به قول عباس معروفی در کتاب «فريدون سه پسر داشت»:
به آلمانی که حرف میزنی حالتی در صدات نيست، نه غمی، نه غمبادی، نه … ای مرده شور اين حال آدم را ببرد که فقط وقتی به زبان مادری حرف میزند، همه هستی اش می آيد بالا. آدم رو میشود. حرف که میزنی خودت را تعريف میکنی، همين که دهنت باز شود میفهمند کی هستی و چند مَرده حلاجی ...
@adelehz
به آلمانی که حرف میزنی حالتی در صدات نيست، نه غمی، نه غمبادی، نه … ای مرده شور اين حال آدم را ببرد که فقط وقتی به زبان مادری حرف میزند، همه هستی اش می آيد بالا. آدم رو میشود. حرف که میزنی خودت را تعريف میکنی، همين که دهنت باز شود میفهمند کی هستی و چند مَرده حلاجی ...
@adelehz
❤36💔7😢4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیپ فیک یا تقلب عمیق،وحشتناک و خطرناک
جهان داره به سمت گودال عمیق مکنده ای از تقلب و دروغ حرکت میکنه که دیگه نمی تونی توش به چشمهای خودت اعتماد کنی.
#عادله_زمانی
@adelehz
جهان داره به سمت گودال عمیق مکنده ای از تقلب و دروغ حرکت میکنه که دیگه نمی تونی توش به چشمهای خودت اعتماد کنی.
#عادله_زمانی
@adelehz
😢34😁9👎2❤1
ایرج طهماسب
تو مهمونی میگفت :
آدم هایی که دوستشون داریم سرمایه ما هستند بهشون که فکر می کنیم قوی میشویم ،
حالا چه پیشمون باشند چه نباشند
خیلی راست میگفت...
@adelehz
تو مهمونی میگفت :
آدم هایی که دوستشون داریم سرمایه ما هستند بهشون که فکر می کنیم قوی میشویم ،
حالا چه پیشمون باشند چه نباشند
خیلی راست میگفت...
@adelehz
❤62😢8
آدمهایی که دنیا را نجات میبخشند:
مردی که در باغچهاش کار میکند؛
آن سان که ولتر آرزو داشت.
آن کس که از وجود موسیقی سپاسگزار است.
آن کس که از یافتن ریشه ی واژهای لذت میبرد.
آن دو کارگری که در کافهای در جنوب، سرگرم بازی خاموش شطرنجند.
کوزهگری که درباره رنگ یا شکل کوزهای میاندیشد.
حروفچینی که این صفحه را خوب میآراید؛ هرچند برایش چندان رضایتبخش نباشد.
زن و مردی که آخرین مصراعهای بند مُعَیّنی از یک شعر بلند را میخوانند.
آن کس که دست نوازشی بر سر حیوان خفتهای میکشد.
آن کس که ظلمی را که بر او رفته توجیه میکند یا دلش میخواهد که توجیه کند و
آن کس که ترجیح میدهد حق با دیگران باشد.
این آدمها، ناخودآگاه، دنیا را نجات میبخشند.
خورخه لوئيس بورخس
عکس: #عادله_زمانی
@adelehz
مردی که در باغچهاش کار میکند؛
آن سان که ولتر آرزو داشت.
آن کس که از وجود موسیقی سپاسگزار است.
آن کس که از یافتن ریشه ی واژهای لذت میبرد.
آن دو کارگری که در کافهای در جنوب، سرگرم بازی خاموش شطرنجند.
کوزهگری که درباره رنگ یا شکل کوزهای میاندیشد.
حروفچینی که این صفحه را خوب میآراید؛ هرچند برایش چندان رضایتبخش نباشد.
زن و مردی که آخرین مصراعهای بند مُعَیّنی از یک شعر بلند را میخوانند.
آن کس که دست نوازشی بر سر حیوان خفتهای میکشد.
آن کس که ظلمی را که بر او رفته توجیه میکند یا دلش میخواهد که توجیه کند و
آن کس که ترجیح میدهد حق با دیگران باشد.
این آدمها، ناخودآگاه، دنیا را نجات میبخشند.
خورخه لوئيس بورخس
عکس: #عادله_زمانی
@adelehz
❤21🕊6😢2
مادری سبزی خشک کرده است برای یکی از فرزندانش ،فرزندی که در خانه نیست در خانه ی پدری هم نیست .
فرزندی که شبی همه چیز را گذاشته و رفته است آن سوی دنیا برای چه؟
برای پیدا کردن زندگی بهتر !
چرا روی بسته ی سبزی اسم نوشته ؟ چون تنها یک فرزند نرفته و فرزندان رفته اند .حالا گشنیزهای خشک مادری مثل پرندگان مهاجر در مسیر رسیدن به کشورهای مختلف است برای رساندن ذره ای از طعم نوستالژیک خانه ای پدری که شبیه هیچ کجای عالم نیست .
القصه اینکه مهاجرت همان اندازه که قادرست درمان باشد همان اندازه یا بلکم بیشتر درد است .
وقتی آدم مجبور می شود بگذارد و برود نه اینکه فقط چیزی ببرد اتفاقا بسا چیزها که از وی برجای می ماند .
و انچه برجای می ماند قادر است اورا آنچنان بسوزاند که سالها رفتن نیز مرهم دردش نشود .
که رفتن حق هیچکس نیست ..
#عادله_زمانی
@adelehz
فرزندی که شبی همه چیز را گذاشته و رفته است آن سوی دنیا برای چه؟
برای پیدا کردن زندگی بهتر !
چرا روی بسته ی سبزی اسم نوشته ؟ چون تنها یک فرزند نرفته و فرزندان رفته اند .حالا گشنیزهای خشک مادری مثل پرندگان مهاجر در مسیر رسیدن به کشورهای مختلف است برای رساندن ذره ای از طعم نوستالژیک خانه ای پدری که شبیه هیچ کجای عالم نیست .
القصه اینکه مهاجرت همان اندازه که قادرست درمان باشد همان اندازه یا بلکم بیشتر درد است .
وقتی آدم مجبور می شود بگذارد و برود نه اینکه فقط چیزی ببرد اتفاقا بسا چیزها که از وی برجای می ماند .
و انچه برجای می ماند قادر است اورا آنچنان بسوزاند که سالها رفتن نیز مرهم دردش نشود .
که رفتن حق هیچکس نیست ..
#عادله_زمانی
@adelehz
😢47💔26🕊3❤2
دختران تان را رویا پرداز بار بیاورید.
به آنها مجال تخیل کردن بدهید بگذارید بر بال قوه خیال و تخیل شان به سرزمین های دورِ متفاوت از جایی که هستند سفر کنند.
آنها را از محدودیت ها نترسانید حتی اگر ته دل خودتان از این موضوع ترس دارد و می لرزد.
نگذارید دختران از همان اول باور کنند نمی توانند .گرچه نتوانستن بخشی از زندگی ست اما این نباید قاتل رویاهای دخترانه ی آنها باشد .
بگذارید دختران خود را یک بالرین معروف،دانشمندی که واکسنی جدید کشف کرده،ریاضی دانی شگفت انگیز،نویسنده ای بزرگ یا خواننده ی اپرایی با آوازی سحری آمیز تصور کنند.
چون هیچکس نمیتواند بگویید که آنها به آنچه تصور میکنند تبدیل نمی شوند .
کسی چه می داند .
#عادله_زمانی
@adelehz
به آنها مجال تخیل کردن بدهید بگذارید بر بال قوه خیال و تخیل شان به سرزمین های دورِ متفاوت از جایی که هستند سفر کنند.
آنها را از محدودیت ها نترسانید حتی اگر ته دل خودتان از این موضوع ترس دارد و می لرزد.
نگذارید دختران از همان اول باور کنند نمی توانند .گرچه نتوانستن بخشی از زندگی ست اما این نباید قاتل رویاهای دخترانه ی آنها باشد .
بگذارید دختران خود را یک بالرین معروف،دانشمندی که واکسنی جدید کشف کرده،ریاضی دانی شگفت انگیز،نویسنده ای بزرگ یا خواننده ی اپرایی با آوازی سحری آمیز تصور کنند.
چون هیچکس نمیتواند بگویید که آنها به آنچه تصور میکنند تبدیل نمی شوند .
کسی چه می داند .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤28😢5
الان، سالهاست که نمیدانم دیوانهها چه میشوند. کجا میروند؟ میبرند کجا میگذارندشان؟ اصلا متولد نمیشوند؟ متولد میشوند و محو میشوند؟ جمع میشوند تا چهرهی شهر خوشگل شود؟
سالهاست که مثل قدیم، توی کوچه و خیابان دیوانه ندیدهام.
قدیم اما، هر محلی برای خودش یک دیوانه داشت. همانطور که هر محلی برای خودش نانوایی و قصابی و عطاری داشت.
دیوانهی محلهی کار پدرم اسمش فرامرز بود، دو محل آنطرفتر از خانهمان، یک علیخله داشتند، محلهی عمویم اینها سهراب دَله داشت و دیوانهی محل ما ساعد دیوونه بود.
ساعد را همه میشناختند، دیوانهی بیآزاری که عاشق گوشتکوبیده بود و خیلی از خانوادهها وقتی آبگوشت داشتند، سهمش را کنار میگذاشتند.
همیشه لبخند روی لبهایش بود، همیشه، در حال هر کاری.
توی فوتبال بازیاش نمیدادند و او توپجمعکن بازیها بود. مثل یک کارمند متعهد و نانحلالخور دورتادور زمین بازی بچهها میدوید و توپهایی را که اوت میشد جمع میکرد و پرت میکرد برای بازیکنها؛ با لبخند.
همیشه بعد از بازی زیاد، یکباره ساکت و آرام میشد؛ مینشست لبهی جدول کوچه، همانطور که لبخند روی لبش بود به گوشهای خیره میشد. روش خستگی در کردنش بود. لبخند دائمی و غم توی چشمها، ترکیب غمانگیزی بود.
یک روز اسکناس درشتی پیدا کرد، رفت، کلی وسایل ساخت بادبادک خرید و پخش کرد بین بچهها. کوچه پر شد از کاغذ و نخ و حصیر و سریش، و بچههایی که با ذوق بادبادک میساختند. غروب، آسمان کوچه، بادبادکباران شد، و ساعد از همه بیشتر ذوق داشت. مادرخرج یک روز شاد بودن، انگار به خودش بیشتر از همه مزه کرده بود. او یک خَیّر واقعی بود و این یک شادی روحانی بود.
خستهام از عاقلهای عبوس. برکت رفته از محلهها انگار.
فقط دیوانهها میتوانند بدون برنامه و پلن، بدون نیت قبلی، بانیِ شادی همگانیِ کمیابی شوند که پیش از این تجربه نشده.
کجایند دیوانهها؟
#سودابه_فرضی_پور
@adelehz
سالهاست که مثل قدیم، توی کوچه و خیابان دیوانه ندیدهام.
قدیم اما، هر محلی برای خودش یک دیوانه داشت. همانطور که هر محلی برای خودش نانوایی و قصابی و عطاری داشت.
دیوانهی محلهی کار پدرم اسمش فرامرز بود، دو محل آنطرفتر از خانهمان، یک علیخله داشتند، محلهی عمویم اینها سهراب دَله داشت و دیوانهی محل ما ساعد دیوونه بود.
ساعد را همه میشناختند، دیوانهی بیآزاری که عاشق گوشتکوبیده بود و خیلی از خانوادهها وقتی آبگوشت داشتند، سهمش را کنار میگذاشتند.
همیشه لبخند روی لبهایش بود، همیشه، در حال هر کاری.
توی فوتبال بازیاش نمیدادند و او توپجمعکن بازیها بود. مثل یک کارمند متعهد و نانحلالخور دورتادور زمین بازی بچهها میدوید و توپهایی را که اوت میشد جمع میکرد و پرت میکرد برای بازیکنها؛ با لبخند.
همیشه بعد از بازی زیاد، یکباره ساکت و آرام میشد؛ مینشست لبهی جدول کوچه، همانطور که لبخند روی لبش بود به گوشهای خیره میشد. روش خستگی در کردنش بود. لبخند دائمی و غم توی چشمها، ترکیب غمانگیزی بود.
یک روز اسکناس درشتی پیدا کرد، رفت، کلی وسایل ساخت بادبادک خرید و پخش کرد بین بچهها. کوچه پر شد از کاغذ و نخ و حصیر و سریش، و بچههایی که با ذوق بادبادک میساختند. غروب، آسمان کوچه، بادبادکباران شد، و ساعد از همه بیشتر ذوق داشت. مادرخرج یک روز شاد بودن، انگار به خودش بیشتر از همه مزه کرده بود. او یک خَیّر واقعی بود و این یک شادی روحانی بود.
خستهام از عاقلهای عبوس. برکت رفته از محلهها انگار.
فقط دیوانهها میتوانند بدون برنامه و پلن، بدون نیت قبلی، بانیِ شادی همگانیِ کمیابی شوند که پیش از این تجربه نشده.
کجایند دیوانهها؟
#سودابه_فرضی_پور
@adelehz
❤36😢6💔3💯1
روزگاری ادم از بخشیدن دوباره ی اشتباهات کسی که دوسش دارد و هزاران بار اورا بخشیده خسته می شود .
من گمان میکنم این خستگی و ایستادن به جای دویدن غم انگیز ترین لحظه در خلقت آدمی است.
#عادله_زمانی
@adelehz
من گمان میکنم این خستگی و ایستادن به جای دویدن غم انگیز ترین لحظه در خلقت آدمی است.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔42😢5❤4
این توت ها را دیدم و فکر کردم شاید درخت عاشق شده بوده؟
شاید دلتنگ پرنده ای بوده و توتی قلبی شکل برایش رویانده بلکم او را بر شاخه اش بنشاند اما ..
دریغ که پرنده ها همیشه جذب درختان بی میوه ی که دوستشان ندارند میشوند.
درخت کوچلوی بی نوا :(
#عادله_زمانی
عکس:هنگامه جان
@adelehz
شاید دلتنگ پرنده ای بوده و توتی قلبی شکل برایش رویانده بلکم او را بر شاخه اش بنشاند اما ..
دریغ که پرنده ها همیشه جذب درختان بی میوه ی که دوستشان ندارند میشوند.
درخت کوچلوی بی نوا :(
#عادله_زمانی
عکس:هنگامه جان
@adelehz
❤38💔13🕊1
یکی از مهمترین چالشهای پیش روی آدمی حسرت زمان از دست رفته ی اوست .
حسرت زمانی که میتوانست به خیال خودش بهتر بگذرد و دوباره نمی توان آن را برگرداند .و سخت ترین کار دنیا نیز همین قانع کردن کسی ست که به باور از دست دادن زمان طلایی عمرش رسیده است .
نمی توان به قطعیت گفت که این حسرت اشتباهی ست چون اگر بپذیریم یا نه واقعا زمانی که عبور می کند بار دیگر برنمیگردد .
اما از دست دادن انچه باقی مانده است به خاطر مشغولیت به این حسرت ،اشتباه است .
برعکس آنچه من باب مختار بودن آدمیزاد شنیده ایم حقیقت آن است که در خیلی از برهه های زندگی ما هیچ اختیاری به دست ما نبوده است و نه حتی می توان تا ابد بار کینه و نفرت از انهایی که ایشان را مقصر اتفاقات ناخوشایند زندگی خودمان می دانیم با خود کشید .
من گمان می کنم این نفرت و کینه نسبت به خیلی از ادمها در وجود ما شبیه یک طناب با تیغهایی تنیده شده در تار و پودش است ،طنابی که ما آنها شدیدا در دست گرفته و می فشاریم بی توجه به آنکه فشار زیاد به این طناب تیغ های برنده ی بیشتری را در گوشت دست مان فرو می برد ،برای رهایی از درد باید این طناب را رها کرد .
برای رسیدن به آرامش باید چراغ این کینه را در وجود خود کم کم خاموش کرد .
آنچه از دست رفته است راهی برای جبران ندارد اما آنچه پیش روست حقیقتی ملموس ست و این خودش خسران بزرگی ست که نقد را به نسیه فروخت.
#عادله_زمانی
@adelehz
حسرت زمانی که میتوانست به خیال خودش بهتر بگذرد و دوباره نمی توان آن را برگرداند .و سخت ترین کار دنیا نیز همین قانع کردن کسی ست که به باور از دست دادن زمان طلایی عمرش رسیده است .
نمی توان به قطعیت گفت که این حسرت اشتباهی ست چون اگر بپذیریم یا نه واقعا زمانی که عبور می کند بار دیگر برنمیگردد .
اما از دست دادن انچه باقی مانده است به خاطر مشغولیت به این حسرت ،اشتباه است .
برعکس آنچه من باب مختار بودن آدمیزاد شنیده ایم حقیقت آن است که در خیلی از برهه های زندگی ما هیچ اختیاری به دست ما نبوده است و نه حتی می توان تا ابد بار کینه و نفرت از انهایی که ایشان را مقصر اتفاقات ناخوشایند زندگی خودمان می دانیم با خود کشید .
من گمان می کنم این نفرت و کینه نسبت به خیلی از ادمها در وجود ما شبیه یک طناب با تیغهایی تنیده شده در تار و پودش است ،طنابی که ما آنها شدیدا در دست گرفته و می فشاریم بی توجه به آنکه فشار زیاد به این طناب تیغ های برنده ی بیشتری را در گوشت دست مان فرو می برد ،برای رهایی از درد باید این طناب را رها کرد .
برای رسیدن به آرامش باید چراغ این کینه را در وجود خود کم کم خاموش کرد .
آنچه از دست رفته است راهی برای جبران ندارد اما آنچه پیش روست حقیقتی ملموس ست و این خودش خسران بزرگی ست که نقد را به نسیه فروخت.
#عادله_زمانی
@adelehz
🕊12❤6
زنی که می آموزد وابستگی اش را به دیگران به حداقل برساند .برای بدست اوردن ارامش و امنیت مالی برای خود بجنگد .از نظر عاطفی خود را محتاج توجه و عشق مردی که به او بها نمی دهد نشان ندهد، برای شخصیت خودش ارزش قایل باشد و آن را دست مایه ی توهین هر کس نکند .یاد گرفته است به بهترین شکل زندگی نماید چنین زنی شدیدا شایسته ی تحسین است.
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
❤45💯21😢2