چند وقتی است مصرعی از صائب مثل یک خوراکی خوشمزه توی دهانم خیس میخورد و خوشمزگیش مدام توی خونهایم میچرخد و وارد قلبم میشود.
"ما نَبینیم کَسی را که نَبینَد ما را"
سالها دنبال کسانی دویدم که مرا نمیدیدند. تصور نبودن ادمهایی که احساسم درگیرشان بود، به تک تک ثانیههایم دلهره وارد میکرد.
چه روزها و شب هایی بخاطر همین دلهره بخاطر همین فکرهای "نکند ناراحت شده باشد نکند دیگر سراغم را نگیرد
نکند حالش بد باشد
نکند بودنم را دوست نداشته باشد" دقایق را به کامم زهر کردم.
دوست داشتم آدمها با تمام بی توجهیها و کم بودن هایشان باز باشند.
بی خبر ماندن از آدمهایی که در دایره ارتباطیم بودند برایم سخت بود.
زندگی در نبودشان را بلد نبودم. بعدها وقتی کسانی را که دوست داشتم (از تنی گرفته تا ناتنیهای تننما)یکی یکی دست از دنیایم کشیدند، به تفکر تازهای رسیدم مثل از طوفان به ارامش رسیدن.
مثل سر کشیدن یک لیوان آب بعد مدتها تشنگی.
این حس و حال سِر شدن یا مقاوم شدن در برابر از دست دادن های پی در پی نبود. حتی عادت کردن هم به این روند نبود.
بلکه دست یافتن به سواد لازم و توانایی مدیریت روابط بود.
قبلها فکر میکردم هر انسانی که به هر دلیلی وارد زندگی من میشود باید تا ابد بماند نباید کاری کنم که از دستش بدهم، نباید ناراحتش کنم حتی اگر ناراحتم کند
نباید هیچ وقت تنهایش بگذارم،حتی اگر بارها تنهایم گذاشته باشد.
برای تمام اینها هزار نوع دلیل هم داشتم. مثلا بخاطر فلان محبتش،بخاطر فلان کارش در حقم،بخاطر فلان توجهاش بخاطر لحظه های خوبی که برایمخلق کرده و الی ...
یک جورهایی خودم را مدیون دایمالعمر ادم های دور و برم میدانستم.
اما وقتی به سواد لازم در این مورد رسیدم. وقتی از ان سنگری که ساخته بودم در امدم دیدم در ازای هر قدمی که از سمت آنها بوده من هم قدمی برداشتهام .
اگر محبتی بوده اگر خلق لحظه ای ناب بوده از جانب من هم صورت گرفته پس چرا مدام من باید بخاطر حفظ و نگه داشتن و صدمه ندیدن آنها تلاش کنم؟
چرا ترس و نگرانی خراب شدن رابطه و دوستی فقط باید به دل من چنگ بندازد و در رفتارهایم محتاطم کند؟
این روزها همین ده دوازده ماه اخیر را میگویم ادمهای مسموم زیادی را از دایره روابطم کنار گذاشتهام.
اشخاصی که بیمار بودند و موجب بیمار شدنم می شدند.
افرادی که زمانی فکر میکردم یکی از پایه های دنیایم بر مبنای بودن انها استوار است و اگر بروند دنیایم لق میزند و کج میشود برای همین خیلی خیلی دنبالشان دویدم و دستم مدام بر گوشه لباسشان گیر بود و دلم از تصور رفتنشان مجروح.
من همینها را همین مثلا پایه و ستون های دنیایم را با دستان خودم در اوردم و پرتشان کردم به دورترین زوایای زندگیم.
تا دیگر نبینمشان که دیگر نبینندم.
بعد یاد گرفتم چطور دنیای بی ستون و پایه بسازم، چطور از خودم و تنهایی هایم لذت ببرم.
به نظرم تشخیص دادن رابطه های سالم و شناختن آدم های خوب و مفید زندگی، یک هنر است که برای به دست اوردنش ممکن است خیلی زخم و زیلی شویم.
دردهایی را متحمل شویم که تا مدتها ردش به جا بماند هر از گاهی به قول ما گیلک ها به سوج کردن بیوفتد.
اما همینش یادمان می اندازد که با چه مشقتی به این سواد و تجربه رسیدیم
همین واسوختن ها حواسمان را بیدار نگه میدارد که با دقت بیشتر و بهتر آدمها را وارد دایره روابطمان کنیم.
همه اینها را گفتم تا بگویم اخرین بار همین سه شب پیش وقتی توی تنهایی های یک کوپه ۴ نفره لم داده بودم و چند روز گذشته ام را مرور میکردم حس کردم یک جایی دوباره دچار بی سوادی احساسی شدهام
یک جایی باز میخواهم سمت آدمی بروم که رد جراحت مدتها پیشش هنوز تازه است.
برای همین توی تاریک روشنای کوپه چشمانم را بستم و تک تک کلمات شعر صائب را گوشه لپم گذاشتم
و هی خواندم "ما نبینیم کسی را که نبیند مارا" هی خوشمزگیهایش را ریختم توی دلم.
این مصرع را انقدر بخوانید تا ورد زبانتان شود تا برود توی بافت جان و دلتان تا یک وقتهایی که تنهایی و بی کسی انقدر فشار اورد که خواستید یکی را از راه رفتهش برگردانید یا تکیه به دیوار ناامن بودنش بزنید تک تک سلولهای بدنتان بخوانندش..
گاهی تنهایی ادم شرف دارد به بودن کسانی که به تنهاییمان عمق بیشتری میدهند.
@adelehz
"ما نَبینیم کَسی را که نَبینَد ما را"
سالها دنبال کسانی دویدم که مرا نمیدیدند. تصور نبودن ادمهایی که احساسم درگیرشان بود، به تک تک ثانیههایم دلهره وارد میکرد.
چه روزها و شب هایی بخاطر همین دلهره بخاطر همین فکرهای "نکند ناراحت شده باشد نکند دیگر سراغم را نگیرد
نکند حالش بد باشد
نکند بودنم را دوست نداشته باشد" دقایق را به کامم زهر کردم.
دوست داشتم آدمها با تمام بی توجهیها و کم بودن هایشان باز باشند.
بی خبر ماندن از آدمهایی که در دایره ارتباطیم بودند برایم سخت بود.
زندگی در نبودشان را بلد نبودم. بعدها وقتی کسانی را که دوست داشتم (از تنی گرفته تا ناتنیهای تننما)یکی یکی دست از دنیایم کشیدند، به تفکر تازهای رسیدم مثل از طوفان به ارامش رسیدن.
مثل سر کشیدن یک لیوان آب بعد مدتها تشنگی.
این حس و حال سِر شدن یا مقاوم شدن در برابر از دست دادن های پی در پی نبود. حتی عادت کردن هم به این روند نبود.
بلکه دست یافتن به سواد لازم و توانایی مدیریت روابط بود.
قبلها فکر میکردم هر انسانی که به هر دلیلی وارد زندگی من میشود باید تا ابد بماند نباید کاری کنم که از دستش بدهم، نباید ناراحتش کنم حتی اگر ناراحتم کند
نباید هیچ وقت تنهایش بگذارم،حتی اگر بارها تنهایم گذاشته باشد.
برای تمام اینها هزار نوع دلیل هم داشتم. مثلا بخاطر فلان محبتش،بخاطر فلان کارش در حقم،بخاطر فلان توجهاش بخاطر لحظه های خوبی که برایمخلق کرده و الی ...
یک جورهایی خودم را مدیون دایمالعمر ادم های دور و برم میدانستم.
اما وقتی به سواد لازم در این مورد رسیدم. وقتی از ان سنگری که ساخته بودم در امدم دیدم در ازای هر قدمی که از سمت آنها بوده من هم قدمی برداشتهام .
اگر محبتی بوده اگر خلق لحظه ای ناب بوده از جانب من هم صورت گرفته پس چرا مدام من باید بخاطر حفظ و نگه داشتن و صدمه ندیدن آنها تلاش کنم؟
چرا ترس و نگرانی خراب شدن رابطه و دوستی فقط باید به دل من چنگ بندازد و در رفتارهایم محتاطم کند؟
این روزها همین ده دوازده ماه اخیر را میگویم ادمهای مسموم زیادی را از دایره روابطم کنار گذاشتهام.
اشخاصی که بیمار بودند و موجب بیمار شدنم می شدند.
افرادی که زمانی فکر میکردم یکی از پایه های دنیایم بر مبنای بودن انها استوار است و اگر بروند دنیایم لق میزند و کج میشود برای همین خیلی خیلی دنبالشان دویدم و دستم مدام بر گوشه لباسشان گیر بود و دلم از تصور رفتنشان مجروح.
من همینها را همین مثلا پایه و ستون های دنیایم را با دستان خودم در اوردم و پرتشان کردم به دورترین زوایای زندگیم.
تا دیگر نبینمشان که دیگر نبینندم.
بعد یاد گرفتم چطور دنیای بی ستون و پایه بسازم، چطور از خودم و تنهایی هایم لذت ببرم.
به نظرم تشخیص دادن رابطه های سالم و شناختن آدم های خوب و مفید زندگی، یک هنر است که برای به دست اوردنش ممکن است خیلی زخم و زیلی شویم.
دردهایی را متحمل شویم که تا مدتها ردش به جا بماند هر از گاهی به قول ما گیلک ها به سوج کردن بیوفتد.
اما همینش یادمان می اندازد که با چه مشقتی به این سواد و تجربه رسیدیم
همین واسوختن ها حواسمان را بیدار نگه میدارد که با دقت بیشتر و بهتر آدمها را وارد دایره روابطمان کنیم.
همه اینها را گفتم تا بگویم اخرین بار همین سه شب پیش وقتی توی تنهایی های یک کوپه ۴ نفره لم داده بودم و چند روز گذشته ام را مرور میکردم حس کردم یک جایی دوباره دچار بی سوادی احساسی شدهام
یک جایی باز میخواهم سمت آدمی بروم که رد جراحت مدتها پیشش هنوز تازه است.
برای همین توی تاریک روشنای کوپه چشمانم را بستم و تک تک کلمات شعر صائب را گوشه لپم گذاشتم
و هی خواندم "ما نبینیم کسی را که نبیند مارا" هی خوشمزگیهایش را ریختم توی دلم.
این مصرع را انقدر بخوانید تا ورد زبانتان شود تا برود توی بافت جان و دلتان تا یک وقتهایی که تنهایی و بی کسی انقدر فشار اورد که خواستید یکی را از راه رفتهش برگردانید یا تکیه به دیوار ناامن بودنش بزنید تک تک سلولهای بدنتان بخوانندش..
گاهی تنهایی ادم شرف دارد به بودن کسانی که به تنهاییمان عمق بیشتری میدهند.
@adelehz
💔26❤24😢4🕊4
من دوستت داشتم
و این راز سنگینی بود که قلبت دانستنش را تاب نیاورد.
قلبهای کوچک برای رازهای بزرگ مدفن های خوبی نیستند.
#عادله_زمانی
@adelehz
و این راز سنگینی بود که قلبت دانستنش را تاب نیاورد.
قلبهای کوچک برای رازهای بزرگ مدفن های خوبی نیستند.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔19❤16🕊1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
خوب رفقا
بعد از این توی این اتاق کوچک سفید به همفکری راجع به مشکلاتی که فرستاده میشه میپردازیم.
اتاقمون هنوز تازه راه افتاده پس لطفا توش عضو بشید و لینک شو برای دوستان تون هم ارسال کنید .
قصد داریم با حرف زدن بارهای سنگین روی دوشمون رو کمی سبک تر کنیم..
بعد از این توی این اتاق کوچک سفید به همفکری راجع به مشکلاتی که فرستاده میشه میپردازیم.
اتاقمون هنوز تازه راه افتاده پس لطفا توش عضو بشید و لینک شو برای دوستان تون هم ارسال کنید .
قصد داریم با حرف زدن بارهای سنگین روی دوشمون رو کمی سبک تر کنیم..
❤13👍1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
"زنی کهگم کردم "
خوب رفقا بعد از این توی این اتاق کوچک سفید به همفکری راجع به مشکلاتی که فرستاده میشه میپردازیم. اتاقمون هنوز تازه راه افتاده پس لطفا توش عضو بشید و لینک شو برای دوستان تون هم ارسال کنید . قصد داریم با حرف زدن بارهای سنگین روی دوشمون رو کمی سبک تر کنیم..
Telegram
اتاق سفید همفکری
مکانی برای همفکری جمعی و حل مشکلات
برای فرستادن سوالات و مشکلات تون
به این ایدی مراجعه کنید :
@aydel70
برای فرستادن سوالات و مشکلات تون
به این ایدی مراجعه کنید :
@aydel70
کس نبود که فال قهوهی مرا بگیرد و نداند ،
که تو محبوبِ منی ...!
کس نبود که در دستم کفبینی کند ،
و حروف سه گانهی نامت را کشف نکند !
هر چیزی را میتوان تکذیب کرد ،
جز رایحهی کسی که دوست میداریم ...!
همه چیز را میتوان پنهان داشت ،
جز گامهای کسی که در درونِ ما میپوید ...!
نزار قبانی
هنگامه جان🖼
@adelehz
که تو محبوبِ منی ...!
کس نبود که در دستم کفبینی کند ،
و حروف سه گانهی نامت را کشف نکند !
هر چیزی را میتوان تکذیب کرد ،
جز رایحهی کسی که دوست میداریم ...!
همه چیز را میتوان پنهان داشت ،
جز گامهای کسی که در درونِ ما میپوید ...!
نزار قبانی
هنگامه جان🖼
@adelehz
❤39
انسان مدرن مدتها از اهمیت استقلال میگوید برای خودش تز می دهد که آنها موفقترند که تنها و مستقل زندگی کنند ولی میدانی چه میشود؟
یک عطر خوب چایی دم کشیده وقتی خواب باشی و بیدارت کند .
یا پرده ای که کنار زده شود و یا جلز و ولز تخم مرغی در روغن که هوشیارت نماید .تمام معادلات شان را برهم می زند و تو اعتراف میکنی دلت میخواهد کسی باشد که وقتی تو خوابی زندگی را در خانه ات جاری سازد.
انسان مدرن برغم تمام تلاشش در برابر معجزه ی نور و عشق،حرفی برای گفتن ندارد.
ما نیاز داریم هر صبح با صدای کسی که دوستش داریم از خواب برخیزیم یا صدایی برای بیدار نمودن او باشیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
یک عطر خوب چایی دم کشیده وقتی خواب باشی و بیدارت کند .
یا پرده ای که کنار زده شود و یا جلز و ولز تخم مرغی در روغن که هوشیارت نماید .تمام معادلات شان را برهم می زند و تو اعتراف میکنی دلت میخواهد کسی باشد که وقتی تو خوابی زندگی را در خانه ات جاری سازد.
انسان مدرن برغم تمام تلاشش در برابر معجزه ی نور و عشق،حرفی برای گفتن ندارد.
ما نیاز داریم هر صبح با صدای کسی که دوستش داریم از خواب برخیزیم یا صدایی برای بیدار نمودن او باشیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤41😢2😁1
قابلیت جدید تلگرام برای مخفی کردن ممبر گروه ها برای گروه های بالاتر از 100 ممبر
قابلیت جدید برای افرادی که پروفایلشون رو مخفی کردن از حالا میتونن پروفایل جداگانه
برای نمایش پابلیک داشته باشند.
@adelehz
قابلیت جدید برای افرادی که پروفایلشون رو مخفی کردن از حالا میتونن پروفایل جداگانه
برای نمایش پابلیک داشته باشند.
@adelehz
❤5
"زنی کهگم کردم "
Photo
آخه چقدر یه اپ میتونه جیگر و فهمیده باشه😍
و در ضمن خاک بر سر واتساپ 😒
و در ضمن خاک بر سر واتساپ 😒
😁50😢2❤1👍1
هیچ چیز قویتر از صبر و زمان نیست؛
و همه چیز برای کسی که میداند
چگونه صبر کند به موقع اتفاق میافتد.
📓 جنگ و صلح
✍🏻 لئو تولستوی
@adelehz
و همه چیز برای کسی که میداند
چگونه صبر کند به موقع اتفاق میافتد.
📓 جنگ و صلح
✍🏻 لئو تولستوی
@adelehz
🕊28❤12
اما فهمیدن این موضوع کار سختی نبود که زن خود زندگی ست .
و زندگی بدون زن معنا ندارد .
که گیسوان زن شاخه های حیات زندگانی ست .
که زندگی بدون زن درخت بی ریشه است.
که کسی تا بحال جنگلی از درختان بی ریشه ندیده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
و زندگی بدون زن معنا ندارد .
که گیسوان زن شاخه های حیات زندگانی ست .
که زندگی بدون زن درخت بی ریشه است.
که کسی تا بحال جنگلی از درختان بی ریشه ندیده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤42🕊9
کجای دنیا آن لحظه ی کودکانه ای که نارنگی را پوست می کندم و میخندیدم را می فروشند ؟
از این بزرگسالی پر غصه فراری ام
کجا کودکانه هایم را می فروشند ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
از این بزرگسالی پر غصه فراری ام
کجا کودکانه هایم را می فروشند ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
😢25❤15💔5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محبوب من
خواستم نخواهمتان
نشد که بشود ..
کی نوشته ی حک شده روی سنگ پاک میشود که عشقت ازقلبم برود .
#عادله_زمانی
@adelehz
خواستم نخواهمتان
نشد که بشود ..
کی نوشته ی حک شده روی سنگ پاک میشود که عشقت ازقلبم برود .
#عادله_زمانی
@adelehz
😢8💔8
این شیرها طعم عجیبی داشتند که بعدها توی هیچ شیری تکرار نشد .
شاید این ها نماد کودکی ما بود ،کودکی ساده و بی تکراری که هرگز دوباره رخ نداد.
بوی خیلی خوبی داشت و دیدن شیشه هایش آدم را به هوس خوردن شیر تازه می انداخت.
از آن زر ورق و یک بند انگشت خامه ی رویش که دیگر نگویم .
هوس نوستالژی نکرده ام هوس کودکی کرده ام .
هوس این طعم های خاص ...
#عادله_زمانی
شاید این ها نماد کودکی ما بود ،کودکی ساده و بی تکراری که هرگز دوباره رخ نداد.
بوی خیلی خوبی داشت و دیدن شیشه هایش آدم را به هوس خوردن شیر تازه می انداخت.
از آن زر ورق و یک بند انگشت خامه ی رویش که دیگر نگویم .
هوس نوستالژی نکرده ام هوس کودکی کرده ام .
هوس این طعم های خاص ...
#عادله_زمانی
❤44😢12
مادرم میگفت: وارد آشپزخانه که میشوید با لبخند و جانانه وارد شوید
آنجا برنج هست گندم و آرد هست، اینها برکت خدا هستند .
با اخم و نا امیدی وارد اشپزخانه نشوید که خدا خوشش نمیآید و برکت از شما خواهد رفت
مادرم میگفت: زنی که از آشپزخانهاش بوی غذا میآید، قشنگ دل به زندگی بسته، عاشق شوهرش شده...
مادرم این حرفها را طوری بیان میکرد که آدم دلش میخواست ساعتها در آشپزخانه بماند و آشپزی کند
حتی برای انارها و سیبهای گوشه آشپزخانهاش هم نجوا میکرد و
موقعی که خمیرها را به دیواره تنور میچسباند تنور گرم را قسم میداد تا نانش شفای هر بیماری شود و مزه دهان هر گرسنهای...
مادرم
گاهی از مرغ و خروسهای حیاطش هم عذرخواهی میکرد که به موقع آب و دانشان را نداده است...!!!
حتی درختان باغ را هم با اسم صدا میکرد انجیرک خانم، سیب خوشگلم....
حتی وقتی از فرط خستگی عرق از پیشانیاش میریخت باز هم به آرامی پدرم را صدا میزد و میگفت: مشتی! چای تازه دم بیارم؟
مادرم چیزی از روانشناسی نمیدانست...
او فقط یک زن سادهی روستایی بود که دکترای آرامش داشت با چندین زبان...
مهربانیاش همه را آرام میکرد...
پ.ن اسم نویسنده انتهای متن نبود لطفا اگر میدونید برام بفرستید اضافه کنم.
@adelehz
آنجا برنج هست گندم و آرد هست، اینها برکت خدا هستند .
با اخم و نا امیدی وارد اشپزخانه نشوید که خدا خوشش نمیآید و برکت از شما خواهد رفت
مادرم میگفت: زنی که از آشپزخانهاش بوی غذا میآید، قشنگ دل به زندگی بسته، عاشق شوهرش شده...
مادرم این حرفها را طوری بیان میکرد که آدم دلش میخواست ساعتها در آشپزخانه بماند و آشپزی کند
حتی برای انارها و سیبهای گوشه آشپزخانهاش هم نجوا میکرد و
موقعی که خمیرها را به دیواره تنور میچسباند تنور گرم را قسم میداد تا نانش شفای هر بیماری شود و مزه دهان هر گرسنهای...
مادرم
گاهی از مرغ و خروسهای حیاطش هم عذرخواهی میکرد که به موقع آب و دانشان را نداده است...!!!
حتی درختان باغ را هم با اسم صدا میکرد انجیرک خانم، سیب خوشگلم....
حتی وقتی از فرط خستگی عرق از پیشانیاش میریخت باز هم به آرامی پدرم را صدا میزد و میگفت: مشتی! چای تازه دم بیارم؟
مادرم چیزی از روانشناسی نمیدانست...
او فقط یک زن سادهی روستایی بود که دکترای آرامش داشت با چندین زبان...
مهربانیاش همه را آرام میکرد...
پ.ن اسم نویسنده انتهای متن نبود لطفا اگر میدونید برام بفرستید اضافه کنم.
@adelehz
❤51💔7