زمانی
@adelehz
❤44👍7
"زنی کهگم کردم "
یکی از زیباترین هدیه های خلقت به بشر بیدار شدن صبحگاهی ست .خصوصا اگر با صدای برهم خوردن قاشق و استکان چای و ریز ریز حرف زدن مادرت توی آشپزخانه با پدرت باشد. بوی نان تازه زیر دماغت خودنمایی کند و گرمای لطیف نور خورشید را بروی پوست مچ پایت احساس کنی .. مگر…
یه روز صبح که میخواستم برم مدرسه مثل همیشه با صدای مامانم بیدار نشدم ،بلکه یه صدای،جیغ خیلی بلند بود که فقط،داد میزد مامان ...ماماننننن...
صدای خواهرم بود که شب قبلش همراه همسرش خونمون مهمون بودند و به اصرار مادرم قرار شد که شب بخوابند .
با چشمای خوابالو تصویر مبهم مامانمو رو تو بغل بابام میدیدم و کنارش خواهرو برادرام که فقط،فریاد میزدند..
تا چند دقیقه ای هنگ بودم
چون تصویری که از مامانم جلوی چشمام پلی میشد اصلا شبیه اون مامانی نبود که صبح به صبح بوی چایی تازه دمش کل خونه رو برمیداشت ...
با همون تصویر تار فقط،دیدم صورت قشنگش داره کم کم کج میشه و من فقط گریه میکردم ..
تقریبا همسایه ها ریخته بودن توی خونمون و هرکی میدوید یه سمتی ..
تا رسیدن آمبولانس دامادمون چندین بار به صورت مادرم کوبیده بود که صورت برگرده سرجای اولش
لب هاش،خونی شد ..
امبولانس،رسید ..مادرم رو روی برانکارد گذاشتن و بردن
چندتا لقمه ای،که برای مدرسه من و داداش کوچیکه ام آماده کرده بود گوشه سفره بود هنوز
مادرم رو بردن و حدودا ۲ ماه تو کما بود و من دو ماه با صدای قاشق و چنگال مامانم و بوی خوب چایی تازه دمش و لقمه هایی که مزه بهشت میداد بیدار نشدم ..
بعد از چندین ماه از بیمارستان آوردنش خونه اما بدنش از یه سمت فلج شده بود و حالا من بودم که باید اول صبح چایی و لقمه میذاشتم دهنش ..
ولی هیچوقت لقمه های من مزه لقمه های،اونو نداد ..
اما خدای مهربون نذاشت خونمون اینشکلی،بمونه
مامانمو یبار دیگه برگردوند و من دوباره از نعمت مادر برخوردار شدم و کم کم بدنش هم خوب شد ..
من هیچوقت اون ۷ صبح رو فراموش نکردم و
حالا چندین ساله از اون روز میگذره و من هربار که ساعت ۷ صبح بیدار میشم و صدای قاشق و چنگال از آشپزخونه میاد میگم خدایا شکرت ..
هر روز که میرم سرکار و مامانم مشغوله تو آشپزخونه وقتی میخوام از خونه خارج بشم یبار دیگه برمیگردم عقب و از دور تماشاش میکنم ..پیر شده اما هنوزم مثل اونروزا بلده اوله صبحه منو قشنگ کنه ...
صدای قاشق و چنگال اول صبح مامانا صدای زندگی هستش
به نظرم اگر بتهوون زنده بود میتونست از،صدای قاشق و چنگال اول صبحه مامانا تو آشپزخونه یه ملودی فراموش نشدنی بسازه ..
براتون آرزو میکنم که خونتون پر باشه از،این صدای قشنگ
مهرک
#شما_فرستادین
@adelehz
صدای خواهرم بود که شب قبلش همراه همسرش خونمون مهمون بودند و به اصرار مادرم قرار شد که شب بخوابند .
با چشمای خوابالو تصویر مبهم مامانمو رو تو بغل بابام میدیدم و کنارش خواهرو برادرام که فقط،فریاد میزدند..
تا چند دقیقه ای هنگ بودم
چون تصویری که از مامانم جلوی چشمام پلی میشد اصلا شبیه اون مامانی نبود که صبح به صبح بوی چایی تازه دمش کل خونه رو برمیداشت ...
با همون تصویر تار فقط،دیدم صورت قشنگش داره کم کم کج میشه و من فقط گریه میکردم ..
تقریبا همسایه ها ریخته بودن توی خونمون و هرکی میدوید یه سمتی ..
تا رسیدن آمبولانس دامادمون چندین بار به صورت مادرم کوبیده بود که صورت برگرده سرجای اولش
لب هاش،خونی شد ..
امبولانس،رسید ..مادرم رو روی برانکارد گذاشتن و بردن
چندتا لقمه ای،که برای مدرسه من و داداش کوچیکه ام آماده کرده بود گوشه سفره بود هنوز
مادرم رو بردن و حدودا ۲ ماه تو کما بود و من دو ماه با صدای قاشق و چنگال مامانم و بوی خوب چایی تازه دمش و لقمه هایی که مزه بهشت میداد بیدار نشدم ..
بعد از چندین ماه از بیمارستان آوردنش خونه اما بدنش از یه سمت فلج شده بود و حالا من بودم که باید اول صبح چایی و لقمه میذاشتم دهنش ..
ولی هیچوقت لقمه های من مزه لقمه های،اونو نداد ..
اما خدای مهربون نذاشت خونمون اینشکلی،بمونه
مامانمو یبار دیگه برگردوند و من دوباره از نعمت مادر برخوردار شدم و کم کم بدنش هم خوب شد ..
من هیچوقت اون ۷ صبح رو فراموش نکردم و
حالا چندین ساله از اون روز میگذره و من هربار که ساعت ۷ صبح بیدار میشم و صدای قاشق و چنگال از آشپزخونه میاد میگم خدایا شکرت ..
هر روز که میرم سرکار و مامانم مشغوله تو آشپزخونه وقتی میخوام از خونه خارج بشم یبار دیگه برمیگردم عقب و از دور تماشاش میکنم ..پیر شده اما هنوزم مثل اونروزا بلده اوله صبحه منو قشنگ کنه ...
صدای قاشق و چنگال اول صبح مامانا صدای زندگی هستش
به نظرم اگر بتهوون زنده بود میتونست از،صدای قاشق و چنگال اول صبحه مامانا تو آشپزخونه یه ملودی فراموش نشدنی بسازه ..
براتون آرزو میکنم که خونتون پر باشه از،این صدای قشنگ
مهرک
#شما_فرستادین
@adelehz
❤85😢21👍7💔6🕊3👎2
.
صحنه:
زن، مرد و کودکی نوپا دور سفرهای نشستهاند، زن و مرد تندتند و بهدور از آداب غذا میخورند، طرز نشستن زن قهوهخانهای است! مرد لیوان را میگیرد بهسمت زن.
مرد: ببین یه لیوان آب بیار، دارم از تشنگی خفه میشم.
زن: حاجی من خودم دارم از تشنگی ماست میخورم!
تصویر خندهی شدید مرد اسلوموشن میشود و صدای آهنگی بیربط روی صحنه پخش میشود.
پایان.
صحنه:
پسرکی در زاویه سهرُخ نسبت به دوربین نشسته و از بین تصاویری که روی صفحهای نشان داده میشود، حدس میزند که کدامیک واقعی و کدامیک کیک هستند.
پایان.
صحنه:
زنی روبهروی آینه روشویی در حال ژیلت زدن صورتش است، مرد از جایی پنهان ناگهان ترقهای پشت زن میاندازد، زن از جا میپرد، خودش را به درودیوار میزند، فحش میدهد.
پایان.
صحنه:
در ویدئویی مردی که کنار همسرش نشسته، خبر میدهد داشتهاند تفریح میکردهاند که تفریحیتفریحی زنش باردار شده.
پایان.
صحنه:
دو نفر در لایو یکدیگر را به باد ناسزا میگیرند.
پایان.
صحنه:
دختری رو به دوربین میگوید امروز عروسی پسرداییاش است و چون زنداییاش اجازه نداده که او با دامادِ امروز ازدواج کند، میخواهد خیلی زیبا بشود تا زندایی ببیند چهچیز را از دست داده.
پایان.
مدتیست دستودلم به نوشتن نمیرود، ساعات طولانی پای لپتاپ مینشینم؛ مینویسم، ولی بیانگیزه؛ مینویسم، ولی پاک میکنم؛ مینویسم، ولی بازنویسی نمیکنم؛ مینویسم، ولی برای هیچ ناشری ایمیل نمیکنم؛ مینویسم، ولی در صفحهام پست نمیکنم...
این روزها فضای مجازی پر شده از سناریوهای کوتاهِ زودپایانپذیرِ عجیب!
عجیب از نظر میزان توجه و میزان بازخوردی که میگيرند.
اکسپلور شاید خائنانهترین اختراع بشر باشد؛ بازاری شلوغ، بدون جنس بزرگ، پر از خردهریزهای آویزان از درودیوار، و پر از مشتریِ پرسهزن.
همهی دنیا همین است؟
بله، این بازار، با همهی بنجولفروشیاش، جهانیست، اما ما خریدارهای بهتری هستیم انگار.
حس میکنم ما دلزدههای از دنیای واقعی، بیشتر از بقیهی دنیا پناه بردهایم به این بازارگردی و مشتریهای بهتری هستیم برای ابتذال.
نه نِکونال میکنم، نه از منظر روشنفکرِ همیشه غُرغُرو حرف میزنم، نه فاز آسیبشناس اجتماعی برمیدارم!
بگذارید به حساب درد دل:
نوشتنِ یک رمان، حداقل یک سال زمان میبرد؛ یک سال از خواب خوشِ صبح زدن، چمباتمه پشت لپتاپ، درگیر با درگیریهای روحی شخصیت، درد کتف و گردن از کار مدام، ضعف چشم...
چند نفر میخوانند؟
اینجا بازار کساد است آقای رِنگو!
مدتیست شوق قدیم را ندارم، وقت نوشتن.
سودابه فرضی پور
@adelehz
صحنه:
زن، مرد و کودکی نوپا دور سفرهای نشستهاند، زن و مرد تندتند و بهدور از آداب غذا میخورند، طرز نشستن زن قهوهخانهای است! مرد لیوان را میگیرد بهسمت زن.
مرد: ببین یه لیوان آب بیار، دارم از تشنگی خفه میشم.
زن: حاجی من خودم دارم از تشنگی ماست میخورم!
تصویر خندهی شدید مرد اسلوموشن میشود و صدای آهنگی بیربط روی صحنه پخش میشود.
پایان.
صحنه:
پسرکی در زاویه سهرُخ نسبت به دوربین نشسته و از بین تصاویری که روی صفحهای نشان داده میشود، حدس میزند که کدامیک واقعی و کدامیک کیک هستند.
پایان.
صحنه:
زنی روبهروی آینه روشویی در حال ژیلت زدن صورتش است، مرد از جایی پنهان ناگهان ترقهای پشت زن میاندازد، زن از جا میپرد، خودش را به درودیوار میزند، فحش میدهد.
پایان.
صحنه:
در ویدئویی مردی که کنار همسرش نشسته، خبر میدهد داشتهاند تفریح میکردهاند که تفریحیتفریحی زنش باردار شده.
پایان.
صحنه:
دو نفر در لایو یکدیگر را به باد ناسزا میگیرند.
پایان.
صحنه:
دختری رو به دوربین میگوید امروز عروسی پسرداییاش است و چون زنداییاش اجازه نداده که او با دامادِ امروز ازدواج کند، میخواهد خیلی زیبا بشود تا زندایی ببیند چهچیز را از دست داده.
پایان.
مدتیست دستودلم به نوشتن نمیرود، ساعات طولانی پای لپتاپ مینشینم؛ مینویسم، ولی بیانگیزه؛ مینویسم، ولی پاک میکنم؛ مینویسم، ولی بازنویسی نمیکنم؛ مینویسم، ولی برای هیچ ناشری ایمیل نمیکنم؛ مینویسم، ولی در صفحهام پست نمیکنم...
این روزها فضای مجازی پر شده از سناریوهای کوتاهِ زودپایانپذیرِ عجیب!
عجیب از نظر میزان توجه و میزان بازخوردی که میگيرند.
اکسپلور شاید خائنانهترین اختراع بشر باشد؛ بازاری شلوغ، بدون جنس بزرگ، پر از خردهریزهای آویزان از درودیوار، و پر از مشتریِ پرسهزن.
همهی دنیا همین است؟
بله، این بازار، با همهی بنجولفروشیاش، جهانیست، اما ما خریدارهای بهتری هستیم انگار.
حس میکنم ما دلزدههای از دنیای واقعی، بیشتر از بقیهی دنیا پناه بردهایم به این بازارگردی و مشتریهای بهتری هستیم برای ابتذال.
نه نِکونال میکنم، نه از منظر روشنفکرِ همیشه غُرغُرو حرف میزنم، نه فاز آسیبشناس اجتماعی برمیدارم!
بگذارید به حساب درد دل:
نوشتنِ یک رمان، حداقل یک سال زمان میبرد؛ یک سال از خواب خوشِ صبح زدن، چمباتمه پشت لپتاپ، درگیر با درگیریهای روحی شخصیت، درد کتف و گردن از کار مدام، ضعف چشم...
چند نفر میخوانند؟
اینجا بازار کساد است آقای رِنگو!
مدتیست شوق قدیم را ندارم، وقت نوشتن.
سودابه فرضی پور
@adelehz
👍33❤3😢3
صبحهای زمستانی،با گذشت چندین سال وقتی بوی سرما بین خواب و بیدار به مشامم می رسد ،وقتی حرکت گزنده ی سرما را روی مچ پاهایم حس میکنم و پاهایم را سریعا زیر پتو میکشم ،ناگهان یاد آن سالها می افتم که مادرم با خوشحالی به من میگوید برف آمده ست تلوزیون گفت مدرسه تعطیل ست بخواب عزیزم.
آخ که اگر دنیا هزار سال طول بکشد هرگز این لذت در هیچ نقطه ی زندگی تکرار نخواهد شد .
دلم چنان صبحی سرد میخواهد..
#عادله_زمانی
@adelehz
آخ که اگر دنیا هزار سال طول بکشد هرگز این لذت در هیچ نقطه ی زندگی تکرار نخواهد شد .
دلم چنان صبحی سرد میخواهد..
#عادله_زمانی
@adelehz
🥰32💔9❤7😢5👍3💋2
آدمیزاد با اندوه خو میگیرد.
نه که حذف شود نه که فراموش کند.
بلکه فقط با آن خو میگیرد.
در روزمره گی هایش آن اندوه عمیق را در جیب لباسش یا ته کیفش می چرخاند و با خود در خیابانها و کوچه ها می گرداند.
و آن اندوه را با خود از خانه برون برده دوباره به خانه برمیگرداند ،با آن اندوه به خواب می رود و بیدار میشود.
آدمیزاد نه اندوهش را از دست می دهد و نه آن را فراموش میکند فقط با آن یکی میشود.
#عادله_زمانی
@adelehz
نه که حذف شود نه که فراموش کند.
بلکه فقط با آن خو میگیرد.
در روزمره گی هایش آن اندوه عمیق را در جیب لباسش یا ته کیفش می چرخاند و با خود در خیابانها و کوچه ها می گرداند.
و آن اندوه را با خود از خانه برون برده دوباره به خانه برمیگرداند ،با آن اندوه به خواب می رود و بیدار میشود.
آدمیزاد نه اندوهش را از دست می دهد و نه آن را فراموش میکند فقط با آن یکی میشود.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔30👍5😢5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبحت بخیر مهربانم
هرکجا که هستی و هرچه که میکنی تفاوتی ندارد .
دلت را به خدا بسپار
خدای جوجه گنجشکهای ناتوان ،خدای آهوان رمیده،خدای غنچه های ظریف نشکفته
خدای تو هم هست .
به او بسپار همه چیز را ...
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
هرکجا که هستی و هرچه که میکنی تفاوتی ندارد .
دلت را به خدا بسپار
خدای جوجه گنجشکهای ناتوان ،خدای آهوان رمیده،خدای غنچه های ظریف نشکفته
خدای تو هم هست .
به او بسپار همه چیز را ...
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
❤20👍2
وقتی از دبیرستان فارغ التحصیل شدم اولین کاری که کردم با خیال آسوده شروع به بلند کردن ناخن ها کردم :)
آن سالهای دبیرستانی بودن ما که البته خیلی هم دور نبود نمیشد ناخن های دست را بلند نگه داشت ایضا اگر بلند و کشیده بود و لاک خوش رنگ سرخابی جذابی هم برویش میکشیدی که یعنی دستی دستی حکم اخراجت را امضا کرده بودی .
گرچه بعضی هفته ها خودم را مابین صف ها جا میزدم از جلوی ناظم در می رفتم اما بیشتر از سه هفته نتوانسته بودم بیشتر ناخن های قشنگم را نگاه دارم .
بهرحال اولین صبحی که قرار نبود دیگر دبیرستان بروم بلند کردن ناخن ها شروع شد و تا امروز هم روندش ادامه دارد.
راستش زیر بار کاشت ناخن نرفتم و با ناخن های طبیعی خودم بیشتر احساس راحتی کردم این البته یک سلیقه شخصی ست .
بهرحال کسانی که مثل من ناخن بلند میکنند یک درد را خوب میفهمند.
آن هم درد شکستن یکی از ناخن ها ست
آن هم بشکلی که قابل دستکاری نباشد و مجبور شوی قید ناخن را از ته بزنی ..
که بعدش هم مجبوری قید ۹ ناخن باقی مانده را بزنی چون نمیشود که دست آدم الک و بولک باشد و کوتاه و بلندش توی ذوق بزند.
اما
اما درد بدتر از شکستن ناخن،شکستن ناخن از نقطه ای ست که به گوشت وصل شده و ایضا درد جانکاه و خونریزی و سوزش کناره های انگشت ست.
این یکی درد مضاعفی ست
هم غصه ی از دست دادن ناخن های قشنگت را بخوری هم درد بکشی .
انگشتت به هرجا بخورد یک متر از درد بپری یا حین ریختن نمک روی خیار نمکها روی انگشتت بپاشد و مجبور شوی از درد دور پذیرایی را بدوی ..
و خوب چند روز قبل چنین بلایی برسرم آمد. دستم را داخل سبد نانها فرو کردم که ناگهان حس کردم سوزش عمیقی از دستم به سمت خودم کشیده شد و آه آنچه رخ داد که نباید می داد.
چند روز درگیر این درد لعنتی و جیغ های گاه و بیگاهم بود تا اینکه کم کم درد کمتر شد.
داشتم به انگشت آسیب دیده ام نگاه میکردم و به خودم میگفتم واقعا خدا باید خیلی نسل بشر را دوست داشته باشد .
فکرش را بکن بدن را طوری تنظیم کرده که بتواند کم کم دردهای اینچنینی را تسکین بدهد و آرامت کند .البته قصه ی دردهای بزرگتر جداست اما برای همین اندازه مکانیسم تسکین پنهان شده در بدن هم میتوان شکرگذار بود.
جالب تر اینکه همین مکانیسم را برای قلب هم پایه ریخته ست .
انگار قلب میتواند به مرور زمان بر دردها و زخمهای خود مرهم بگذارد و از شدت درد و جراحت بکاهد .
راستی اگر این طور نبود آدمیزاد چطور میتوانست به این زندگی ادامه دهد؟؟؟
دردها هرگز به اندازه روز اول آزار دهنده باقی نخواهند ماند زمان و خیلی چیزهای دیگر کم کم تسکین شان میدهد.
لذا کاش بتوانیم برای هیچ دردی تا ابد زانوی غم بغل نگیریم ..
البته اگر بتوانیم...
امضا:
دختری که آن روز هر ده ناخنش را کوتاه کرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
آن سالهای دبیرستانی بودن ما که البته خیلی هم دور نبود نمیشد ناخن های دست را بلند نگه داشت ایضا اگر بلند و کشیده بود و لاک خوش رنگ سرخابی جذابی هم برویش میکشیدی که یعنی دستی دستی حکم اخراجت را امضا کرده بودی .
گرچه بعضی هفته ها خودم را مابین صف ها جا میزدم از جلوی ناظم در می رفتم اما بیشتر از سه هفته نتوانسته بودم بیشتر ناخن های قشنگم را نگاه دارم .
بهرحال اولین صبحی که قرار نبود دیگر دبیرستان بروم بلند کردن ناخن ها شروع شد و تا امروز هم روندش ادامه دارد.
راستش زیر بار کاشت ناخن نرفتم و با ناخن های طبیعی خودم بیشتر احساس راحتی کردم این البته یک سلیقه شخصی ست .
بهرحال کسانی که مثل من ناخن بلند میکنند یک درد را خوب میفهمند.
آن هم درد شکستن یکی از ناخن ها ست
آن هم بشکلی که قابل دستکاری نباشد و مجبور شوی قید ناخن را از ته بزنی ..
که بعدش هم مجبوری قید ۹ ناخن باقی مانده را بزنی چون نمیشود که دست آدم الک و بولک باشد و کوتاه و بلندش توی ذوق بزند.
اما
اما درد بدتر از شکستن ناخن،شکستن ناخن از نقطه ای ست که به گوشت وصل شده و ایضا درد جانکاه و خونریزی و سوزش کناره های انگشت ست.
این یکی درد مضاعفی ست
هم غصه ی از دست دادن ناخن های قشنگت را بخوری هم درد بکشی .
انگشتت به هرجا بخورد یک متر از درد بپری یا حین ریختن نمک روی خیار نمکها روی انگشتت بپاشد و مجبور شوی از درد دور پذیرایی را بدوی ..
و خوب چند روز قبل چنین بلایی برسرم آمد. دستم را داخل سبد نانها فرو کردم که ناگهان حس کردم سوزش عمیقی از دستم به سمت خودم کشیده شد و آه آنچه رخ داد که نباید می داد.
چند روز درگیر این درد لعنتی و جیغ های گاه و بیگاهم بود تا اینکه کم کم درد کمتر شد.
داشتم به انگشت آسیب دیده ام نگاه میکردم و به خودم میگفتم واقعا خدا باید خیلی نسل بشر را دوست داشته باشد .
فکرش را بکن بدن را طوری تنظیم کرده که بتواند کم کم دردهای اینچنینی را تسکین بدهد و آرامت کند .البته قصه ی دردهای بزرگتر جداست اما برای همین اندازه مکانیسم تسکین پنهان شده در بدن هم میتوان شکرگذار بود.
جالب تر اینکه همین مکانیسم را برای قلب هم پایه ریخته ست .
انگار قلب میتواند به مرور زمان بر دردها و زخمهای خود مرهم بگذارد و از شدت درد و جراحت بکاهد .
راستی اگر این طور نبود آدمیزاد چطور میتوانست به این زندگی ادامه دهد؟؟؟
دردها هرگز به اندازه روز اول آزار دهنده باقی نخواهند ماند زمان و خیلی چیزهای دیگر کم کم تسکین شان میدهد.
لذا کاش بتوانیم برای هیچ دردی تا ابد زانوی غم بغل نگیریم ..
البته اگر بتوانیم...
امضا:
دختری که آن روز هر ده ناخنش را کوتاه کرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤22👍9💔6💋1
دم غروب بود که از شرکت زدم بیرون. برف آرام آرام میبارید و هوا را علاوه بر سردی، بس ناجوانمردانه رمانتیک کرده بود! فکر کردم سیگاری روشن کنم و چند خیابانی را زیر برف قدم بزنم، اما سردی هوا منصرفم کرد. دلیلش هم نبود دستی بود که بگیرمش و بتوانم سردی هوا را تحمل کنم. سیگارم را نصفه نیمه پرت کردم روی زمین.
آقا شهرداری؟
- بیا بالا...
بخاری ماشین روشن بود و صدای قمیشی هم فضای ماشین را حسابی منور کرده بود! یک پراید درب و داغان که راننده به جای دسته دنده پیچگوشتی کار گذاشته بود. اما هرچه که بود از سگلرز زدنِ تنهایی توی خیابان خیلی بهتر بود.
نزدیک سینما طلوع که رسیدیم از شیشه بخار گرفتهی ماشین یک زوج جوان را دیدم که همدیگر را سفت چسبیده بودند. دست تکان دادند.
- شهرداری، شهرداری...
همین که نشستند توی ماشین، بوی عطر آشنایی پیچید توی دماغم.
عطری که پرتم کرد به ۸ سال پیش و آن کافهی لعنتیِ پشتِ دانشکده؛
یک پاف کوچک از عطر را پاشید روی مچ دستش و آن را گرفت جلوی دماغش و با خوشحالی گفت:
- وای چقدر خوبه. عاشق عطرش شدم!
بعد اخم ریزی کرد و ادامه داد:
- دیوونه، مگه نشنیدی همه میگن عطر جدایی میاره؟ میخوای از دستم خلاص شی، آره؟
و با شیطنت برایم پشت چشم نازک کرد.
ابرویی بالا دادم و گفتم:
+ ما با همه فرق داریم...
صدای مردی که روی صندلی عقب نشسته بود مرا به زمان حال برگرداند.
- سردته؟
راننده از آینه وسط نگاهی به زوج جوان انداخت و بعد چشمش را گرفت.
با کنجکاوی شیشهی بخار گرفته را پاک کردم و از آینهی بغل نگاهشان کردم. دستهای مردانهاش را مانند پتو پیچیده بود دور همسرش و او را کامل در آغوش گرفته بود. راستش بهشان حسودیام شد.
لبخند غمگینی زدم و دوباره پرت شدم به ۸ سال پیش و آن روز سرد اواخر دی، روی یکی از نیمکتهای پارک لاله؛
جوری میلرزید که صدای به هم خوردن دندانهایش به وضوح شنیده میشد. با ناراحتی گفتم:
+ خب چرا لباس گرم نپوشیدی که داری مثه چی میلرزی؟
او هم با تشر گفت:
- اگه میدونستم توام مثه چی زل میزنی بهم و بغلم نمیکنی هرگز لباس سرد نمیپوشیدم!
خندیدم و بعد بغلش کردم. برای اولین و آخرین بار.
صدای پچپچ و خندهشان دوباره مرا به زمان حال برگرداند. راننده صدای ضبط را زیادتر کرد و از توی آینه چشم غرهای رفت که یعنی من حوصلهی اینجور قرتی بازیها را ندارم.
باز هم تصویری از گذشته؛ آخرین روزی که باهم بودیم و بعد از آن دست سرنوشت برای همیشه جدایمان کرد.
کلاس تمام شده بود و فاصلهی دانشگاه تا ایستگاه مترو را تاکسی گرفته بودیم..و توی ماشین با انگشت شستم، پشت دستش را که توی دستم بود قلقلک دادم و او هم ریز ریز خندید. راننده هم یکی از همین چشم غرهها تحویلمان داد.
+ بفرمایید.
آنقدر از حال به گذشته رفتم و برگشتم که نفهمیدم کی به میدان شهرداری رسیدیم! کرایه را دادم و پیاده شدم. زن و شوهر عاشقی که صندلی عقب نشسته بودند هم پیاده شدند. یک لحظه نگاه من و خانومی که پیاده شده بود به هم افتاد. دوباره ۸ سال پیش، پارک لاله، همان نیمکت؛
خودش را از آغوشم جدا کرد و زل زد توی چشمهایم.
- اگه بهم نرسیم و یه روز اتفاقی منو توی خیابون ببینی چیکار میکنی؟
با دلخوری گفتم:
+ باز شروع کردی از این سوالای چرت و پرت پرسیدن؟
کمی فکر کردم و گفتم:
+ اگه تنها باشی همونجا بغلت میکنم.
- اگه تنها نباشم؟
+ اونوقت... اونوقت... نمیدونم!
همان خنده دلبرانهاش را که عاشقم کرده بود تحویلم داد و دوباره خودش را پرت کرد توی آغوشم.
- لازم نیست بدونی! اگه تنها نباشم پس با توام دیگه...
به خودم که آمدم روی سنگفرشهای برفی ایستاده بودم و رفتنش را تماشا میکردم. نه تنها بود که بغلش کنم و نه بعد از ۸ سال فهمیده بودم اگر تنها نبود باید چکار کنم. تنها چیزی که فهمیده بودم، این بود که، چند خیابان سگلرز زدن خیلی بهتر از این دللرز گرفتن بود که میدانستم به این زودیها قرار نیست گرم شود...💔
نویسنده ؟
پ.ن اگه اسم نویسنده رو میدونید برام بفرستید.
@adelehz
آقا شهرداری؟
- بیا بالا...
بخاری ماشین روشن بود و صدای قمیشی هم فضای ماشین را حسابی منور کرده بود! یک پراید درب و داغان که راننده به جای دسته دنده پیچگوشتی کار گذاشته بود. اما هرچه که بود از سگلرز زدنِ تنهایی توی خیابان خیلی بهتر بود.
نزدیک سینما طلوع که رسیدیم از شیشه بخار گرفتهی ماشین یک زوج جوان را دیدم که همدیگر را سفت چسبیده بودند. دست تکان دادند.
- شهرداری، شهرداری...
همین که نشستند توی ماشین، بوی عطر آشنایی پیچید توی دماغم.
عطری که پرتم کرد به ۸ سال پیش و آن کافهی لعنتیِ پشتِ دانشکده؛
یک پاف کوچک از عطر را پاشید روی مچ دستش و آن را گرفت جلوی دماغش و با خوشحالی گفت:
- وای چقدر خوبه. عاشق عطرش شدم!
بعد اخم ریزی کرد و ادامه داد:
- دیوونه، مگه نشنیدی همه میگن عطر جدایی میاره؟ میخوای از دستم خلاص شی، آره؟
و با شیطنت برایم پشت چشم نازک کرد.
ابرویی بالا دادم و گفتم:
+ ما با همه فرق داریم...
صدای مردی که روی صندلی عقب نشسته بود مرا به زمان حال برگرداند.
- سردته؟
راننده از آینه وسط نگاهی به زوج جوان انداخت و بعد چشمش را گرفت.
با کنجکاوی شیشهی بخار گرفته را پاک کردم و از آینهی بغل نگاهشان کردم. دستهای مردانهاش را مانند پتو پیچیده بود دور همسرش و او را کامل در آغوش گرفته بود. راستش بهشان حسودیام شد.
لبخند غمگینی زدم و دوباره پرت شدم به ۸ سال پیش و آن روز سرد اواخر دی، روی یکی از نیمکتهای پارک لاله؛
جوری میلرزید که صدای به هم خوردن دندانهایش به وضوح شنیده میشد. با ناراحتی گفتم:
+ خب چرا لباس گرم نپوشیدی که داری مثه چی میلرزی؟
او هم با تشر گفت:
- اگه میدونستم توام مثه چی زل میزنی بهم و بغلم نمیکنی هرگز لباس سرد نمیپوشیدم!
خندیدم و بعد بغلش کردم. برای اولین و آخرین بار.
صدای پچپچ و خندهشان دوباره مرا به زمان حال برگرداند. راننده صدای ضبط را زیادتر کرد و از توی آینه چشم غرهای رفت که یعنی من حوصلهی اینجور قرتی بازیها را ندارم.
باز هم تصویری از گذشته؛ آخرین روزی که باهم بودیم و بعد از آن دست سرنوشت برای همیشه جدایمان کرد.
کلاس تمام شده بود و فاصلهی دانشگاه تا ایستگاه مترو را تاکسی گرفته بودیم..و توی ماشین با انگشت شستم، پشت دستش را که توی دستم بود قلقلک دادم و او هم ریز ریز خندید. راننده هم یکی از همین چشم غرهها تحویلمان داد.
+ بفرمایید.
آنقدر از حال به گذشته رفتم و برگشتم که نفهمیدم کی به میدان شهرداری رسیدیم! کرایه را دادم و پیاده شدم. زن و شوهر عاشقی که صندلی عقب نشسته بودند هم پیاده شدند. یک لحظه نگاه من و خانومی که پیاده شده بود به هم افتاد. دوباره ۸ سال پیش، پارک لاله، همان نیمکت؛
خودش را از آغوشم جدا کرد و زل زد توی چشمهایم.
- اگه بهم نرسیم و یه روز اتفاقی منو توی خیابون ببینی چیکار میکنی؟
با دلخوری گفتم:
+ باز شروع کردی از این سوالای چرت و پرت پرسیدن؟
کمی فکر کردم و گفتم:
+ اگه تنها باشی همونجا بغلت میکنم.
- اگه تنها نباشم؟
+ اونوقت... اونوقت... نمیدونم!
همان خنده دلبرانهاش را که عاشقم کرده بود تحویلم داد و دوباره خودش را پرت کرد توی آغوشم.
- لازم نیست بدونی! اگه تنها نباشم پس با توام دیگه...
به خودم که آمدم روی سنگفرشهای برفی ایستاده بودم و رفتنش را تماشا میکردم. نه تنها بود که بغلش کنم و نه بعد از ۸ سال فهمیده بودم اگر تنها نبود باید چکار کنم. تنها چیزی که فهمیده بودم، این بود که، چند خیابان سگلرز زدن خیلی بهتر از این دللرز گرفتن بود که میدانستم به این زودیها قرار نیست گرم شود...💔
نویسنده ؟
پ.ن اگه اسم نویسنده رو میدونید برام بفرستید.
@adelehz
💔27😢15👍4❤2
ولی قلب آدمها گاهی خیلی عمیق میشکنه حواستون بهش باشه..
@adelehz
@adelehz
💔56😢16🕊3👍1
من این پیام رو که خوندم یه حس خاصی پیدا کردم کسی چه میدونه شاید ما تو زندگی های قبل دوتا خواهر یا دوتا دوست نزدیک بودیم ...دوسش داشتم شب مو ساخت ...مرسی رفیق ندیده ی مهربونم
#شما_فرستادین
@adelehz
#شما_فرستادین
@adelehz
❤27👍3
Shahr Khali - wWw.NakaMan.iR
Negar Khalva - wWw.NakaMan.iR
شهر خالی ...کوچه خالی ...خانه خالی..
@adelehz
@adelehz
❤12💔9
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بزرگترین کمک شما به بشریت آن است تا به فرزند تان بیاموزید کسی را از اینکه او را دوست داشته ست پشیمان نسازد .
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
👍16🕊8❤5👻4