بیا دوباره دبیرستانی شویم
ز غوغای جهان فارغ
نه قیمت دلار لعنتی بتواند آرامش مان را خدشه دار کند نه بدانیم آینده چیست و کجا قرار ست برسیم.
بیا دوباره دو نوجوان عاشق شویم که دلمان چون کبوتری رمیده در قفس هنگام دیدن هم در سینه بتپد...
بیا آنقدر غرق عشق پاک شویم که باز دفترها را در جامیزهایمان یادمان برود...
بیا دوباره دبیرستانی شویم
اینجهان را بسپار به دست همین دیوانه هایی که نام خودشان را انسانهای عاقل گذاشته اند ..
بیا من و تو دوباره نوجوان شویم و مزه کنیم مزه ی ناب و بکر عشق را
آنگاه که قرعه ی عاشقی به ناممان میخورد..
بیا
عزیز کوچکم....
#عادله_زمانی
@adelehz
ز غوغای جهان فارغ
نه قیمت دلار لعنتی بتواند آرامش مان را خدشه دار کند نه بدانیم آینده چیست و کجا قرار ست برسیم.
بیا دوباره دو نوجوان عاشق شویم که دلمان چون کبوتری رمیده در قفس هنگام دیدن هم در سینه بتپد...
بیا آنقدر غرق عشق پاک شویم که باز دفترها را در جامیزهایمان یادمان برود...
بیا دوباره دبیرستانی شویم
اینجهان را بسپار به دست همین دیوانه هایی که نام خودشان را انسانهای عاقل گذاشته اند ..
بیا من و تو دوباره نوجوان شویم و مزه کنیم مزه ی ناب و بکر عشق را
آنگاه که قرعه ی عاشقی به ناممان میخورد..
بیا
عزیز کوچکم....
#عادله_زمانی
@adelehz
❤35💔5😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آخ که رابطه ی این دوتا قشنگه 🥺❤️
@adelehz
@adelehz
❤41💔4
ولی من دلم لکزده یه بار دیگه شماره دایی احمدم بیفته رو گوشیم...
داییم اینقدر بی وفا نبود...😔
داییم اینقدر بی وفا نبود...😔
💔51😢13🕊4❤1
در سر من هزاران جنگل درهم تنیده و آشفته ی استوایی انگار ایستاده ست...
به تو که فکر میکنم بوی کاج باران خورده در سرم به پا میشود..
#عادله_زمانی
@adelehz
به تو که فکر میکنم بوی کاج باران خورده در سرم به پا میشود..
#عادله_زمانی
@adelehz
❤17
به صبح جمعه می مانی .
مایه ی خوشحالی و سبک بالی
اندکی غم درون چشمانت دیده میشود
آدم فکر میکند تا غروب جمعه فرصت زیادی باقی ست.
بی آنکه بفهمد چشم برهم زدنی صبح جمعه را به غروب پیوند می دهد.
و تو باز هم به صبح جمعه می مانی
#عادله_زمانی
@adeleh
مایه ی خوشحالی و سبک بالی
اندکی غم درون چشمانت دیده میشود
آدم فکر میکند تا غروب جمعه فرصت زیادی باقی ست.
بی آنکه بفهمد چشم برهم زدنی صبح جمعه را به غروب پیوند می دهد.
و تو باز هم به صبح جمعه می مانی
#عادله_زمانی
@adeleh
❤22💔3😁1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاید
باید یک بار میانه ی میدان رقصی باشکوه براه اندازیم...
باید یک بار میانه ی میدان رقصی باشکوه براه اندازیم...
❤21😢3
ما نسل بیدارشدن با مادرمان هستیم.نسل بیدار شدن با بوی نیمرو و نان تازه
بیدار شدن با صدای طنازانه ی سایش استکان بر نعلبکی
نسل صدای جوان و گرم مادرمان که در گوش می پیچید و دعوت به صبح مان می کرد .
فرزندان مادرانی هستیم که صبح ها خورشید را به خانه می آوردند.
این است که هر صبح ناخودآگاه چشممیگشایم و دنبال خورشید در خانه دنبال مادرمان می گردیم .
ما نسل خوشبخت خانه های نه مجلل اما گرم بودیم .خانه هایی که زن جوان و زیبایی به آن روح می بخشید و کودکانش را برای یک روز دیگر جنگیدن و پیروز شدن بر دنیا آماده می کرد .فرزندان خوشبخت مادران بی نظیرمان
#عادله_زمانی
@adelehz
بیدار شدن با صدای طنازانه ی سایش استکان بر نعلبکی
نسل صدای جوان و گرم مادرمان که در گوش می پیچید و دعوت به صبح مان می کرد .
فرزندان مادرانی هستیم که صبح ها خورشید را به خانه می آوردند.
این است که هر صبح ناخودآگاه چشممیگشایم و دنبال خورشید در خانه دنبال مادرمان می گردیم .
ما نسل خوشبخت خانه های نه مجلل اما گرم بودیم .خانه هایی که زن جوان و زیبایی به آن روح می بخشید و کودکانش را برای یک روز دیگر جنگیدن و پیروز شدن بر دنیا آماده می کرد .فرزندان خوشبخت مادران بی نظیرمان
#عادله_زمانی
@adelehz
❤43🕊1
❤17🕊5👍1
زن زیبایی نیستم
موهایی دارم سیاه
که فقط تا زیر گردنم می آید وَ
نه شب را به یادت می آورد
نه ابریشم
نه سکوت شاعرانه
نه حتی خیالِ یک خواب آرام...
پوست گندمی دارم
که نه به گندم می مانَد
نه کویر...
وَ چشم هایی دارم
که گاهی سیاه می زنَد
گاهی قهوه ای
وَ گاهی که به یاد مادرم می افتم
عسلی می شوند و گاهی خیس...
دست هایم...
دست هایم...
دست هایم مهربانند
و هر از گاهی برای تو
به عشق تو شعر می نویسند...
مرا همین طور ساده دوست داشته باش
با موهایی که نوازش می خواهند
و دستهایی که نوازشت می کنند
و چشم هایی که به شرقیِ صورت من می آیند...
نیکی فیروزکوهی
@adelehz
موهایی دارم سیاه
که فقط تا زیر گردنم می آید وَ
نه شب را به یادت می آورد
نه ابریشم
نه سکوت شاعرانه
نه حتی خیالِ یک خواب آرام...
پوست گندمی دارم
که نه به گندم می مانَد
نه کویر...
وَ چشم هایی دارم
که گاهی سیاه می زنَد
گاهی قهوه ای
وَ گاهی که به یاد مادرم می افتم
عسلی می شوند و گاهی خیس...
دست هایم...
دست هایم...
دست هایم مهربانند
و هر از گاهی برای تو
به عشق تو شعر می نویسند...
مرا همین طور ساده دوست داشته باش
با موهایی که نوازش می خواهند
و دستهایی که نوازشت می کنند
و چشم هایی که به شرقیِ صورت من می آیند...
نیکی فیروزکوهی
@adelehz
💔39❤6🕊2👍1
من به خودمنیاز دارمتا گاهی مرا در اوج خستگی در آغوش بکشد.
و مرا تبدیل به دخترکی کوچک کند که هنوز با دیدن آنه شرلی در گرین گیبلز سرشار از زندگی میشود.
من به خودم برای برگشتن به آرامش و عشق نیاز دارم .
#عادله_زمانی
@adelehz
و مرا تبدیل به دخترکی کوچک کند که هنوز با دیدن آنه شرلی در گرین گیبلز سرشار از زندگی میشود.
من به خودم برای برگشتن به آرامش و عشق نیاز دارم .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤52🕊6😢2
تاکسی خط سیدخندان که راه افتاد، راننده ضبط را روشن کرد و خانم گوگوش گفت: «من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم. میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم». خانم مرادی گفت: «من میخواستم بهترین بالرین دنیا بشم» و در پاسخ به نگاه پرسشگر بقیه سرنشینان ون گفت: «خورد به انقلاب، تعطیل شد».
آقای صالحی گفت: «من دوست داشتم جراح قلب بشم». آقای مصطفوی پرسید: «چی شد که نشدی؟». آقای صالحی گفت: «اولین باری که خون دیدم غش کردم». آقای نظری خندید و گفت: «انگار ترس از ارتفاع داشته باشی و بخوای خلبان بشی». قیافه آقای ظفرمند رفت در هم و زیر لب گفت: «خب دست خود آدم نیست که».
آقای مصطفوی هم آهی کشید و گفت: «منم میخواستم بهترین عاشق دنیا باشم. ولی، هی... دیر رسیدم فرودگاه تا بهش بگم. رفت. و شدم تنهاترین عاشق دنیا». آقای صالحی گفت: «نگو که هنوز مجردی». آقای مصطفوی سری به نشانه تأیید تکان داد و بغضش را قورت داد. راننده زیرلب گفت: «یه سری حسرت متحرک رو سوار کردم» و صدای ضبط را بلند کرد. خانم گوگوش گفت: «حالا یه مرداب شدم، یه اسیر نیمه جون. یه طرف میرم به خاک، یه طرف به آسمون». اشکهای آقای مصطفوی آرام روی صورتش سُر خوردند.
@ MahdoomZ
آقای صالحی گفت: «من دوست داشتم جراح قلب بشم». آقای مصطفوی پرسید: «چی شد که نشدی؟». آقای صالحی گفت: «اولین باری که خون دیدم غش کردم». آقای نظری خندید و گفت: «انگار ترس از ارتفاع داشته باشی و بخوای خلبان بشی». قیافه آقای ظفرمند رفت در هم و زیر لب گفت: «خب دست خود آدم نیست که».
آقای مصطفوی هم آهی کشید و گفت: «منم میخواستم بهترین عاشق دنیا باشم. ولی، هی... دیر رسیدم فرودگاه تا بهش بگم. رفت. و شدم تنهاترین عاشق دنیا». آقای صالحی گفت: «نگو که هنوز مجردی». آقای مصطفوی سری به نشانه تأیید تکان داد و بغضش را قورت داد. راننده زیرلب گفت: «یه سری حسرت متحرک رو سوار کردم» و صدای ضبط را بلند کرد. خانم گوگوش گفت: «حالا یه مرداب شدم، یه اسیر نیمه جون. یه طرف میرم به خاک، یه طرف به آسمون». اشکهای آقای مصطفوی آرام روی صورتش سُر خوردند.
@ MahdoomZ
💔49❤10😢8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خداوند و انسان داستان جالبی باهم دارند .
انسان میخواهد طلبکارانه و با بغض دلخوری هایش را بگوید و خدا میخواهد با نشانه های کوچکی به این ناسپاس کوچک بفهماند که بسیار به او فکر میکند. آیا برای پادشاه مطلق عالم فرستادن نشانه های بزرگ کار سختی ست ؟ قطعا نه!
سخن اینجاست که حتی خدا هم میخواهد بنده اش خود ،اورا بشناسد و کشف کند آنچه در نظر دارد .این است که نشانه های کوچکی چون نور صبحگاهی ،بارانی که شب پیش باریده و ریه هایت را تازه می کند کودکی که در راه میبینی و به تو میخندد ،گلی که روی صندلی ات جا مانده است،نوشته ای کوتاه که میخوانی ،میفرستد .
پس بجای گلایه ها بگرد ببین خدا برایت چه فرستاده بگذار این روند عاشقی جاری بماند.
#عادله_زمانی
انسان میخواهد طلبکارانه و با بغض دلخوری هایش را بگوید و خدا میخواهد با نشانه های کوچکی به این ناسپاس کوچک بفهماند که بسیار به او فکر میکند. آیا برای پادشاه مطلق عالم فرستادن نشانه های بزرگ کار سختی ست ؟ قطعا نه!
سخن اینجاست که حتی خدا هم میخواهد بنده اش خود ،اورا بشناسد و کشف کند آنچه در نظر دارد .این است که نشانه های کوچکی چون نور صبحگاهی ،بارانی که شب پیش باریده و ریه هایت را تازه می کند کودکی که در راه میبینی و به تو میخندد ،گلی که روی صندلی ات جا مانده است،نوشته ای کوتاه که میخوانی ،میفرستد .
پس بجای گلایه ها بگرد ببین خدا برایت چه فرستاده بگذار این روند عاشقی جاری بماند.
#عادله_زمانی
❤52🕊6😁1