ملکه ثریا طرزی، ملکه ی افغانستان که تمام جواهراتش را فروخت تا اولین مکتب دخترانه را تاسیس کند .
ولی متاسفانه امروز دخترانش از رفتن به مدرسه محروم هستند.
@adelehz
ولی متاسفانه امروز دخترانش از رفتن به مدرسه محروم هستند.
@adelehz
😢57💔9❤4
اگر گذشته ای داری که ناراحتت میکند، همین حالا فراموشش کن.
داستان تازهای برای زندگیات بساز و به آن ایمان داشته باش.
فقط بر لحظاتی تمرکز کن که در آنها، به خواستهات رسیدهای.
این نیرو کمکت میکند تا خواستهات را انجام دهی.
📓کوه پنجم
✍🏻 پائولو کوئلیو
@adelehz
داستان تازهای برای زندگیات بساز و به آن ایمان داشته باش.
فقط بر لحظاتی تمرکز کن که در آنها، به خواستهات رسیدهای.
این نیرو کمکت میکند تا خواستهات را انجام دهی.
📓کوه پنجم
✍🏻 پائولو کوئلیو
@adelehz
❤29😢6
بنظرم دنیا برعکس آنچه می گوید عمل می کند
مگر قرار نیست هر انسانی یک بار زندگی کند و یک بار بمیرد
پس این همه مردن یک انسان برای تنها یک بار زندگی کردن منصفانه نیست .
#عادله_زمانی
@adelehz
مگر قرار نیست هر انسانی یک بار زندگی کند و یک بار بمیرد
پس این همه مردن یک انسان برای تنها یک بار زندگی کردن منصفانه نیست .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤26😢19🕊11👍1
زنها
گاهی فقط باید نگاه شان کرد .
و دید در سکوت چگونه برهم می بافند غصه و دلتنگی هایشان را
زن ها ،ما زن ها
ما نوادگان زنهای قدیمی
زنانی که رفو کردن ،بافتن،وصله زدن و دوختن بلد بودند .
تکامل یافته تر شده ایم .
رفو میزنیم اما دل های تکه تکه را
می بافیم اما غصه های دانه دانه را
وصله می زنیم دل تنگ مان را به دلش
و می دوزیم لبخندی بر لبان بی رنگ مان
زنان
حکایت های غریب این روزگارند.
هرچه از دردشان بگوییم کم نمی شود
هرچه از درمان شان بگوییم بسنده نمی کند .
آخ مادر بزرگها
چه برای دختران باقی مانده ی تان
به میراث گذاشتید ؟
جز دلی که همواره می رنجد و لبی که خنده را گممی کند.
#عادله_زمانی
@adelehz
گاهی فقط باید نگاه شان کرد .
و دید در سکوت چگونه برهم می بافند غصه و دلتنگی هایشان را
زن ها ،ما زن ها
ما نوادگان زنهای قدیمی
زنانی که رفو کردن ،بافتن،وصله زدن و دوختن بلد بودند .
تکامل یافته تر شده ایم .
رفو میزنیم اما دل های تکه تکه را
می بافیم اما غصه های دانه دانه را
وصله می زنیم دل تنگ مان را به دلش
و می دوزیم لبخندی بر لبان بی رنگ مان
زنان
حکایت های غریب این روزگارند.
هرچه از دردشان بگوییم کم نمی شود
هرچه از درمان شان بگوییم بسنده نمی کند .
آخ مادر بزرگها
چه برای دختران باقی مانده ی تان
به میراث گذاشتید ؟
جز دلی که همواره می رنجد و لبی که خنده را گممی کند.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤32😢14💔5
چرا همش این روزا حس میکنم دلم میخواد ایران و بغل کنم و بگم تو خیلی زیبا و صبوری عزیزم🥺🥺💔
@adelehz
@adelehz
❤42🕊18💔11😢3
سلام به روی ماهتون ❤️
به هدف کمک به کسب و کارهای خانگی و اینترنتی که این روزها دچار نوسانات عمیقا متاثر کننده ای شدند تصمیم گرفتم این روزها برخی کانالهای مربوط به این کسب و کارها رو در کانال خودم معرفی کنم.
امیدوارم این کار خیلی خیلی کوچیک من بتونه کمکی حداقلی به مردمی بکنه که شرافتمندانه در صدد داشتن درامدی هستند .
پس اگر کسب و کاری اینچنینی دارید حتما بهم پیام بدید .و یه بنر هم برای کانالتون آماده داشته باشید لطفا❤️
@aydel7
به امید روزهای زیبا عزیزای دلم❤️
به هدف کمک به کسب و کارهای خانگی و اینترنتی که این روزها دچار نوسانات عمیقا متاثر کننده ای شدند تصمیم گرفتم این روزها برخی کانالهای مربوط به این کسب و کارها رو در کانال خودم معرفی کنم.
امیدوارم این کار خیلی خیلی کوچیک من بتونه کمکی حداقلی به مردمی بکنه که شرافتمندانه در صدد داشتن درامدی هستند .
پس اگر کسب و کاری اینچنینی دارید حتما بهم پیام بدید .و یه بنر هم برای کانالتون آماده داشته باشید لطفا❤️
@aydel7
به امید روزهای زیبا عزیزای دلم❤️
❤43😢3
❤36
من به او در دلم می گویم "بابا نقلی"
پیرمرد ریزه ی خوش اخلاقی که بتازگی مغازه ی خرازی قدیمی اش را به اینجا منتقل کرده ست .
وارد دکانش که میشوی با لبخند به تو سلام می دهد روپوش سرمه ای مرتبی به سبک کاسب های قدیمی بازار برتن دارد و هر چیز خرد و ریزه ای که فکرش را بکنی در دکانش پیدا میشود.
چیزهایی که به ندرت جای دیگر میتوانی پیدایشان کنی .
برکت را به بیش ترجیح می دهد این است که در وضعیت فعلی که ۵۰ هزار تومانی پول خُرد به حساب می آید در دکان بابا نقلی میتوانی جنسهای هزار تومنی پیدا کنی .
من راستش مدتهاست هزار تومنی ندیده ام و خوب ست که کارتخوان دارد تا آدم آن مبلغ را کارت بکشد .
وقتی خیلی خرید کنی ناگهان چرتکه اش را از زیر میز بیرون می کشد و شروع می کند به چرتکه انداختن ،آدم از صدای ترق ترق مهره های چرتکه اش به وجد می آید.
و آن تلفن سبز رنگ زنگ دار ،که روزگاری در خانه ی همه ی ما به نوبت روزهایی را گذرانده ست که چه وقتهایی از روی مشق ها بلند شدیم تا به صدای وحشتناکش پایان دهیم و جواب تلفن را بدهیم.
که چه روزهایی ندانستیم کی پشت خط ست و به ذوق شنیدن صدایی خاص تلفن را برداشتیم.
رادیوی کوچکش تمام روز را بی وقفه در حال پخش اخبار و موسیقی ست ،این قسمت مرا میبرد به اتاق دایی احمد، دایی احمد هم رادیویی همیشه روشن داشت که بعد از رفتنش بشکلی غریبانه خاموش شد .
در این دکان کوچک خرازی گمشده ی این روزهای ما،آرامش به وفور موج می زند.
لبخند دوستانه و نگاه گرم بابا نقلی آدم را به زندگی امیدوار می کند وارد دکانش که میشوی انگار که از دریای طوفان زده به جزیره ی کوچک آرامی رسیده باشی .
اینجا همه چیز اصیل ست و میتوان در آن کودک شد .
بعد از خداحافظی از پیرمرد مهربان باید دوباره کتت را محکم به تنت بچسبی و از دکان بیرون بروی چون آن بیرون طوفانها هنوز پابرجاست
آن بیرون دنیای جدید بزرگسالی ست که اصالت در آن گم شده ست .
ولی همین چند لحظه آرامش هم غنیمت ست.
همین
#عادله_زمانی
پیرمرد ریزه ی خوش اخلاقی که بتازگی مغازه ی خرازی قدیمی اش را به اینجا منتقل کرده ست .
وارد دکانش که میشوی با لبخند به تو سلام می دهد روپوش سرمه ای مرتبی به سبک کاسب های قدیمی بازار برتن دارد و هر چیز خرد و ریزه ای که فکرش را بکنی در دکانش پیدا میشود.
چیزهایی که به ندرت جای دیگر میتوانی پیدایشان کنی .
برکت را به بیش ترجیح می دهد این است که در وضعیت فعلی که ۵۰ هزار تومانی پول خُرد به حساب می آید در دکان بابا نقلی میتوانی جنسهای هزار تومنی پیدا کنی .
من راستش مدتهاست هزار تومنی ندیده ام و خوب ست که کارتخوان دارد تا آدم آن مبلغ را کارت بکشد .
وقتی خیلی خرید کنی ناگهان چرتکه اش را از زیر میز بیرون می کشد و شروع می کند به چرتکه انداختن ،آدم از صدای ترق ترق مهره های چرتکه اش به وجد می آید.
و آن تلفن سبز رنگ زنگ دار ،که روزگاری در خانه ی همه ی ما به نوبت روزهایی را گذرانده ست که چه وقتهایی از روی مشق ها بلند شدیم تا به صدای وحشتناکش پایان دهیم و جواب تلفن را بدهیم.
که چه روزهایی ندانستیم کی پشت خط ست و به ذوق شنیدن صدایی خاص تلفن را برداشتیم.
رادیوی کوچکش تمام روز را بی وقفه در حال پخش اخبار و موسیقی ست ،این قسمت مرا میبرد به اتاق دایی احمد، دایی احمد هم رادیویی همیشه روشن داشت که بعد از رفتنش بشکلی غریبانه خاموش شد .
در این دکان کوچک خرازی گمشده ی این روزهای ما،آرامش به وفور موج می زند.
لبخند دوستانه و نگاه گرم بابا نقلی آدم را به زندگی امیدوار می کند وارد دکانش که میشوی انگار که از دریای طوفان زده به جزیره ی کوچک آرامی رسیده باشی .
اینجا همه چیز اصیل ست و میتوان در آن کودک شد .
بعد از خداحافظی از پیرمرد مهربان باید دوباره کتت را محکم به تنت بچسبی و از دکان بیرون بروی چون آن بیرون طوفانها هنوز پابرجاست
آن بیرون دنیای جدید بزرگسالی ست که اصالت در آن گم شده ست .
ولی همین چند لحظه آرامش هم غنیمت ست.
همین
#عادله_زمانی
❤43
همیشه گفته ام بنشین برایت چای دم کرده ام
یک بار بگو بنشین برایت چای دم کرده ام .
آن که همیشه مهربان ست و صبور هم گاهی نیاز دارد کسی مهربانش باشد و صبورش
آنکس که همیشه میشنود هم نیاز دارد گاهی بگویید و آرام شود .
راستی رفیق چایت دم ست ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
یک بار بگو بنشین برایت چای دم کرده ام .
آن که همیشه مهربان ست و صبور هم گاهی نیاز دارد کسی مهربانش باشد و صبورش
آنکس که همیشه میشنود هم نیاز دارد گاهی بگویید و آرام شود .
راستی رفیق چایت دم ست ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
❤28
امروز صبح آماندا تا من را دید گفت: «چه پولیور قشنگی، خیلی بهت میآد». بعد هم کلهاش را فروبرد توی مانیتور و مشغول محاسبهی سایز میلگردهای ستونهای بتنی پل شد. همین دو جملهی ساده، هزار ژول انرژی برایم تولید کرد. پارسال هم با دوستم رفته بودیم رستوران. گارسونمان یک دختر خیلی جوان بود که وقتی میخندید یک چالهی گود میافتاد روی لپ راستش. غذا را که آورد رفیقم بهش گفت: چال گونهات خیلی جذابه. بعد هم با سر رفت توی کاسه سوپ قارچ و مشغول خوردن شد. گارسون هم دو برابر لبخند زد برایمان و چال گونهی راستش به اندازه یک بند انگشت گود شد. معلوم بود که همین یک جملهی ساده کار خودش را کرده و روز گارسون را قشنگ کرده است.
خود من هم چند سال پیش رفته بودم توی یکی از دهات شمال ایالتمان. توی راه برگشت دم یک کافه نگه داشتم تا چای بگیرم. کافهدارش زن پیر و چروکی بود که موهایش را آبی کرده بود. به نظرم خیلی قشنگ میآمدند. همین را بهش گفتم. آنقدر خوشحال شد که آمد این طرف دخل و بغلم کرد. حالا بماند که چایاش مزهی پشکل خشک میداد.
دارم یاد میگیرم که زیباییها را اعلام کنم. به شکل بیمنظور و بیخطر. همان تعریف یا کامپلیمنت. باید اعتراف کنم که در کنار میلیاردها خاصیت خوبی که فرهنگ ما دارد، جای این یکی کمی خالی است. شاید هم من میترسم از این سلاح کاربردی برای خوب کردن حال دل ایرانیها استفاده کنم. ترس از سوِءتعبیر. پارسال با دو نفر قرار داشتم شهرکتاب میدان ونک. خانم پشت دخل لبخند که میزد، امید به زندگی آدم سه برابر میشد. اما به هیچ وجه جرات نداشتم زکاتش را به آن خانم پس بدهم و بگویم چه قدر لبخندتان قشنگ است. احتمالا بابت این تصور که از این سلاح بینهایت بار سواستفاده شده و کاربردش راه انداختن کارهایمان شده یا کشاندن پای صاحب قشنگی به رختخواب. حتی جرات نداشتم به رانندهی تاکسی ونک-آریاشهر بگویم که چه خالکوبی قشنگی روی گردنش دارد. به هر حال ممکن بود سوتعبیر کند و بگوید که در خانهاش شتر سخنگو نگه میدارد، بیا تا برویم.
همین شد که با خیال راحت به پیرزن خارجی توی دهات گفتم چه موهایت قشنگ است اما به داخلیها نگفتم. اما خب. تمرین لازم دارم. تعریف و کامپلیمنتِ بیمنظور و بیخطر، خیلی لذتبخش است. اصلا مثل سیب و انگور و نارگیل، میوهای از میوههای بهشت است. چه اشکال دارد به نگهبان ساختمان بگویم که موهایش را چه قشنگ کوتاه کرده. یا مثلا به ماموری که پای پاسپورتها را مهر میزند بگویم چه سبیلهای حقی داری. یا به مهماندار هواپیما بگویم رنگ چشمهایت مثل آسمان ماه نوامبر است. بعد هم راهم را بکشم و بروم. بیآنکه هیچ چیزی بخواهم. بیمنظور و بیخطر، چند لحظه آدمها را از کثافت دنیا فارغ میکنیم. چی بهتر از این؟
فهیم عطار
@adelehz
خود من هم چند سال پیش رفته بودم توی یکی از دهات شمال ایالتمان. توی راه برگشت دم یک کافه نگه داشتم تا چای بگیرم. کافهدارش زن پیر و چروکی بود که موهایش را آبی کرده بود. به نظرم خیلی قشنگ میآمدند. همین را بهش گفتم. آنقدر خوشحال شد که آمد این طرف دخل و بغلم کرد. حالا بماند که چایاش مزهی پشکل خشک میداد.
دارم یاد میگیرم که زیباییها را اعلام کنم. به شکل بیمنظور و بیخطر. همان تعریف یا کامپلیمنت. باید اعتراف کنم که در کنار میلیاردها خاصیت خوبی که فرهنگ ما دارد، جای این یکی کمی خالی است. شاید هم من میترسم از این سلاح کاربردی برای خوب کردن حال دل ایرانیها استفاده کنم. ترس از سوِءتعبیر. پارسال با دو نفر قرار داشتم شهرکتاب میدان ونک. خانم پشت دخل لبخند که میزد، امید به زندگی آدم سه برابر میشد. اما به هیچ وجه جرات نداشتم زکاتش را به آن خانم پس بدهم و بگویم چه قدر لبخندتان قشنگ است. احتمالا بابت این تصور که از این سلاح بینهایت بار سواستفاده شده و کاربردش راه انداختن کارهایمان شده یا کشاندن پای صاحب قشنگی به رختخواب. حتی جرات نداشتم به رانندهی تاکسی ونک-آریاشهر بگویم که چه خالکوبی قشنگی روی گردنش دارد. به هر حال ممکن بود سوتعبیر کند و بگوید که در خانهاش شتر سخنگو نگه میدارد، بیا تا برویم.
همین شد که با خیال راحت به پیرزن خارجی توی دهات گفتم چه موهایت قشنگ است اما به داخلیها نگفتم. اما خب. تمرین لازم دارم. تعریف و کامپلیمنتِ بیمنظور و بیخطر، خیلی لذتبخش است. اصلا مثل سیب و انگور و نارگیل، میوهای از میوههای بهشت است. چه اشکال دارد به نگهبان ساختمان بگویم که موهایش را چه قشنگ کوتاه کرده. یا مثلا به ماموری که پای پاسپورتها را مهر میزند بگویم چه سبیلهای حقی داری. یا به مهماندار هواپیما بگویم رنگ چشمهایت مثل آسمان ماه نوامبر است. بعد هم راهم را بکشم و بروم. بیآنکه هیچ چیزی بخواهم. بیمنظور و بیخطر، چند لحظه آدمها را از کثافت دنیا فارغ میکنیم. چی بهتر از این؟
فهیم عطار
@adelehz
❤63👍1
کاش مادرها بفهمند ناهار فردا رو نباید از شب قبل آماده کنند که من نرم نصفه شب تو آشپزخونه ته دیگ سیب زمینی بخورم .😢
به خودت بیا زن
این چه کاریه اخه😒
@adelehz
به خودت بیا زن
این چه کاریه اخه😒
@adelehz
😁83❤8