انکار بی فایده است .
مقاومت بس است .
باید به حقیقت اعتراف کرد..
که تورا
تنها تورا
دوست دارم .
بی کلمه ای بیشتر و کمتر ..
#عادله_زمانی
@adelehz
مقاومت بس است .
باید به حقیقت اعتراف کرد..
که تورا
تنها تورا
دوست دارم .
بی کلمه ای بیشتر و کمتر ..
#عادله_زمانی
@adelehz
💔21❤8😁1
می دانم اگر
قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم،
دنیا تمام تلاشش را میکند تا
مرا در شرایط او قرار دهد تا
به من ثابت کند
در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم ...
📕 تسخیر شدگان
✍🏻 داستایفسکی
@adelehz
قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم،
دنیا تمام تلاشش را میکند تا
مرا در شرایط او قرار دهد تا
به من ثابت کند
در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم ...
📕 تسخیر شدگان
✍🏻 داستایفسکی
@adelehz
❤12🕊10😢5👎1😁1
Forwarded from مجله هنرى ژوان🕊
@zhuanchannel
این زن یکی از تاثیرگذار ترین زنان ایران است. فروغ السلطنه آذرخشی در سال ۱۲۹۶ نخستین مدرسه دخترانه شهر مشهد را در خانهاش به راه انداخت. در آن زمان عدهای درس خواندن دختران را حرام میدانستند و میخواستند مدرسه را آتش بزنند. مبارزه او با مخالفان تحصیل بانوان ۵ سال طول کشید. او و چند زن همراهش مسلحانه شب و روز از آن مدرسه پاسداری کردند و نگذاشتند کسی مدرسه را نابود یا تعطیل کند.
tehrangardy
این زن یکی از تاثیرگذار ترین زنان ایران است. فروغ السلطنه آذرخشی در سال ۱۲۹۶ نخستین مدرسه دخترانه شهر مشهد را در خانهاش به راه انداخت. در آن زمان عدهای درس خواندن دختران را حرام میدانستند و میخواستند مدرسه را آتش بزنند. مبارزه او با مخالفان تحصیل بانوان ۵ سال طول کشید. او و چند زن همراهش مسلحانه شب و روز از آن مدرسه پاسداری کردند و نگذاشتند کسی مدرسه را نابود یا تعطیل کند.
tehrangardy
❤66😁1
فکر کردم چه چیزی ما را به هم مرتبط میکند،
نقاط زخمی درون آدم ها نوعی محبت بین آنها به وجود میآورد.
✍🏻یوستین گردر
@adelehz
نقاط زخمی درون آدم ها نوعی محبت بین آنها به وجود میآورد.
✍🏻یوستین گردر
@adelehz
❤22
"زنی کهگم کردم "
@Uromusic – شادمهر عقیلی - پر پرواز
بعضی اهنگها قدرت این و دارند که چندسال زمان رو در چند ثانیه برات زنده کنند.
❤26😁1💔1
استادی میگفت رنجت را بشناس
بپذیرش و سعی کن درمانش کنی
نگذار جایی که دستت به آن نرسد
نباید بگذاری تبدیل به یک غم دائمی شود...
@adelehz
بپذیرش و سعی کن درمانش کنی
نگذار جایی که دستت به آن نرسد
نباید بگذاری تبدیل به یک غم دائمی شود...
@adelehz
❤37
آدمها را می شود از روی عکس پروفایل شان شناخت؟
به همان اندازه که در عکسهای پروفایلی شان می خندند خوشحالند؟
به همان اندازه که استوری های گلایه آمیز و غم انگیز میگذارند دل خور یا اندوهگین هستند؟
گمان نمی کنم...
انسانها هیچوقت صد در صد آنچه که نشان می دهند نیستند نه صد در صد غمگین و نه صد در صد شاد .
این صفحات کوچک اجتماعی این جزیره های مجازی که در عین واقعی بودن شان، خیالی اند .
این پلتفرم هایی که اگر یک صبح در آن هک شوی و حسابت را از دست بدهی ممکن ست تا شب آنهایی که میشناختنت از یاد ببرند تورا ..
این جزیره های کوچک و خیالی تنهایی،نتوانسته است ما را نجات دهد .
ما پشت پروفایل هایمان میخندیم تا دندان های سفید و ردیف مان در عکسها بدرخشد در حالی که دلمان مالامال غصه ست ..
ما حتی در همین جزیره های خودساخته ی مجازی هم آبرو داری می کنیم و به ضرب سیلی گونه های لمس نشدنی مان را پشت عکسها سرخ نگاه می داریم .
گاهی تصور میکنم با تمام شلوغی این جهان خودساخته،ما در آن بسیار تنهاییمان آنقدر که تا فرسنگها فاصله ی پیرامون مان هیچ صدایی به گوش نمی رسد .
سکوت مطلقی که هرگز ما را نجات نمی دهد .
و چه کسی می داند در این گوشه های دنج خودساخته ی ما،بر ما چه می گذرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
به همان اندازه که در عکسهای پروفایلی شان می خندند خوشحالند؟
به همان اندازه که استوری های گلایه آمیز و غم انگیز میگذارند دل خور یا اندوهگین هستند؟
گمان نمی کنم...
انسانها هیچوقت صد در صد آنچه که نشان می دهند نیستند نه صد در صد غمگین و نه صد در صد شاد .
این صفحات کوچک اجتماعی این جزیره های مجازی که در عین واقعی بودن شان، خیالی اند .
این پلتفرم هایی که اگر یک صبح در آن هک شوی و حسابت را از دست بدهی ممکن ست تا شب آنهایی که میشناختنت از یاد ببرند تورا ..
این جزیره های کوچک و خیالی تنهایی،نتوانسته است ما را نجات دهد .
ما پشت پروفایل هایمان میخندیم تا دندان های سفید و ردیف مان در عکسها بدرخشد در حالی که دلمان مالامال غصه ست ..
ما حتی در همین جزیره های خودساخته ی مجازی هم آبرو داری می کنیم و به ضرب سیلی گونه های لمس نشدنی مان را پشت عکسها سرخ نگاه می داریم .
گاهی تصور میکنم با تمام شلوغی این جهان خودساخته،ما در آن بسیار تنهاییمان آنقدر که تا فرسنگها فاصله ی پیرامون مان هیچ صدایی به گوش نمی رسد .
سکوت مطلقی که هرگز ما را نجات نمی دهد .
و چه کسی می داند در این گوشه های دنج خودساخته ی ما،بر ما چه می گذرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤20😢12💔11👎2🕊2
وقتی میرم خرید و پولامو به بعضی نقاط بدن گاو میزنم و برمیگردم خونه جرات نمیکنم موجودی مو تو گوشی نگاه کنم😁
😁33
یکی از بدترین کارهایی که میتوانید در حق کسی بکنید این است که اورا به چیزی واهی امیدوار کنید .
به چیزی که خودتان هم به وجودش باور ندارید اما بر آن اصرار می ورزید .
با اعتماد کسی که باورتان کرده بازی نکنید
شما خواهید رفت
او هم زنده می ماند
اما بعد از شما دیگر نمیتواند به کسی اعتماد کند و این زجر بزرگی ست .
چقدر نایابند آدمهایی که امیدوارت نمیکنند به آنچه که پای بندش نیستند .
#عادله_زمانی
@adelehz
به چیزی که خودتان هم به وجودش باور ندارید اما بر آن اصرار می ورزید .
با اعتماد کسی که باورتان کرده بازی نکنید
شما خواهید رفت
او هم زنده می ماند
اما بعد از شما دیگر نمیتواند به کسی اعتماد کند و این زجر بزرگی ست .
چقدر نایابند آدمهایی که امیدوارت نمیکنند به آنچه که پای بندش نیستند .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤23😢12
اپیزود اول
چندسال پیش ،شب جمعه ای از تابستان داغ که روزش خورشید با تمام توان بر سنگفرشهای کوچه ها تابیده و امان شان را بریده بود.
از کوچه ای میگذشتم .
یادم می اید از نزدیک در یک اپارتمان ۴ طبقه ی قشنگ در حال عبور بودم که چشمم به پسر جوانی افتاد .
پسرک به غایت ،خوش لباس و مرتب بود .دسته گل بزرگی در دستش و با دست دیگرش زنگ یکی از واحدهای اپارتمان را می زد .
تا ما به نزدیکش رسیدیم در باز شد و جوان لبخند به لب داخل حیاط اپارتمان شد و در را بست .
مادرم که با من بود با لبخندی گفت گمان می کنم برای دیدار نامزدش امده باشد .خیلی ذوق زده بود .
هم چنان که از کنار در میگذشتیم خط بوی ادکلن جوان مشام مان را نوازش می داد .
اپیزود دوم
پاییز امسال بود .
که از سر کار به خانه برمیگشتم مادرم سفارش خرید از دکانی خاص را داده بود مجبور بودم از همان کوچه بگذرم .
این بار هوا روشن بود .
جلوی در همان اپارتمان ماشین پلیس ایستاده ،افسری در حال دست به دست کردن و زن جوانی دست به کمر روبروی در خانه ایستاده زنگ را با شدت می فشارد و برای افسر شرح می داد که یک مرد عوضی گردن کلفت در خانه است ولی جواب نمی دهد .
به عرض چند ثانیه در اپارتمان باز شد و مرد جوان قد بلند و زن چادری سالخورده ای در چهارچوب در به چشم خوردند .
زن رو گرفته بود و بین فریادهای عروس و پسرش مدام تکرار می کرد که این دختر پسرم را بدبخت کرده است .
افسر که انگار حوصله اش سر رفته بود پسر را سوار ماشین کرد و در برابر جیغ و دادهای دختر جوان به او گفت که دهانش را ببندند و اگر حرفی دارد خودش به پاسگاه بیاید .
در عرض چند دقیقه نمایش به پایان رسید و جلوی در اپارتمان دوباره خالی شد .
راستش بعد از چندسال وقفه نمیتوانم بگویم زوج جداشده (اگر جدا شده باشند)همان زوجی بودند که نامزد بازی گرمی را داشتند (اگر واقعا گرم سپری شده باشد!) اما میتوانم به اطمینان بگویم هرچه بود در یک لوکیشن رخ داد.
انگار که کسی بخواهد به عمد این نکته را بکوبد توی دهنت که فلانی !
خیلی دلخوش به خوشحالی هایت نباش در همین بامی که این طرفش تو سفره ی شادی انداخته ای،ان طرفش یکی سفره غم هموار کرده است .
اپیزود اخر
این بار اواخر شب از کوچه عبور کردم .
سکوت همه جا را فرا گرفته بود .
تمام چراغهای اپارتمان خاموش بود .
نمی دانم پشت ان پنجره ها کسی هنوز بیدار بود یا نه و اگر بیدار بود به چه فکر می کرد.
نمی دانم آنجا در آن اپارتمان چهارطبقه عشق حاکم بود یا نفرت
در واقع هیچ چیز نمیدانستم .
مثل هر رهگذر دیگری باید فقط عبور می کردم بی آنکه بدانم آدمهایی که نمیشناسم شان ولی گاهی به آنها فکر میکنم،در چه حالی هستند.
چراغ ها هنوز خاموش بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
چندسال پیش ،شب جمعه ای از تابستان داغ که روزش خورشید با تمام توان بر سنگفرشهای کوچه ها تابیده و امان شان را بریده بود.
از کوچه ای میگذشتم .
یادم می اید از نزدیک در یک اپارتمان ۴ طبقه ی قشنگ در حال عبور بودم که چشمم به پسر جوانی افتاد .
پسرک به غایت ،خوش لباس و مرتب بود .دسته گل بزرگی در دستش و با دست دیگرش زنگ یکی از واحدهای اپارتمان را می زد .
تا ما به نزدیکش رسیدیم در باز شد و جوان لبخند به لب داخل حیاط اپارتمان شد و در را بست .
مادرم که با من بود با لبخندی گفت گمان می کنم برای دیدار نامزدش امده باشد .خیلی ذوق زده بود .
هم چنان که از کنار در میگذشتیم خط بوی ادکلن جوان مشام مان را نوازش می داد .
اپیزود دوم
پاییز امسال بود .
که از سر کار به خانه برمیگشتم مادرم سفارش خرید از دکانی خاص را داده بود مجبور بودم از همان کوچه بگذرم .
این بار هوا روشن بود .
جلوی در همان اپارتمان ماشین پلیس ایستاده ،افسری در حال دست به دست کردن و زن جوانی دست به کمر روبروی در خانه ایستاده زنگ را با شدت می فشارد و برای افسر شرح می داد که یک مرد عوضی گردن کلفت در خانه است ولی جواب نمی دهد .
به عرض چند ثانیه در اپارتمان باز شد و مرد جوان قد بلند و زن چادری سالخورده ای در چهارچوب در به چشم خوردند .
زن رو گرفته بود و بین فریادهای عروس و پسرش مدام تکرار می کرد که این دختر پسرم را بدبخت کرده است .
افسر که انگار حوصله اش سر رفته بود پسر را سوار ماشین کرد و در برابر جیغ و دادهای دختر جوان به او گفت که دهانش را ببندند و اگر حرفی دارد خودش به پاسگاه بیاید .
در عرض چند دقیقه نمایش به پایان رسید و جلوی در اپارتمان دوباره خالی شد .
راستش بعد از چندسال وقفه نمیتوانم بگویم زوج جداشده (اگر جدا شده باشند)همان زوجی بودند که نامزد بازی گرمی را داشتند (اگر واقعا گرم سپری شده باشد!) اما میتوانم به اطمینان بگویم هرچه بود در یک لوکیشن رخ داد.
انگار که کسی بخواهد به عمد این نکته را بکوبد توی دهنت که فلانی !
خیلی دلخوش به خوشحالی هایت نباش در همین بامی که این طرفش تو سفره ی شادی انداخته ای،ان طرفش یکی سفره غم هموار کرده است .
اپیزود اخر
این بار اواخر شب از کوچه عبور کردم .
سکوت همه جا را فرا گرفته بود .
تمام چراغهای اپارتمان خاموش بود .
نمی دانم پشت ان پنجره ها کسی هنوز بیدار بود یا نه و اگر بیدار بود به چه فکر می کرد.
نمی دانم آنجا در آن اپارتمان چهارطبقه عشق حاکم بود یا نفرت
در واقع هیچ چیز نمیدانستم .
مثل هر رهگذر دیگری باید فقط عبور می کردم بی آنکه بدانم آدمهایی که نمیشناسم شان ولی گاهی به آنها فکر میکنم،در چه حالی هستند.
چراغ ها هنوز خاموش بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
😢14❤9💔7
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
من اینجا هستم ❤️
برای دنبال کردن نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.zamani90
برای دنبال کردن نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.zamani90
❤9🕊2
یک قصه قدیمی میگوید، معماری بوده است که بسیار هنرمند و متبحر طاق هایی می زده افسانه ای،ارسی های کار میگذاشته بی مانند، راز کارش را میگفتند دراین است که او همسرش را بسیار دوست داشته خواهان یار بوده و از لطف همجواری یار خوش، روزی شاهی در کار معمار سخت متعجب مانده به وزیرش گفته چگونه میتوان این مردهنرمند را متوقف کرد؟وزیر زمان خواست وپیرزالی بدطینت را روانه خانه معمار کرد پیرزال بد سرشت تا توانست درگوش زن معمارخواند و اورا هوایی کرد.پس هرشب که معمار دل خوش یار به خانه برمیگشت زن بااو سر ناسازگاری میگرفت و زندگی رابرایش زهر میکرد از همان روز بله،دقیقا از همان روز به بعد دیگرکار معمار جلو نرفت.گاهی ستونی کج می شد و گاهی آیینه ای رنگی می شکست.ارسی ها نامیزان جا انداخته میشد و حوض ها کاشی نکرده می ماند .از آن روز به بعد معمار دیگر معمار نشده است.پس این عشق بوده است که بنا میساخته و نه معمار!شاید به همین خاطر است که سال به سال خانه هایمان ساده تر میشود و معمارهایمان خسته تر،عشق از سرزمین های شرقی مان انگار بدجور کوچ کرده است.
زجرگل بلبل کشید وبوی گل را باد برد بیستون راعشق کند وشهرتش فرهاد برد
#عادله_زمانی
@adelehz
زجرگل بلبل کشید وبوی گل را باد برد بیستون راعشق کند وشهرتش فرهاد برد
#عادله_زمانی
@adelehz
❤35💔10
❤32
سالها پیش، وقتی دخترم دبستانی بود، هر روز ظهر میرفتم مدرسه دنبالش.
توی مسیر برگشت به خانه، از جلوی پیرمردی رد میشدیم که هر روز، همان ساعت، نشسته بود روی چهارپایهی چوبیاش جلوی در.
درست همان لحظه که از جلویش رد میشدیم پیرمرد کمی خودش را جلو میکشید و رو به دخترم میگفت: "پخ" و دخترم از خنده ریسه میرفت.
این بازیِ هر روزه بود، بازیای که اوایل دخترم را از جا میپراند اما کمکم عادت کرد و انگار معتادش شد.
سرگرمیِ دونفرهشان بود؛ کمی مانده به درِ خانهی پیرمرد، اینیکی منتظر پخشنیدن بود و آنیکی آمادهی پخگفتن.
با هم رفیق شده بودند. رفاقتی عمیق، اما مینیمال، رفاقتی دو طرفه بیهیچ حرفی، خلاصه در "پخ" و "خنده".
یک روز، دخترم توی راه برگشت از مدرسه عصبانی بود، از همکلاسی یا معلمش، خوب یادم نیست... اما آن روز، در جواب پخ نخندید. دخترم آن روز وانمود نکرد که جا خورده، نمایشی از جا نپرید، ریسه نرفت. فقط اخم کرد.
پیرمرد جا خورد. چند قدم که رفتیم، برگشتم و نگاهش کردم. داشت با بهت به دخترم نگاه میکرد. انگار همبازیاش زده باشد زیر قواعد بازی.
عذرخواهانه لبخند زدم، ندید.
فردا، پیرمرد سر ساعت همیشگی، سر جای همیشگی نبود. چهارپایهی چوبی توی کوچه نبود، درِ خانه بسته بود.
نگران شدیم، نکند...
در زدیم. گفتند پیرمرد نزدیک صبح سکته کرده و الان در بیمارستان بستری است.
دخترم بغض داشت. آن روز آخر، خداحافظی خوبی بین دو رفیق نبود.
دیگر خبری از پخ و خندهی هرروزه نبود. ما، مثل دو بزرگسال عبوس، مدرسه تا خانه را میآمدیم و از جلوی جای خالی پیرمرد، با احترام و در سکوت رد میشدیم.
یکی دو بار دیگر، جویای حال پیرمرد شدیم. گفتند مغزش آسیب دیده و حافظهاش مخدوش شده... گفتند بچههایش را خوب به جا نمیآورد...
یک روز، توی راه برگشت، از سرِ کوچه که پیچیدیم، دیدیمش، نشسته روی چهارپایه، ساعد دستها تکیه روی واکر، لاغرتر و موسفیدتر از قبل.
دخترم قدمهایش را تند کرد. جلویش که رسیدیم نگاهمان کرد، اما چیزی نگفت.
خیره بودیم به دهانش، منتظر، برای یک پخ، یک پخِ کوتاه و محکم که بگوید و بخندیم و خیالمان راحت شود.
نگفت، با چشمهایی خالی نگاهمان کرد. ما را نشناخته بود.
دخترم جلو رفت، ایستاد روبرویش. پیرمرد تکان نخورد. دخترم گفت: "پخ..."
پیرمرد اول فقط نگاه کرد، یکدفعه چشمهایش برق زد، خندید.
سودابه فرضی پور
@adelehz
توی مسیر برگشت به خانه، از جلوی پیرمردی رد میشدیم که هر روز، همان ساعت، نشسته بود روی چهارپایهی چوبیاش جلوی در.
درست همان لحظه که از جلویش رد میشدیم پیرمرد کمی خودش را جلو میکشید و رو به دخترم میگفت: "پخ" و دخترم از خنده ریسه میرفت.
این بازیِ هر روزه بود، بازیای که اوایل دخترم را از جا میپراند اما کمکم عادت کرد و انگار معتادش شد.
سرگرمیِ دونفرهشان بود؛ کمی مانده به درِ خانهی پیرمرد، اینیکی منتظر پخشنیدن بود و آنیکی آمادهی پخگفتن.
با هم رفیق شده بودند. رفاقتی عمیق، اما مینیمال، رفاقتی دو طرفه بیهیچ حرفی، خلاصه در "پخ" و "خنده".
یک روز، دخترم توی راه برگشت از مدرسه عصبانی بود، از همکلاسی یا معلمش، خوب یادم نیست... اما آن روز، در جواب پخ نخندید. دخترم آن روز وانمود نکرد که جا خورده، نمایشی از جا نپرید، ریسه نرفت. فقط اخم کرد.
پیرمرد جا خورد. چند قدم که رفتیم، برگشتم و نگاهش کردم. داشت با بهت به دخترم نگاه میکرد. انگار همبازیاش زده باشد زیر قواعد بازی.
عذرخواهانه لبخند زدم، ندید.
فردا، پیرمرد سر ساعت همیشگی، سر جای همیشگی نبود. چهارپایهی چوبی توی کوچه نبود، درِ خانه بسته بود.
نگران شدیم، نکند...
در زدیم. گفتند پیرمرد نزدیک صبح سکته کرده و الان در بیمارستان بستری است.
دخترم بغض داشت. آن روز آخر، خداحافظی خوبی بین دو رفیق نبود.
دیگر خبری از پخ و خندهی هرروزه نبود. ما، مثل دو بزرگسال عبوس، مدرسه تا خانه را میآمدیم و از جلوی جای خالی پیرمرد، با احترام و در سکوت رد میشدیم.
یکی دو بار دیگر، جویای حال پیرمرد شدیم. گفتند مغزش آسیب دیده و حافظهاش مخدوش شده... گفتند بچههایش را خوب به جا نمیآورد...
یک روز، توی راه برگشت، از سرِ کوچه که پیچیدیم، دیدیمش، نشسته روی چهارپایه، ساعد دستها تکیه روی واکر، لاغرتر و موسفیدتر از قبل.
دخترم قدمهایش را تند کرد. جلویش که رسیدیم نگاهمان کرد، اما چیزی نگفت.
خیره بودیم به دهانش، منتظر، برای یک پخ، یک پخِ کوتاه و محکم که بگوید و بخندیم و خیالمان راحت شود.
نگفت، با چشمهایی خالی نگاهمان کرد. ما را نشناخته بود.
دخترم جلو رفت، ایستاد روبرویش. پیرمرد تکان نخورد. دخترم گفت: "پخ..."
پیرمرد اول فقط نگاه کرد، یکدفعه چشمهایش برق زد، خندید.
سودابه فرضی پور
@adelehz
❤71💔26😢11
ابوسعید ابوالخیر گفت : هرجا که نظر میکنم، بر زمین همه گوهر ریخته و بر در و دیوار همه زر آویخته. کسی نمیبیند و کسی نمیچیند.
گفتند: کو، کجاست؟
گفت: همهجاست.
هرجا میتوان خدمتی کرد؛
یا هرجا میتوان راحتی به دلی آورد؛
آنجا که غمگینی هست و آنجا که مسکینی هست؛
آنجا که یاری طالبِ محبت است؛
و آنجا که رفیقی محتاج مروت...
@adelehz
گفتند: کو، کجاست؟
گفت: همهجاست.
هرجا میتوان خدمتی کرد؛
یا هرجا میتوان راحتی به دلی آورد؛
آنجا که غمگینی هست و آنجا که مسکینی هست؛
آنجا که یاری طالبِ محبت است؛
و آنجا که رفیقی محتاج مروت...
@adelehz
❤23🕊16💔2
دو تا پدیده ی جالبی که انگار قلب روی تصمیمات ما اثر میزاره نه مغز ^_^
پدیده ی«the pratfall effect» یا
«اثر سرریز» یا این پدیده میگه مغز ما کسایی که خیلی دوست داره رو در نظر ما بی نقض نشون میده!
و پدیده ی «the Pygmalion effect» این پدیده اینجوریه که فرد آنقدر حرفای تو واسش مهمه که هرچیزی روش تاثیر میزاره (مثلا اگه فرد مهم زندگی اون شخص به تو القا کنه تو فوق العاده ی تو هم این حس درونت به وجود میاد...)
@adelehz
پدیده ی«the pratfall effect» یا
«اثر سرریز» یا این پدیده میگه مغز ما کسایی که خیلی دوست داره رو در نظر ما بی نقض نشون میده!
و پدیده ی «the Pygmalion effect» این پدیده اینجوریه که فرد آنقدر حرفای تو واسش مهمه که هرچیزی روش تاثیر میزاره (مثلا اگه فرد مهم زندگی اون شخص به تو القا کنه تو فوق العاده ی تو هم این حس درونت به وجود میاد...)
@adelehz
❤26
ساعت ده شب از خیابانهای شهر به خانه برمیگردم ،زیر نور چراغ برق های غمگین به آسفالتی که دیگر رنگ خاکی ندارد و زیر آن نور متفاوت تر می درخشد نگاه میکنم.
صدای جیرجیرکی در دور دست فکر کنم از بین گیاهان پارک کوچک محله به گوش می رسد.
آخ که کاش میتوانستم بفهمم جیرجیرک ها شبها رویا می بینند یا برای دلشان عاشقانه یک بالشان را بر بال دیگری می کشند ؟
و خانه ها
خانه های جادویی که چراغ هایشان از دور دستها سو سو زنان وجود قلب هایی را یادآوری می کنند.
پشت آنپنجره ها که گاها با پرده های ضخیم و گاهی با پرده های حریر رقصان پوشیده شدند هزار دل ایستاده اند.
هزار دلی که کسی نمیفهمد در درونشان چه میگذرد.
از پشت پنجره ها که میگذرم هیچ نمیدانم آنها در آن خانه ها شادند یا غمگین ..
راستی مردم این شهر،مردم این خانه ها شادند؟
دلم میخواهد اینطور فکر کنم
راهم را ادامه می دهم و پیش می روم
سکوت را به آرامش تعبیر میکنم و صدای خفه ی گریه ای که از یکی از خانه ها به گوش می رسد را با خوشبینی احمقانه ای نشنیده می گیرم .
دلم میخواهد خیال کنم پشت انپنجره ها
آن هزاران دل شاد زندگی می کنند .
حتی اگر این طور نباشد.
#عادله_زمانی
صدای جیرجیرکی در دور دست فکر کنم از بین گیاهان پارک کوچک محله به گوش می رسد.
آخ که کاش میتوانستم بفهمم جیرجیرک ها شبها رویا می بینند یا برای دلشان عاشقانه یک بالشان را بر بال دیگری می کشند ؟
و خانه ها
خانه های جادویی که چراغ هایشان از دور دستها سو سو زنان وجود قلب هایی را یادآوری می کنند.
پشت آنپنجره ها که گاها با پرده های ضخیم و گاهی با پرده های حریر رقصان پوشیده شدند هزار دل ایستاده اند.
هزار دلی که کسی نمیفهمد در درونشان چه میگذرد.
از پشت پنجره ها که میگذرم هیچ نمیدانم آنها در آن خانه ها شادند یا غمگین ..
راستی مردم این شهر،مردم این خانه ها شادند؟
دلم میخواهد اینطور فکر کنم
راهم را ادامه می دهم و پیش می روم
سکوت را به آرامش تعبیر میکنم و صدای خفه ی گریه ای که از یکی از خانه ها به گوش می رسد را با خوشبینی احمقانه ای نشنیده می گیرم .
دلم میخواهد خیال کنم پشت انپنجره ها
آن هزاران دل شاد زندگی می کنند .
حتی اگر این طور نباشد.
#عادله_زمانی
❤26💔6