"زنی که‌گم کردم "
4.43K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
"زنی که‌گم کردم "
Voice message
اینطوری خوبه رفقا؟
👍282
شبتون بخیر گل نقلی ها
خدا براتون بخاد❤️💋
27👍3
صبحت بخیر خورشید
وقتی که می دمیدی
ماه مرا ندیدی ؟
شهراد میدری
@adelehz
26👍2
و بسم الله النور ❤️🌞
36👍1
بیا دوباره دبیرستانی شویم
ز غوغای جهان فارغ
نه قیمت دلار لعنتی بتواند آرامش مان را خدشه دار کند نه بدانیم آینده چیست و کجا قرار ست برسیم‌.
بیا دوباره دو نوجوان عاشق شویم که دلمان چون کبوتری رمیده در قفس هنگام دیدن هم در سینه بتپد...
بیا آنقدر غرق عشق پاک شویم که باز دفترها را در جامیزهایمان یادمان برود...
بیا دوباره دبیرستانی شویم
این‌جهان را بسپار به دست همین دیوانه هایی که نام خودشان را انسانهای عاقل گذاشته اند ..
بیا من و تو دوباره نوجوان شویم و مزه کنیم مزه ی ناب و بکر عشق را
آنگاه که قرعه ی عاشقی به نام‌مان میخورد..
بیا
عزیز کوچکم....
#عادله_زمانی
@adelehz
35💔5😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آخ که رابطه ی این دوتا قشنگه 🥺❤️
@adelehz
41💔4
ولی من دلم لک‌زده یه بار دیگه شماره دایی احمدم بیفته رو گوشیم...
داییم اینقدر بی وفا نبود...😔
💔51😢13🕊41
در سر من هزاران جنگل درهم تنیده و آشفته ی استوایی انگار ایستاده ست...
به تو که فکر میکنم بوی کاج باران خورده در سرم به پا میشود..
#عادله_زمانی
@adelehz
17
به صبح جمعه می مانی .
مایه ی خوشحالی و سبک بالی
اندکی غم درون چشمانت دیده میشود
آدم فکر میکند تا غروب جمعه فرصت زیادی باقی ست.
بی آنکه بفهمد چشم برهم زدنی صبح جمعه را به غروب پیوند می دهد.
و تو باز هم به صبح جمعه می مانی
#عادله_زمانی
@adeleh
22💔3😁1
این زوج‌گی رفتن دو تا بچه رو به سرپرستی گرفتن نه‌تنها خودشون به اون بچه ها تجاوز میکردن بلکه این بچه ها رو به پدوفیِل های دیگه هم قرض دادن !

چه کثافتی ..
😢69💔26
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاید
باید یک بار میانه ی میدان رقصی باشکوه براه اندازیم...
21😢3
ما نسل بیدارشدن با مادرمان هستیم.نسل بیدار شدن با بوی نیمرو و نان تازه
بیدار شدن با صدای طنازانه ی سایش استکان بر نعلبکی
نسل صدای جوان و گرم مادرمان که در گوش می پیچید و دعوت به صبح مان می کرد .
فرزندان مادرانی هستیم که صبح ها خورشید را به خانه می آوردند.
این است که هر صبح ناخودآگاه چشم‌میگشایم و دنبال خورشید در خانه دنبال مادرمان می گردیم .
ما نسل خوشبخت خانه های نه مجلل اما گرم بودیم .خانه هایی که زن جوان و زیبایی به آن روح می بخشید و کودکانش را برای یک روز دیگر جنگیدن و پیروز شدن بر دنیا آماده می کرد .فرزندان خوشبخت مادران بی نظیرمان
#عادله_زمانی
@adelehz
43🕊1
صبح نارنجی تون بخیر ❤️🦊

#نارنجی
@adelehz
23
باد صبا بیار نسیمی ز کوی دوست
کاین بوی دوست عالمی آباد می‌کند


فیض کاشانی

@adelehz
17🕊5👍1
زن زیبایی نیستم
موهایی دارم سیاه
که فقط تا زیر گردنم می آید وَ
نه شب را به یادت می آورد
نه ابریشم
نه سکوت شاعرانه
نه حتی خیالِ یک خواب آرام...
پوست گندمی دارم
که نه به گندم می مانَد
نه کویر...
وَ چشم هایی دارم
که گاهی سیاه می زنَد
گاهی قهوه ای
وَ گاهی که به یاد مادرم می افتم
عسلی می شوند و گاهی خیس...
دست هایم...
دست هایم...
دست هایم مهربانند
و هر از گاهی برای تو
به عشق تو شعر می نویسند...
مرا همین طور ساده دوست داشته باش
با موهایی که نوازش می خواهند
و دستهایی که نوازشت می کنند
و چشم هایی که به شرقیِ صورت من می آیند...

نیکی فیروزکوهی
@adelehz
💔396🕊2👍1
من به خودم‌نیاز دارم‌تا گاهی مرا در اوج خستگی در آغوش بکشد.
و مرا تبدیل به دخترکی کوچک کند که هنوز با دیدن آنه شرلی در گرین گیبلز سرشار از زندگی میشود.
من به خودم برای برگشتن به آرامش و عشق نیاز دارم .
#عادله_زمانی
@adelehz
52🕊6😢2
از عمه شدن تو این کشور ننالید خلاصه 😄
😁45😢42👎1🕊1
تاکسی خط سیدخندان که راه افتاد، راننده ضبط را روشن کرد و خانم گوگوش گفت: «من همونم که یه روز می‌خواستم دریا بشم. می‌خواستم بزرگ‌ترین دریای دنیا بشم». خانم مرادی گفت: «من می‌خواستم بهترین بالرین دنیا بشم» و در پاسخ به نگاه پرسشگر بقیه سرنشینان ون گفت: «خورد به انقلاب، تعطیل شد».
آقای صالحی گفت: «من دوست داشتم جراح قلب بشم». آقای مصطفوی پرسید: «چی شد که نشدی؟». آقای صالحی گفت: «اولین باری که خون دیدم غش کردم». آقای نظری خندید و گفت: «انگار ترس از ارتفاع داشته باشی و بخوای خلبان بشی». قیافه آقای ظفرمند رفت در هم و زیر لب گفت: «خب دست خود آدم نیست که».
آقای مصطفوی هم آهی کشید و گفت: «منم می‌خواستم بهترین عاشق دنیا باشم. ولی، هی... دیر رسیدم فرودگاه تا بهش بگم. رفت. و شدم تنهاترین عاشق دنیا». آقای صالحی گفت: «نگو که هنوز مجردی». آقای مصطفوی سری به نشانه تأیید تکان داد و بغضش را قورت داد. راننده زیرلب گفت: «یه سری حسرت متحرک رو سوار کردم» و صدای ضبط را بلند کرد. خانم گوگوش گفت: «حالا یه مرداب شدم، یه اسیر نیمه جون. یه طرف میرم به خاک، یه طرف به آسمون». اشک‌های آقای مصطفوی آرام روی صورتش سُر خوردند.

@ MahdoomZ
💔4910😢8