در موردِ بعد
بعد از تو هیچکس را دوست نخواهم داشت...
در موردِ قبل
من اساساً عشق را بدونِ تو نمیشناختم...
محمود درویش
@adelehz
بعد از تو هیچکس را دوست نخواهم داشت...
در موردِ قبل
من اساساً عشق را بدونِ تو نمیشناختم...
محمود درویش
@adelehz
❤23😢7
"زنی کهگم کردم "
شبتون بخیر رفقا خودتون و بغل کنید خدا پناهتون دوستتون دارم
چرا میخندیدین تباهاا خوب راست میگم😒😎
😁26❤4
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
خوب رفقا
بعد از این توی این اتاق کوچک سفید به همفکری راجع به مشکلاتی که فرستاده میشه میپردازیم.
اتاقمون هنوز تازه راه افتاده پس لطفا توش عضو بشید و لینک شو برای دوستان تون هم ارسال کنید .
قصد داریم با حرف زدن بارهای سنگین روی دوشمون رو کمی سبک تر کنیم..
بعد از این توی این اتاق کوچک سفید به همفکری راجع به مشکلاتی که فرستاده میشه میپردازیم.
اتاقمون هنوز تازه راه افتاده پس لطفا توش عضو بشید و لینک شو برای دوستان تون هم ارسال کنید .
قصد داریم با حرف زدن بارهای سنگین روی دوشمون رو کمی سبک تر کنیم..
❤6
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
"زنی کهگم کردم "
خوب رفقا بعد از این توی این اتاق کوچک سفید به همفکری راجع به مشکلاتی که فرستاده میشه میپردازیم. اتاقمون هنوز تازه راه افتاده پس لطفا توش عضو بشید و لینک شو برای دوستان تون هم ارسال کنید . قصد داریم با حرف زدن بارهای سنگین روی دوشمون رو کمی سبک تر کنیم..
Telegram
اتاق سفید همفکری
مکانی برای همفکری جمعی و حل مشکلات
برای فرستادن سوالات و مشکلات تون
به این ایدی مراجعه کنید :
@aydel70
برای فرستادن سوالات و مشکلات تون
به این ایدی مراجعه کنید :
@aydel70
❤3
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جمعه های سالهای دور
@adelehz
@adelehz
❤17
به کودکی که سالها بعد شاید نامه ام را بخواند .
من این یادداشت را برای یک کودک می نویسم که نمیدانم کیست و چه زمانی قرارست آن را بخواند.اما به حیث یک انسان که روزی روی این زمین زندگی کرده ست بر خود واجب می دانم تاچیزهایی که به آن در طول زندگی باور پیدا کردم را برای او بنگارم.دنیا را چه دیدی شاید یک روز به کارش آمد.و مگر نه آنکه مارکز میگوید باید جهان را بهتر از آن چه تحویل گرفته ای تحویل دهی خواه با فرزندی خوب، خواه با باغچه ای سبز و من اضافه میکنم خواه با هدیه دادن تجربیاتی که به بهای عمرت بدست آورده ای به دیگرانی که هنوز ابتدای راه زندگی هستند.
دوست ناشناخته ی من
سلام
حالا که این یادداشت را برایت می نویسم میانه ی یک روز غلیظ زمستانی ست.هیچ بارانی در راه رسیدن به شهر نمی باشد و هیچ بلبل نغمه خوانی در اطراف این خانه به چشمنمیخورد تا نغمه سرایی کند اما میبینی که بازهم زندگی ادامه دارد.
کودک شیرین؛
که قطعا هنوز دنیا را از چهارچوب صادقانه و پاک کودکانه ات میبینی، تو که حتما دلآرام و دلخواه کسی یا کسانی در جهان هستی میخواهم چند خط برایت بنگارم تا بخوانی ولی قبل از آن بگذار تا با یک آرزو برای تو آغاز کنیم.
من برایت آرزو میکنم که خوب و خوش باشی و "جانت"درد نکند .در این دنیای گاه دل آزار مهم است که جانت آرام باشد.آدمی گاهی چنان در درد جانش غرق میشود که حتی خودش هم نمیداند چگونه این جان بدرد آمده را آرام سازد.
باید بدانی که گاهی جان آدمی بیرون از بدنش زندگی میکند .تعجب نکن! اگر می پرسی چگونه؟ به تو پاسخ خواهم داد.
مثلا ؛ مادرها ،جانشان را بیرون از تن شان میگذارند.فرزندان آنها جان های ایشان هستند گاهی مادری این سوی زمین ست و جانش آن سوی زمین .
می توانی تصور کنی چقدر اندوهناک ست ؟
یا مثلا؛ سرزمین، برای بعضی آدمها وطن جانشان ست حتما تا بحال باید با مفهوم وطن آشنا شده باشی.وطن یعنی خانه،مجموعه ی احساسات دلخواه و نوستالژی های شخصی
آدم ها گاهی مجبور می شوند جان شان را رها کنند و از آن دور بمانند . آنها با وطن شان همزمان اشک می ریزند و می خندند حتی اگر از هم دور باشند.
گاهی آدمیزاد آنقدر کسی را دوست دارد که جانش را به او می بخشد هربار که او ترکش کند جان آدمی بدرد می آید .
القصه آنکه آدمیزاد میتواند به هزار گونه متحمل درد جانش شود و من همچنان برای تو آرزو میکنم که هرگز سبب درد کسی نشوی .ظالم ترین ِما در دنیا آنهایی هستند که جان دیگران را بدرد می سپارند.
تو این را بدان که زندگی در این سیاره ی خاکی ناخواسته آغاز میشود اما ادامه دادنش هنر توست چرا که هر زنده ماندنی زندگی نیست و هر رهگذری جان نیست.
زندگی کردن در واقع یک هنرست پس آنکه بداند مفهوم زندگی چیست هنرمند ست. اما متاسفانه تعداد هنرمندان در این دنیا انگشت شمار هستند.
زندگی کردن خیلی فرمول پیچیده ای ندارد یعنی بتوانی برای فرداهایت چیزی پس انداز کنی ؛یک مهربانی،یک عشق ،یک دعا و یا حتی یک لبخند
تو باید بدانی که زندگی مثل یک رنگین کمان هفت رنگ طیف های رنگی مختلفی دارد؛شادی،اندوه،لبخند،اشک
اما واقعیت آن ست که رنگهای مختلف در کنار هم معنا پیدا میکنند اگر غم را مزه مزه نکنی هرگز نخواهی توانست حلاوت شادی را تجربه کنی. این یک قانون نانوشته است که بهمراه هر اندوه یک شادی فرا می رسد پس هربار که چیزی تورا در جهان سخت اندوهگین ساخت لبخند بزن و منتظر روزهای خوب باقی بمان .بعد از هر باران منتظر آفتاب بنشین و بعد از هر برف و سرما به انتظار خورشید گرم باش .هرگز اتفاق نیافتاده ست که خورشید طلوع کردن را از یاد ببرد .
تا زمانی که زنده ایم موظف به زندگی کردن هستیم حالت یا میتوانی خودت را محکوم به آن کنی یا میتوانی خودت را خوش شانس از داشتن نعمت زندگانی بدانی.
فرزندم،همه چیز به نوع نگاه تو بستگی خواهد داشت.
این را هم بدان که آن چیزی که امروز برایش اشک می ریزی شاید فردا بیاد نیاوردی و آنچه امروز تورا به خنده وا میدارد شاید فردا وجود نداشته باشد .پس به اندازه ای که دور میشوی برگرد، به اندازه ی که اشک می ریزی بخند و به اندازه ی که متنفر میشوی و یا حتی بیشتر عاشق شو .
اگر باز هم فرصتی بدست دهد و این غلظت غم اندود زمستانی مرا مجال دهد برایت خواهم نوشت .
تو نیز هرکجا هستی و زیر هر آسمانی که نشسته ای با خواندن این خط ها لبخند بزن تا من احساس کنم که توانسته ام به اندازه ی سر سوزنی چیزی را برای کسی به یادگار بگذارم .
حتی اگر چند خط باشد
برسد به دست کودکی که نمیشناسمش
#عادله_زمانی
@adelehz
من این یادداشت را برای یک کودک می نویسم که نمیدانم کیست و چه زمانی قرارست آن را بخواند.اما به حیث یک انسان که روزی روی این زمین زندگی کرده ست بر خود واجب می دانم تاچیزهایی که به آن در طول زندگی باور پیدا کردم را برای او بنگارم.دنیا را چه دیدی شاید یک روز به کارش آمد.و مگر نه آنکه مارکز میگوید باید جهان را بهتر از آن چه تحویل گرفته ای تحویل دهی خواه با فرزندی خوب، خواه با باغچه ای سبز و من اضافه میکنم خواه با هدیه دادن تجربیاتی که به بهای عمرت بدست آورده ای به دیگرانی که هنوز ابتدای راه زندگی هستند.
دوست ناشناخته ی من
سلام
حالا که این یادداشت را برایت می نویسم میانه ی یک روز غلیظ زمستانی ست.هیچ بارانی در راه رسیدن به شهر نمی باشد و هیچ بلبل نغمه خوانی در اطراف این خانه به چشمنمیخورد تا نغمه سرایی کند اما میبینی که بازهم زندگی ادامه دارد.
کودک شیرین؛
که قطعا هنوز دنیا را از چهارچوب صادقانه و پاک کودکانه ات میبینی، تو که حتما دلآرام و دلخواه کسی یا کسانی در جهان هستی میخواهم چند خط برایت بنگارم تا بخوانی ولی قبل از آن بگذار تا با یک آرزو برای تو آغاز کنیم.
من برایت آرزو میکنم که خوب و خوش باشی و "جانت"درد نکند .در این دنیای گاه دل آزار مهم است که جانت آرام باشد.آدمی گاهی چنان در درد جانش غرق میشود که حتی خودش هم نمیداند چگونه این جان بدرد آمده را آرام سازد.
باید بدانی که گاهی جان آدمی بیرون از بدنش زندگی میکند .تعجب نکن! اگر می پرسی چگونه؟ به تو پاسخ خواهم داد.
مثلا ؛ مادرها ،جانشان را بیرون از تن شان میگذارند.فرزندان آنها جان های ایشان هستند گاهی مادری این سوی زمین ست و جانش آن سوی زمین .
می توانی تصور کنی چقدر اندوهناک ست ؟
یا مثلا؛ سرزمین، برای بعضی آدمها وطن جانشان ست حتما تا بحال باید با مفهوم وطن آشنا شده باشی.وطن یعنی خانه،مجموعه ی احساسات دلخواه و نوستالژی های شخصی
آدم ها گاهی مجبور می شوند جان شان را رها کنند و از آن دور بمانند . آنها با وطن شان همزمان اشک می ریزند و می خندند حتی اگر از هم دور باشند.
گاهی آدمیزاد آنقدر کسی را دوست دارد که جانش را به او می بخشد هربار که او ترکش کند جان آدمی بدرد می آید .
القصه آنکه آدمیزاد میتواند به هزار گونه متحمل درد جانش شود و من همچنان برای تو آرزو میکنم که هرگز سبب درد کسی نشوی .ظالم ترین ِما در دنیا آنهایی هستند که جان دیگران را بدرد می سپارند.
تو این را بدان که زندگی در این سیاره ی خاکی ناخواسته آغاز میشود اما ادامه دادنش هنر توست چرا که هر زنده ماندنی زندگی نیست و هر رهگذری جان نیست.
زندگی کردن در واقع یک هنرست پس آنکه بداند مفهوم زندگی چیست هنرمند ست. اما متاسفانه تعداد هنرمندان در این دنیا انگشت شمار هستند.
زندگی کردن خیلی فرمول پیچیده ای ندارد یعنی بتوانی برای فرداهایت چیزی پس انداز کنی ؛یک مهربانی،یک عشق ،یک دعا و یا حتی یک لبخند
تو باید بدانی که زندگی مثل یک رنگین کمان هفت رنگ طیف های رنگی مختلفی دارد؛شادی،اندوه،لبخند،اشک
اما واقعیت آن ست که رنگهای مختلف در کنار هم معنا پیدا میکنند اگر غم را مزه مزه نکنی هرگز نخواهی توانست حلاوت شادی را تجربه کنی. این یک قانون نانوشته است که بهمراه هر اندوه یک شادی فرا می رسد پس هربار که چیزی تورا در جهان سخت اندوهگین ساخت لبخند بزن و منتظر روزهای خوب باقی بمان .بعد از هر باران منتظر آفتاب بنشین و بعد از هر برف و سرما به انتظار خورشید گرم باش .هرگز اتفاق نیافتاده ست که خورشید طلوع کردن را از یاد ببرد .
تا زمانی که زنده ایم موظف به زندگی کردن هستیم حالت یا میتوانی خودت را محکوم به آن کنی یا میتوانی خودت را خوش شانس از داشتن نعمت زندگانی بدانی.
فرزندم،همه چیز به نوع نگاه تو بستگی خواهد داشت.
این را هم بدان که آن چیزی که امروز برایش اشک می ریزی شاید فردا بیاد نیاوردی و آنچه امروز تورا به خنده وا میدارد شاید فردا وجود نداشته باشد .پس به اندازه ای که دور میشوی برگرد، به اندازه ی که اشک می ریزی بخند و به اندازه ی که متنفر میشوی و یا حتی بیشتر عاشق شو .
اگر باز هم فرصتی بدست دهد و این غلظت غم اندود زمستانی مرا مجال دهد برایت خواهم نوشت .
تو نیز هرکجا هستی و زیر هر آسمانی که نشسته ای با خواندن این خط ها لبخند بزن تا من احساس کنم که توانسته ام به اندازه ی سر سوزنی چیزی را برای کسی به یادگار بگذارم .
حتی اگر چند خط باشد
برسد به دست کودکی که نمیشناسمش
#عادله_زمانی
@adelehz
❤28🕊8😢2
حس میکنم نیاز دارم یک مادر بزرگ نقلی،سفید تپل مپل داشته باشم که موهای سفیدش را حنا میگذارد و همیشه وقتی میخندد دندانهای مصنوعی ردیفش چون مروارید می درخشد.
بعد شبهای جمعه کوله ام را برمیداشتم و عطای خانه ی پدری را به لقایش بخشیده راهی خانه مادربزرگم میشدم .
اول یک چای تیره ی قند پهلو کنار یککاسه نخودچی کشمش که مادربزرگم ایضا پسته و بادام هم داخلش ریخته می نوشیدم .
و بعد که باهم یکدل سیر غیبت عروس هایش را کردیم :) برای شام چند تخم مرغ رسمی در روغن فراوان سرخ شده را به تن می زدیم.
شب در حالی که لپ های تپلش را محکم قبل از خواب بوسیدم .
زیر آنلحاف های کرسی سنگینی که مادر بزرگم از گنجه در آورده به خواب می رفتم و عمیق ترین خواب زندگیم را تجربه می کردم.
صبح با صدای برخورد استکان نعلبکی ها چشمانم را باز میکردم و مدهوش رقص نور بر فرشهای لاکی وسط اتاق مادربزرگ میشدم.
در حالی که خودش رو به آفتاب گیسوان نارنجی رنگ حنا خورده اش را با شانه ی چوبی پنجاه ساله شانه می زد و من قربان صدقه ی هر تار مویش می رفتم.
آن وقت سر ظهر جمعه کنار سفره ی آبگوشت مادربزرگم ترشی سیرهای هفت ساله اش را دور از چشم مادرم سق می زدم در حالی که گوشیم را خاموش کردم تا اصلا در مورد خوش گذرانی هایمان به مادرم جواب ندهم ؛)
بعد سرم را روی پای مادر بزرگم می گذاشتم و می گفتم: مادر جان خیلی خسته ام .. می شنیدم که ننه خدا بزرگه ..هیچوقتِ هیچوقت بنده شو که تنها نمیگذاره ..امیدت بخدا باشه
خدای مادربزرگمن که دعایش را برنمی گرداند.
من برای فرار از این روزهای سخت به مادربزرگم نیاز دارم اما ..مگر گنج ها به این راحتی پیدا می شوند ؟
البته که نه...
#عادله_زمانی
@adelehz
بعد شبهای جمعه کوله ام را برمیداشتم و عطای خانه ی پدری را به لقایش بخشیده راهی خانه مادربزرگم میشدم .
اول یک چای تیره ی قند پهلو کنار یککاسه نخودچی کشمش که مادربزرگم ایضا پسته و بادام هم داخلش ریخته می نوشیدم .
و بعد که باهم یکدل سیر غیبت عروس هایش را کردیم :) برای شام چند تخم مرغ رسمی در روغن فراوان سرخ شده را به تن می زدیم.
شب در حالی که لپ های تپلش را محکم قبل از خواب بوسیدم .
زیر آنلحاف های کرسی سنگینی که مادر بزرگم از گنجه در آورده به خواب می رفتم و عمیق ترین خواب زندگیم را تجربه می کردم.
صبح با صدای برخورد استکان نعلبکی ها چشمانم را باز میکردم و مدهوش رقص نور بر فرشهای لاکی وسط اتاق مادربزرگ میشدم.
در حالی که خودش رو به آفتاب گیسوان نارنجی رنگ حنا خورده اش را با شانه ی چوبی پنجاه ساله شانه می زد و من قربان صدقه ی هر تار مویش می رفتم.
آن وقت سر ظهر جمعه کنار سفره ی آبگوشت مادربزرگم ترشی سیرهای هفت ساله اش را دور از چشم مادرم سق می زدم در حالی که گوشیم را خاموش کردم تا اصلا در مورد خوش گذرانی هایمان به مادرم جواب ندهم ؛)
بعد سرم را روی پای مادر بزرگم می گذاشتم و می گفتم: مادر جان خیلی خسته ام .. می شنیدم که ننه خدا بزرگه ..هیچوقتِ هیچوقت بنده شو که تنها نمیگذاره ..امیدت بخدا باشه
خدای مادربزرگمن که دعایش را برنمی گرداند.
من برای فرار از این روزهای سخت به مادربزرگم نیاز دارم اما ..مگر گنج ها به این راحتی پیدا می شوند ؟
البته که نه...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤37😢15
هر بعدازظهر که از خواب ظهر بیدار شدم
قبل از آنکه در آن گیجی مبهم بهدنبال خودم بگردم
به دنبال تو خواهم گشت .
پیدایت که کنم وقتی گوشه ای از خانه ببینمت با فنجانی چای بسراغت خواهم آمد .
و بتو خواهم گفت راستی میدانستی شروع تمام گشتن های من شدی؟
حتی وقتی در خوابم ؟
بیا بنوشیم
که مزه چایی ها با تو بهتر ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
قبل از آنکه در آن گیجی مبهم بهدنبال خودم بگردم
به دنبال تو خواهم گشت .
پیدایت که کنم وقتی گوشه ای از خانه ببینمت با فنجانی چای بسراغت خواهم آمد .
و بتو خواهم گفت راستی میدانستی شروع تمام گشتن های من شدی؟
حتی وقتی در خوابم ؟
بیا بنوشیم
که مزه چایی ها با تو بهتر ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤33😢11🕊8
راستی که رؤیا چه حرارتی
به زندگی آدم میبخشد.
زندگی آن نیست که با چشم میبینیم
و با خردِ خود آن را محک میزنیم،
زندگی آن است که
در رؤیاهای خود به آن جان میبخشیم.
زندگی عشق است.
رومن رولان
@adelehz
به زندگی آدم میبخشد.
زندگی آن نیست که با چشم میبینیم
و با خردِ خود آن را محک میزنیم،
زندگی آن است که
در رؤیاهای خود به آن جان میبخشیم.
زندگی عشق است.
رومن رولان
@adelehz
❤26💔2
در من زنی خانه دار نگران هفت ساله شدن سیر ترشی هایش ست.
دخترکی اهل قر و فر لاک قرمزش را تجدید می کند و آدامس می ترکاند .
زنی مومن ،کتاب ادعیه اش را روی طاقچه میگذارد تا سفره ی نذر را هموار کند .
زنی عاشق موهای شرابی اش را جلوی پنجره باز می کند،سیگاری بر لب میگذارد و به خم کوچه چشم می دوزد تا معشوقش را ببیند .
خانم معلمی جوان گچ ها را از سر شانه هایش می تکاند و کرم مرطوب کننده ی ارزان قیمتش را به دست می زند .
دختری مدرسه ای نامه ای عاشقانه را ته جیب روپوشش میچپاند.
و تو رهگذری که در خیابان از کنار من عبور میکنی و لحظه ای عمیق تر نفس میکشی تا عطر شیرین زنانه ای که صبح بر لباسم پاشیدم را محکم تر ببلعی ،آیا باورت میشود اینهمه زن در وجود ساکتم زندگی می کنند؟
آه چه زن هایی و چه زن هایی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
دخترکی اهل قر و فر لاک قرمزش را تجدید می کند و آدامس می ترکاند .
زنی مومن ،کتاب ادعیه اش را روی طاقچه میگذارد تا سفره ی نذر را هموار کند .
زنی عاشق موهای شرابی اش را جلوی پنجره باز می کند،سیگاری بر لب میگذارد و به خم کوچه چشم می دوزد تا معشوقش را ببیند .
خانم معلمی جوان گچ ها را از سر شانه هایش می تکاند و کرم مرطوب کننده ی ارزان قیمتش را به دست می زند .
دختری مدرسه ای نامه ای عاشقانه را ته جیب روپوشش میچپاند.
و تو رهگذری که در خیابان از کنار من عبور میکنی و لحظه ای عمیق تر نفس میکشی تا عطر شیرین زنانه ای که صبح بر لباسم پاشیدم را محکم تر ببلعی ،آیا باورت میشود اینهمه زن در وجود ساکتم زندگی می کنند؟
آه چه زن هایی و چه زن هایی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤39🕊8💔7😢3
کجای جهان دوای جان درد میفروشند؟
درد میکند این جان لعنتی
از انبوه اندوهی که هر صبح ناگاه لایه ای بر آن
افزوده میشود..
خورشید کجای این جهان ایستاده ست ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
درد میکند این جان لعنتی
از انبوه اندوهی که هر صبح ناگاه لایه ای بر آن
افزوده میشود..
خورشید کجای این جهان ایستاده ست ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
😢62❤4
ببخش نازنینم اگر فرصت برای در آغوش کشیدنت کم بود.
اگر قبل از بوسیدنت پرواز کردی
ببخش اگر صدایت در آسمان ها گم شد آنگاه که باور داشتم پس از پرواز بر فرای ابرها به من به خانه برمیگردی .
ببخش اگر نتوانستم کنارت باشم آنگاه که وقت سفری واقعی فرا رسیده بود.
نازنینم
آیا مرا خواهی بخشید ؟
و آنگاه که از آسمان به آسمان رفتی دانستی که چقدر منتظرت خواهم ماند؟
بخواب نازنینم
آسمان جای بهتری ست
اینجا در زمین جای تو نیست
فرشته ها بر بال آسمان آرمیده ترند.
#عادله_زمانی
@adelehz
اگر قبل از بوسیدنت پرواز کردی
ببخش اگر صدایت در آسمان ها گم شد آنگاه که باور داشتم پس از پرواز بر فرای ابرها به من به خانه برمیگردی .
ببخش اگر نتوانستم کنارت باشم آنگاه که وقت سفری واقعی فرا رسیده بود.
نازنینم
آیا مرا خواهی بخشید ؟
و آنگاه که از آسمان به آسمان رفتی دانستی که چقدر منتظرت خواهم ماند؟
بخواب نازنینم
آسمان جای بهتری ست
اینجا در زمین جای تو نیست
فرشته ها بر بال آسمان آرمیده ترند.
#عادله_زمانی
@adelehz
😢26🕊8💔5❤1
بوی محبوبه شب
همچو شرابی گیراست
مست و شیدا کند این
جام پر از نوش مرا
بوی محبوبه شب
جلوه جادویی اوست
آنکه کرده است
به یکباره فراموش مرا.
فریدون مشیری
@adelehz
همچو شرابی گیراست
مست و شیدا کند این
جام پر از نوش مرا
بوی محبوبه شب
جلوه جادویی اوست
آنکه کرده است
به یکباره فراموش مرا.
فریدون مشیری
@adelehz
💔24