This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از چیزهای کوچک در زندگیتان لذت ببرید !
چون روزی به گذشته نگاه میکنید
و متوجه میشوید آنها چیزهای بزرگی بودند .
👤#کورت_وانه_گت
@adelehz
چون روزی به گذشته نگاه میکنید
و متوجه میشوید آنها چیزهای بزرگی بودند .
👤#کورت_وانه_گت
@adelehz
❤25💯5
❤21😁2🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مادر پیر هم شود
عشقش جوان باقی می ماند
پیامبر دین عشق زن است
نامش را مادر نهادند .
#عادله_زمانی
@adelehz
عشقش جوان باقی می ماند
پیامبر دین عشق زن است
نامش را مادر نهادند .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤32💯3🕊2
بچه ها کسی کتابخونه ی آنلاینی که هر کتابی را داشته باشه میشناسه؟ یا مثلا پی دی اف کتاب روانشناسی جنایی از هر مولفی رو کسی داره؟
@aydel7
@aydel7
کاش فردا دنیا به آخر میرسید، آنگاه شتابان سوار آخرین قطار میشدم و درِ خانهات را میکوبیدم و بهت میگفتم: «با من بیا، دیگر میتوانیم بدون ترس و احتیاط به یکدیگر عشق بورزیم، چون فردا دنیا به آخر میرسد»
برشی از نامههایِ #فرانتس_کافکا به میلنا
@adelehz
برشی از نامههایِ #فرانتس_کافکا به میلنا
@adelehz
😢25❤10
"زنی کهگم کردم "
بچه ها کسی کتابخونه ی آنلاینی که هر کتابی را داشته باشه میشناسه؟ یا مثلا پی دی اف کتاب روانشناسی جنایی از هر مولفی رو کسی داره؟ @aydel7
مرسی واقعا از این همه کانالی که معرفی کردید بوس بهتون قشنگا😍❤️
💋6❤4
من حالا دقیقا دلم چه میخواهد؟
هوای بارونی
دم غروب
خیابانها خلوت و خیس
چراغهای خانه خاموش
پنجره باز
بوی خاک در خانه بچرخد
پرده را باد تکان دهد
و صدای اذان از دور دستها بگوش برسد .
من حالا چه میخواهم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
هوای بارونی
دم غروب
خیابانها خلوت و خیس
چراغهای خانه خاموش
پنجره باز
بوی خاک در خانه بچرخد
پرده را باد تکان دهد
و صدای اذان از دور دستها بگوش برسد .
من حالا چه میخواهم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
🕊17❤8💋4
نباید کودکی مون و ادمهاش اینقدر سریع می رفتند....
😢25
چهار یا پنج ساله بودم که با خانواده رفتیم خانه ی "انیس"
انیس دختر جوانی بود که در همسایگی ما در تهران زندگی میکرد و بعد از عروس کردنش با شوهرش به یکی از روستاهای اطراف خمین نقل مکان کرده بود .
در یک خانه باغ بزرگ کنار جوی آبی روان که پشتش باغهای بهم پیوسته سرک می کشیدند با مادرشوهر پیر همسر جوان و کودکش زندگی می کرد .
انیس دختر قشنگی بود .
آن سالهای دختر خانه بودن دوست مادرم شده بود .چشمان بادامی قشنگی داشت پوستش سفید بود و انقدر ظریف و زیبا بود که نامش را برازنده اش می نمود ..
انیس با خوشحالی مارا در آغوش می کشید و طرز تهیه ی غذاهای مادرم را با ذوق روی کاغذ مینوشت. در چهارچوب در خانه باغش یک تاب برایم انداخت و دم دمای غروب که خودش مشغول ریختن چای برای مادرم و مادرشوهرش بود مرا که شوق بازی داشتم راهی حیاط کرد .
روی تاب نشستم و با هربار تاب خوردن در فضایی بین خانه ی درندشتش و آن کوچه باغ خاکی معلق می ماندم .
می رفتم و برمی گشتم ...چراغی در خانه می دیدم و نورسویی در انتهای کوچه..
غروبی گرم در جریان بود ،ترکیبی از بوی گلهای وحشی اطراف خانه و بوی خاکی که انیس بر آن آب پاشیده بود مشامم را پر کرده بود .گوشه ای از آسمان خورشید به انتهای خط رسیده بود و انبوهی از رنگهای گرم سعی می کردند آسمان را هنوز هم روشن نگاه دارند .
راستش را بخواهید من سالهاست گاهی شبها خواب آن چند دقیقه تاب خوردن در حیاط خانه باغ انیس را می بینم .
و هربار که بیادش می افتم حس میکنم هزار کیلو شیشه در دلم فرو می ریزد ترکیبی از حس لذت ،تنهایی،برگشت به ابتدای راه را مزه مزه میکنم .
هرچقدر بیشتر فکر میکنم جزئیات در برابرم محو میشود اما لذتش را بازهم حس میکنم .
نمیدانم انیس کجاست اما خاطره ی آن غروبِ خانه ی انیس مرا هرگز رها نکرد و بعید می دانم هرگز هم رها کند .
آن لذت مسخ کننده ی نابِ ناشناخته هرگز در وجودم تکرار نشد .
#عادله_زمانی
@adelehz
انیس دختر جوانی بود که در همسایگی ما در تهران زندگی میکرد و بعد از عروس کردنش با شوهرش به یکی از روستاهای اطراف خمین نقل مکان کرده بود .
در یک خانه باغ بزرگ کنار جوی آبی روان که پشتش باغهای بهم پیوسته سرک می کشیدند با مادرشوهر پیر همسر جوان و کودکش زندگی می کرد .
انیس دختر قشنگی بود .
آن سالهای دختر خانه بودن دوست مادرم شده بود .چشمان بادامی قشنگی داشت پوستش سفید بود و انقدر ظریف و زیبا بود که نامش را برازنده اش می نمود ..
انیس با خوشحالی مارا در آغوش می کشید و طرز تهیه ی غذاهای مادرم را با ذوق روی کاغذ مینوشت. در چهارچوب در خانه باغش یک تاب برایم انداخت و دم دمای غروب که خودش مشغول ریختن چای برای مادرم و مادرشوهرش بود مرا که شوق بازی داشتم راهی حیاط کرد .
روی تاب نشستم و با هربار تاب خوردن در فضایی بین خانه ی درندشتش و آن کوچه باغ خاکی معلق می ماندم .
می رفتم و برمی گشتم ...چراغی در خانه می دیدم و نورسویی در انتهای کوچه..
غروبی گرم در جریان بود ،ترکیبی از بوی گلهای وحشی اطراف خانه و بوی خاکی که انیس بر آن آب پاشیده بود مشامم را پر کرده بود .گوشه ای از آسمان خورشید به انتهای خط رسیده بود و انبوهی از رنگهای گرم سعی می کردند آسمان را هنوز هم روشن نگاه دارند .
راستش را بخواهید من سالهاست گاهی شبها خواب آن چند دقیقه تاب خوردن در حیاط خانه باغ انیس را می بینم .
و هربار که بیادش می افتم حس میکنم هزار کیلو شیشه در دلم فرو می ریزد ترکیبی از حس لذت ،تنهایی،برگشت به ابتدای راه را مزه مزه میکنم .
هرچقدر بیشتر فکر میکنم جزئیات در برابرم محو میشود اما لذتش را بازهم حس میکنم .
نمیدانم انیس کجاست اما خاطره ی آن غروبِ خانه ی انیس مرا هرگز رها نکرد و بعید می دانم هرگز هم رها کند .
آن لذت مسخ کننده ی نابِ ناشناخته هرگز در وجودم تکرار نشد .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤39😢7💯6