دایی احمد یک ازدواج نا موفق داشت .بعد از آن هرگز دوباره ازدواج نکرد.حاصل آن ازدواج یک دختر بود .دختری که دایی احمد هرگز او را بزرگنکرد .
در واقع مادرش هم اورا بزرگنکرد .
آن دختر کوچک را مادربزرگ و پدر بزرگم بدور از دایی احمد بزرگ کردند.
مادربزرگم اجازه نداد که به دخترک بگویند پدر و مادر واقعی اش کیست .این بود که دخترک تا همین دوسال اخر فکر میکرد خواهر کوچکتر دایی احمد ست و حتی به او داداش می گفت .
بنا به دلایلی دایی احمد نمیتوانست پدر این دخترک شود. نمیخواست باورهای دخترک را خراب کند و حتی نمیخواست مادر پیرش را برنجاند. با تمام دردی که داشت اجازه داد تا آن دخترک
دخترِ مادرش باشد و نه خودش..
سالها حسرت پدر بودن در قلب دایی احمد باقی ماند .به کسی چیزی نمی گفت ولی همیشه عکس دخترکش روی میز کارش بود.
روبروی تخت خوابش قاب عکس دختر کوچکش را گذاشته بود تا هروقت که به خواب می رود و از خواب برمیخیزد چشمانش به چشمهای دخترش بیفتد .دختری که روز به روز به دایی احمد شبیه تر می شد .
سالهای زیادی آن دختر به دایی احمد داداش گفت و دایی احمد حسرت پدرانه در آغوش کشیدن اورا با خود هرجا برد .
دو سال آخر قبل از فوت دایی احمد دخترش ازدواج کرد .از مدتی قبل او را آماده کرده بودند و کم کم به او اطلاع دادند که دایی احمد داداش که نه پدرش ست...
بعداز سالها دایی احمد از ایران رفت تا بتواند در عروسی دخترش شرکت کند .اولین شبی که به خانه رسیده بود به دخترش گفته بود میشود کنار بسترت بنشینم ؟
دایی احمد حسرت سالها نداشتن دخترکش را با خودش به خانه آورده بود ...
حسرت سالها آغوش خالی پدرانه اش
حسرت به پارک بردن دخترش را
حسرت کیف مدرسه برایش خریدن
حسرت دستانش را در دستانش گرفتن...
با خودش یک سرویس نقره ی قدیمی برای دخترش برده بود .سرویسی که سالها قبل برای او خریده و کنار گذاشته بود دایی احمد در تمام روزهای آن سالها به دخترش فکر کرده بود.
اولین نوه اش که بدنیا آمد. دایی احمد شیفته ی آن دخترک کوچک شد .
بنظرم دایی احمد فکر میکرد دخترش دوباره متولد شده است.برنامه داشت بزودی برای همیشه از ایران برود و نوه اش را بزرگ کند حتی اعلام کرده بود اگر برگردد نوه اش را پیش خودش خواهد برد..انگار تلاش میکرد سالهای سال حسرت پدرانه را برطرف کند .
اما ..پدر ماندن در طالع دایی احمد باقی نماند ..اجل فرصت در آغوش کشیدن ها ، به پارک بردن ها، خرید کردن های دونفره، گفتن ها و خندیدن های دختر پدری را از دایی احمد ربود ...
مرگ فرصت بزرگکردن دختر دیگری را به او نداد .
دایی احمد با حسرت بزرگ کردن دخترهای زندگی اش به خوابی ابدی فرو رفت ...
دخترکش امروز بیش از هر وقت دیگری شبیه اوست .برای ما که با دایی احمد هر لحظه ی عمرمان را زندگی کردیم او یادآور نگاه و لبخند پدر مهربانش ست .
حالا ما خدا خدا میکنیم که بخندد تا ما بتوانیم صدای خنده ی دایی احمد را بیاد آوریم...
بیش از هرکسی دلتنگ پدرش ست ...چون پدرش را پیدا نکرده گم کرده است .
راستش دایی احمد آدمی نبود که بشود فراموشش کرد..نمیشود بیادش نبود نمیشود هوای صدایش را نکرد .
حس میکنم دایی احمد هنوز هم در زندگی ما، در زندگی دخترکش، در زندگی هرکس اورا می شناخت بشدت جاری ست .
نمیدانم آیا روزی دوباره همدیگر را خواهیم دید یا نه
اما کاش بتوانیم یک روز یک بار دیگر همه دور هم جمع شویم .در حالی که او دخترکش را در آغوش کشیده بلند می خندد و همه با هم چای مینوشیم.
کاش در دنیایی دیگر بتوانیم دوباره کنار هم باشیم بدون اینکه دایی دردمندم یک شب دیگر در حسرت پدر بودن و پدر ماندن به خواب رود .
فقط همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
در واقع مادرش هم اورا بزرگنکرد .
آن دختر کوچک را مادربزرگ و پدر بزرگم بدور از دایی احمد بزرگ کردند.
مادربزرگم اجازه نداد که به دخترک بگویند پدر و مادر واقعی اش کیست .این بود که دخترک تا همین دوسال اخر فکر میکرد خواهر کوچکتر دایی احمد ست و حتی به او داداش می گفت .
بنا به دلایلی دایی احمد نمیتوانست پدر این دخترک شود. نمیخواست باورهای دخترک را خراب کند و حتی نمیخواست مادر پیرش را برنجاند. با تمام دردی که داشت اجازه داد تا آن دخترک
دخترِ مادرش باشد و نه خودش..
سالها حسرت پدر بودن در قلب دایی احمد باقی ماند .به کسی چیزی نمی گفت ولی همیشه عکس دخترکش روی میز کارش بود.
روبروی تخت خوابش قاب عکس دختر کوچکش را گذاشته بود تا هروقت که به خواب می رود و از خواب برمیخیزد چشمانش به چشمهای دخترش بیفتد .دختری که روز به روز به دایی احمد شبیه تر می شد .
سالهای زیادی آن دختر به دایی احمد داداش گفت و دایی احمد حسرت پدرانه در آغوش کشیدن اورا با خود هرجا برد .
دو سال آخر قبل از فوت دایی احمد دخترش ازدواج کرد .از مدتی قبل او را آماده کرده بودند و کم کم به او اطلاع دادند که دایی احمد داداش که نه پدرش ست...
بعداز سالها دایی احمد از ایران رفت تا بتواند در عروسی دخترش شرکت کند .اولین شبی که به خانه رسیده بود به دخترش گفته بود میشود کنار بسترت بنشینم ؟
دایی احمد حسرت سالها نداشتن دخترکش را با خودش به خانه آورده بود ...
حسرت سالها آغوش خالی پدرانه اش
حسرت به پارک بردن دخترش را
حسرت کیف مدرسه برایش خریدن
حسرت دستانش را در دستانش گرفتن...
با خودش یک سرویس نقره ی قدیمی برای دخترش برده بود .سرویسی که سالها قبل برای او خریده و کنار گذاشته بود دایی احمد در تمام روزهای آن سالها به دخترش فکر کرده بود.
اولین نوه اش که بدنیا آمد. دایی احمد شیفته ی آن دخترک کوچک شد .
بنظرم دایی احمد فکر میکرد دخترش دوباره متولد شده است.برنامه داشت بزودی برای همیشه از ایران برود و نوه اش را بزرگ کند حتی اعلام کرده بود اگر برگردد نوه اش را پیش خودش خواهد برد..انگار تلاش میکرد سالهای سال حسرت پدرانه را برطرف کند .
اما ..پدر ماندن در طالع دایی احمد باقی نماند ..اجل فرصت در آغوش کشیدن ها ، به پارک بردن ها، خرید کردن های دونفره، گفتن ها و خندیدن های دختر پدری را از دایی احمد ربود ...
مرگ فرصت بزرگکردن دختر دیگری را به او نداد .
دایی احمد با حسرت بزرگ کردن دخترهای زندگی اش به خوابی ابدی فرو رفت ...
دخترکش امروز بیش از هر وقت دیگری شبیه اوست .برای ما که با دایی احمد هر لحظه ی عمرمان را زندگی کردیم او یادآور نگاه و لبخند پدر مهربانش ست .
حالا ما خدا خدا میکنیم که بخندد تا ما بتوانیم صدای خنده ی دایی احمد را بیاد آوریم...
بیش از هرکسی دلتنگ پدرش ست ...چون پدرش را پیدا نکرده گم کرده است .
راستش دایی احمد آدمی نبود که بشود فراموشش کرد..نمیشود بیادش نبود نمیشود هوای صدایش را نکرد .
حس میکنم دایی احمد هنوز هم در زندگی ما، در زندگی دخترکش، در زندگی هرکس اورا می شناخت بشدت جاری ست .
نمیدانم آیا روزی دوباره همدیگر را خواهیم دید یا نه
اما کاش بتوانیم یک روز یک بار دیگر همه دور هم جمع شویم .در حالی که او دخترکش را در آغوش کشیده بلند می خندد و همه با هم چای مینوشیم.
کاش در دنیایی دیگر بتوانیم دوباره کنار هم باشیم بدون اینکه دایی دردمندم یک شب دیگر در حسرت پدر بودن و پدر ماندن به خواب رود .
فقط همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
😢44❤31💔21
امید درنای تنهای فریدونکنار بعد از دوازده سال با رویا درنای ماده همراه شده است .
امید دوازده سال بعد از شکار جفتش با هیچ درنای ماده ی دیگری جفت نشد و به درنای وفادار مشهور گشت .
حالا بعد از دوازده سال تو گویا نور بر زندگی این درنای تنها تابیده شده ست .در سخنان مدیر حفاظت محیط زیست آن منطقه آمده بود که مردم اسم درنای ماده را رویا گذاشته اند .برای همین کوچکترین خبر تا صدسال میتوان امیدوار شد به زندگی ...
اینکه آدمها دلشان امید میخواهد دلشان رویا میخواهد و وقتی امید و رویا یکی شوند انگار معجزه و نور ارزانی شده است.
#عادله_زمانی
امید دوازده سال بعد از شکار جفتش با هیچ درنای ماده ی دیگری جفت نشد و به درنای وفادار مشهور گشت .
حالا بعد از دوازده سال تو گویا نور بر زندگی این درنای تنها تابیده شده ست .در سخنان مدیر حفاظت محیط زیست آن منطقه آمده بود که مردم اسم درنای ماده را رویا گذاشته اند .برای همین کوچکترین خبر تا صدسال میتوان امیدوار شد به زندگی ...
اینکه آدمها دلشان امید میخواهد دلشان رویا میخواهد و وقتی امید و رویا یکی شوند انگار معجزه و نور ارزانی شده است.
#عادله_زمانی
❤56🕊6
روباه با خودش فکر میکرد اگر خرگوش پرحرف و زاغ وراج تنهایش بگذارند و اجازه دهند او در تنهایی و آرامش کتاب بخواند لذت بیشتری خواهد برد .
بخاطر همین وقتی دوستانش گفتند میخواهند به سفری چند روزه بروند حسابی خوشحال شد .
اما تنها بعد از روز اول بود که فهمید چه اشتباهی کرده ست ...
زندگی بدونآنهایی که شبیه تو نیستند اما به روزهایت رنگ میبخشند اهمیت و لذتی ندارد .
زندگی بدوندوستان پرحرفی که در قلبشان عاشق تو هستند بیفایده ست .
زندکی بدون آنها که دوست دارند با تو حرف بزنند معنایی ندارد.
چون زندگی در سکوت بی ارزش ست ..
#عادله_زمانی
@adelehz
بخاطر همین وقتی دوستانش گفتند میخواهند به سفری چند روزه بروند حسابی خوشحال شد .
اما تنها بعد از روز اول بود که فهمید چه اشتباهی کرده ست ...
زندگی بدونآنهایی که شبیه تو نیستند اما به روزهایت رنگ میبخشند اهمیت و لذتی ندارد .
زندگی بدوندوستان پرحرفی که در قلبشان عاشق تو هستند بیفایده ست .
زندکی بدون آنها که دوست دارند با تو حرف بزنند معنایی ندارد.
چون زندگی در سکوت بی ارزش ست ..
#عادله_زمانی
@adelehz
❤27😢3
من آن زمانی فهمیدم دوستت دارم که استکان دومچای را ریختم درحالی که به آمدنت فکر میکردم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
😢15💔10
بهار که بیاید تورا با خود خواهد آورد
چنان که باغ گل را
باد عطر خوب را
من گمانمیکنم بودنت مفهوم جدیدی از خوشی ست ،نوعی از خوشی که فقط می توان ان را در منظومه های عاشقانه ی قدیمی یافت .
#عادله_زمانی
@adelehz
چنان که باغ گل را
باد عطر خوب را
من گمانمیکنم بودنت مفهوم جدیدی از خوشی ست ،نوعی از خوشی که فقط می توان ان را در منظومه های عاشقانه ی قدیمی یافت .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤28😢2
یه جوری داره همه جا زلزله میاد که انگار خدا هم دیگه میخاد زودتر بریم مرحله بعد😐
😢27🕊7
ما هرگز از بیگانگان ضربه نمیخوریم .مشکل ما آشناها هستند .آنها قادرند بزرگترین و بدترین ضربات را به ما بزنند .
مثل سربازی که پاشنه ی آشیل سرباز دیگری را میشناسد و به همان جا شلیک می کند .
حالا کمتر پیش می آید سربازی از لشگر دشمن قادر به شناختن پاشنه ی آشیل سرباز دیگری باشد این اکثرا هم سنگرها هستند که از نقاط ضعف و قوت هم با خبرند .
و دقیقا به همین دلیل ست که می توان گفت آشنایان قدرت بیشتری برای ویران ساختن ما دارند تا بیگانگان ...
#عادله_زمانی
@adelehz
مثل سربازی که پاشنه ی آشیل سرباز دیگری را میشناسد و به همان جا شلیک می کند .
حالا کمتر پیش می آید سربازی از لشگر دشمن قادر به شناختن پاشنه ی آشیل سرباز دیگری باشد این اکثرا هم سنگرها هستند که از نقاط ضعف و قوت هم با خبرند .
و دقیقا به همین دلیل ست که می توان گفت آشنایان قدرت بیشتری برای ویران ساختن ما دارند تا بیگانگان ...
#عادله_زمانی
@adelehz
💔12😢7❤2😁1
دختر سیاسی، بهتر از پسر سیاسی است.
مردان، انگار که برای حضور در معرکهی سیاست به دنیا میآیند، اما زنان، بر این میدان منت میگذراند که پا در آن مینهند.
هر جا زنی هست که به خاطر عدالت میجنگد، آنجا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز و بهشتی.
ما بدون زنان خوب، مردان کوچکیم...
آتش بدون دود
نادر ابراهیمی
@adelehz
مردان، انگار که برای حضور در معرکهی سیاست به دنیا میآیند، اما زنان، بر این میدان منت میگذراند که پا در آن مینهند.
هر جا زنی هست که به خاطر عدالت میجنگد، آنجا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز و بهشتی.
ما بدون زنان خوب، مردان کوچکیم...
آتش بدون دود
نادر ابراهیمی
@adelehz
❤46🕊5
اگر سخن میانِ من و تو پایان یافت
و راههای وصال قطع شدند و جدا و غریبه گشتیم،
از نو با من آشنا شو…
نزار قبانی
@adelehz
و راههای وصال قطع شدند و جدا و غریبه گشتیم،
از نو با من آشنا شو…
نزار قبانی
@adelehz
❤57🕊4😢3
به نرگس شیراز می مانی
وسط زمستان سر و کله ات پیدا میشود و همانطور که نرگس ها جلا می دهند به گلفروشی ها
جلوه می دهی به خانه ی قلبم .
عطر داری ،رنگ داری،دیر هنگام می آیی و زودتر از آمدنت می روی
محبوبم
شما نرگس ها را چیده اید؟
یا نرگس ها شما را سرمشقِ وجود قرار داده اند؟
#عادله_زمانی
@adelehz
وسط زمستان سر و کله ات پیدا میشود و همانطور که نرگس ها جلا می دهند به گلفروشی ها
جلوه می دهی به خانه ی قلبم .
عطر داری ،رنگ داری،دیر هنگام می آیی و زودتر از آمدنت می روی
محبوبم
شما نرگس ها را چیده اید؟
یا نرگس ها شما را سرمشقِ وجود قرار داده اند؟
#عادله_زمانی
@adelehz
❤29
مرسی از پیامهای متعدد تون عزیزای دلم، من خوبم خداروشکر فقط،یکم اینچند روز سرم شلوغ بوده ..ببخشید اگه نتونستم به کانال برسم
خیلی دوستتون دارم
بوس به قلب تون❤️💋
خیلی دوستتون دارم
بوس به قلب تون❤️💋
❤35
دختری که کتاب میخواند جذابتر از دختری ست که برای دست یافتن به خواسته هایش به یک مرد تکیه می کند ..
کتابها برای دخترها دوستان بهتری از الماس ها هستند .درخشان تر و بارزش تر
دختری که کتاب میخواند جهان را تغییر خواهد داد و چه بهتر از زندگی در جهانی که زنان تغییرش داده اند .
#عادله_زمانی
پ.ن رفیق برای هدیه ات مرسی ❤️
کتابها برای دخترها دوستان بهتری از الماس ها هستند .درخشان تر و بارزش تر
دختری که کتاب میخواند جهان را تغییر خواهد داد و چه بهتر از زندگی در جهانی که زنان تغییرش داده اند .
#عادله_زمانی
پ.ن رفیق برای هدیه ات مرسی ❤️
❤35🕊9
محبوبم ..مرا به گونه ای به آغوش بکش که باورم شود غیر از من زنی در دنیا وجود ندارد و طوری عاشقم باش که حتی لیلی هم به من حسودی کند .محبوبم من زیاده خواه نیستم اما در عشق کم نمیخواهم ..کم عاشقم نباش
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
❤27💔7
Forwarded from اتاق سفید همفکری
رابطه ی جنسی چقدر توی عشق و استحکام رابطه عاطفی مهمه؟
اتاق سفید همفکری
رابطه ی جنسی چقدر توی عشق و استحکام رابطه عاطفی مهمه؟
اگه خواستید به این سوال جواب بدید به کانال همفکری مون یه سر بزنید ..
@hamfekr123
@hamfekr123
کسی را گفتند:
به دیدار او مشتاق هستی؟
گفت: نه. شوق به کسی بُوَد که غایب بُوَد، وی همیشه حاضر است!
رساله قشیریه
@adelehz
به دیدار او مشتاق هستی؟
گفت: نه. شوق به کسی بُوَد که غایب بُوَد، وی همیشه حاضر است!
رساله قشیریه
@adelehz
💔17❤9😢4
نفرین ها انرژی عجیبی در ادبیات گفتاری آدم ها دارند .من همیشه به نفرین ها فکر میکنم از شکل اسمش تا انرژی هنگام به زبان آوردنش در فضا جاری میشود و انگار همان جا معلق می ماند.
از افسانه هایی که در موردشان وجود دارد تا حسی که بعد از نفرین کردن در وجود آدمها غلیان پیدا می کند .
من از آن نفرین های مشمئز کننده ای که برای بقیه طلب مرگ میکند نمی گویم.گرچه در مورد آن دسته آدم هایی که تا خرتناق به یک مخلوق دیگر ظلم می کنند نظر خاصی نمی دهم !
اما منظور من دسته ای دیگر از نفرین ها ست.
ِآن دسته از دعاهایی که از دل های خیلی شکسته بیرون می آید مثل دویدن زبانه ای آتش به بیرون از خانه ای در حال سوختن ..
مادرم هرگز اهل نفرین نبوده اما چند دعای جگر سوزانه از مادر بزرگش بیاد دارد که گاهی ناخودآگاه در اوج اندوهش از کسی که به او بد کرده از گلوگاه آغشته به بغضش بیرون می جهد .
یادم می آید وقتی کوچکتر بودم مادرم را میدیدم که با بغض پای پنجره نشسته و در حالی که سوزن گلدوزی اش را در پارچه فرو میبرد زیر لب زمزمه می کرد که امیدوارم به دود کسی کور شوی و به آتشش گرم نه
مادرم سخت رنجیده و شکسته بود بیاد ندارم مادر مهربانم را چه کسی تا این سر حد رنجانده بود که با دست لرزان از فرط اندوه چنین چیزی به زبان آورد..اما آن دعای بد هرگز فکر مرا رها نکرد..
به دود کسی کور شدن و به آتشش گرم نشدن یعنی کسی باشد اما آنقدر بودنش بد باشد که نتوانی تحملش کنی و نه هم بخواهی که نباشد ...
نه بتوانی بروی و نه بتوانی بمانی ..
دیوانه وار دنبال دستگیره ای برای نجات بگردی و آن را نیابی ..
نمیدانم آدمیزاد چرا باید آنقدر کسی را برنجاند که چنین دعایی نصیبش شود ..چرا آدمیزاد باید کسی را به این حد عاجز کند که درد قلب سوخته اش فقط با یک دعای سوزناک آرام گیرد.
من به نفرین ها بسیار فکر میکنم به مرغ امید که گاهی به راه ست و گاهی به نیمه راه هم فکر میکنم ..
من به درد قلبهای سوخته هنگام جز زدن بسیار فکر میکنم .
#عادله_زمانی
@adelehz
از افسانه هایی که در موردشان وجود دارد تا حسی که بعد از نفرین کردن در وجود آدمها غلیان پیدا می کند .
من از آن نفرین های مشمئز کننده ای که برای بقیه طلب مرگ میکند نمی گویم.گرچه در مورد آن دسته آدم هایی که تا خرتناق به یک مخلوق دیگر ظلم می کنند نظر خاصی نمی دهم !
اما منظور من دسته ای دیگر از نفرین ها ست.
ِآن دسته از دعاهایی که از دل های خیلی شکسته بیرون می آید مثل دویدن زبانه ای آتش به بیرون از خانه ای در حال سوختن ..
مادرم هرگز اهل نفرین نبوده اما چند دعای جگر سوزانه از مادر بزرگش بیاد دارد که گاهی ناخودآگاه در اوج اندوهش از کسی که به او بد کرده از گلوگاه آغشته به بغضش بیرون می جهد .
یادم می آید وقتی کوچکتر بودم مادرم را میدیدم که با بغض پای پنجره نشسته و در حالی که سوزن گلدوزی اش را در پارچه فرو میبرد زیر لب زمزمه می کرد که امیدوارم به دود کسی کور شوی و به آتشش گرم نه
مادرم سخت رنجیده و شکسته بود بیاد ندارم مادر مهربانم را چه کسی تا این سر حد رنجانده بود که با دست لرزان از فرط اندوه چنین چیزی به زبان آورد..اما آن دعای بد هرگز فکر مرا رها نکرد..
به دود کسی کور شدن و به آتشش گرم نشدن یعنی کسی باشد اما آنقدر بودنش بد باشد که نتوانی تحملش کنی و نه هم بخواهی که نباشد ...
نه بتوانی بروی و نه بتوانی بمانی ..
دیوانه وار دنبال دستگیره ای برای نجات بگردی و آن را نیابی ..
نمیدانم آدمیزاد چرا باید آنقدر کسی را برنجاند که چنین دعایی نصیبش شود ..چرا آدمیزاد باید کسی را به این حد عاجز کند که درد قلب سوخته اش فقط با یک دعای سوزناک آرام گیرد.
من به نفرین ها بسیار فکر میکنم به مرغ امید که گاهی به راه ست و گاهی به نیمه راه هم فکر میکنم ..
من به درد قلبهای سوخته هنگام جز زدن بسیار فکر میکنم .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤24💔20😢5