This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهار می تابد چون خورشید بر افق های تیره مان و از زمستانی دیگر جان بسلامت میبریم. زنده می مانیم حتی اگر به ظاهر کسانی از این شهر مرده باشند .بهار می تابد و ما دوباره از خمود سرمای سیاه زمستان بر سبزی جوانه ها رخنه می کنیم .
بهار می تابد و دوباره کوهستان هایمان دوباره دشت های بی انتهایمان آغوش بر لاله های عاشق می گشایند.
بهار می تابد
و چه مبارک تابیدنی...
#عادله_زمانی
بهار می تابد و دوباره کوهستان هایمان دوباره دشت های بی انتهایمان آغوش بر لاله های عاشق می گشایند.
بهار می تابد
و چه مبارک تابیدنی...
#عادله_زمانی
❤35
این خاصیت بهار است شاید هم خاصیت جهان باشد ،اینکه بی توجه به تو بی توجه به حالت درحال گذر از هرجایی ست که باید از آن عبور نماید .
موضوع این است که جهان خود را با حال درونی تو هماهنگ نمی کند اما تو برای بهتر گذشتن این روزها مجبوری چنینکنی ..
باید خودت را با جوانه های نورسته ،نسیمی که نه گرم است و نه سرد ،بادی که بوی گلهای شب رو را با خود می آورد هماهنگکنی حتی اگر در دلت دشتی بی گل و خشک نشسته باشد .
بهار در راه ست ..پشت در ایستاده و منتظر آخرین قدم زمستان است تا به خانه وارد شود.دلتنگ رسیدن به توست به تویی که یکسال است تورا ندیده ..
پس خود را بیارای دلت را صفا بده و امیدت را به آنکه بهتر از هرکس هرچیز را می داند جلا بده
به بهار خوش آمد بگو و آغوشت را از عطرش پر کن .
به امید آنکه امید ابدی مخلوقات هرگز تورا،جهان را و همه ی مارا تنها نگذارد...
#عادله_زمانی
بهار مبارک..
موضوع این است که جهان خود را با حال درونی تو هماهنگ نمی کند اما تو برای بهتر گذشتن این روزها مجبوری چنینکنی ..
باید خودت را با جوانه های نورسته ،نسیمی که نه گرم است و نه سرد ،بادی که بوی گلهای شب رو را با خود می آورد هماهنگکنی حتی اگر در دلت دشتی بی گل و خشک نشسته باشد .
بهار در راه ست ..پشت در ایستاده و منتظر آخرین قدم زمستان است تا به خانه وارد شود.دلتنگ رسیدن به توست به تویی که یکسال است تورا ندیده ..
پس خود را بیارای دلت را صفا بده و امیدت را به آنکه بهتر از هرکس هرچیز را می داند جلا بده
به بهار خوش آمد بگو و آغوشت را از عطرش پر کن .
به امید آنکه امید ابدی مخلوقات هرگز تورا،جهان را و همه ی مارا تنها نگذارد...
#عادله_زمانی
بهار مبارک..
❤33
تنها خداست که می داند
“بهترین” در زندگی تان چگونه
معنا می شود!
من در سال نو
آن بهترین را برای تان آرزو می کنم.
@adelehz
“بهترین” در زندگی تان چگونه
معنا می شود!
من در سال نو
آن بهترین را برای تان آرزو می کنم.
@adelehz
❤28😁2
ما بارها در خاموشی خودمان مرده ایم و صبحی دیگر زنده شدیم و در هر بار مردن مان تکه ای از قلب مان کم شده است..
ما بارها با دلتنگی خفه کننده ای خوابیده ایم و نیمه شب از شدت خفقان بغض لای گلوی مان از خواب پریده ایم .
ما بارها از عشق وا مانده ایم و دری که باز کرده بودیم به روی خودمان بسته شده است.
اما جالب تر اینکه تمام این ها را در تنهایی تجربه کرده ایم و کسی از درد مان با خبر نشده است .
حالا برایمان از خوبیِ در جمع بودن قصه نباف که ما همیشه غصه هامان را تنهایی خورده ایم.
#عادله_زمانی
@adelehz
ما بارها با دلتنگی خفه کننده ای خوابیده ایم و نیمه شب از شدت خفقان بغض لای گلوی مان از خواب پریده ایم .
ما بارها از عشق وا مانده ایم و دری که باز کرده بودیم به روی خودمان بسته شده است.
اما جالب تر اینکه تمام این ها را در تنهایی تجربه کرده ایم و کسی از درد مان با خبر نشده است .
حالا برایمان از خوبیِ در جمع بودن قصه نباف که ما همیشه غصه هامان را تنهایی خورده ایم.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔32😢8❤5🕊3👍1
Forwarded from اتاق سفید همفکری
من یه دختر ۲۸ ساله و متاهل هستم من تو یه خانواده پرجمعیت زندگی میکردم با چندتا برادر .از همه کوجیکتر من بودم.مادرو پدرم خیلی درگیر کارای روزمره خودشون بودن و همیشه من توی دیدشون نبودم.هنوز مدرسه نمیرفتم شیش سالم بود برادرم هشت سال ازم بزرگتر بود همش منو مورد آزار و شکنجه قرار میداد.کتکای خیلی وحشتناک .همیشه یادمه بدنم کبود بود و زخم یا گوشه لبم پاره.کم کم بهم دست درازی و تعرض هم میکرد و تهدیدم میکرد که چیزی بگم به کسی سرمو میبره😞😞😞
من خیلی میترسیدم خیلی خیلی،بدتر از همه از تهدیدش میترسیدم از شکنجه هاش میترسیدم.ولی هیچ راه چاره ای نداشتم مجبور بودم به تحمل.من ۱۱ سال همه چیو تحمل کردم تا اینکه نزدیک دیپلم بودن یه بار جرعت پیدا کردمو سرش داد زدم ولم کن بهم دست نزن
میگن خدا مهربونه .من تو تموم اون روزای سیاهم خدارو هزاران بار صدا زدم.بدترین اتفاقا سرم افتاد.بدترین شکنجه هارو شدم.تو حساسترین سن پدرمو از دست دادم،تو همون شرایط شدت اذیتای برادرم بیشتر شد،توی فقر شدید بودیم پدرم که مرد،یادمه از شدت مریضی رفتم دکتر و گفتن سوتغذیه دارم.خیلی حال و روزم بد بود.اطرافیانم خاله هام و داییم خیلی مرفه و پولدار بودن ولی هیچکی کمکون نمیکرد.خداهم فراموشمون کرده بود
من میخوام بدونم این عمر و جوونیم که رفت این قرصای افسردگی که میخورم این روان مشکل داری که برام مونده،معده درد عصبی که ده ساله منو درگیر کرده،من چراهامو باید از کی بپرسم،هیچ روحیه ای برام نمونده برای ادامه زندگی
دلمو باید به چی خوش کنم؟؟؟
من خیلی میترسیدم خیلی خیلی،بدتر از همه از تهدیدش میترسیدم از شکنجه هاش میترسیدم.ولی هیچ راه چاره ای نداشتم مجبور بودم به تحمل.من ۱۱ سال همه چیو تحمل کردم تا اینکه نزدیک دیپلم بودن یه بار جرعت پیدا کردمو سرش داد زدم ولم کن بهم دست نزن
میگن خدا مهربونه .من تو تموم اون روزای سیاهم خدارو هزاران بار صدا زدم.بدترین اتفاقا سرم افتاد.بدترین شکنجه هارو شدم.تو حساسترین سن پدرمو از دست دادم،تو همون شرایط شدت اذیتای برادرم بیشتر شد،توی فقر شدید بودیم پدرم که مرد،یادمه از شدت مریضی رفتم دکتر و گفتن سوتغذیه دارم.خیلی حال و روزم بد بود.اطرافیانم خاله هام و داییم خیلی مرفه و پولدار بودن ولی هیچکی کمکون نمیکرد.خداهم فراموشمون کرده بود
من میخوام بدونم این عمر و جوونیم که رفت این قرصای افسردگی که میخورم این روان مشکل داری که برام مونده،معده درد عصبی که ده ساله منو درگیر کرده،من چراهامو باید از کی بپرسم،هیچ روحیه ای برام نمونده برای ادامه زندگی
دلمو باید به چی خوش کنم؟؟؟
😢34💔23❤1😁1
اتاق سفید همفکری
من یه دختر ۲۸ ساله و متاهل هستم من تو یه خانواده پرجمعیت زندگی میکردم با چندتا برادر .از همه کوجیکتر من بودم.مادرو پدرم خیلی درگیر کارای روزمره خودشون بودن و همیشه من توی دیدشون نبودم.هنوز مدرسه نمیرفتم شیش سالم بود برادرم هشت سال ازم بزرگتر بود همش منو مورد…
لطفا برای مشوره و کمک به این دوستمون به اتاق سفید همفکری ما مراجعه کنید
https://t.me/hamfekr123
با این توضیح که ایشون فعلا امکان مراجعه به مشاور رو ندارند.
https://t.me/hamfekr123
با این توضیح که ایشون فعلا امکان مراجعه به مشاور رو ندارند.
Telegram
اتاق سفید همفکری
مکانی برای همفکری جمعی و حل مشکلات
برای فرستادن سوالات و مشکلات تون
به این ایدی مراجعه کنید :
@aydel70
برای فرستادن سوالات و مشکلات تون
به این ایدی مراجعه کنید :
@aydel70
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما نسل خوش شانسی بودیم .با ماه رمضان های ساده و قشنگی که داشتیم .
مادرمون سر شب سحری شو بار می گذاشت و ما بچه ها با بوهای خوب قیمه و قرمه سبزی و دمی به رویاهای قشنگ می رفتیم .چندساعت بعد با چشمهای نیمه باز مینشوندن مون پای سفره،همون قیمه ی ساده یه بشقاب سبزی خوردن یه پارچ آب سرد و پلوی خوش عطر مادرمون ..
یه چشممون بسته بود یکی باز ولی بازهم مادر و پدرمون گوشت قیمه رو میگذاشتن توی بشقاب مون..
صدای رادیو توی خونه ،سکوت سیاه شب و می شکست :سحرخیزان عزیز تنها ۵دقیقه به اذان باقی ست.
ما نسل خوش شانسی بودیم
سادگی و لذتی و تجربه کردیم که حتی تا وقت مردن فراموش مون نمیشه...
#عادله_زمانی
مادرمون سر شب سحری شو بار می گذاشت و ما بچه ها با بوهای خوب قیمه و قرمه سبزی و دمی به رویاهای قشنگ می رفتیم .چندساعت بعد با چشمهای نیمه باز مینشوندن مون پای سفره،همون قیمه ی ساده یه بشقاب سبزی خوردن یه پارچ آب سرد و پلوی خوش عطر مادرمون ..
یه چشممون بسته بود یکی باز ولی بازهم مادر و پدرمون گوشت قیمه رو میگذاشتن توی بشقاب مون..
صدای رادیو توی خونه ،سکوت سیاه شب و می شکست :سحرخیزان عزیز تنها ۵دقیقه به اذان باقی ست.
ما نسل خوش شانسی بودیم
سادگی و لذتی و تجربه کردیم که حتی تا وقت مردن فراموش مون نمیشه...
#عادله_زمانی
❤35😢14💔3👍1
اگه اهل روزه گرفتن هستید خودتون و برتر از بقیه ندونید سعی کنید تمام جوارح و اعضاتون روزه باشه و بیشتر از بقیه ی ماهها با دیگران مدارا کنید.
اگر هم به هر دلیلی روزه نمیگیرید لطفا برای کسانی که روزه اند پشت چشم نازک نکنید و مسخره نکنید کسی رو
یاد بگیریم کنار هم زندگی کنیم و سرمون از زندگی همدیگه بیرون بکشیم .
بلکه خدا برامون بهترین ها رو بسازه ❤️
آمین
#عادله_زمانی
اگر هم به هر دلیلی روزه نمیگیرید لطفا برای کسانی که روزه اند پشت چشم نازک نکنید و مسخره نکنید کسی رو
یاد بگیریم کنار هم زندگی کنیم و سرمون از زندگی همدیگه بیرون بکشیم .
بلکه خدا برامون بهترین ها رو بسازه ❤️
آمین
#عادله_زمانی
❤72🕊13👎2💔2
بچه که بودم همسایهای داشتیم که هر روز و هر ساعت، پای تشت رخت بود. هر وقت او را میدیدی چمباتمه زده بود کنار یک تشت پر از رخت چرک، چنگ میزد و میسابید.
حتی الان که میخواهم او را در ذهنم بیاورم، بدون آن تشت پر رخت و دستهایی که یا از سایش یا از سرما سرخ بودند نمیتوانم تصور کنم.
او مقاومترینِ اهل کوچه بود در برابر خرید ماشین لباسشویی...
زنِ کمحرفی بود، ولی یک روز سرِ درد دل را با مادرم باز کرد؛
میگفت بچه که بوده یک روز معلم درویشمسلکِ ده، از بچهها میخواهد که آرزوهایشان را روی کاغذ بنویسند و به رودی بسپارند که از میان روستا میگذشته.
دخترکان و پسرکان سرخوش و سرحال کاغذهای بُعد و حجم گرفته از آرزوهای رنگی را میاندازند توی آب و توی راه برگشت به مدرسهی تککلاسهی ده، پسرکی را میبینند که در بالادست دارد به آب میشاشد.
دخترک به خانه میرود و ماجرای کاغذ آرزوها و پسرک شاشو را برای مادرش تعریف میکند و مادر میگوید: "پس دیگه آرزوهاتون نمیشه دیگه، نجس شد، رفت!"
و همین، همین جملهی سادهی شاید از سرِ شوخی میشود ملکهی ذهن دختر: "نمیشه دیگه..."
بقیهی بچهها که مادرشان شاش پسربچه را برایشان تعبیر به شر نکرده بود از فردا منتظر تحقق آرزو ها بودند و فقط او بود که "نمیشود که نمیشود، نشد که بشود" شده بود ملکه ذهنش.
بعد از آن خودش را زنجیر کرده بود به تشت رخت... به دور باطلِ لباس چرک، شستن، آب کشیدن، پهن کردن و باز لباس چرک... به نفرین سیزیف...
میگفت وقتی رخت میشوید به چیزی فکر نمیکند و وقتی نمیشوید قابلیت این را دارد که هر اتفاق حتی کمی بدی را ببرد پیوند بزند به شلوار پایینکشیدهی آن پسربچه بر آرزوهایش و میتواند به هر اتفاق خوبی شک کند که از کجایش قرار است زردآب شاش بیرون بزند!
هیچ کس به او تشت رخت را تحمیل نکرده بود، اما حدس میزنم بچههایش را تشویق میکرد خودشان را توی گِل بپلکانند تا مادرشان بتواند هرچه بیشتر پناه ببرد به امنیت تشت رخت، به امنیت روزمرِگی و روزمرگی.
ما کاغذ آرزوهایمان را میدهیم به آب و وقتی این کار را میکنیم خوشحال و سرخوش و پراُمیدیم.
میدانم، میدانم گاهی در "بالادست" پسرکی میشاشد به آن، ولی این دست خودمان است که چقدر جدیاش بگیریم. آرزوها به تعویق میافتند، ولی بیات نمیشوند، نباید بگذاریم که بشوند.
مراقب باشیم چه چیزهایی را برای خودمان حجتتمام در نظر میگیریم.
"امید" هیچجوره نجس نمیشود، چیزهایی هست که هر روز و هر ساعت آن را تطهیر میکنند.
سودابه فرضی پور
@adelehz
حتی الان که میخواهم او را در ذهنم بیاورم، بدون آن تشت پر رخت و دستهایی که یا از سایش یا از سرما سرخ بودند نمیتوانم تصور کنم.
او مقاومترینِ اهل کوچه بود در برابر خرید ماشین لباسشویی...
زنِ کمحرفی بود، ولی یک روز سرِ درد دل را با مادرم باز کرد؛
میگفت بچه که بوده یک روز معلم درویشمسلکِ ده، از بچهها میخواهد که آرزوهایشان را روی کاغذ بنویسند و به رودی بسپارند که از میان روستا میگذشته.
دخترکان و پسرکان سرخوش و سرحال کاغذهای بُعد و حجم گرفته از آرزوهای رنگی را میاندازند توی آب و توی راه برگشت به مدرسهی تککلاسهی ده، پسرکی را میبینند که در بالادست دارد به آب میشاشد.
دخترک به خانه میرود و ماجرای کاغذ آرزوها و پسرک شاشو را برای مادرش تعریف میکند و مادر میگوید: "پس دیگه آرزوهاتون نمیشه دیگه، نجس شد، رفت!"
و همین، همین جملهی سادهی شاید از سرِ شوخی میشود ملکهی ذهن دختر: "نمیشه دیگه..."
بقیهی بچهها که مادرشان شاش پسربچه را برایشان تعبیر به شر نکرده بود از فردا منتظر تحقق آرزو ها بودند و فقط او بود که "نمیشود که نمیشود، نشد که بشود" شده بود ملکه ذهنش.
بعد از آن خودش را زنجیر کرده بود به تشت رخت... به دور باطلِ لباس چرک، شستن، آب کشیدن، پهن کردن و باز لباس چرک... به نفرین سیزیف...
میگفت وقتی رخت میشوید به چیزی فکر نمیکند و وقتی نمیشوید قابلیت این را دارد که هر اتفاق حتی کمی بدی را ببرد پیوند بزند به شلوار پایینکشیدهی آن پسربچه بر آرزوهایش و میتواند به هر اتفاق خوبی شک کند که از کجایش قرار است زردآب شاش بیرون بزند!
هیچ کس به او تشت رخت را تحمیل نکرده بود، اما حدس میزنم بچههایش را تشویق میکرد خودشان را توی گِل بپلکانند تا مادرشان بتواند هرچه بیشتر پناه ببرد به امنیت تشت رخت، به امنیت روزمرِگی و روزمرگی.
ما کاغذ آرزوهایمان را میدهیم به آب و وقتی این کار را میکنیم خوشحال و سرخوش و پراُمیدیم.
میدانم، میدانم گاهی در "بالادست" پسرکی میشاشد به آن، ولی این دست خودمان است که چقدر جدیاش بگیریم. آرزوها به تعویق میافتند، ولی بیات نمیشوند، نباید بگذاریم که بشوند.
مراقب باشیم چه چیزهایی را برای خودمان حجتتمام در نظر میگیریم.
"امید" هیچجوره نجس نمیشود، چیزهایی هست که هر روز و هر ساعت آن را تطهیر میکنند.
سودابه فرضی پور
@adelehz
❤23😢11🕊2
از یک سنی به بعد آدمیزاد یاد میگیرد که ديگر از خودش مایه نگذارد.جایی که احترامش حفظ،نمیشود نماند .نگران کسی که نگرانش نمیشود نشود،به کسی که به وی بی محلی میکند عشق ندهد و خلاصه ی کلام اینکه بزرگ شود.
آدمی باید بزرگ شود چون این دنیای بی مروت عاشق در اهم کوبیدن کودکان ست برای زندگی در آن آدمی باید بزرگ شود.
#عادله_زمانی
@adelehz
آدمی باید بزرگ شود چون این دنیای بی مروت عاشق در اهم کوبیدن کودکان ست برای زندگی در آن آدمی باید بزرگ شود.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤34💔13
❤37💔14😢10