Forwarded from "زنی کهگم کردم "
من اینجا هستم ❤️
برای دنبال کردن نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.zamani90
برای دنبال کردن نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.zamani90
❤15
چند روز پیش از کنار کوچه ی آخرین مدرسه ای که در آن مقطع پیش دانشگاهی را گذراندم گذشتم .
از شما چه پنهان چندسالی ست هوس برگشتن به آن کوچه و عبور از کنار مغازه های آن خیابان بزرگ و درب مدرسه ی سابقم را دارم .
چیزی که تا امروز نتوانستم عملی اش کنم.
مادرم در طول سالهای تحصیلم اجازه نمی داد بدون سرویس به مدرسه بروم گاهی هم که اناطراف کار داشت خودش به دنبالم می آمد اینچنین بود که من تجربه ای از پیاده روی در طول مسیر مدرسه تا خانه الی سال آخر دبیرستانم را نداشتم.
سال آخر
سرویس ها چند هفته ای دیرتر دسته بندی شده بودند و به دانش آموزانی که سرویس داشتند اعلام شده بود که تا دو هفته باید خودشان رفت و آمد کنند .
و این اولین اعلام رسمی من به مادرم در مورد بزرگ شدن بود!
گفتم این دو هفته را خودم میروم و می آیم و به محض آمادگی سرویس دوباره روال به حالت عادی برمیگردد.
واضح ست که اول مادرم یک نه ی بزرگ کف دستم گذاشت اما رفته رفته آماده ی پذیرفتن واقعیت در مورد بزرگ شدن دخترش شد و اجازه داد بشرط بردن تلفن همراه آن مسیر را تنها بروم و بیایم.
آن سالها
آنسالهای طلایی ِ امید و آرزو
با آغاز دو هفته با طعم بزرگ شدن زیباترین سالهای زندگی من بود .
صبح زود با لباس فرم در حالی که از تمام بچه مدرسه ای های شهر بزرگتر محسوب میشدم و در جایگاهی قرار داشتم که سالها با دیدن دختران سال آخر، حسرتش را می خوردم.
با کتانی های سفید براق و دستبند اسپرت جین
با خرس کوچلوی زرد آویخته به کوله ام به مدرسه می رفتم و هوای خوب اوایل پاییز را نفس می کشیدم و ظهر ها در حالی به خانه برمی گشتم که آهنگهای مرتضی پاشایی در گوشمتکرار میشد و به رویای فرداها فکر میکردم .
لذت انسالها بی انتها بودن رویاهایم بود .
من از پایان راه نمیترسیدم چون اصولا معنی پایان و فقدان و شکست و نرسیدن را نمی دانستم.
تنها باور داشتم که اگر تلاش کنم و زمانبگذرد هرچه بخواهم بدست خواهم آورد...چه خیال کودکانه ای ..
آن دو هفته
آنسالها
آن روزهای طلایی بسرعت برق و باد گذشت .
حین عبور از آن سالها فهمیدم که انرویاهای بچگانه بزودی تمام میشود .
آن زمان بی انتهای پیش رو همراه روبرو شدن با واقعیات گاهی تلخ زندگی روز به روز محدودتر می شد.
راستش را بخواهی
حالا من از برگشتن به آن خیابان ابا دارم . از روبرو شدن با دختر نوجوان خوشحال و امیدواری که او را در آن کوچه ها جا گذاشتم.
از روبرو شدن با رویاهایی که بعضی هایشان را حتی بیاد ندارم .
از روبرو شدن با آنحجم از امید و ناآگاهی از جهان پیش رو میترسم .
حالا آن دخترک را آنجا رها کرده ام و به خانه برگشتم
فقط گاهی وقتها
اوایل پاییزها
اواخر تابستانها
صبح ها که از میان سکوت خیابانها میگذرم
دلم برای دختری که دو هفته سرویس نداشت تنگ می شود .
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
از شما چه پنهان چندسالی ست هوس برگشتن به آن کوچه و عبور از کنار مغازه های آن خیابان بزرگ و درب مدرسه ی سابقم را دارم .
چیزی که تا امروز نتوانستم عملی اش کنم.
مادرم در طول سالهای تحصیلم اجازه نمی داد بدون سرویس به مدرسه بروم گاهی هم که اناطراف کار داشت خودش به دنبالم می آمد اینچنین بود که من تجربه ای از پیاده روی در طول مسیر مدرسه تا خانه الی سال آخر دبیرستانم را نداشتم.
سال آخر
سرویس ها چند هفته ای دیرتر دسته بندی شده بودند و به دانش آموزانی که سرویس داشتند اعلام شده بود که تا دو هفته باید خودشان رفت و آمد کنند .
و این اولین اعلام رسمی من به مادرم در مورد بزرگ شدن بود!
گفتم این دو هفته را خودم میروم و می آیم و به محض آمادگی سرویس دوباره روال به حالت عادی برمیگردد.
واضح ست که اول مادرم یک نه ی بزرگ کف دستم گذاشت اما رفته رفته آماده ی پذیرفتن واقعیت در مورد بزرگ شدن دخترش شد و اجازه داد بشرط بردن تلفن همراه آن مسیر را تنها بروم و بیایم.
آن سالها
آنسالهای طلایی ِ امید و آرزو
با آغاز دو هفته با طعم بزرگ شدن زیباترین سالهای زندگی من بود .
صبح زود با لباس فرم در حالی که از تمام بچه مدرسه ای های شهر بزرگتر محسوب میشدم و در جایگاهی قرار داشتم که سالها با دیدن دختران سال آخر، حسرتش را می خوردم.
با کتانی های سفید براق و دستبند اسپرت جین
با خرس کوچلوی زرد آویخته به کوله ام به مدرسه می رفتم و هوای خوب اوایل پاییز را نفس می کشیدم و ظهر ها در حالی به خانه برمی گشتم که آهنگهای مرتضی پاشایی در گوشمتکرار میشد و به رویای فرداها فکر میکردم .
لذت انسالها بی انتها بودن رویاهایم بود .
من از پایان راه نمیترسیدم چون اصولا معنی پایان و فقدان و شکست و نرسیدن را نمی دانستم.
تنها باور داشتم که اگر تلاش کنم و زمانبگذرد هرچه بخواهم بدست خواهم آورد...چه خیال کودکانه ای ..
آن دو هفته
آنسالها
آن روزهای طلایی بسرعت برق و باد گذشت .
حین عبور از آن سالها فهمیدم که انرویاهای بچگانه بزودی تمام میشود .
آن زمان بی انتهای پیش رو همراه روبرو شدن با واقعیات گاهی تلخ زندگی روز به روز محدودتر می شد.
راستش را بخواهی
حالا من از برگشتن به آن خیابان ابا دارم . از روبرو شدن با دختر نوجوان خوشحال و امیدواری که او را در آن کوچه ها جا گذاشتم.
از روبرو شدن با رویاهایی که بعضی هایشان را حتی بیاد ندارم .
از روبرو شدن با آنحجم از امید و ناآگاهی از جهان پیش رو میترسم .
حالا آن دخترک را آنجا رها کرده ام و به خانه برگشتم
فقط گاهی وقتها
اوایل پاییزها
اواخر تابستانها
صبح ها که از میان سکوت خیابانها میگذرم
دلم برای دختری که دو هفته سرویس نداشت تنگ می شود .
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
❤40😢11🕊5
ما که بچه های نان مقدس بودیم ،مادرمان یادمان داده بود نان را از وسط کوچه برداریم ببوسیم و گوشه ی دیوار بگذاریم . ما که یاد گرفته بودیم میشود به نان قسم خورد یا نان آنقدر قوی و مقدس ست که میتواند به کمر آنکه بد است،بزند .ما که نان برایمان اوج تقدس بود ما دیگر چرا ؟ ما چرا آواره ی نان شدیم .ما چرا به دنبال نان دویدیم ما چرا نان نیافتیم و بخاطر نان نیافتن هم قطارانمان اشک ریختیم ما که فرزندان نانِ مقدس بودیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
❤37😢17
نه گفتن موهبت بزرگیست که یاد گرفتنش جهانت را امنتر میکند. و روانت را آسودهتر.
همانقدر که نه گفتن را یاد میگیری گوشهایت را برای نه شنیدن آماده کن. بگذار دیگران هم این «نه» خاموش و بدنام را بر زبان آورند. بگذار «نه» از بدنامی و بدیُمنی در بیاید.
«نه» در حقیقت موجود خوب و سربزیری است. اما اگر همین «نه» سربزیر پشت آریهای ساختگیمان پنهان شود بزودی از ما موجودی نقابدار و بیمار میسازد که یک گردان عصبانی از «نه»های سرکوب شده روانش را اِشغال کرده است.
یاد بگیر نه بگویی و نه بشنوی.
کار سختی نیست، من توانستم.
📕 #یادداشتهای_یک_دیوانه
✍🏻 #نیکلای_گوگول
@adelehz
همانقدر که نه گفتن را یاد میگیری گوشهایت را برای نه شنیدن آماده کن. بگذار دیگران هم این «نه» خاموش و بدنام را بر زبان آورند. بگذار «نه» از بدنامی و بدیُمنی در بیاید.
«نه» در حقیقت موجود خوب و سربزیری است. اما اگر همین «نه» سربزیر پشت آریهای ساختگیمان پنهان شود بزودی از ما موجودی نقابدار و بیمار میسازد که یک گردان عصبانی از «نه»های سرکوب شده روانش را اِشغال کرده است.
یاد بگیر نه بگویی و نه بشنوی.
کار سختی نیست، من توانستم.
📕 #یادداشتهای_یک_دیوانه
✍🏻 #نیکلای_گوگول
@adelehz
💯20❤8
فرزندم یادت بماند
همه آن گونه که تو آنها را میبینی تورا نمی بینند .
از آنچه تو نثارشان میکنی اما به شکلی بد بتو برمیگردانند دلگیر نشو ..
#عادله_زمانی
@adelehz
همه آن گونه که تو آنها را میبینی تورا نمی بینند .
از آنچه تو نثارشان میکنی اما به شکلی بد بتو برمیگردانند دلگیر نشو ..
#عادله_زمانی
@adelehz
❤24😢8👎2🕊1
آنچه در مسیر زندگی با آن برخورد میکنی، نه ارتباطی به شانست دارد نه بدبیاری و خوش بیاری
این جزئی از نقشه ی زندگی توست که باید طی شود تا تو توانایی رسیدن به مقصد را بیابی..
چیزی خارج از برنامه اجرا نمیشود و اگر میپرسی آیا شکست ها هم جزئی از آن راه است باید بگویم بله
همانطور که داروی تلخ می تواند شفا بخش باید تحمل سختی ها در حیات،نیز می تواند صیغل دهنده ی روح و شفا بخش واقع گردد.
#عادله_زمانی
این جزئی از نقشه ی زندگی توست که باید طی شود تا تو توانایی رسیدن به مقصد را بیابی..
چیزی خارج از برنامه اجرا نمیشود و اگر میپرسی آیا شکست ها هم جزئی از آن راه است باید بگویم بله
همانطور که داروی تلخ می تواند شفا بخش باید تحمل سختی ها در حیات،نیز می تواند صیغل دهنده ی روح و شفا بخش واقع گردد.
#عادله_زمانی
💯33❤12🍓2😢1
ما میخواهیم در باغی از گل زندگی کنیم .
پس چرا فرشی نمی بافید چرا فرشی نمی خرید ؟
اما من منظورم باغی واقعی ست !
واقعا گمان میکنی دهها گل بافته شده به دستان یک انسان با هزاران رویا و امید گلهای غیر واقعی اند؟
آیا نمیدانی هر رج از فرش باید نخی باشد و امیدی ..
که بی امید هیچ فرشی بافته نمی شود
هیچ گلی ببار نمی نشیند ..
#عادله_زمانی
@adelehz
پس چرا فرشی نمی بافید چرا فرشی نمی خرید ؟
اما من منظورم باغی واقعی ست !
واقعا گمان میکنی دهها گل بافته شده به دستان یک انسان با هزاران رویا و امید گلهای غیر واقعی اند؟
آیا نمیدانی هر رج از فرش باید نخی باشد و امیدی ..
که بی امید هیچ فرشی بافته نمی شود
هیچ گلی ببار نمی نشیند ..
#عادله_زمانی
@adelehz
❤26
أنا ضد کل ما يأخذك بعيداً عن صدري!
من با هر آنچه که تو را
از آغوشِ من دور میکند دشمنام!
#نزار_قبانی
@adelehz
من با هر آنچه که تو را
از آغوشِ من دور میکند دشمنام!
#نزار_قبانی
@adelehz
❤29🕊1
"زنی کهگم کردم "
#ارسالی گفتم توت دوست دارید و الان وقتش هم هست اینا توت های شهر کاپیسا افغانستان هست خودش و نمیتونم بفرستم عکس گرفتم براتون❤️ حماسه از افغانستان❤️ @adelehz
توت بی دانه ی افغانستان جز خوشمزه ترین توتهای دنیاست 😍
❤26🍓4
🦋رکعتان فیالعشق 🦋
شیخ حسن جهرمی میگوید: در سالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از محمد مهتاب شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند. دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند. گفتم ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم. محمد مهتاب گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق از دیدۀ تو سرازیر کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان است و بگریی چون دیگری گریان است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و با چشم و گوش و ابروی خویش معاشقت کردهای؟ گفتم: نه. گفت: از من دور شو ای ملعون که سنگ را عاشقی میتوان آموخت، تو را نه.
در ذکر احوال محمد مهتاب☀️☀️
@adelehz
شیخ حسن جهرمی میگوید: در سالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از محمد مهتاب شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند. دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند. گفتم ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم. محمد مهتاب گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق از دیدۀ تو سرازیر کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان است و بگریی چون دیگری گریان است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و با چشم و گوش و ابروی خویش معاشقت کردهای؟ گفتم: نه. گفت: از من دور شو ای ملعون که سنگ را عاشقی میتوان آموخت، تو را نه.
در ذکر احوال محمد مهتاب☀️☀️
@adelehz
❤16💯7😁4