اپیزود اول
چندسال پیش ،شب جمعه ای از تابستان داغ که روزش خورشید با تمام توان بر سنگفرشهای کوچه ها تابیده و امان شان را بریده بود.
از کوچه ای میگذشتم .
یادم می اید از نزدیک در یک اپارتمان ۴ طبقه ی قشنگ در حال عبور بودم که چشمم به پسر جوانی افتاد .
پسرک به غایت ،خوش لباس و مرتب بود .دسته گل بزرگی در دستش و با دست دیگرش زنگ یکی از واحدهای اپارتمان را می زد .
تا ما به نزدیکش رسیدیم در باز شد و جوان لبخند به لب داخل حیاط اپارتمان شد و در را بست .
مادرم که با من بود با لبخندی گفت گمان می کنم برای دیدار نامزدش امده باشد .خیلی ذوق زده بود .
هم چنان که از کنار در میگذشتیم خط بوی ادکلن جوان مشام مان را نوازش می داد .
اپیزود دوم
پاییز امسال بود .
که از سر کار به خانه برمیگشتم مادرم سفارش خرید از دکانی خاص را داده بود مجبور بودم از همان کوچه بگذرم .
این بار هوا روشن بود .
جلوی در همان اپارتمان ماشین پلیس ایستاده ،افسری در حال دست به دست کردن و زن جوانی دست به کمر روبروی در خانه ایستاده زنگ را با شدت می فشارد و برای افسر شرح می داد که یک مرد عوضی گردن کلفت در خانه است ولی جواب نمی دهد .
به عرض چند ثانیه در اپارتمان باز شد و مرد جوان قد بلند و زن چادری سالخورده ای در چهارچوب در به چشم خوردند .
زن رو گرفته بود و بین فریادهای عروس و پسرش مدام تکرار می کرد که این دختر پسرم را بدبخت کرده است .
افسر که انگار حوصله اش سر رفته بود پسر را سوار ماشین کرد و در برابر جیغ و دادهای دختر جوان به او گفت که دهانش را ببندند و اگر حرفی دارد خودش به پاسگاه بیاید .
در عرض چند دقیقه نمایش به پایان رسید و جلوی در اپارتمان دوباره خالی شد .
راستش بعد از چندسال وقفه نمیتوانم بگویم زوج جداشده (اگر جدا شده باشند)همان زوجی بودند که نامزد بازی گرمی را داشتند (اگر واقعا گرم سپری شده باشد!) اما میتوانم به اطمینان بگویم هرچه بود در یک لوکیشن رخ داد.
انگار که کسی بخواهد به عمد این نکته را بکوبد توی دهنت که فلانی !
خیلی دلخوش به خوشحالی هایت نباش در همین بامی که این طرفش تو سفره ی شادی انداخته ای،ان طرفش یکی سفره غم هموار کرده است .
اپیزود اخر
این بار اواخر شب از کوچه عبور کردم .
سکوت همه جا را فرا گرفته بود .
تمام چراغهای اپارتمان خاموش بود .
نمی دانم پشت ان پنجره ها کسی هنوز بیدار بود یا نه و اگر بیدار بود به چه فکر می کرد.
نمی دانم آنجا در آن اپارتمان چهارطبقه عشق حاکم بود یا نفرت
در واقع هیچ چیز نمیدانستم .
مثل هر رهگذر دیگری باید فقط عبور می کردم بی آنکه بدانم آدمهایی که نمیشناسم شان ولی گاهی به آنها فکر میکنم،در چه حالی هستند.
چراغ ها هنوز خاموش بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
چندسال پیش ،شب جمعه ای از تابستان داغ که روزش خورشید با تمام توان بر سنگفرشهای کوچه ها تابیده و امان شان را بریده بود.
از کوچه ای میگذشتم .
یادم می اید از نزدیک در یک اپارتمان ۴ طبقه ی قشنگ در حال عبور بودم که چشمم به پسر جوانی افتاد .
پسرک به غایت ،خوش لباس و مرتب بود .دسته گل بزرگی در دستش و با دست دیگرش زنگ یکی از واحدهای اپارتمان را می زد .
تا ما به نزدیکش رسیدیم در باز شد و جوان لبخند به لب داخل حیاط اپارتمان شد و در را بست .
مادرم که با من بود با لبخندی گفت گمان می کنم برای دیدار نامزدش امده باشد .خیلی ذوق زده بود .
هم چنان که از کنار در میگذشتیم خط بوی ادکلن جوان مشام مان را نوازش می داد .
اپیزود دوم
پاییز امسال بود .
که از سر کار به خانه برمیگشتم مادرم سفارش خرید از دکانی خاص را داده بود مجبور بودم از همان کوچه بگذرم .
این بار هوا روشن بود .
جلوی در همان اپارتمان ماشین پلیس ایستاده ،افسری در حال دست به دست کردن و زن جوانی دست به کمر روبروی در خانه ایستاده زنگ را با شدت می فشارد و برای افسر شرح می داد که یک مرد عوضی گردن کلفت در خانه است ولی جواب نمی دهد .
به عرض چند ثانیه در اپارتمان باز شد و مرد جوان قد بلند و زن چادری سالخورده ای در چهارچوب در به چشم خوردند .
زن رو گرفته بود و بین فریادهای عروس و پسرش مدام تکرار می کرد که این دختر پسرم را بدبخت کرده است .
افسر که انگار حوصله اش سر رفته بود پسر را سوار ماشین کرد و در برابر جیغ و دادهای دختر جوان به او گفت که دهانش را ببندند و اگر حرفی دارد خودش به پاسگاه بیاید .
در عرض چند دقیقه نمایش به پایان رسید و جلوی در اپارتمان دوباره خالی شد .
راستش بعد از چندسال وقفه نمیتوانم بگویم زوج جداشده (اگر جدا شده باشند)همان زوجی بودند که نامزد بازی گرمی را داشتند (اگر واقعا گرم سپری شده باشد!) اما میتوانم به اطمینان بگویم هرچه بود در یک لوکیشن رخ داد.
انگار که کسی بخواهد به عمد این نکته را بکوبد توی دهنت که فلانی !
خیلی دلخوش به خوشحالی هایت نباش در همین بامی که این طرفش تو سفره ی شادی انداخته ای،ان طرفش یکی سفره غم هموار کرده است .
اپیزود اخر
این بار اواخر شب از کوچه عبور کردم .
سکوت همه جا را فرا گرفته بود .
تمام چراغهای اپارتمان خاموش بود .
نمی دانم پشت ان پنجره ها کسی هنوز بیدار بود یا نه و اگر بیدار بود به چه فکر می کرد.
نمی دانم آنجا در آن اپارتمان چهارطبقه عشق حاکم بود یا نفرت
در واقع هیچ چیز نمیدانستم .
مثل هر رهگذر دیگری باید فقط عبور می کردم بی آنکه بدانم آدمهایی که نمیشناسم شان ولی گاهی به آنها فکر میکنم،در چه حالی هستند.
چراغ ها هنوز خاموش بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
😢14❤9💔7
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
من اینجا هستم ❤️
برای دنبال کردن نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.zamani90
برای دنبال کردن نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.zamani90
❤9🕊2
یک قصه قدیمی میگوید، معماری بوده است که بسیار هنرمند و متبحر طاق هایی می زده افسانه ای،ارسی های کار میگذاشته بی مانند، راز کارش را میگفتند دراین است که او همسرش را بسیار دوست داشته خواهان یار بوده و از لطف همجواری یار خوش، روزی شاهی در کار معمار سخت متعجب مانده به وزیرش گفته چگونه میتوان این مردهنرمند را متوقف کرد؟وزیر زمان خواست وپیرزالی بدطینت را روانه خانه معمار کرد پیرزال بد سرشت تا توانست درگوش زن معمارخواند و اورا هوایی کرد.پس هرشب که معمار دل خوش یار به خانه برمیگشت زن بااو سر ناسازگاری میگرفت و زندگی رابرایش زهر میکرد از همان روز بله،دقیقا از همان روز به بعد دیگرکار معمار جلو نرفت.گاهی ستونی کج می شد و گاهی آیینه ای رنگی می شکست.ارسی ها نامیزان جا انداخته میشد و حوض ها کاشی نکرده می ماند .از آن روز به بعد معمار دیگر معمار نشده است.پس این عشق بوده است که بنا میساخته و نه معمار!شاید به همین خاطر است که سال به سال خانه هایمان ساده تر میشود و معمارهایمان خسته تر،عشق از سرزمین های شرقی مان انگار بدجور کوچ کرده است.
زجرگل بلبل کشید وبوی گل را باد برد بیستون راعشق کند وشهرتش فرهاد برد
#عادله_زمانی
@adelehz
زجرگل بلبل کشید وبوی گل را باد برد بیستون راعشق کند وشهرتش فرهاد برد
#عادله_زمانی
@adelehz
❤35💔10
❤32
سالها پیش، وقتی دخترم دبستانی بود، هر روز ظهر میرفتم مدرسه دنبالش.
توی مسیر برگشت به خانه، از جلوی پیرمردی رد میشدیم که هر روز، همان ساعت، نشسته بود روی چهارپایهی چوبیاش جلوی در.
درست همان لحظه که از جلویش رد میشدیم پیرمرد کمی خودش را جلو میکشید و رو به دخترم میگفت: "پخ" و دخترم از خنده ریسه میرفت.
این بازیِ هر روزه بود، بازیای که اوایل دخترم را از جا میپراند اما کمکم عادت کرد و انگار معتادش شد.
سرگرمیِ دونفرهشان بود؛ کمی مانده به درِ خانهی پیرمرد، اینیکی منتظر پخشنیدن بود و آنیکی آمادهی پخگفتن.
با هم رفیق شده بودند. رفاقتی عمیق، اما مینیمال، رفاقتی دو طرفه بیهیچ حرفی، خلاصه در "پخ" و "خنده".
یک روز، دخترم توی راه برگشت از مدرسه عصبانی بود، از همکلاسی یا معلمش، خوب یادم نیست... اما آن روز، در جواب پخ نخندید. دخترم آن روز وانمود نکرد که جا خورده، نمایشی از جا نپرید، ریسه نرفت. فقط اخم کرد.
پیرمرد جا خورد. چند قدم که رفتیم، برگشتم و نگاهش کردم. داشت با بهت به دخترم نگاه میکرد. انگار همبازیاش زده باشد زیر قواعد بازی.
عذرخواهانه لبخند زدم، ندید.
فردا، پیرمرد سر ساعت همیشگی، سر جای همیشگی نبود. چهارپایهی چوبی توی کوچه نبود، درِ خانه بسته بود.
نگران شدیم، نکند...
در زدیم. گفتند پیرمرد نزدیک صبح سکته کرده و الان در بیمارستان بستری است.
دخترم بغض داشت. آن روز آخر، خداحافظی خوبی بین دو رفیق نبود.
دیگر خبری از پخ و خندهی هرروزه نبود. ما، مثل دو بزرگسال عبوس، مدرسه تا خانه را میآمدیم و از جلوی جای خالی پیرمرد، با احترام و در سکوت رد میشدیم.
یکی دو بار دیگر، جویای حال پیرمرد شدیم. گفتند مغزش آسیب دیده و حافظهاش مخدوش شده... گفتند بچههایش را خوب به جا نمیآورد...
یک روز، توی راه برگشت، از سرِ کوچه که پیچیدیم، دیدیمش، نشسته روی چهارپایه، ساعد دستها تکیه روی واکر، لاغرتر و موسفیدتر از قبل.
دخترم قدمهایش را تند کرد. جلویش که رسیدیم نگاهمان کرد، اما چیزی نگفت.
خیره بودیم به دهانش، منتظر، برای یک پخ، یک پخِ کوتاه و محکم که بگوید و بخندیم و خیالمان راحت شود.
نگفت، با چشمهایی خالی نگاهمان کرد. ما را نشناخته بود.
دخترم جلو رفت، ایستاد روبرویش. پیرمرد تکان نخورد. دخترم گفت: "پخ..."
پیرمرد اول فقط نگاه کرد، یکدفعه چشمهایش برق زد، خندید.
سودابه فرضی پور
@adelehz
توی مسیر برگشت به خانه، از جلوی پیرمردی رد میشدیم که هر روز، همان ساعت، نشسته بود روی چهارپایهی چوبیاش جلوی در.
درست همان لحظه که از جلویش رد میشدیم پیرمرد کمی خودش را جلو میکشید و رو به دخترم میگفت: "پخ" و دخترم از خنده ریسه میرفت.
این بازیِ هر روزه بود، بازیای که اوایل دخترم را از جا میپراند اما کمکم عادت کرد و انگار معتادش شد.
سرگرمیِ دونفرهشان بود؛ کمی مانده به درِ خانهی پیرمرد، اینیکی منتظر پخشنیدن بود و آنیکی آمادهی پخگفتن.
با هم رفیق شده بودند. رفاقتی عمیق، اما مینیمال، رفاقتی دو طرفه بیهیچ حرفی، خلاصه در "پخ" و "خنده".
یک روز، دخترم توی راه برگشت از مدرسه عصبانی بود، از همکلاسی یا معلمش، خوب یادم نیست... اما آن روز، در جواب پخ نخندید. دخترم آن روز وانمود نکرد که جا خورده، نمایشی از جا نپرید، ریسه نرفت. فقط اخم کرد.
پیرمرد جا خورد. چند قدم که رفتیم، برگشتم و نگاهش کردم. داشت با بهت به دخترم نگاه میکرد. انگار همبازیاش زده باشد زیر قواعد بازی.
عذرخواهانه لبخند زدم، ندید.
فردا، پیرمرد سر ساعت همیشگی، سر جای همیشگی نبود. چهارپایهی چوبی توی کوچه نبود، درِ خانه بسته بود.
نگران شدیم، نکند...
در زدیم. گفتند پیرمرد نزدیک صبح سکته کرده و الان در بیمارستان بستری است.
دخترم بغض داشت. آن روز آخر، خداحافظی خوبی بین دو رفیق نبود.
دیگر خبری از پخ و خندهی هرروزه نبود. ما، مثل دو بزرگسال عبوس، مدرسه تا خانه را میآمدیم و از جلوی جای خالی پیرمرد، با احترام و در سکوت رد میشدیم.
یکی دو بار دیگر، جویای حال پیرمرد شدیم. گفتند مغزش آسیب دیده و حافظهاش مخدوش شده... گفتند بچههایش را خوب به جا نمیآورد...
یک روز، توی راه برگشت، از سرِ کوچه که پیچیدیم، دیدیمش، نشسته روی چهارپایه، ساعد دستها تکیه روی واکر، لاغرتر و موسفیدتر از قبل.
دخترم قدمهایش را تند کرد. جلویش که رسیدیم نگاهمان کرد، اما چیزی نگفت.
خیره بودیم به دهانش، منتظر، برای یک پخ، یک پخِ کوتاه و محکم که بگوید و بخندیم و خیالمان راحت شود.
نگفت، با چشمهایی خالی نگاهمان کرد. ما را نشناخته بود.
دخترم جلو رفت، ایستاد روبرویش. پیرمرد تکان نخورد. دخترم گفت: "پخ..."
پیرمرد اول فقط نگاه کرد، یکدفعه چشمهایش برق زد، خندید.
سودابه فرضی پور
@adelehz
❤71💔26😢11
ابوسعید ابوالخیر گفت : هرجا که نظر میکنم، بر زمین همه گوهر ریخته و بر در و دیوار همه زر آویخته. کسی نمیبیند و کسی نمیچیند.
گفتند: کو، کجاست؟
گفت: همهجاست.
هرجا میتوان خدمتی کرد؛
یا هرجا میتوان راحتی به دلی آورد؛
آنجا که غمگینی هست و آنجا که مسکینی هست؛
آنجا که یاری طالبِ محبت است؛
و آنجا که رفیقی محتاج مروت...
@adelehz
گفتند: کو، کجاست؟
گفت: همهجاست.
هرجا میتوان خدمتی کرد؛
یا هرجا میتوان راحتی به دلی آورد؛
آنجا که غمگینی هست و آنجا که مسکینی هست؛
آنجا که یاری طالبِ محبت است؛
و آنجا که رفیقی محتاج مروت...
@adelehz
❤23🕊16💔2
دو تا پدیده ی جالبی که انگار قلب روی تصمیمات ما اثر میزاره نه مغز ^_^
پدیده ی«the pratfall effect» یا
«اثر سرریز» یا این پدیده میگه مغز ما کسایی که خیلی دوست داره رو در نظر ما بی نقض نشون میده!
و پدیده ی «the Pygmalion effect» این پدیده اینجوریه که فرد آنقدر حرفای تو واسش مهمه که هرچیزی روش تاثیر میزاره (مثلا اگه فرد مهم زندگی اون شخص به تو القا کنه تو فوق العاده ی تو هم این حس درونت به وجود میاد...)
@adelehz
پدیده ی«the pratfall effect» یا
«اثر سرریز» یا این پدیده میگه مغز ما کسایی که خیلی دوست داره رو در نظر ما بی نقض نشون میده!
و پدیده ی «the Pygmalion effect» این پدیده اینجوریه که فرد آنقدر حرفای تو واسش مهمه که هرچیزی روش تاثیر میزاره (مثلا اگه فرد مهم زندگی اون شخص به تو القا کنه تو فوق العاده ی تو هم این حس درونت به وجود میاد...)
@adelehz
❤26
ساعت ده شب از خیابانهای شهر به خانه برمیگردم ،زیر نور چراغ برق های غمگین به آسفالتی که دیگر رنگ خاکی ندارد و زیر آن نور متفاوت تر می درخشد نگاه میکنم.
صدای جیرجیرکی در دور دست فکر کنم از بین گیاهان پارک کوچک محله به گوش می رسد.
آخ که کاش میتوانستم بفهمم جیرجیرک ها شبها رویا می بینند یا برای دلشان عاشقانه یک بالشان را بر بال دیگری می کشند ؟
و خانه ها
خانه های جادویی که چراغ هایشان از دور دستها سو سو زنان وجود قلب هایی را یادآوری می کنند.
پشت آنپنجره ها که گاها با پرده های ضخیم و گاهی با پرده های حریر رقصان پوشیده شدند هزار دل ایستاده اند.
هزار دلی که کسی نمیفهمد در درونشان چه میگذرد.
از پشت پنجره ها که میگذرم هیچ نمیدانم آنها در آن خانه ها شادند یا غمگین ..
راستی مردم این شهر،مردم این خانه ها شادند؟
دلم میخواهد اینطور فکر کنم
راهم را ادامه می دهم و پیش می روم
سکوت را به آرامش تعبیر میکنم و صدای خفه ی گریه ای که از یکی از خانه ها به گوش می رسد را با خوشبینی احمقانه ای نشنیده می گیرم .
دلم میخواهد خیال کنم پشت انپنجره ها
آن هزاران دل شاد زندگی می کنند .
حتی اگر این طور نباشد.
#عادله_زمانی
صدای جیرجیرکی در دور دست فکر کنم از بین گیاهان پارک کوچک محله به گوش می رسد.
آخ که کاش میتوانستم بفهمم جیرجیرک ها شبها رویا می بینند یا برای دلشان عاشقانه یک بالشان را بر بال دیگری می کشند ؟
و خانه ها
خانه های جادویی که چراغ هایشان از دور دستها سو سو زنان وجود قلب هایی را یادآوری می کنند.
پشت آنپنجره ها که گاها با پرده های ضخیم و گاهی با پرده های حریر رقصان پوشیده شدند هزار دل ایستاده اند.
هزار دلی که کسی نمیفهمد در درونشان چه میگذرد.
از پشت پنجره ها که میگذرم هیچ نمیدانم آنها در آن خانه ها شادند یا غمگین ..
راستی مردم این شهر،مردم این خانه ها شادند؟
دلم میخواهد اینطور فکر کنم
راهم را ادامه می دهم و پیش می روم
سکوت را به آرامش تعبیر میکنم و صدای خفه ی گریه ای که از یکی از خانه ها به گوش می رسد را با خوشبینی احمقانه ای نشنیده می گیرم .
دلم میخواهد خیال کنم پشت انپنجره ها
آن هزاران دل شاد زندگی می کنند .
حتی اگر این طور نباشد.
#عادله_زمانی
❤26💔6
هرچیزی روزی به پایان می رسد .با درد و اندوه یا با حسرت
شاید هم با خوشحالی
اما همه چیز روزی تمام می شود .
گاهی آنقدر خسته ای که تمام شدنش ارامش بخشت می شود .
و گاهی پایان چنان قلبت را میسوزاند که بوی سوختگیش را در بینی ات حس میکنی ..
اما این رخ خواهد داد .
و چه خوب بود اگر هیچ پایان بدی وجود نداشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
شاید هم با خوشحالی
اما همه چیز روزی تمام می شود .
گاهی آنقدر خسته ای که تمام شدنش ارامش بخشت می شود .
و گاهی پایان چنان قلبت را میسوزاند که بوی سوختگیش را در بینی ات حس میکنی ..
اما این رخ خواهد داد .
و چه خوب بود اگر هیچ پایان بدی وجود نداشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
💔29❤4🕊3
❤37🕊6
شاید در زندگی قبلی معشوقه ی تو بودم ،تو که به تازگی کارت را بعنوان سردفتر شهردار شهر کوچک مان آغاز کرده بودی و گاهی با ماشین تایپ اداره برایم
در ساعات بیکاری نامه می نوشتی ..شاید هم این
خوابی ست که هرشب میبینم..
خوابی بی تعبیر
#عادله_زمانی
@adelehz
در ساعات بیکاری نامه می نوشتی ..شاید هم این
خوابی ست که هرشب میبینم..
خوابی بی تعبیر
#عادله_زمانی
@adelehz
❤25💔5
و تو نمیدانی آن کس که خواسته با تو سخن بگوید شاید رانده شده ای بی پناه بوده که به تو با تمام کاستی هایت پناه آورده اما تو اورا نخواهی دید .
تو از کنارش عبور خواهی کرد و او خود را گول خواهد زد که تو او را ندیده ای که درواقع نخواستی ببینی ..
روزگار خسته ای ست نازنین !
بی پناهان بسیارند و پناه نایاب.
#عادله_زمانی
@adelehz
تو از کنارش عبور خواهی کرد و او خود را گول خواهد زد که تو او را ندیده ای که درواقع نخواستی ببینی ..
روزگار خسته ای ست نازنین !
بی پناهان بسیارند و پناه نایاب.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔51😢8❤2
فرزندم
آیا در آن جهانی که از آن امده ای به تو گفتند که نور ِ جهان خواهی بود؟
روشنایی بخش و گرما دهنده
که هر کودکی پا به جهان بگذارد نوری ست برای شکافتن تاریکی ..
حتی اگر در ثروت متولد نشود و یا آنگونه که لایقش هست عشق دریافت نکند .
که او نور است و جهان از کودکان روشن است .
#عادله_زمانی
@adelehz
آیا در آن جهانی که از آن امده ای به تو گفتند که نور ِ جهان خواهی بود؟
روشنایی بخش و گرما دهنده
که هر کودکی پا به جهان بگذارد نوری ست برای شکافتن تاریکی ..
حتی اگر در ثروت متولد نشود و یا آنگونه که لایقش هست عشق دریافت نکند .
که او نور است و جهان از کودکان روشن است .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤35💔6
آنقدر غرق توام که فراموش میکنم منی وجود دارد...
و این خطرناک ترین اتفاقی ست که ممکن بود رخ دهد .
مرا به من بازگردان...
#عادله_زمانی
@adelehz
و این خطرناک ترین اتفاقی ست که ممکن بود رخ دهد .
مرا به من بازگردان...
#عادله_زمانی
@adelehz
💔29😢8❤5
"زنی کهگم کردم "
برسد به دست احمد آقای خیابان ایرانشهر از طرف دختری که نه دایی که بهترین رفیقش را از دست داده است . رفیق جانم دایی جانم فرشته ی سالهای کودکی ام احمد آقای بی مثال من سلام سلام به روی ماهت آقا سلام به چشمان نجیبت آقا سلام به لب پر خنده ات مهربان ترین…
و امروز ...دقیقا امروز دوسال از رفتنت گذشت .
عزیزترینم دوسال یعنی هزاران روز ندیدنت،نشنیدنت و نخنداندتت و با تو نخندیدن اما در عوض هزاران روز حسرت نبودنت را خوردن .
دو سال است که صدای مهربانت را نشنیده ام پشت هیچ تلفنی نشسته نیستی ،مسافر هیچ قطاری نیستی و به هیچ کس زنگ نمی زنی .
دلتنگت هستم رفیق از انچه فکرش را بکنی بیشتر .
هر صبح در مسیر راهم دستت را میگیرم انگار که هنوز هم دختر شش ساله ای هستم که دست در دست دایی اش صبحها به نانوایی بربری می رفت .هنوز خیال میکنم با پای دردمندت در ان روز بارانی پشت سر من و مادر دویده ای تا به ما چتر برسانی ..از تو چه پنهان عزیزترینم من هنوز در باران با حسرتی سوزناک پشت سرم را مینگرم .
و تو که در هیچ بارانی دوباره نخواهی آمد .
احمد آقای خیابان ایرانشهر ..بعد از رفتنت هزار بار رفتم و کنار خیابان ایرانشهر ایستادم همه چیز عادی بود به جز اینکه تو نبودی ..
و منی که هربار از دور به خانه ات نزدبک میشدم با چشمانم دنبال تو میگشتم تا ببینم که ایستاده ای و از دور دستانت را بهم می زنی و میخندی ..
و هر بار چشمانم ناامیدانه خسته از گردیدن ارام می گرفت .
وتو رفته ای ..صبح گرگو میش هشت اردی بهشت بعد از سالها مهربانی،سالها خوبی و سالها درد رفته ای ..
میگویند مغز هر انسانی بعد از مرگ تا هشت دقیقه زنده می ماند و زندگیش را مرور میکند و این روزها آرزو میکنم تو عزیزترینم در ان هشت دقیقه به من فکر کرده باشی ...از ان روزی که برای خواهرزاده ی ۴ ساله ات بزرگترین عروسک شهر را اوردی تا اخرین باری که توانستم تن نحیفت را برای اخرین بار محکم در آغوش بفشارم ..
آیا تو در ان هشت دقیقه بیاد اوردی که چقدر دوستت داشتم دایی جانم..
رفیقم برای چای عصرانه ی مان برنگشتی ..
در ان جهان پرنوری که هستی لطفا برای خودت دوستان جدیدی پیدا کن ولی هرگز خواهرزاده ای نداشته باش
چون من همیشه در هزار جهان و هزار زندگی خواهرزاده ی دلتنگت باقی خواهم ماند .همان دختر کوچلوی چشم و ابرو سیاهی که با تحسین و لبخند به دایی جوان قد بلندش نگاه میکند و با دستان کوچکش از روی شوق آمدن دایی جانش دست می زند ..
من در هزار زندگی خواهرزاده ی منتظر و مشتاقت خواهم ماند .
مرا هیچ گاه فراموش نکن .
چنانکه من هر روز با تو زندگی میکنم.
دومین سالگرد تولد دوباره ات مبارک .
#عادله_زمانی
#دایی_احمد_جانم
عزیزترینم دوسال یعنی هزاران روز ندیدنت،نشنیدنت و نخنداندتت و با تو نخندیدن اما در عوض هزاران روز حسرت نبودنت را خوردن .
دو سال است که صدای مهربانت را نشنیده ام پشت هیچ تلفنی نشسته نیستی ،مسافر هیچ قطاری نیستی و به هیچ کس زنگ نمی زنی .
دلتنگت هستم رفیق از انچه فکرش را بکنی بیشتر .
هر صبح در مسیر راهم دستت را میگیرم انگار که هنوز هم دختر شش ساله ای هستم که دست در دست دایی اش صبحها به نانوایی بربری می رفت .هنوز خیال میکنم با پای دردمندت در ان روز بارانی پشت سر من و مادر دویده ای تا به ما چتر برسانی ..از تو چه پنهان عزیزترینم من هنوز در باران با حسرتی سوزناک پشت سرم را مینگرم .
و تو که در هیچ بارانی دوباره نخواهی آمد .
احمد آقای خیابان ایرانشهر ..بعد از رفتنت هزار بار رفتم و کنار خیابان ایرانشهر ایستادم همه چیز عادی بود به جز اینکه تو نبودی ..
و منی که هربار از دور به خانه ات نزدبک میشدم با چشمانم دنبال تو میگشتم تا ببینم که ایستاده ای و از دور دستانت را بهم می زنی و میخندی ..
و هر بار چشمانم ناامیدانه خسته از گردیدن ارام می گرفت .
وتو رفته ای ..صبح گرگو میش هشت اردی بهشت بعد از سالها مهربانی،سالها خوبی و سالها درد رفته ای ..
میگویند مغز هر انسانی بعد از مرگ تا هشت دقیقه زنده می ماند و زندگیش را مرور میکند و این روزها آرزو میکنم تو عزیزترینم در ان هشت دقیقه به من فکر کرده باشی ...از ان روزی که برای خواهرزاده ی ۴ ساله ات بزرگترین عروسک شهر را اوردی تا اخرین باری که توانستم تن نحیفت را برای اخرین بار محکم در آغوش بفشارم ..
آیا تو در ان هشت دقیقه بیاد اوردی که چقدر دوستت داشتم دایی جانم..
رفیقم برای چای عصرانه ی مان برنگشتی ..
در ان جهان پرنوری که هستی لطفا برای خودت دوستان جدیدی پیدا کن ولی هرگز خواهرزاده ای نداشته باش
چون من همیشه در هزار جهان و هزار زندگی خواهرزاده ی دلتنگت باقی خواهم ماند .همان دختر کوچلوی چشم و ابرو سیاهی که با تحسین و لبخند به دایی جوان قد بلندش نگاه میکند و با دستان کوچکش از روی شوق آمدن دایی جانش دست می زند ..
من در هزار زندگی خواهرزاده ی منتظر و مشتاقت خواهم ماند .
مرا هیچ گاه فراموش نکن .
چنانکه من هر روز با تو زندگی میکنم.
دومین سالگرد تولد دوباره ات مبارک .
#عادله_زمانی
#دایی_احمد_جانم
💔62😢26🕊6❤5
ساده نباش عزیزکم
به امید تغییر چیزی که هزار بار آن را آزموده ای هزار و یکمین بار به زمیننخور
از خدا بخواه نوری برای شکافتن تاریکی هایت بفرستد .
و آن راه هزار باره را برای بار هزار و یکمین بار نرو ..
از رها کردن نترس ،هرچه بیشتر اصرار کنی خارها محکم تر در دستانت فرو می روند رها کن تا زخم ها دوباره خوب شوند .
#عادله_زمانی
@adelehz
به امید تغییر چیزی که هزار بار آن را آزموده ای هزار و یکمین بار به زمیننخور
از خدا بخواه نوری برای شکافتن تاریکی هایت بفرستد .
و آن راه هزار باره را برای بار هزار و یکمین بار نرو ..
از رها کردن نترس ،هرچه بیشتر اصرار کنی خارها محکم تر در دستانت فرو می روند رها کن تا زخم ها دوباره خوب شوند .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤31💔10😢1
غمتمام وجودت را سانت به سانت تسخیر می کند وقتی خسته از مبارزه برای بدست آوردن حداقل حق زندگی ات گوشه ای در خود فرو می روی..
همیشه برنده بودن خوب نیست گاهی آدم نمی تواند برنده باشد،نمی کشد. کسی دستش را نمیگیرد همه حتی سنگهای بزرگتری پیش پایش می اندازند.
غروب میشود سرد میشود باران می بارد آدم خسته از نتواستن ،خسته از فریاد زدن و شنیده نشدن خسته از درک نشدن
می رود یگ گوشه ی خیس می نشیند و به غروب نگاه می کند ..
می رود و سکوت می کند چون فریادش هرگز شنیده نشده است.
#عادله_زمانی
@adelehz
همیشه برنده بودن خوب نیست گاهی آدم نمی تواند برنده باشد،نمی کشد. کسی دستش را نمیگیرد همه حتی سنگهای بزرگتری پیش پایش می اندازند.
غروب میشود سرد میشود باران می بارد آدم خسته از نتواستن ،خسته از فریاد زدن و شنیده نشدن خسته از درک نشدن
می رود یگ گوشه ی خیس می نشیند و به غروب نگاه می کند ..
می رود و سکوت می کند چون فریادش هرگز شنیده نشده است.
#عادله_زمانی
@adelehz
😢14❤11💔2
همه چیز تغییر خواهد کرد .و همین است که غمگینت میکند.
نه الزاما آن تغییر بلکه الزام به اینکه بیاد اوری هیچ چیز شبیه روز اول باقی نمی ماند .
#عادله_زمانی
@adelehz
نه الزاما آن تغییر بلکه الزام به اینکه بیاد اوری هیچ چیز شبیه روز اول باقی نمی ماند .
#عادله_زمانی
@adelehz
😢13❤10💔3
چون دوستت دارم, راهی پیدا خواهم کرد تا نور زندگی تو باشم،
حتی اگر در تاریکترین و دلگیرترین حال خود باشم ...
#جسیکا_کاتوف
دوستت دارم "
و این تمام شرح حال من است
حتی اگر در تاریکترین و دلگیرترین حال خود باشم ...
#جسیکا_کاتوف
دوستت دارم "
و این تمام شرح حال من است
❤38😢4💔3