This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنوز بعضی شبها خواب میبینم در این دبستان دانش آموزی با قلبی آرام هستم.خواب میبینم که درکلاسهای خالی و تازه ساخت طبقه ی پایین با تکه ای گچ استوانه ای روی تخته های نو و سیاه شعرهای کوتاه می نویسم.یا کتابم را بارها دوره میکنم تا نمره ی بیستم تضمین شود.
خواب می بینم که زیردرخت توت حیاطش نشسته ام و به کاردستی حرفه وفن فکر میکنم .
هنوز گاهی رویا را خواب میبینم،دختری که در خانه ی دیوار به دیوارمدرسه زندگی می کردوخانواده اش تصمیم داشتند به زودی به اروپابروندمن تا به امروز از خودم میپرسم رویا کجاست؟ درآن سالی که به مدرسه نرفتم آیا او هم از ایران رفت و هرگز به جواب نخواهم رسید.خواب میبینم که از مدرسه بیرون زده ام و به خرازی سر کوچه رسیده ام دلم یک مداد سیاه جدید میخواهداز انها که باید نوکش رابتراشی تا قشنگتر بنویسد .
دلم میخواهدبه دبستانم به مدرسه ای که یک شیفتش راهنمایی بود برگردم اما.
اما دیگر نمیتوانم،چون دیگر نه آنجا همکلاسی هامانده اند نه معلمانم
چون دیگرهیچ چیزبه اندازه ی آن سالها عمیق و غلیظ نیست.
چون دیگر کلاسهای طبقه ی پایین نوساز مدرسه و تخته سیاه هایشان مرا نمی شناسند
باید برگردم اما دیر است.
#عادله_زمانی
خواب می بینم که زیردرخت توت حیاطش نشسته ام و به کاردستی حرفه وفن فکر میکنم .
هنوز گاهی رویا را خواب میبینم،دختری که در خانه ی دیوار به دیوارمدرسه زندگی می کردوخانواده اش تصمیم داشتند به زودی به اروپابروندمن تا به امروز از خودم میپرسم رویا کجاست؟ درآن سالی که به مدرسه نرفتم آیا او هم از ایران رفت و هرگز به جواب نخواهم رسید.خواب میبینم که از مدرسه بیرون زده ام و به خرازی سر کوچه رسیده ام دلم یک مداد سیاه جدید میخواهداز انها که باید نوکش رابتراشی تا قشنگتر بنویسد .
دلم میخواهدبه دبستانم به مدرسه ای که یک شیفتش راهنمایی بود برگردم اما.
اما دیگر نمیتوانم،چون دیگر نه آنجا همکلاسی هامانده اند نه معلمانم
چون دیگرهیچ چیزبه اندازه ی آن سالها عمیق و غلیظ نیست.
چون دیگر کلاسهای طبقه ی پایین نوساز مدرسه و تخته سیاه هایشان مرا نمی شناسند
باید برگردم اما دیر است.
#عادله_زمانی
❤27💔21😁1
تو هرگز ندانستی که چگونه مانند یک دریا رنگ سیاهی زندگی مرا با خود بردی .که چگونه باران شدی و بر زمینی تب دار باریدی که عشق از نامت سرچشمه گرفت .من به طلسم تو باور دارمکه طلسمی برای جاودانگی ست.جاودانه در عالم عشق جاودانه در تاریخ عشاق ...
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
❤26😢5👍1😁1
هزار سال است که دوستت میدارم!
من، چونان تو،
از نخستین گزش، به عشق ایمان نمیآورم،
اما میدانم که ما پیشتر،
یکدیگر را دیدار کردهایم،
به روزگاران، در میان افسانهای راستین.
و ما دو چهره، یکدیگر را در آغوش فشردیم،
بر گسترهی آبهای ابدی.
سایهات، پیوسته، به سایهی من میپیوندد
در گذر روزگاران
در میان آینههای ازلی و مرموز عشق
من همواره از تو سرشارم،
در خلوت قرنهای پیاپی...
#غاده_السمان
@adelehz
من، چونان تو،
از نخستین گزش، به عشق ایمان نمیآورم،
اما میدانم که ما پیشتر،
یکدیگر را دیدار کردهایم،
به روزگاران، در میان افسانهای راستین.
و ما دو چهره، یکدیگر را در آغوش فشردیم،
بر گسترهی آبهای ابدی.
سایهات، پیوسته، به سایهی من میپیوندد
در گذر روزگاران
در میان آینههای ازلی و مرموز عشق
من همواره از تو سرشارم،
در خلوت قرنهای پیاپی...
#غاده_السمان
@adelehz
❤32💔9😢2🕊2😁1
و روزگار ادمی این چنین میگذرد
اندوهی بر اندوهی دیگر افزوده
و لایه ای از لایه های شادی آدمی کاسته
بی آنکه بدانی چه چیز سبب این روال همیشگی نسل بشر است .
در این جریان تا ابد تکراری اندوه بر اندوه استوار،آدمی زادی که بتواند راه مفری برای خوشی بیابد لیاقت خوشبختی دارد .
و آنکس که بتواند خوشبخت باشد بنده ی شایسته ی خداست .
که خوشبخت بودن در اوج بدبختی ها یک هنر است .
#عادله_زمانی
@adelehz
اندوهی بر اندوهی دیگر افزوده
و لایه ای از لایه های شادی آدمی کاسته
بی آنکه بدانی چه چیز سبب این روال همیشگی نسل بشر است .
در این جریان تا ابد تکراری اندوه بر اندوه استوار،آدمی زادی که بتواند راه مفری برای خوشی بیابد لیاقت خوشبختی دارد .
و آنکس که بتواند خوشبخت باشد بنده ی شایسته ی خداست .
که خوشبخت بودن در اوج بدبختی ها یک هنر است .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤17😢7
انکار بی فایده است .
مقاومت بس است .
باید به حقیقت اعتراف کرد..
که تورا
تنها تورا
دوست دارم .
بی کلمه ای بیشتر و کمتر ..
#عادله_زمانی
@adelehz
مقاومت بس است .
باید به حقیقت اعتراف کرد..
که تورا
تنها تورا
دوست دارم .
بی کلمه ای بیشتر و کمتر ..
#عادله_زمانی
@adelehz
💔21❤8😁1
می دانم اگر
قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم،
دنیا تمام تلاشش را میکند تا
مرا در شرایط او قرار دهد تا
به من ثابت کند
در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم ...
📕 تسخیر شدگان
✍🏻 داستایفسکی
@adelehz
قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم،
دنیا تمام تلاشش را میکند تا
مرا در شرایط او قرار دهد تا
به من ثابت کند
در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم ...
📕 تسخیر شدگان
✍🏻 داستایفسکی
@adelehz
❤12🕊10😢5👎1😁1
Forwarded from مجله هنرى ژوان🕊
@zhuanchannel
این زن یکی از تاثیرگذار ترین زنان ایران است. فروغ السلطنه آذرخشی در سال ۱۲۹۶ نخستین مدرسه دخترانه شهر مشهد را در خانهاش به راه انداخت. در آن زمان عدهای درس خواندن دختران را حرام میدانستند و میخواستند مدرسه را آتش بزنند. مبارزه او با مخالفان تحصیل بانوان ۵ سال طول کشید. او و چند زن همراهش مسلحانه شب و روز از آن مدرسه پاسداری کردند و نگذاشتند کسی مدرسه را نابود یا تعطیل کند.
tehrangardy
این زن یکی از تاثیرگذار ترین زنان ایران است. فروغ السلطنه آذرخشی در سال ۱۲۹۶ نخستین مدرسه دخترانه شهر مشهد را در خانهاش به راه انداخت. در آن زمان عدهای درس خواندن دختران را حرام میدانستند و میخواستند مدرسه را آتش بزنند. مبارزه او با مخالفان تحصیل بانوان ۵ سال طول کشید. او و چند زن همراهش مسلحانه شب و روز از آن مدرسه پاسداری کردند و نگذاشتند کسی مدرسه را نابود یا تعطیل کند.
tehrangardy
❤66😁1
فکر کردم چه چیزی ما را به هم مرتبط میکند،
نقاط زخمی درون آدم ها نوعی محبت بین آنها به وجود میآورد.
✍🏻یوستین گردر
@adelehz
نقاط زخمی درون آدم ها نوعی محبت بین آنها به وجود میآورد.
✍🏻یوستین گردر
@adelehz
❤22
"زنی کهگم کردم "
@Uromusic – شادمهر عقیلی - پر پرواز
بعضی اهنگها قدرت این و دارند که چندسال زمان رو در چند ثانیه برات زنده کنند.
❤26😁1💔1
استادی میگفت رنجت را بشناس
بپذیرش و سعی کن درمانش کنی
نگذار جایی که دستت به آن نرسد
نباید بگذاری تبدیل به یک غم دائمی شود...
@adelehz
بپذیرش و سعی کن درمانش کنی
نگذار جایی که دستت به آن نرسد
نباید بگذاری تبدیل به یک غم دائمی شود...
@adelehz
❤37
آدمها را می شود از روی عکس پروفایل شان شناخت؟
به همان اندازه که در عکسهای پروفایلی شان می خندند خوشحالند؟
به همان اندازه که استوری های گلایه آمیز و غم انگیز میگذارند دل خور یا اندوهگین هستند؟
گمان نمی کنم...
انسانها هیچوقت صد در صد آنچه که نشان می دهند نیستند نه صد در صد غمگین و نه صد در صد شاد .
این صفحات کوچک اجتماعی این جزیره های مجازی که در عین واقعی بودن شان، خیالی اند .
این پلتفرم هایی که اگر یک صبح در آن هک شوی و حسابت را از دست بدهی ممکن ست تا شب آنهایی که میشناختنت از یاد ببرند تورا ..
این جزیره های کوچک و خیالی تنهایی،نتوانسته است ما را نجات دهد .
ما پشت پروفایل هایمان میخندیم تا دندان های سفید و ردیف مان در عکسها بدرخشد در حالی که دلمان مالامال غصه ست ..
ما حتی در همین جزیره های خودساخته ی مجازی هم آبرو داری می کنیم و به ضرب سیلی گونه های لمس نشدنی مان را پشت عکسها سرخ نگاه می داریم .
گاهی تصور میکنم با تمام شلوغی این جهان خودساخته،ما در آن بسیار تنهاییمان آنقدر که تا فرسنگها فاصله ی پیرامون مان هیچ صدایی به گوش نمی رسد .
سکوت مطلقی که هرگز ما را نجات نمی دهد .
و چه کسی می داند در این گوشه های دنج خودساخته ی ما،بر ما چه می گذرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
به همان اندازه که در عکسهای پروفایلی شان می خندند خوشحالند؟
به همان اندازه که استوری های گلایه آمیز و غم انگیز میگذارند دل خور یا اندوهگین هستند؟
گمان نمی کنم...
انسانها هیچوقت صد در صد آنچه که نشان می دهند نیستند نه صد در صد غمگین و نه صد در صد شاد .
این صفحات کوچک اجتماعی این جزیره های مجازی که در عین واقعی بودن شان، خیالی اند .
این پلتفرم هایی که اگر یک صبح در آن هک شوی و حسابت را از دست بدهی ممکن ست تا شب آنهایی که میشناختنت از یاد ببرند تورا ..
این جزیره های کوچک و خیالی تنهایی،نتوانسته است ما را نجات دهد .
ما پشت پروفایل هایمان میخندیم تا دندان های سفید و ردیف مان در عکسها بدرخشد در حالی که دلمان مالامال غصه ست ..
ما حتی در همین جزیره های خودساخته ی مجازی هم آبرو داری می کنیم و به ضرب سیلی گونه های لمس نشدنی مان را پشت عکسها سرخ نگاه می داریم .
گاهی تصور میکنم با تمام شلوغی این جهان خودساخته،ما در آن بسیار تنهاییمان آنقدر که تا فرسنگها فاصله ی پیرامون مان هیچ صدایی به گوش نمی رسد .
سکوت مطلقی که هرگز ما را نجات نمی دهد .
و چه کسی می داند در این گوشه های دنج خودساخته ی ما،بر ما چه می گذرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤20😢12💔11👎2🕊2
وقتی میرم خرید و پولامو به بعضی نقاط بدن گاو میزنم و برمیگردم خونه جرات نمیکنم موجودی مو تو گوشی نگاه کنم😁
😁33
یکی از بدترین کارهایی که میتوانید در حق کسی بکنید این است که اورا به چیزی واهی امیدوار کنید .
به چیزی که خودتان هم به وجودش باور ندارید اما بر آن اصرار می ورزید .
با اعتماد کسی که باورتان کرده بازی نکنید
شما خواهید رفت
او هم زنده می ماند
اما بعد از شما دیگر نمیتواند به کسی اعتماد کند و این زجر بزرگی ست .
چقدر نایابند آدمهایی که امیدوارت نمیکنند به آنچه که پای بندش نیستند .
#عادله_زمانی
@adelehz
به چیزی که خودتان هم به وجودش باور ندارید اما بر آن اصرار می ورزید .
با اعتماد کسی که باورتان کرده بازی نکنید
شما خواهید رفت
او هم زنده می ماند
اما بعد از شما دیگر نمیتواند به کسی اعتماد کند و این زجر بزرگی ست .
چقدر نایابند آدمهایی که امیدوارت نمیکنند به آنچه که پای بندش نیستند .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤23😢12
اپیزود اول
چندسال پیش ،شب جمعه ای از تابستان داغ که روزش خورشید با تمام توان بر سنگفرشهای کوچه ها تابیده و امان شان را بریده بود.
از کوچه ای میگذشتم .
یادم می اید از نزدیک در یک اپارتمان ۴ طبقه ی قشنگ در حال عبور بودم که چشمم به پسر جوانی افتاد .
پسرک به غایت ،خوش لباس و مرتب بود .دسته گل بزرگی در دستش و با دست دیگرش زنگ یکی از واحدهای اپارتمان را می زد .
تا ما به نزدیکش رسیدیم در باز شد و جوان لبخند به لب داخل حیاط اپارتمان شد و در را بست .
مادرم که با من بود با لبخندی گفت گمان می کنم برای دیدار نامزدش امده باشد .خیلی ذوق زده بود .
هم چنان که از کنار در میگذشتیم خط بوی ادکلن جوان مشام مان را نوازش می داد .
اپیزود دوم
پاییز امسال بود .
که از سر کار به خانه برمیگشتم مادرم سفارش خرید از دکانی خاص را داده بود مجبور بودم از همان کوچه بگذرم .
این بار هوا روشن بود .
جلوی در همان اپارتمان ماشین پلیس ایستاده ،افسری در حال دست به دست کردن و زن جوانی دست به کمر روبروی در خانه ایستاده زنگ را با شدت می فشارد و برای افسر شرح می داد که یک مرد عوضی گردن کلفت در خانه است ولی جواب نمی دهد .
به عرض چند ثانیه در اپارتمان باز شد و مرد جوان قد بلند و زن چادری سالخورده ای در چهارچوب در به چشم خوردند .
زن رو گرفته بود و بین فریادهای عروس و پسرش مدام تکرار می کرد که این دختر پسرم را بدبخت کرده است .
افسر که انگار حوصله اش سر رفته بود پسر را سوار ماشین کرد و در برابر جیغ و دادهای دختر جوان به او گفت که دهانش را ببندند و اگر حرفی دارد خودش به پاسگاه بیاید .
در عرض چند دقیقه نمایش به پایان رسید و جلوی در اپارتمان دوباره خالی شد .
راستش بعد از چندسال وقفه نمیتوانم بگویم زوج جداشده (اگر جدا شده باشند)همان زوجی بودند که نامزد بازی گرمی را داشتند (اگر واقعا گرم سپری شده باشد!) اما میتوانم به اطمینان بگویم هرچه بود در یک لوکیشن رخ داد.
انگار که کسی بخواهد به عمد این نکته را بکوبد توی دهنت که فلانی !
خیلی دلخوش به خوشحالی هایت نباش در همین بامی که این طرفش تو سفره ی شادی انداخته ای،ان طرفش یکی سفره غم هموار کرده است .
اپیزود اخر
این بار اواخر شب از کوچه عبور کردم .
سکوت همه جا را فرا گرفته بود .
تمام چراغهای اپارتمان خاموش بود .
نمی دانم پشت ان پنجره ها کسی هنوز بیدار بود یا نه و اگر بیدار بود به چه فکر می کرد.
نمی دانم آنجا در آن اپارتمان چهارطبقه عشق حاکم بود یا نفرت
در واقع هیچ چیز نمیدانستم .
مثل هر رهگذر دیگری باید فقط عبور می کردم بی آنکه بدانم آدمهایی که نمیشناسم شان ولی گاهی به آنها فکر میکنم،در چه حالی هستند.
چراغ ها هنوز خاموش بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
چندسال پیش ،شب جمعه ای از تابستان داغ که روزش خورشید با تمام توان بر سنگفرشهای کوچه ها تابیده و امان شان را بریده بود.
از کوچه ای میگذشتم .
یادم می اید از نزدیک در یک اپارتمان ۴ طبقه ی قشنگ در حال عبور بودم که چشمم به پسر جوانی افتاد .
پسرک به غایت ،خوش لباس و مرتب بود .دسته گل بزرگی در دستش و با دست دیگرش زنگ یکی از واحدهای اپارتمان را می زد .
تا ما به نزدیکش رسیدیم در باز شد و جوان لبخند به لب داخل حیاط اپارتمان شد و در را بست .
مادرم که با من بود با لبخندی گفت گمان می کنم برای دیدار نامزدش امده باشد .خیلی ذوق زده بود .
هم چنان که از کنار در میگذشتیم خط بوی ادکلن جوان مشام مان را نوازش می داد .
اپیزود دوم
پاییز امسال بود .
که از سر کار به خانه برمیگشتم مادرم سفارش خرید از دکانی خاص را داده بود مجبور بودم از همان کوچه بگذرم .
این بار هوا روشن بود .
جلوی در همان اپارتمان ماشین پلیس ایستاده ،افسری در حال دست به دست کردن و زن جوانی دست به کمر روبروی در خانه ایستاده زنگ را با شدت می فشارد و برای افسر شرح می داد که یک مرد عوضی گردن کلفت در خانه است ولی جواب نمی دهد .
به عرض چند ثانیه در اپارتمان باز شد و مرد جوان قد بلند و زن چادری سالخورده ای در چهارچوب در به چشم خوردند .
زن رو گرفته بود و بین فریادهای عروس و پسرش مدام تکرار می کرد که این دختر پسرم را بدبخت کرده است .
افسر که انگار حوصله اش سر رفته بود پسر را سوار ماشین کرد و در برابر جیغ و دادهای دختر جوان به او گفت که دهانش را ببندند و اگر حرفی دارد خودش به پاسگاه بیاید .
در عرض چند دقیقه نمایش به پایان رسید و جلوی در اپارتمان دوباره خالی شد .
راستش بعد از چندسال وقفه نمیتوانم بگویم زوج جداشده (اگر جدا شده باشند)همان زوجی بودند که نامزد بازی گرمی را داشتند (اگر واقعا گرم سپری شده باشد!) اما میتوانم به اطمینان بگویم هرچه بود در یک لوکیشن رخ داد.
انگار که کسی بخواهد به عمد این نکته را بکوبد توی دهنت که فلانی !
خیلی دلخوش به خوشحالی هایت نباش در همین بامی که این طرفش تو سفره ی شادی انداخته ای،ان طرفش یکی سفره غم هموار کرده است .
اپیزود اخر
این بار اواخر شب از کوچه عبور کردم .
سکوت همه جا را فرا گرفته بود .
تمام چراغهای اپارتمان خاموش بود .
نمی دانم پشت ان پنجره ها کسی هنوز بیدار بود یا نه و اگر بیدار بود به چه فکر می کرد.
نمی دانم آنجا در آن اپارتمان چهارطبقه عشق حاکم بود یا نفرت
در واقع هیچ چیز نمیدانستم .
مثل هر رهگذر دیگری باید فقط عبور می کردم بی آنکه بدانم آدمهایی که نمیشناسم شان ولی گاهی به آنها فکر میکنم،در چه حالی هستند.
چراغ ها هنوز خاموش بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
😢14❤9💔7
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
من اینجا هستم ❤️
برای دنبال کردن نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.zamani90
برای دنبال کردن نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.zamani90
❤9🕊2