"زنی کهگم کردم "
این توت ها را دیدم و فکر کردم شاید درخت عاشق شده بوده؟ شاید دلتنگ پرنده ای بوده و توتی قلبی شکل برایش رویانده بلکم او را بر شاخه اش بنشاند اما .. دریغ که پرنده ها همیشه جذب درختان بی میوه ی که دوستشان ندارند میشوند. درخت کوچلوی بی نوا :( #عادله_زمانی عکس:هنگامه…
توت قلبیا تون چه خوشگلن😍
❤30🍓5💯3💋2
کسانی که شما را دوست دارند حتی اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشند ترکتان نخواهند کرد،
آنها یک دلیل برای ماندن خواهند یافت!
📗 #تنهایی_پر_هیاهو
✍🏻 #بهومیل_هرابال
@adelehz
آنها یک دلیل برای ماندن خواهند یافت!
📗 #تنهایی_پر_هیاهو
✍🏻 #بهومیل_هرابال
@adelehz
💯28❤11😢6😁1🍓1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جمعه معشوقه ی گم شده ی هفته ست .
یعنی روزها خوبند،عزیزند اما راستش را بخواهید من تمامشان را برحسب رابطه شان با جمعه میشناسم .
مثلا میدانم که شنبه اولین روزِ غم انگیز بعد از رفتن جمعه ست .و پنجشنبه روز پرهیجان ِپیش از رسیدن جمعه ست.
من فکر میکنم روابط انسانی ما هم کم و بیش بر همین مبنا استوار شده مثلا من هر کس که مرتبط با تو باشد را میشناسم. عاشق کسانی هستم که تورا خوشحال میکنند و متنفر از آنهایی که دوستت ندارند و آزارت میدهند .
به همین سادگی محبوبِ من .
#عادله_زمانی
@adelehz
یعنی روزها خوبند،عزیزند اما راستش را بخواهید من تمامشان را برحسب رابطه شان با جمعه میشناسم .
مثلا میدانم که شنبه اولین روزِ غم انگیز بعد از رفتن جمعه ست .و پنجشنبه روز پرهیجان ِپیش از رسیدن جمعه ست.
من فکر میکنم روابط انسانی ما هم کم و بیش بر همین مبنا استوار شده مثلا من هر کس که مرتبط با تو باشد را میشناسم. عاشق کسانی هستم که تورا خوشحال میکنند و متنفر از آنهایی که دوستت ندارند و آزارت میدهند .
به همین سادگی محبوبِ من .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤36💋3💯1
برای من تابستان فصل دایی احمد است .
بیشتر از هرفصلی من او را با تابستان بیاد می آورم .
علتش شاید این بود که من بیشتر تابستانها فرصت دیدارش را داشتم .آخرین تابستانی که دایی احمدم را در اوج گرمای جان سوز اواخر خرداد دیدم .آغاز تابستان ۱۳۹۶ بود آن نامه ای که بعدها با ذوق روی کابینت آشپزخانه چسبانده بود هم مربوط به همان سال بود .
بعدش تا زمانی که سفر کرد دوبار دیگر همدیگر را دیدیم اما هیچکدام در تابستان نبود.
تب و تاب ،گرمای روزها و تپش خیابانهای تهران در عصرهای تابستانی مرا بیش از هر زمان دیگری بیادش می اندازد.
و عجیب است که این دلتنگی هرگز به پایان نخواهد رسید .
این روزها هر ظهر که به خانه برمیگردم به سنگ مزار دایی احمد فکر میکنم و با خودم میگویم در این گرما سنگش حتما داغ شده است نکند این گرما آزارش دهد؟
پس لیوانی آب یا شربتی خنک به دست کسی می دهم و از خدا میخواهم گرمای آن سنگ سنگین را از او دور کند .
میدانم که او تب تاب خیابانهای تهران در عصرهای تابستان را بسیار دوست داشت .
گرمش که میشد باد خنک کولر نطقش را باز میکرد و عجیب آنکه با تمام آن گرما لیوانهای بزرگ چای پررنگ مینوشید.
دلتنگش هستم و نمیدانم در آن باغ بهشتی که مسکن گزیده است ،در آن دشت فراسوی باورهای ما تابستانها چگونه میگذرد ؟
فقط از خدا میخواهم که نسیم های جان پرور خنک از کنار دایی احمدم بگذرد و لبش را به خنده بارها بگشاید .
از کنار او که معنای یک نسیم خنک بهاری در زندگی ما بود...
#عادله_زمانی
@adelehz
بیشتر از هرفصلی من او را با تابستان بیاد می آورم .
علتش شاید این بود که من بیشتر تابستانها فرصت دیدارش را داشتم .آخرین تابستانی که دایی احمدم را در اوج گرمای جان سوز اواخر خرداد دیدم .آغاز تابستان ۱۳۹۶ بود آن نامه ای که بعدها با ذوق روی کابینت آشپزخانه چسبانده بود هم مربوط به همان سال بود .
بعدش تا زمانی که سفر کرد دوبار دیگر همدیگر را دیدیم اما هیچکدام در تابستان نبود.
تب و تاب ،گرمای روزها و تپش خیابانهای تهران در عصرهای تابستانی مرا بیش از هر زمان دیگری بیادش می اندازد.
و عجیب است که این دلتنگی هرگز به پایان نخواهد رسید .
این روزها هر ظهر که به خانه برمیگردم به سنگ مزار دایی احمد فکر میکنم و با خودم میگویم در این گرما سنگش حتما داغ شده است نکند این گرما آزارش دهد؟
پس لیوانی آب یا شربتی خنک به دست کسی می دهم و از خدا میخواهم گرمای آن سنگ سنگین را از او دور کند .
میدانم که او تب تاب خیابانهای تهران در عصرهای تابستان را بسیار دوست داشت .
گرمش که میشد باد خنک کولر نطقش را باز میکرد و عجیب آنکه با تمام آن گرما لیوانهای بزرگ چای پررنگ مینوشید.
دلتنگش هستم و نمیدانم در آن باغ بهشتی که مسکن گزیده است ،در آن دشت فراسوی باورهای ما تابستانها چگونه میگذرد ؟
فقط از خدا میخواهم که نسیم های جان پرور خنک از کنار دایی احمدم بگذرد و لبش را به خنده بارها بگشاید .
از کنار او که معنای یک نسیم خنک بهاری در زندگی ما بود...
#عادله_زمانی
@adelehz
😢40❤11🕊2
"زنی کهگم کردم "
برای من تابستان فصل دایی احمد است . بیشتر از هرفصلی من او را با تابستان بیاد می آورم . علتش شاید این بود که من بیشتر تابستانها فرصت دیدارش را داشتم .آخرین تابستانی که دایی احمدم را در اوج گرمای جان سوز اواخر خرداد دیدم .آغاز تابستان ۱۳۹۶ بود آن نامه ای که…
دلم برای صداش تنگ شده ..چرا نمیخواد به من زنگ بزنه ...
😢51❤9
یکی میگفت ماشینو که طراحی میکنن یه آینه کوچیک میزارن واسه نگاه کردن به عقب
یه شیشه بزرگ میزارن واسه دیدن جلو همونقدر محدود به گذشته نگاه کنید، نگاهتون به جلو باشه!
@adelehz
یه شیشه بزرگ میزارن واسه دیدن جلو همونقدر محدود به گذشته نگاه کنید، نگاهتون به جلو باشه!
@adelehz
💯30
آنچه تکانم داد دروغ گفتنت نبود،
این بود که دیگر تو را باور ندارم ...
📕 فراسوی نیک و بد
✍🏻 نیچه
@adelehz
این بود که دیگر تو را باور ندارم ...
📕 فراسوی نیک و بد
✍🏻 نیچه
@adelehz
❤22💯3
زندگی چیزی فراتر از روزی که میگذرانی نیست ، آن حجم خاطرات گذشته و آرزوهایی که برای آینده انتخاب کردی زندگی نامیده نمیشود. آنچه هست در همین امروز است و چه افسوس که ما همیشه امروز را از دست می دهیم .
#عادله_زمانی
صبح بخیر
@adelehz
#عادله_زمانی
صبح بخیر
@adelehz
❤26
ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم.
بگذار بگویند غیرمنطقی یا غیراجتماعی هستیم؛ اما به این میارزد که خودمان باشیم.
تا زمانی که رفتار ما و تصمیمهای ما به کسی آسیبی نمیزند ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم؛ چقدر زندگی ها که با این توضیح خواستنها و تلاشهای بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته اند.
📕 #هنر_عشق_ورزیدن
✍🏻 #اریک_فروم
@adelehz
بگذار بگویند غیرمنطقی یا غیراجتماعی هستیم؛ اما به این میارزد که خودمان باشیم.
تا زمانی که رفتار ما و تصمیمهای ما به کسی آسیبی نمیزند ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم؛ چقدر زندگی ها که با این توضیح خواستنها و تلاشهای بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته اند.
📕 #هنر_عشق_ورزیدن
✍🏻 #اریک_فروم
@adelehz
❤22💯11
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
من اینجا هستم ❤️
برای دنبال کردن نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.zamani90
برای دنبال کردن نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.zamani90
❤15
چند روز پیش از کنار کوچه ی آخرین مدرسه ای که در آن مقطع پیش دانشگاهی را گذراندم گذشتم .
از شما چه پنهان چندسالی ست هوس برگشتن به آن کوچه و عبور از کنار مغازه های آن خیابان بزرگ و درب مدرسه ی سابقم را دارم .
چیزی که تا امروز نتوانستم عملی اش کنم.
مادرم در طول سالهای تحصیلم اجازه نمی داد بدون سرویس به مدرسه بروم گاهی هم که اناطراف کار داشت خودش به دنبالم می آمد اینچنین بود که من تجربه ای از پیاده روی در طول مسیر مدرسه تا خانه الی سال آخر دبیرستانم را نداشتم.
سال آخر
سرویس ها چند هفته ای دیرتر دسته بندی شده بودند و به دانش آموزانی که سرویس داشتند اعلام شده بود که تا دو هفته باید خودشان رفت و آمد کنند .
و این اولین اعلام رسمی من به مادرم در مورد بزرگ شدن بود!
گفتم این دو هفته را خودم میروم و می آیم و به محض آمادگی سرویس دوباره روال به حالت عادی برمیگردد.
واضح ست که اول مادرم یک نه ی بزرگ کف دستم گذاشت اما رفته رفته آماده ی پذیرفتن واقعیت در مورد بزرگ شدن دخترش شد و اجازه داد بشرط بردن تلفن همراه آن مسیر را تنها بروم و بیایم.
آن سالها
آنسالهای طلایی ِ امید و آرزو
با آغاز دو هفته با طعم بزرگ شدن زیباترین سالهای زندگی من بود .
صبح زود با لباس فرم در حالی که از تمام بچه مدرسه ای های شهر بزرگتر محسوب میشدم و در جایگاهی قرار داشتم که سالها با دیدن دختران سال آخر، حسرتش را می خوردم.
با کتانی های سفید براق و دستبند اسپرت جین
با خرس کوچلوی زرد آویخته به کوله ام به مدرسه می رفتم و هوای خوب اوایل پاییز را نفس می کشیدم و ظهر ها در حالی به خانه برمی گشتم که آهنگهای مرتضی پاشایی در گوشمتکرار میشد و به رویای فرداها فکر میکردم .
لذت انسالها بی انتها بودن رویاهایم بود .
من از پایان راه نمیترسیدم چون اصولا معنی پایان و فقدان و شکست و نرسیدن را نمی دانستم.
تنها باور داشتم که اگر تلاش کنم و زمانبگذرد هرچه بخواهم بدست خواهم آورد...چه خیال کودکانه ای ..
آن دو هفته
آنسالها
آن روزهای طلایی بسرعت برق و باد گذشت .
حین عبور از آن سالها فهمیدم که انرویاهای بچگانه بزودی تمام میشود .
آن زمان بی انتهای پیش رو همراه روبرو شدن با واقعیات گاهی تلخ زندگی روز به روز محدودتر می شد.
راستش را بخواهی
حالا من از برگشتن به آن خیابان ابا دارم . از روبرو شدن با دختر نوجوان خوشحال و امیدواری که او را در آن کوچه ها جا گذاشتم.
از روبرو شدن با رویاهایی که بعضی هایشان را حتی بیاد ندارم .
از روبرو شدن با آنحجم از امید و ناآگاهی از جهان پیش رو میترسم .
حالا آن دخترک را آنجا رها کرده ام و به خانه برگشتم
فقط گاهی وقتها
اوایل پاییزها
اواخر تابستانها
صبح ها که از میان سکوت خیابانها میگذرم
دلم برای دختری که دو هفته سرویس نداشت تنگ می شود .
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
از شما چه پنهان چندسالی ست هوس برگشتن به آن کوچه و عبور از کنار مغازه های آن خیابان بزرگ و درب مدرسه ی سابقم را دارم .
چیزی که تا امروز نتوانستم عملی اش کنم.
مادرم در طول سالهای تحصیلم اجازه نمی داد بدون سرویس به مدرسه بروم گاهی هم که اناطراف کار داشت خودش به دنبالم می آمد اینچنین بود که من تجربه ای از پیاده روی در طول مسیر مدرسه تا خانه الی سال آخر دبیرستانم را نداشتم.
سال آخر
سرویس ها چند هفته ای دیرتر دسته بندی شده بودند و به دانش آموزانی که سرویس داشتند اعلام شده بود که تا دو هفته باید خودشان رفت و آمد کنند .
و این اولین اعلام رسمی من به مادرم در مورد بزرگ شدن بود!
گفتم این دو هفته را خودم میروم و می آیم و به محض آمادگی سرویس دوباره روال به حالت عادی برمیگردد.
واضح ست که اول مادرم یک نه ی بزرگ کف دستم گذاشت اما رفته رفته آماده ی پذیرفتن واقعیت در مورد بزرگ شدن دخترش شد و اجازه داد بشرط بردن تلفن همراه آن مسیر را تنها بروم و بیایم.
آن سالها
آنسالهای طلایی ِ امید و آرزو
با آغاز دو هفته با طعم بزرگ شدن زیباترین سالهای زندگی من بود .
صبح زود با لباس فرم در حالی که از تمام بچه مدرسه ای های شهر بزرگتر محسوب میشدم و در جایگاهی قرار داشتم که سالها با دیدن دختران سال آخر، حسرتش را می خوردم.
با کتانی های سفید براق و دستبند اسپرت جین
با خرس کوچلوی زرد آویخته به کوله ام به مدرسه می رفتم و هوای خوب اوایل پاییز را نفس می کشیدم و ظهر ها در حالی به خانه برمی گشتم که آهنگهای مرتضی پاشایی در گوشمتکرار میشد و به رویای فرداها فکر میکردم .
لذت انسالها بی انتها بودن رویاهایم بود .
من از پایان راه نمیترسیدم چون اصولا معنی پایان و فقدان و شکست و نرسیدن را نمی دانستم.
تنها باور داشتم که اگر تلاش کنم و زمانبگذرد هرچه بخواهم بدست خواهم آورد...چه خیال کودکانه ای ..
آن دو هفته
آنسالها
آن روزهای طلایی بسرعت برق و باد گذشت .
حین عبور از آن سالها فهمیدم که انرویاهای بچگانه بزودی تمام میشود .
آن زمان بی انتهای پیش رو همراه روبرو شدن با واقعیات گاهی تلخ زندگی روز به روز محدودتر می شد.
راستش را بخواهی
حالا من از برگشتن به آن خیابان ابا دارم . از روبرو شدن با دختر نوجوان خوشحال و امیدواری که او را در آن کوچه ها جا گذاشتم.
از روبرو شدن با رویاهایی که بعضی هایشان را حتی بیاد ندارم .
از روبرو شدن با آنحجم از امید و ناآگاهی از جهان پیش رو میترسم .
حالا آن دخترک را آنجا رها کرده ام و به خانه برگشتم
فقط گاهی وقتها
اوایل پاییزها
اواخر تابستانها
صبح ها که از میان سکوت خیابانها میگذرم
دلم برای دختری که دو هفته سرویس نداشت تنگ می شود .
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
❤40😢11🕊5
ما که بچه های نان مقدس بودیم ،مادرمان یادمان داده بود نان را از وسط کوچه برداریم ببوسیم و گوشه ی دیوار بگذاریم . ما که یاد گرفته بودیم میشود به نان قسم خورد یا نان آنقدر قوی و مقدس ست که میتواند به کمر آنکه بد است،بزند .ما که نان برایمان اوج تقدس بود ما دیگر چرا ؟ ما چرا آواره ی نان شدیم .ما چرا به دنبال نان دویدیم ما چرا نان نیافتیم و بخاطر نان نیافتن هم قطارانمان اشک ریختیم ما که فرزندان نانِ مقدس بودیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
❤37😢17
نه گفتن موهبت بزرگیست که یاد گرفتنش جهانت را امنتر میکند. و روانت را آسودهتر.
همانقدر که نه گفتن را یاد میگیری گوشهایت را برای نه شنیدن آماده کن. بگذار دیگران هم این «نه» خاموش و بدنام را بر زبان آورند. بگذار «نه» از بدنامی و بدیُمنی در بیاید.
«نه» در حقیقت موجود خوب و سربزیری است. اما اگر همین «نه» سربزیر پشت آریهای ساختگیمان پنهان شود بزودی از ما موجودی نقابدار و بیمار میسازد که یک گردان عصبانی از «نه»های سرکوب شده روانش را اِشغال کرده است.
یاد بگیر نه بگویی و نه بشنوی.
کار سختی نیست، من توانستم.
📕 #یادداشتهای_یک_دیوانه
✍🏻 #نیکلای_گوگول
@adelehz
همانقدر که نه گفتن را یاد میگیری گوشهایت را برای نه شنیدن آماده کن. بگذار دیگران هم این «نه» خاموش و بدنام را بر زبان آورند. بگذار «نه» از بدنامی و بدیُمنی در بیاید.
«نه» در حقیقت موجود خوب و سربزیری است. اما اگر همین «نه» سربزیر پشت آریهای ساختگیمان پنهان شود بزودی از ما موجودی نقابدار و بیمار میسازد که یک گردان عصبانی از «نه»های سرکوب شده روانش را اِشغال کرده است.
یاد بگیر نه بگویی و نه بشنوی.
کار سختی نیست، من توانستم.
📕 #یادداشتهای_یک_دیوانه
✍🏻 #نیکلای_گوگول
@adelehz
💯20❤8