یک بار زنی را دیدم که لباس خیلی کوتاهی پوشیده بود، نگاه آتشینی در چشمهایش بود و در دمای پنج درجه زیر صفر، در خیابانهای لیوبلیانا قدم میزد.
فکر کردم باید مست باشد، و رفتم تا کمکش کنم. اما حاضر نشد بالا پوشم را بپذیرد.
شاید در دنیای او تابستان بود و بدنش از اشتیاق کسی که منتظرش بود، گرم میشد.
حتی اگر هم آن شخص فقط در هذیان های او بود، آن زن این حق را داشت که مطابق میلش زندگی کند و بمیرد،
موافق نیستی؟
✍🏻 پائولو کوئلیو
@adelehz
فکر کردم باید مست باشد، و رفتم تا کمکش کنم. اما حاضر نشد بالا پوشم را بپذیرد.
شاید در دنیای او تابستان بود و بدنش از اشتیاق کسی که منتظرش بود، گرم میشد.
حتی اگر هم آن شخص فقط در هذیان های او بود، آن زن این حق را داشت که مطابق میلش زندگی کند و بمیرد،
موافق نیستی؟
✍🏻 پائولو کوئلیو
@adelehz
❤55😢9🕊3
هر وقت خیلی گمان کرده اید که شکسته اید
راهتان را بکشید وبروید سمت خدا،
چینی های شکسته را گرانتر می خرد
و اشکهای ریخته را گزاف تر خریدار است .
اصلا به قول مولانای جان
سراسر همه عیبم، بدیدی و خریدی....
که چه کسی بهتر از اوست برای فروش شکسته های دل و اشکهای ریخته ؟
#عادله_زمانی
شب زیبا ❤️
@adelehz
راهتان را بکشید وبروید سمت خدا،
چینی های شکسته را گرانتر می خرد
و اشکهای ریخته را گزاف تر خریدار است .
اصلا به قول مولانای جان
سراسر همه عیبم، بدیدی و خریدی....
که چه کسی بهتر از اوست برای فروش شکسته های دل و اشکهای ریخته ؟
#عادله_زمانی
شب زیبا ❤️
@adelehz
❤45💔17😢2
من اصلا بلد نیستم برای تو بنویسم.
من فقط بلدم عاشق بودنت باشم
و عاشق لبخندت وقتی زیر سبیل پرپشتت می درخشد.
من بلد نیستم برایت بنویسم
من فقط بلدم برایت بمیرم
من فقط بلدم قربانت بروم
من فقط بلدم بکوبم روی قفسه ی سینه ام و بگویم الهی دور چشمات بگردم...
من برایت نوشتن بلد نیستم
من فقط بلدم بچه ات باشم
وقتی بزرگترین قسم زندگیت به جون بچه ام است.
روزت مبارک بابای بهتر از جون من
بلا گردون هر نفست باشم .
روزت مبارک ...
#عادله_زمانی
@adelehz
من فقط بلدم عاشق بودنت باشم
و عاشق لبخندت وقتی زیر سبیل پرپشتت می درخشد.
من بلد نیستم برایت بنویسم
من فقط بلدم برایت بمیرم
من فقط بلدم قربانت بروم
من فقط بلدم بکوبم روی قفسه ی سینه ام و بگویم الهی دور چشمات بگردم...
من برایت نوشتن بلد نیستم
من فقط بلدم بچه ات باشم
وقتی بزرگترین قسم زندگیت به جون بچه ام است.
روزت مبارک بابای بهتر از جون من
بلا گردون هر نفست باشم .
روزت مبارک ...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤18😢3
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
وقتی پدری می میرد .
مثل این ست که خانه ای فرو می ریزد .
درختی از کمر قطع میشود.
و دریایی دل به طوفان می سپارد .
کاش میشد قانونی وضع کرد که در آن هیچ پدری دست کودکش را رها نکند و نرود...
و یادت نرود که همه ی آدمها برای پدرشان همیشه کودک باقی می مانند...
#عادله_زمانی
تقدیم به پدران خوب آسمانی...
روز پدر مبارک .
@adelehz
مثل این ست که خانه ای فرو می ریزد .
درختی از کمر قطع میشود.
و دریایی دل به طوفان می سپارد .
کاش میشد قانونی وضع کرد که در آن هیچ پدری دست کودکش را رها نکند و نرود...
و یادت نرود که همه ی آدمها برای پدرشان همیشه کودک باقی می مانند...
#عادله_زمانی
تقدیم به پدران خوب آسمانی...
روز پدر مبارک .
@adelehz
😢36❤5
چن وقت قبل مصاحبه شغلی داشتیم .با یکی از خانمهای جوان صحبت میکردم...پرسیدم: پدر چکار میکنند؟ با شعف و افتخار گفت: پدرم پیک موتوریست...منزلمان دوره. من هر روز صبح ترک موتور پدر میشینم و یه ساعت طول میکشه تا به محل کارم برسم.
بعد خندید و گفت: من خیلی خوشبختم؛ به نظرتون چن تا دختر هستن که هر روز صبح قبل از کار این امکان رو داشته باشن که یک ساعت تمام پدرشون رو بغل کنن؟!
مدتی طولانی سکوت کردم و بعد آرام گفتم:آفرین دخترم. آفرین! خدا پدرت رو حفظ کند.
هفته ی قبلش با آقایی مصاحبه داشتم . خجالت میکشید بگه بابام کشاورزه !!
@adelehz
بعد خندید و گفت: من خیلی خوشبختم؛ به نظرتون چن تا دختر هستن که هر روز صبح قبل از کار این امکان رو داشته باشن که یک ساعت تمام پدرشون رو بغل کنن؟!
مدتی طولانی سکوت کردم و بعد آرام گفتم:آفرین دخترم. آفرین! خدا پدرت رو حفظ کند.
هفته ی قبلش با آقایی مصاحبه داشتم . خجالت میکشید بگه بابام کشاورزه !!
@adelehz
❤39😢6
"زنی کهگم کردم "
چن وقت قبل مصاحبه شغلی داشتیم .با یکی از خانمهای جوان صحبت میکردم...پرسیدم: پدر چکار میکنند؟ با شعف و افتخار گفت: پدرم پیک موتوریست...منزلمان دوره. من هر روز صبح ترک موتور پدر میشینم و یه ساعت طول میکشه تا به محل کارم برسم. بعد خندید و گفت: من خیلی خوشبختم؛…
قربون صدقه ی بابا هاتون خیلی برید این روزا
این روزای سخت که برای آسایش تون خیلی زحمت میکشند...
این روزای سخت که برای آسایش تون خیلی زحمت میکشند...
😢17❤11
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نه تو شبیه کسی در دنیا هستی
نه کسی میتواند شبیه تو باشد .
تو یکی هستی تنها یکی
بابا،هرچه مربوط به توست خاص ست
لبخندت،صدايت،غصه هایت،صدا کردن هایت
من اصلا نمیتوانم تورا توصیف کنم.چون تو قابل توصیف نیستی نمیشود تورا با ویژگی های بقیه ی باباها توصیف کرد به نظر من هر پدری آنقدر برای فرزندش خاص ست که نمیتوان او را با بقیه ی باباها مقایسه کرد.
انگار جهان پر از باباهای خاص و بچه هایی ست که در هر شرایطی فقط بابای خودشان را میخواهند و بس
چه خوب که پدرم شدی.این خوش شانسی من بود که خدا بین تمام فرشته های سبیلوی مهربانش تورا برای من کنار گذاشت بابا
بگویم دوستت دارم کم کاری ست.بابا من هیچکس را اندازه ی تو دوست ندارم یعنی مثلا یک گنجشک سرمازده در مسیر باد باشد و تو مثل یک درخت قوی بگویی: هی گنجشک سرما خورده که زیر باران می لرزی بیا زیر برگهایم پناه بگیر و خیالت تخت باشد این درخت قوی از هیچ طوفانی نمی ترسد .
من آن گنجشک سرماخورده ام بابا
برایمان بمان مرد
در خانه را همیشه باز کن
کلید بنداز و سکوت خانه را با آمدنت بشکن .
بوی نان تازه را که مثل خودت برکت ست بیاور به خانه
بابا روزت مبارک.
#عادله_زمانی
@adelehz
نه کسی میتواند شبیه تو باشد .
تو یکی هستی تنها یکی
بابا،هرچه مربوط به توست خاص ست
لبخندت،صدايت،غصه هایت،صدا کردن هایت
من اصلا نمیتوانم تورا توصیف کنم.چون تو قابل توصیف نیستی نمیشود تورا با ویژگی های بقیه ی باباها توصیف کرد به نظر من هر پدری آنقدر برای فرزندش خاص ست که نمیتوان او را با بقیه ی باباها مقایسه کرد.
انگار جهان پر از باباهای خاص و بچه هایی ست که در هر شرایطی فقط بابای خودشان را میخواهند و بس
چه خوب که پدرم شدی.این خوش شانسی من بود که خدا بین تمام فرشته های سبیلوی مهربانش تورا برای من کنار گذاشت بابا
بگویم دوستت دارم کم کاری ست.بابا من هیچکس را اندازه ی تو دوست ندارم یعنی مثلا یک گنجشک سرمازده در مسیر باد باشد و تو مثل یک درخت قوی بگویی: هی گنجشک سرما خورده که زیر باران می لرزی بیا زیر برگهایم پناه بگیر و خیالت تخت باشد این درخت قوی از هیچ طوفانی نمی ترسد .
من آن گنجشک سرماخورده ام بابا
برایمان بمان مرد
در خانه را همیشه باز کن
کلید بنداز و سکوت خانه را با آمدنت بشکن .
بوی نان تازه را که مثل خودت برکت ست بیاور به خانه
بابا روزت مبارک.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤18
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه لحظه ای هم هست که میری باباتو بغل میکنی میبینی چقدر بزرگ شدی که بابات توی بغلت جا میشه ...به خودت میگی بزرگ شدم ؟
جواب میدی نه ...
من هنوز همون بچه ی کوچیک محتاج پدرمم
که بیاد بغلم کنه دنیا برام روشن بشه
همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
جواب میدی نه ...
من هنوز همون بچه ی کوچیک محتاج پدرمم
که بیاد بغلم کنه دنیا برام روشن بشه
همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤18😢1
"زنی کهگم کردم "
دایی احمد یک ازدواج نا موفق داشت .بعد از آن هرگز دوباره ازدواج نکرد.حاصل آن ازدواج یک دختر بود .دختری که دایی احمد هرگز او را بزرگنکرد . در واقع مادرش هم اورا بزرگنکرد . آن دختر کوچک را مادربزرگ و پدر بزرگم بدور از دایی احمد بزرگ کردند. مادربزرگم اجازه…
روز پدر به پدرهایی که اینجا نیستند اما گرمای وجودشون هنوز تو قلب بقیه است ،به دایی احمد مهربونم پدری که نتونست پدری کنه هم مبارک...
💔24😢3
دایی احمد یک ازدواج نا موفق داشت .بعد از آن هرگز دوباره ازدواج نکرد.حاصل آن ازدواج یک دختر بود .دختری که دایی احمد هرگز او را بزرگنکرد .
در واقع مادرش هم اورا بزرگنکرد .
آن دختر کوچک را مادربزرگ و پدر بزرگم بدور از دایی احمد بزرگ کردند.
مادربزرگم اجازه نداد که به دخترک بگویند پدر و مادر واقعی اش کیست .این بود که دخترک تا همین دوسال اخر فکر میکرد خواهر کوچکتر دایی احمد ست و حتی به او داداش می گفت .
بنا به دلایلی دایی احمد نمیتوانست پدر این دخترک شود. نمیخواست باورهای دخترک را خراب کند و حتی نمیخواست مادر پیرش را برنجاند. با تمام دردی که داشت اجازه داد تا آن دخترک
دخترِ مادرش باشد و نه خودش..
سالها حسرت پدر بودن در قلب دایی احمد باقی ماند .به کسی چیزی نمی گفت ولی همیشه عکس دخترکش روی میز کارش بود.
روبروی تخت خوابش قاب عکس دختر کوچکش را گذاشته بود تا هروقت که به خواب می رود و از خواب برمیخیزد چشمانش به چشمهای دخترش بیفتد .دختری که روز به روز به دایی احمد شبیه تر می شد .
سالهای زیادی آن دختر به دایی احمد داداش گفت و دایی احمد حسرت پدرانه در آغوش کشیدن اورا با خود هرجا برد .
دو سال آخر قبل از فوت دایی احمد دخترش ازدواج کرد .از مدتی قبل او را آماده کرده بودند و کم کم به او اطلاع دادند که دایی احمد داداش که نه پدرش ست...
بعداز سالها دایی احمد از ایران رفت تا بتواند در عروسی دخترش شرکت کند .اولین شبی که به خانه رسیده بود به دخترش گفته بود میشود کنار بسترت بنشینم ؟
دایی احمد حسرت سالها نداشتن دخترکش را با خودش به خانه آورده بود ...
حسرت سالها آغوش خالی پدرانه اش
حسرت به پارک بردن دخترش را
حسرت کیف مدرسه برایش خریدن
حسرت دستانش را در دستانش گرفتن...
با خودش یک سرویس نقره ی قدیمی برای دخترش برده بود .سرویسی که سالها قبل برای او خریده و کنار گذاشته بود دایی احمد در تمام روزهای آن سالها به دخترش فکر کرده بود.
اولین نوه اش که بدنیا آمد. دایی احمد شیفته ی آن دخترک کوچک شد .
بنظرم دایی احمد فکر میکرد دخترش دوباره متولد شده است.برنامه داشت بزودی برای همیشه از ایران برود و نوه اش را بزرگ کند حتی اعلام کرده بود اگر برگردد نوه اش را پیش خودش خواهد برد..انگار تلاش میکرد سالهای سال حسرت پدرانه را برطرف کند .
اما ..پدر ماندن در طالع دایی احمد باقی نماند ..اجل فرصت در آغوش کشیدن ها ، به پارک بردن ها، خرید کردن های دونفره، گفتن ها و خندیدن های دختر پدری را از دایی احمد ربود ...
مرگ فرصت بزرگکردن دختر دیگری را به او نداد .
دایی احمد با حسرت بزرگ کردن دخترهای زندگی اش به خوابی ابدی فرو رفت ...
دخترکش امروز بیش از هر وقت دیگری شبیه اوست .برای ما که با دایی احمد هر لحظه ی عمرمان را زندگی کردیم او یادآور نگاه و لبخند پدر مهربانش ست .
حالا ما خدا خدا میکنیم که بخندد تا ما بتوانیم صدای خنده ی دایی احمد را بیاد آوریم...
بیش از هرکسی دلتنگ پدرش ست ...چون پدرش را پیدا نکرده گم کرده است .
راستش دایی احمد آدمی نبود که بشود فراموشش کرد..نمیشود بیادش نبود نمیشود هوای صدایش را نکرد .
حس میکنم دایی احمد هنوز هم در زندگی ما، در زندگی دخترکش، در زندگی هرکس اورا می شناخت بشدت جاری ست .
نمیدانم آیا روزی دوباره همدیگر را خواهیم دید یا نه
اما کاش بتوانیم یک روز یک بار دیگر همه دور هم جمع شویم .در حالی که او دخترکش را در آغوش کشیده بلند می خندد و همه با هم چای مینوشیم.
کاش در دنیایی دیگر بتوانیم دوباره کنار هم باشیم بدون اینکه دایی دردمندم یک شب دیگر در حسرت پدر بودن و پدر ماندن به خواب رود .
فقط همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
در واقع مادرش هم اورا بزرگنکرد .
آن دختر کوچک را مادربزرگ و پدر بزرگم بدور از دایی احمد بزرگ کردند.
مادربزرگم اجازه نداد که به دخترک بگویند پدر و مادر واقعی اش کیست .این بود که دخترک تا همین دوسال اخر فکر میکرد خواهر کوچکتر دایی احمد ست و حتی به او داداش می گفت .
بنا به دلایلی دایی احمد نمیتوانست پدر این دخترک شود. نمیخواست باورهای دخترک را خراب کند و حتی نمیخواست مادر پیرش را برنجاند. با تمام دردی که داشت اجازه داد تا آن دخترک
دخترِ مادرش باشد و نه خودش..
سالها حسرت پدر بودن در قلب دایی احمد باقی ماند .به کسی چیزی نمی گفت ولی همیشه عکس دخترکش روی میز کارش بود.
روبروی تخت خوابش قاب عکس دختر کوچکش را گذاشته بود تا هروقت که به خواب می رود و از خواب برمیخیزد چشمانش به چشمهای دخترش بیفتد .دختری که روز به روز به دایی احمد شبیه تر می شد .
سالهای زیادی آن دختر به دایی احمد داداش گفت و دایی احمد حسرت پدرانه در آغوش کشیدن اورا با خود هرجا برد .
دو سال آخر قبل از فوت دایی احمد دخترش ازدواج کرد .از مدتی قبل او را آماده کرده بودند و کم کم به او اطلاع دادند که دایی احمد داداش که نه پدرش ست...
بعداز سالها دایی احمد از ایران رفت تا بتواند در عروسی دخترش شرکت کند .اولین شبی که به خانه رسیده بود به دخترش گفته بود میشود کنار بسترت بنشینم ؟
دایی احمد حسرت سالها نداشتن دخترکش را با خودش به خانه آورده بود ...
حسرت سالها آغوش خالی پدرانه اش
حسرت به پارک بردن دخترش را
حسرت کیف مدرسه برایش خریدن
حسرت دستانش را در دستانش گرفتن...
با خودش یک سرویس نقره ی قدیمی برای دخترش برده بود .سرویسی که سالها قبل برای او خریده و کنار گذاشته بود دایی احمد در تمام روزهای آن سالها به دخترش فکر کرده بود.
اولین نوه اش که بدنیا آمد. دایی احمد شیفته ی آن دخترک کوچک شد .
بنظرم دایی احمد فکر میکرد دخترش دوباره متولد شده است.برنامه داشت بزودی برای همیشه از ایران برود و نوه اش را بزرگ کند حتی اعلام کرده بود اگر برگردد نوه اش را پیش خودش خواهد برد..انگار تلاش میکرد سالهای سال حسرت پدرانه را برطرف کند .
اما ..پدر ماندن در طالع دایی احمد باقی نماند ..اجل فرصت در آغوش کشیدن ها ، به پارک بردن ها، خرید کردن های دونفره، گفتن ها و خندیدن های دختر پدری را از دایی احمد ربود ...
مرگ فرصت بزرگکردن دختر دیگری را به او نداد .
دایی احمد با حسرت بزرگ کردن دخترهای زندگی اش به خوابی ابدی فرو رفت ...
دخترکش امروز بیش از هر وقت دیگری شبیه اوست .برای ما که با دایی احمد هر لحظه ی عمرمان را زندگی کردیم او یادآور نگاه و لبخند پدر مهربانش ست .
حالا ما خدا خدا میکنیم که بخندد تا ما بتوانیم صدای خنده ی دایی احمد را بیاد آوریم...
بیش از هرکسی دلتنگ پدرش ست ...چون پدرش را پیدا نکرده گم کرده است .
راستش دایی احمد آدمی نبود که بشود فراموشش کرد..نمیشود بیادش نبود نمیشود هوای صدایش را نکرد .
حس میکنم دایی احمد هنوز هم در زندگی ما، در زندگی دخترکش، در زندگی هرکس اورا می شناخت بشدت جاری ست .
نمیدانم آیا روزی دوباره همدیگر را خواهیم دید یا نه
اما کاش بتوانیم یک روز یک بار دیگر همه دور هم جمع شویم .در حالی که او دخترکش را در آغوش کشیده بلند می خندد و همه با هم چای مینوشیم.
کاش در دنیایی دیگر بتوانیم دوباره کنار هم باشیم بدون اینکه دایی دردمندم یک شب دیگر در حسرت پدر بودن و پدر ماندن به خواب رود .
فقط همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
😢44❤31💔21
امید درنای تنهای فریدونکنار بعد از دوازده سال با رویا درنای ماده همراه شده است .
امید دوازده سال بعد از شکار جفتش با هیچ درنای ماده ی دیگری جفت نشد و به درنای وفادار مشهور گشت .
حالا بعد از دوازده سال تو گویا نور بر زندگی این درنای تنها تابیده شده ست .در سخنان مدیر حفاظت محیط زیست آن منطقه آمده بود که مردم اسم درنای ماده را رویا گذاشته اند .برای همین کوچکترین خبر تا صدسال میتوان امیدوار شد به زندگی ...
اینکه آدمها دلشان امید میخواهد دلشان رویا میخواهد و وقتی امید و رویا یکی شوند انگار معجزه و نور ارزانی شده است.
#عادله_زمانی
امید دوازده سال بعد از شکار جفتش با هیچ درنای ماده ی دیگری جفت نشد و به درنای وفادار مشهور گشت .
حالا بعد از دوازده سال تو گویا نور بر زندگی این درنای تنها تابیده شده ست .در سخنان مدیر حفاظت محیط زیست آن منطقه آمده بود که مردم اسم درنای ماده را رویا گذاشته اند .برای همین کوچکترین خبر تا صدسال میتوان امیدوار شد به زندگی ...
اینکه آدمها دلشان امید میخواهد دلشان رویا میخواهد و وقتی امید و رویا یکی شوند انگار معجزه و نور ارزانی شده است.
#عادله_زمانی
❤56🕊6
روباه با خودش فکر میکرد اگر خرگوش پرحرف و زاغ وراج تنهایش بگذارند و اجازه دهند او در تنهایی و آرامش کتاب بخواند لذت بیشتری خواهد برد .
بخاطر همین وقتی دوستانش گفتند میخواهند به سفری چند روزه بروند حسابی خوشحال شد .
اما تنها بعد از روز اول بود که فهمید چه اشتباهی کرده ست ...
زندگی بدونآنهایی که شبیه تو نیستند اما به روزهایت رنگ میبخشند اهمیت و لذتی ندارد .
زندگی بدوندوستان پرحرفی که در قلبشان عاشق تو هستند بیفایده ست .
زندکی بدون آنها که دوست دارند با تو حرف بزنند معنایی ندارد.
چون زندگی در سکوت بی ارزش ست ..
#عادله_زمانی
@adelehz
بخاطر همین وقتی دوستانش گفتند میخواهند به سفری چند روزه بروند حسابی خوشحال شد .
اما تنها بعد از روز اول بود که فهمید چه اشتباهی کرده ست ...
زندگی بدونآنهایی که شبیه تو نیستند اما به روزهایت رنگ میبخشند اهمیت و لذتی ندارد .
زندگی بدوندوستان پرحرفی که در قلبشان عاشق تو هستند بیفایده ست .
زندکی بدون آنها که دوست دارند با تو حرف بزنند معنایی ندارد.
چون زندگی در سکوت بی ارزش ست ..
#عادله_زمانی
@adelehz
❤27😢3
من آن زمانی فهمیدم دوستت دارم که استکان دومچای را ریختم درحالی که به آمدنت فکر میکردم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
😢15💔10
بهار که بیاید تورا با خود خواهد آورد
چنان که باغ گل را
باد عطر خوب را
من گمانمیکنم بودنت مفهوم جدیدی از خوشی ست ،نوعی از خوشی که فقط می توان ان را در منظومه های عاشقانه ی قدیمی یافت .
#عادله_زمانی
@adelehz
چنان که باغ گل را
باد عطر خوب را
من گمانمیکنم بودنت مفهوم جدیدی از خوشی ست ،نوعی از خوشی که فقط می توان ان را در منظومه های عاشقانه ی قدیمی یافت .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤28😢2
یه جوری داره همه جا زلزله میاد که انگار خدا هم دیگه میخاد زودتر بریم مرحله بعد😐
😢27🕊7
ما هرگز از بیگانگان ضربه نمیخوریم .مشکل ما آشناها هستند .آنها قادرند بزرگترین و بدترین ضربات را به ما بزنند .
مثل سربازی که پاشنه ی آشیل سرباز دیگری را میشناسد و به همان جا شلیک می کند .
حالا کمتر پیش می آید سربازی از لشگر دشمن قادر به شناختن پاشنه ی آشیل سرباز دیگری باشد این اکثرا هم سنگرها هستند که از نقاط ضعف و قوت هم با خبرند .
و دقیقا به همین دلیل ست که می توان گفت آشنایان قدرت بیشتری برای ویران ساختن ما دارند تا بیگانگان ...
#عادله_زمانی
@adelehz
مثل سربازی که پاشنه ی آشیل سرباز دیگری را میشناسد و به همان جا شلیک می کند .
حالا کمتر پیش می آید سربازی از لشگر دشمن قادر به شناختن پاشنه ی آشیل سرباز دیگری باشد این اکثرا هم سنگرها هستند که از نقاط ضعف و قوت هم با خبرند .
و دقیقا به همین دلیل ست که می توان گفت آشنایان قدرت بیشتری برای ویران ساختن ما دارند تا بیگانگان ...
#عادله_زمانی
@adelehz
💔12😢7❤2😁1