ما بلاخره یک صبح به یک طلوع دوباره خواهیم رسید .خورشید را در آغوش خواهیم گرفت و برای شبهایی که با گریه خوابمان برده بود غزل خداحافظی خواهیم خواند .
یک صبح از صبحهای پر نور خدا یاد خواهیم گرفت که عشق را در سینه بکاریم و نور را بر آن مهمان کنیم ..و چرا آن صبح امروز نباشد ..
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
یک صبح از صبحهای پر نور خدا یاد خواهیم گرفت که عشق را در سینه بکاریم و نور را بر آن مهمان کنیم ..و چرا آن صبح امروز نباشد ..
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
@adelehz
❤31🥰3👍1
از یک سنی به بعد دیگر نمی توانی براحتی برای خودت دوست پیدا کنی،حوصله ی عاشقی برایت نمی ماند.
انتظار چیزی را نمیکشی
ذوق چیزی ته دلت را خالی نمی کند .
نه اینکه افسرده باشی
یک رخوت ترسناک ،یک سکوت سنگین تمام تنت را احاطه می کند .
چیزی متعجبت نمیکند و حریص چیزی باقی نمی مانی.
نمیدانم این سکون خوب ست یا بد فقط،میدانم که وجود دارد ..
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
انتظار چیزی را نمیکشی
ذوق چیزی ته دلت را خالی نمی کند .
نه اینکه افسرده باشی
یک رخوت ترسناک ،یک سکوت سنگین تمام تنت را احاطه می کند .
چیزی متعجبت نمیکند و حریص چیزی باقی نمی مانی.
نمیدانم این سکون خوب ست یا بد فقط،میدانم که وجود دارد ..
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
💔37👍16
ما تشنه ی همیم و به هم چون که می رسیم
آغاز احتیاج من و اشتیاق توست
قشلاق کرده ام به تو از دست زندگی
چندی ست پایتخت جهانم، اتاق توست
علیرضابدیع
@adelehz
💔15❤12
صبح، نور و خیر
خداوند سبد روزی ات را از این هدیه هایش پر کند .
باشد که خیر بریزد و نور ببارد بر خانه ات همسفر
#عادله_زمانی
@adelehz
خداوند سبد روزی ات را از این هدیه هایش پر کند .
باشد که خیر بریزد و نور ببارد بر خانه ات همسفر
#عادله_زمانی
@adelehz
❤22
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و از شََّر ، اَندوه پاییز
پناه می برم به آغوشت
عاطفه محمدپور
#دلبرانه_های_پاییز
پریسا جان راغیان
@adelehz
پناه می برم به آغوشت
عاطفه محمدپور
#دلبرانه_های_پاییز
پریسا جان راغیان
@adelehz
👍13💔5😢2
بابام از سر شب دو بار از خواب پریده داد زده
مامانم میگه چی خواب دیدی
میگه خواب دیدم یه یارویی کنارت نشسته داره حرف میزنه منم نمیشناسمش
وا بده مرد
والله بخدا من بیدارم خبری نیست 😂
هربار بلندتر از دفعه قبل داد میزنه بابام 😁
مامانم میگه چی خواب دیدی
میگه خواب دیدم یه یارویی کنارت نشسته داره حرف میزنه منم نمیشناسمش
وا بده مرد
والله بخدا من بیدارم خبری نیست 😂
هربار بلندتر از دفعه قبل داد میزنه بابام 😁
😁50
یکی از زیباترین هدیه های خلقت به بشر بیدار شدن صبحگاهی ست .خصوصا اگر با صدای برهم خوردن قاشق و استکان چای و ریز ریز حرف زدن مادرت توی آشپزخانه با پدرت باشد.
بوی نان تازه زیر دماغت خودنمایی کند و گرمای لطیف نور خورشید را بروی پوست مچ پایت احساس کنی ..
مگر زندگی چیزی جز همین چند لحظه ست چرا از هدایای خلقت راحت عبور میکنی؟
#عادله_زمانی
@adelehz
بوی نان تازه زیر دماغت خودنمایی کند و گرمای لطیف نور خورشید را بروی پوست مچ پایت احساس کنی ..
مگر زندگی چیزی جز همین چند لحظه ست چرا از هدایای خلقت راحت عبور میکنی؟
#عادله_زمانی
@adelehz
❤44👍7
"زنی کهگم کردم "
یکی از زیباترین هدیه های خلقت به بشر بیدار شدن صبحگاهی ست .خصوصا اگر با صدای برهم خوردن قاشق و استکان چای و ریز ریز حرف زدن مادرت توی آشپزخانه با پدرت باشد. بوی نان تازه زیر دماغت خودنمایی کند و گرمای لطیف نور خورشید را بروی پوست مچ پایت احساس کنی .. مگر…
یه روز صبح که میخواستم برم مدرسه مثل همیشه با صدای مامانم بیدار نشدم ،بلکه یه صدای،جیغ خیلی بلند بود که فقط،داد میزد مامان ...ماماننننن...
صدای خواهرم بود که شب قبلش همراه همسرش خونمون مهمون بودند و به اصرار مادرم قرار شد که شب بخوابند .
با چشمای خوابالو تصویر مبهم مامانمو رو تو بغل بابام میدیدم و کنارش خواهرو برادرام که فقط،فریاد میزدند..
تا چند دقیقه ای هنگ بودم
چون تصویری که از مامانم جلوی چشمام پلی میشد اصلا شبیه اون مامانی نبود که صبح به صبح بوی چایی تازه دمش کل خونه رو برمیداشت ...
با همون تصویر تار فقط،دیدم صورت قشنگش داره کم کم کج میشه و من فقط گریه میکردم ..
تقریبا همسایه ها ریخته بودن توی خونمون و هرکی میدوید یه سمتی ..
تا رسیدن آمبولانس دامادمون چندین بار به صورت مادرم کوبیده بود که صورت برگرده سرجای اولش
لب هاش،خونی شد ..
امبولانس،رسید ..مادرم رو روی برانکارد گذاشتن و بردن
چندتا لقمه ای،که برای مدرسه من و داداش کوچیکه ام آماده کرده بود گوشه سفره بود هنوز
مادرم رو بردن و حدودا ۲ ماه تو کما بود و من دو ماه با صدای قاشق و چنگال مامانم و بوی خوب چایی تازه دمش و لقمه هایی که مزه بهشت میداد بیدار نشدم ..
بعد از چندین ماه از بیمارستان آوردنش خونه اما بدنش از یه سمت فلج شده بود و حالا من بودم که باید اول صبح چایی و لقمه میذاشتم دهنش ..
ولی هیچوقت لقمه های من مزه لقمه های،اونو نداد ..
اما خدای مهربون نذاشت خونمون اینشکلی،بمونه
مامانمو یبار دیگه برگردوند و من دوباره از نعمت مادر برخوردار شدم و کم کم بدنش هم خوب شد ..
من هیچوقت اون ۷ صبح رو فراموش نکردم و
حالا چندین ساله از اون روز میگذره و من هربار که ساعت ۷ صبح بیدار میشم و صدای قاشق و چنگال از آشپزخونه میاد میگم خدایا شکرت ..
هر روز که میرم سرکار و مامانم مشغوله تو آشپزخونه وقتی میخوام از خونه خارج بشم یبار دیگه برمیگردم عقب و از دور تماشاش میکنم ..پیر شده اما هنوزم مثل اونروزا بلده اوله صبحه منو قشنگ کنه ...
صدای قاشق و چنگال اول صبح مامانا صدای زندگی هستش
به نظرم اگر بتهوون زنده بود میتونست از،صدای قاشق و چنگال اول صبحه مامانا تو آشپزخونه یه ملودی فراموش نشدنی بسازه ..
براتون آرزو میکنم که خونتون پر باشه از،این صدای قشنگ
مهرک
#شما_فرستادین
@adelehz
صدای خواهرم بود که شب قبلش همراه همسرش خونمون مهمون بودند و به اصرار مادرم قرار شد که شب بخوابند .
با چشمای خوابالو تصویر مبهم مامانمو رو تو بغل بابام میدیدم و کنارش خواهرو برادرام که فقط،فریاد میزدند..
تا چند دقیقه ای هنگ بودم
چون تصویری که از مامانم جلوی چشمام پلی میشد اصلا شبیه اون مامانی نبود که صبح به صبح بوی چایی تازه دمش کل خونه رو برمیداشت ...
با همون تصویر تار فقط،دیدم صورت قشنگش داره کم کم کج میشه و من فقط گریه میکردم ..
تقریبا همسایه ها ریخته بودن توی خونمون و هرکی میدوید یه سمتی ..
تا رسیدن آمبولانس دامادمون چندین بار به صورت مادرم کوبیده بود که صورت برگرده سرجای اولش
لب هاش،خونی شد ..
امبولانس،رسید ..مادرم رو روی برانکارد گذاشتن و بردن
چندتا لقمه ای،که برای مدرسه من و داداش کوچیکه ام آماده کرده بود گوشه سفره بود هنوز
مادرم رو بردن و حدودا ۲ ماه تو کما بود و من دو ماه با صدای قاشق و چنگال مامانم و بوی خوب چایی تازه دمش و لقمه هایی که مزه بهشت میداد بیدار نشدم ..
بعد از چندین ماه از بیمارستان آوردنش خونه اما بدنش از یه سمت فلج شده بود و حالا من بودم که باید اول صبح چایی و لقمه میذاشتم دهنش ..
ولی هیچوقت لقمه های من مزه لقمه های،اونو نداد ..
اما خدای مهربون نذاشت خونمون اینشکلی،بمونه
مامانمو یبار دیگه برگردوند و من دوباره از نعمت مادر برخوردار شدم و کم کم بدنش هم خوب شد ..
من هیچوقت اون ۷ صبح رو فراموش نکردم و
حالا چندین ساله از اون روز میگذره و من هربار که ساعت ۷ صبح بیدار میشم و صدای قاشق و چنگال از آشپزخونه میاد میگم خدایا شکرت ..
هر روز که میرم سرکار و مامانم مشغوله تو آشپزخونه وقتی میخوام از خونه خارج بشم یبار دیگه برمیگردم عقب و از دور تماشاش میکنم ..پیر شده اما هنوزم مثل اونروزا بلده اوله صبحه منو قشنگ کنه ...
صدای قاشق و چنگال اول صبح مامانا صدای زندگی هستش
به نظرم اگر بتهوون زنده بود میتونست از،صدای قاشق و چنگال اول صبحه مامانا تو آشپزخونه یه ملودی فراموش نشدنی بسازه ..
براتون آرزو میکنم که خونتون پر باشه از،این صدای قشنگ
مهرک
#شما_فرستادین
@adelehz
❤85😢21👍7💔6🕊3👎2
.
صحنه:
زن، مرد و کودکی نوپا دور سفرهای نشستهاند، زن و مرد تندتند و بهدور از آداب غذا میخورند، طرز نشستن زن قهوهخانهای است! مرد لیوان را میگیرد بهسمت زن.
مرد: ببین یه لیوان آب بیار، دارم از تشنگی خفه میشم.
زن: حاجی من خودم دارم از تشنگی ماست میخورم!
تصویر خندهی شدید مرد اسلوموشن میشود و صدای آهنگی بیربط روی صحنه پخش میشود.
پایان.
صحنه:
پسرکی در زاویه سهرُخ نسبت به دوربین نشسته و از بین تصاویری که روی صفحهای نشان داده میشود، حدس میزند که کدامیک واقعی و کدامیک کیک هستند.
پایان.
صحنه:
زنی روبهروی آینه روشویی در حال ژیلت زدن صورتش است، مرد از جایی پنهان ناگهان ترقهای پشت زن میاندازد، زن از جا میپرد، خودش را به درودیوار میزند، فحش میدهد.
پایان.
صحنه:
در ویدئویی مردی که کنار همسرش نشسته، خبر میدهد داشتهاند تفریح میکردهاند که تفریحیتفریحی زنش باردار شده.
پایان.
صحنه:
دو نفر در لایو یکدیگر را به باد ناسزا میگیرند.
پایان.
صحنه:
دختری رو به دوربین میگوید امروز عروسی پسرداییاش است و چون زنداییاش اجازه نداده که او با دامادِ امروز ازدواج کند، میخواهد خیلی زیبا بشود تا زندایی ببیند چهچیز را از دست داده.
پایان.
مدتیست دستودلم به نوشتن نمیرود، ساعات طولانی پای لپتاپ مینشینم؛ مینویسم، ولی بیانگیزه؛ مینویسم، ولی پاک میکنم؛ مینویسم، ولی بازنویسی نمیکنم؛ مینویسم، ولی برای هیچ ناشری ایمیل نمیکنم؛ مینویسم، ولی در صفحهام پست نمیکنم...
این روزها فضای مجازی پر شده از سناریوهای کوتاهِ زودپایانپذیرِ عجیب!
عجیب از نظر میزان توجه و میزان بازخوردی که میگيرند.
اکسپلور شاید خائنانهترین اختراع بشر باشد؛ بازاری شلوغ، بدون جنس بزرگ، پر از خردهریزهای آویزان از درودیوار، و پر از مشتریِ پرسهزن.
همهی دنیا همین است؟
بله، این بازار، با همهی بنجولفروشیاش، جهانیست، اما ما خریدارهای بهتری هستیم انگار.
حس میکنم ما دلزدههای از دنیای واقعی، بیشتر از بقیهی دنیا پناه بردهایم به این بازارگردی و مشتریهای بهتری هستیم برای ابتذال.
نه نِکونال میکنم، نه از منظر روشنفکرِ همیشه غُرغُرو حرف میزنم، نه فاز آسیبشناس اجتماعی برمیدارم!
بگذارید به حساب درد دل:
نوشتنِ یک رمان، حداقل یک سال زمان میبرد؛ یک سال از خواب خوشِ صبح زدن، چمباتمه پشت لپتاپ، درگیر با درگیریهای روحی شخصیت، درد کتف و گردن از کار مدام، ضعف چشم...
چند نفر میخوانند؟
اینجا بازار کساد است آقای رِنگو!
مدتیست شوق قدیم را ندارم، وقت نوشتن.
سودابه فرضی پور
@adelehz
صحنه:
زن، مرد و کودکی نوپا دور سفرهای نشستهاند، زن و مرد تندتند و بهدور از آداب غذا میخورند، طرز نشستن زن قهوهخانهای است! مرد لیوان را میگیرد بهسمت زن.
مرد: ببین یه لیوان آب بیار، دارم از تشنگی خفه میشم.
زن: حاجی من خودم دارم از تشنگی ماست میخورم!
تصویر خندهی شدید مرد اسلوموشن میشود و صدای آهنگی بیربط روی صحنه پخش میشود.
پایان.
صحنه:
پسرکی در زاویه سهرُخ نسبت به دوربین نشسته و از بین تصاویری که روی صفحهای نشان داده میشود، حدس میزند که کدامیک واقعی و کدامیک کیک هستند.
پایان.
صحنه:
زنی روبهروی آینه روشویی در حال ژیلت زدن صورتش است، مرد از جایی پنهان ناگهان ترقهای پشت زن میاندازد، زن از جا میپرد، خودش را به درودیوار میزند، فحش میدهد.
پایان.
صحنه:
در ویدئویی مردی که کنار همسرش نشسته، خبر میدهد داشتهاند تفریح میکردهاند که تفریحیتفریحی زنش باردار شده.
پایان.
صحنه:
دو نفر در لایو یکدیگر را به باد ناسزا میگیرند.
پایان.
صحنه:
دختری رو به دوربین میگوید امروز عروسی پسرداییاش است و چون زنداییاش اجازه نداده که او با دامادِ امروز ازدواج کند، میخواهد خیلی زیبا بشود تا زندایی ببیند چهچیز را از دست داده.
پایان.
مدتیست دستودلم به نوشتن نمیرود، ساعات طولانی پای لپتاپ مینشینم؛ مینویسم، ولی بیانگیزه؛ مینویسم، ولی پاک میکنم؛ مینویسم، ولی بازنویسی نمیکنم؛ مینویسم، ولی برای هیچ ناشری ایمیل نمیکنم؛ مینویسم، ولی در صفحهام پست نمیکنم...
این روزها فضای مجازی پر شده از سناریوهای کوتاهِ زودپایانپذیرِ عجیب!
عجیب از نظر میزان توجه و میزان بازخوردی که میگيرند.
اکسپلور شاید خائنانهترین اختراع بشر باشد؛ بازاری شلوغ، بدون جنس بزرگ، پر از خردهریزهای آویزان از درودیوار، و پر از مشتریِ پرسهزن.
همهی دنیا همین است؟
بله، این بازار، با همهی بنجولفروشیاش، جهانیست، اما ما خریدارهای بهتری هستیم انگار.
حس میکنم ما دلزدههای از دنیای واقعی، بیشتر از بقیهی دنیا پناه بردهایم به این بازارگردی و مشتریهای بهتری هستیم برای ابتذال.
نه نِکونال میکنم، نه از منظر روشنفکرِ همیشه غُرغُرو حرف میزنم، نه فاز آسیبشناس اجتماعی برمیدارم!
بگذارید به حساب درد دل:
نوشتنِ یک رمان، حداقل یک سال زمان میبرد؛ یک سال از خواب خوشِ صبح زدن، چمباتمه پشت لپتاپ، درگیر با درگیریهای روحی شخصیت، درد کتف و گردن از کار مدام، ضعف چشم...
چند نفر میخوانند؟
اینجا بازار کساد است آقای رِنگو!
مدتیست شوق قدیم را ندارم، وقت نوشتن.
سودابه فرضی پور
@adelehz
👍33❤3😢3
صبحهای زمستانی،با گذشت چندین سال وقتی بوی سرما بین خواب و بیدار به مشامم می رسد ،وقتی حرکت گزنده ی سرما را روی مچ پاهایم حس میکنم و پاهایم را سریعا زیر پتو میکشم ،ناگهان یاد آن سالها می افتم که مادرم با خوشحالی به من میگوید برف آمده ست تلوزیون گفت مدرسه تعطیل ست بخواب عزیزم.
آخ که اگر دنیا هزار سال طول بکشد هرگز این لذت در هیچ نقطه ی زندگی تکرار نخواهد شد .
دلم چنان صبحی سرد میخواهد..
#عادله_زمانی
@adelehz
آخ که اگر دنیا هزار سال طول بکشد هرگز این لذت در هیچ نقطه ی زندگی تکرار نخواهد شد .
دلم چنان صبحی سرد میخواهد..
#عادله_زمانی
@adelehz
🥰32💔9❤7😢5👍3💋2
آدمیزاد با اندوه خو میگیرد.
نه که حذف شود نه که فراموش کند.
بلکه فقط با آن خو میگیرد.
در روزمره گی هایش آن اندوه عمیق را در جیب لباسش یا ته کیفش می چرخاند و با خود در خیابانها و کوچه ها می گرداند.
و آن اندوه را با خود از خانه برون برده دوباره به خانه برمیگرداند ،با آن اندوه به خواب می رود و بیدار میشود.
آدمیزاد نه اندوهش را از دست می دهد و نه آن را فراموش میکند فقط با آن یکی میشود.
#عادله_زمانی
@adelehz
نه که حذف شود نه که فراموش کند.
بلکه فقط با آن خو میگیرد.
در روزمره گی هایش آن اندوه عمیق را در جیب لباسش یا ته کیفش می چرخاند و با خود در خیابانها و کوچه ها می گرداند.
و آن اندوه را با خود از خانه برون برده دوباره به خانه برمیگرداند ،با آن اندوه به خواب می رود و بیدار میشود.
آدمیزاد نه اندوهش را از دست می دهد و نه آن را فراموش میکند فقط با آن یکی میشود.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔30👍5😢5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبحت بخیر مهربانم
هرکجا که هستی و هرچه که میکنی تفاوتی ندارد .
دلت را به خدا بسپار
خدای جوجه گنجشکهای ناتوان ،خدای آهوان رمیده،خدای غنچه های ظریف نشکفته
خدای تو هم هست .
به او بسپار همه چیز را ...
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
هرکجا که هستی و هرچه که میکنی تفاوتی ندارد .
دلت را به خدا بسپار
خدای جوجه گنجشکهای ناتوان ،خدای آهوان رمیده،خدای غنچه های ظریف نشکفته
خدای تو هم هست .
به او بسپار همه چیز را ...
#عادله_زمانی
صبح به خیر ❤️
@adelehz
❤20👍2