"زنی که‌گم کردم "
4.46K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
زندگی چیزی فراتر از روزی که میگذرانی نیست ، آن حجم خاطرات گذشته و آرزوهایی که برای آینده انتخاب کردی زندگی نامیده نمی‌شود. آنچه هست در همین امروز است و چه افسوس که ما همیشه امروز را از دست می دهیم .
#عادله_زمانی
صبح بخیر
@adelehz
26
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
13
ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم.
بگذار بگویند غیرمنطقی یا غیراجتماعی هستیم؛ اما به این می‌ارزد که خودمان باشیم.

تا زمانی که رفتار ما و تصمیم‌های ما به کسی آسیبی نمیزند ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم؛ چقدر زندگی ها که با این توضیح خواستن‌ها و تلاشهای بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته اند.

📕 #هنر_عشق_ورزیدن
✍🏻 #اریک_فروم

@adelehz
22💯11
من اینجا هستم ❤️
برای دنبال کردن نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .

http://Instagram.com/adeleh.zamani90
15
نور را برایت می فرستم.
@adelehz
28💋5🕊4👍1
چند روز پیش از کنار کوچه ی آخرین مدرسه ای که در آن مقطع پیش دانشگاهی را گذراندم گذشتم .
از شما چه پنهان چندسالی ست هوس برگشتن به آن کوچه و عبور از کنار مغازه های آن خیابان بزرگ و درب مدرسه ی سابقم را دارم .
چیزی که تا امروز نتوانستم عملی اش کنم.
مادرم در طول سالهای تحصیلم اجازه نمی داد بدون سرویس به مدرسه بروم گاهی هم که ان‌اطراف کار داشت خودش به دنبالم می آمد اینچنین بود که من تجربه ای از پیاده روی در طول مسیر مدرسه تا خانه الی سال آخر دبیرستانم را نداشتم‌.
سال آخر
سرویس ها چند هفته ای دیرتر دسته بندی شده بودند و به دانش آموزانی که سرویس داشتند اعلام شده بود که تا دو هفته باید خودشان رفت و آمد کنند .
و این اولین اعلام رسمی من به مادرم در مورد بزرگ شدن بود!
گفتم این دو هفته را خودم میروم و می آیم و به محض آمادگی سرویس دوباره روال به حالت عادی برمیگردد.
واضح ست که اول مادرم یک نه ی بزرگ کف دستم گذاشت اما رفته رفته آماده ی پذیرفتن واقعیت در مورد بزرگ شدن دخترش شد و اجازه داد بشرط بردن تلفن همراه آن مسیر را تنها بروم و بیایم.

آن سالها
آن‌سالهای طلایی ِ امید و آرزو
با آغاز دو هفته با طعم بزرگ شدن زیباترین سالهای زندگی من بود .
صبح زود با لباس فرم در حالی که از تمام بچه مدرسه ای های شهر بزرگتر محسوب میشدم و در جایگاهی قرار داشتم که سالها با دیدن دختران سال آخر، حسرتش را می خوردم.
با کتانی های سفید براق و دستبند اسپرت جین
با خرس کوچلوی زرد آویخته به کوله ام به مدرسه می رفتم و هوای خوب اوایل پاییز را نفس می کشیدم و ظهر ها در حالی به خانه برمی گشتم که آهنگهای مرتضی پاشایی در گوشم‌تکرار میشد و به رویای فرداها فکر میکردم .

لذت ان‌سالها بی انتها بودن رویاهایم بود .
من از پایان راه نمیترسیدم چون اصولا معنی پایان و فقدان و شکست و نرسیدن را نمی دانستم.
تنها باور داشتم که اگر تلاش کنم و زمان‌بگذرد هرچه بخواهم بدست خواهم آورد...چه خیال کودکانه ای ..
آن دو هفته
آن‌سالها
آن روزهای طلایی بسرعت برق و باد گذشت .
حین عبور از آن سالها فهمیدم که ان‌رویاهای بچگانه بزودی تمام میشود .
آن زمان بی انتهای پیش رو همراه روبرو شدن با واقعیات گاهی تلخ زندگی روز به روز محدودتر می شد.
راستش را بخواهی
حالا من از برگشتن به آن خیابان ابا دارم . از روبرو شدن با دختر نوجوان خوشحال و امیدواری که او را در آن کوچه ها جا گذاشتم.
از روبرو شدن با رویاهایی که بعضی هایشان را حتی بیاد ندارم .
از روبرو شدن با آن‌حجم از امید و ناآگاهی از جهان پیش رو میترسم .
حالا آن دخترک را آنجا رها کرده ام و به خانه برگشتم
فقط گاهی وقتها
اوایل پاییزها
اواخر تابستانها
صبح ها که از میان سکوت خیابانها میگذرم
دلم برای دختری که دو هفته سرویس نداشت تنگ می شود .
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
40😢11🕊5
ما که بچه های نان مقدس بودیم ،مادرمان یادمان داده بود نان را از وسط کوچه برداریم ببوسیم و گوشه ی دیوار بگذاریم . ما که یاد گرفته بودیم می‌شود به نان قسم خورد یا نان آنقدر قوی و مقدس ست که می‌تواند به کمر آنکه بد است،بزند .ما که نان برایمان اوج تقدس بود ما دیگر چرا ؟ ما چرا آواره ی نان شدیم .ما چرا به دنبال نان دویدیم ما چرا نان نیافتیم و بخاطر نان نیافتن هم قطارانمان اشک ریختیم ما که فرزندان نانِ مقدس بودیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
37😢17
نه گفتن موهبت بزرگیست که یاد گرفتنش جهانت را امن‌تر می‌کند. و روانت را آسوده‌تر.

همانقدر که نه گفتن را یاد می‌گیری گوش‌هایت را برای نه شنیدن آماده کن. بگذار دیگران هم این «نه» خاموش و بدنام را بر زبان آورند. بگذار «نه» از بدنامی و بدیُمنی در بیاید.

«نه» در حقیقت موجود خوب و سربزیری است. اما اگر همین «نه» سربزیر پشت آری‌های ساختگی‌مان پنهان شود بزودی از ما موجودی نقاب‌دار و بیمار می‌سازد که یک گردان عصبانی از «نه»های سرکوب شده روانش را اِشغال کرده است.

یاد بگیر نه بگویی و نه بشنوی.
کار سختی نیست، من توانستم.

📕 #یادداشت‌های_یک_دیوانه
✍🏻 #نیکلای_گوگول
@adelehz
💯208
فرزندم یادت بماند
همه آن گونه که تو آنها را میبینی تورا نمی بینند .
از آنچه تو نثارشان میکنی اما به شکلی بد بتو برمی‌گردانند دلگیر نشو ..
#عادله_زمانی
@adelehz
24😢8👎2🕊1
گاهی گفتن به یک‌نفر کافی ست.
@adelehz
34💯4
کابل
دانشجوهای دختر دانشگاه پلی‌تکنیک
چهل و هشت سال پیش
📷 Zh. Angelov



@adelehz
😢3814🕊1
کنون که رو به غروب آفتاب مهر و وفاست

هر آنکه شمع دلی برفروخت ماه من است

شهریار❤️
@adelehz
25🕊3
آنچه در مسیر زندگی با آن برخورد میکنی، نه ارتباطی به شانست دارد نه بدبیاری و خوش بیاری
این جزئی از نقشه ی زندگی توست که باید طی شود تا تو توانایی رسیدن به مقصد را بیابی..
چیزی خارج از برنامه اجرا نمی‌شود و اگر میپرسی آیا شکست ها هم جزئی از آن راه است باید بگویم بله
همانطور که داروی تلخ می تواند شفا بخش باید تحمل سختی ها در حیات،نیز می تواند صیغل دهنده ی روح و شفا بخش واقع گردد.
#عادله_زمانی
💯3312🍓2😢1
ما می‌خواهیم در باغی از گل زندگی کنیم .
پس چرا فرشی نمی بافید چرا فرشی نمی خرید ؟
اما من منظورم باغی واقعی ست !
واقعا گمان میکنی دهها گل بافته شده به دستان یک انسان با هزاران رویا و امید گلهای غیر واقعی اند؟
آیا نمیدانی هر رج از فرش باید نخی باشد و امیدی ..
که بی امید هیچ فرشی بافته نمی شود
هیچ گلی ببار نمی نشیند ..
#عادله_زمانی
@adelehz
26
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتم یکم حال قشنگ ببینید ❤️🦊
#نارنجی
@adelehz
18😁1
أنا ضد کل ما يأخذك بعيداً عن صدري!

من با هر آن‌چه که تو را
از آغوشِ من دور می‌کند دشمن‌ام!
                          
#نزار_قبانی

@adelehz
29🕊1
#ارسالی

گفتم توت دوست دارید و الان وقتش هم هست
اینا توت های شهر کاپیسا افغانستان هست
خودش و نمیتونم بفرستم عکس گرفتم براتون❤️

حماسه از افغانستان❤️
@adelehz
40🍓4😢3