"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
به بهانه ی ۳ نوامبر روز جهانی خانم های خانه دار ❤️

قدیم ترها،در دبستان وقتی از ما میپرسیدند شغل مادر ؟
میگفتیم خانه دار
در ذهن کودکانه ی ما بچه های دیروز بین مادر کارمند و مادر خانه دار فاصله ی زیادی وجود داشت .فکر می کردیم‌مادرانمان در واقع شغل ندارند .

سالها گذشت تا ما دختران مادران خانه دار فهمیدیم که اتفاقا مادرهای مان شاغل ترین زنان زمین بودند و ما بی‌خبر بودیم.
یک روز صبح که برای درست کردن صبحانه شش صبح بیدار شدیم و مجبور شدیم  با یک دست پنیر و گردو روی سفره بگذاریم و با یک دست موهای آشفته مان را مرتب کنیم تا بشود بقیه را بیدار کرد .
یک روز که ساعت یک ظهر خسته به خانه رسیدیم و با سرعت نور گوشت را از فریزر پرت کردیم بیرون تا حدود ساعت  دو و ده دقیقه ظهر بتوانیم کتلت گرم جلوی خانواده بگذریم .

یک شب که قبل از خواب نعنا خشک ها را توی سینی بالای یخچال یک بار دیگه سابیدیم و تمام دستمان عطر نعنای امسالی گرفت .
یک بعدازظهر که توی حال خودمان بودیم و با تلفنی از طرف یک آشنا که میگفت مهمان نمیخوایی؟ نیم ساعت دیگه خونه تون هستم .
مثل برق خانه های چند ده متری را جارو زدیم و دستمال کشیدیم و میز آماده کردیم
فهمیدیم که ....
مادرهای بی ادعای ما ،شاغل ترین زنان عالم بودند .
شاغل هایی که سر ماه کسی حقوق کف دست شان نمیگذاشت و بعد از هر زایمان هیچ مرخصی با حقوقی برایشان رد نمی شد .
آن روز بود که یاد گرفتیم به دخترهای آینده مان بیاموزیم تا بفهمند هیچ زنی بیکار نیست و زنان خانه دار عجیب شاغلند
بطرزی عجیب
آنچنان که قانون  کارشان هنوز در هیچ کتاب حقوقی نوشته نشده ست .
#عادله_زمانی
#زنان


@adelehz
30😢5💔1
‍ گمانم ۵-۶ ساله بودم. صدای شهره داشت در اتاق کوچک زیرپله خاله‌کوچیکه پخش می‌شد. من جلوی آینه ایستاده بودم و داشتم خودم را به‌طرز ناشیانه، اما کودکانه‌ای، تکان می‌دادم. خاله داشت نامه عاشقانه‌اش را پاک‌نویس می‌کرد....من نامه‌رسان کوچکی بودم که باید کلمه‌های عاشقانه بین دونفر را به آن‌ها می‌رساندم.

من داشتم توی آینه قدی اتاق خاله با صدای شهره، خودم را تکان می‌دادم که خاله نامه‌اش را گذاشت داخل پاکتی که خودش روی آن را نقاشی کرده بود، بعد داد دستِ من و گفت: «می‌تونی یه جوری بهش بدی که آقا و آبا نبینن؟! نباید هیچ‌کس ببینه! بدبخت می‌شیم.»

و من همه وقت‌ها، کوچکی‌ام را طوری از در آهنی حیاط خانه آقاجان رد می‌کردم که به چشم هیچ‌کس نیایم.

من برای کوچکی خودم، برای تو که دوری، برای خاله‌ای که نامهٔ عاشقانه می‌نوشت و برای مردی که مخاطب نامه‌هایش بود، دل‌تنگم! وسط این دلتنگی تمام‌نشدنی هم خانم شهره با صدای بلندی می‌خواند: غبار راه دورت نشسته رو لباسم...

فاطمه بهروزفخر
@adelehz
22😢11💔1
Shekayat
Sogand
🎧@adelehz
نه ایمون داره نه دین داره نه دل داره یارم...
💔8
زنان تلاش می کنند
تا با مردان برابر شوند!

و چه تلاش بیهوده و مبهمی است
برابری با مردانی که
دنیا را به آشوب و جنگ کشیده اند
و کلید انفجار جهان را در دست دارند

اینطور نمی شود!
باید فکر دیگری کرد...

شاید بهتر باشد
مردان تلاش کنند
تا با زنان برابر شوند!

برابری با زنانی که
تمام شب های جنگ زده ی تاریخ را
با رویای صلح خوابیده اند!

سیمون دوبوار
📚 کتاب "جنس دوم"
@adelehz
27😢5🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
احساس میکنم نیاز دارم گربه داشته باشم🫥
@adelehz
21😁7😢4🕊2
از اینکه کسی به من بگوید عادت می کنی! متنفرم.
نه دوست من !
من عادت نمی کنم .
من فقط یاد میگیرم با یک بحران یا یک خلا هم به زندگی ادامه دهم‌.
عادت کردن به چه؟
به نبود یا فقدان آنچه که باید باشد؟
نه عزیزک نادان من !
من عادت نمیکنم
من فقط می پذیرم که اینگونه هم می‌شود زندگی کرد.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
33💔7😢4
در من زنی خانه دار نگران هفت ساله شدن سیر ترشی هایش ست.
دخترکی اهل قر و فر لاک قرمزش را تجدید می کند و آدامس می ترکاند .
زنی مومن ،کتاب ادعیه اش را روی طاقچه می‌گذارد تا سفره ی نذر را هموار کند .
زنی عاشق موهای شرابی اش را جلوی پنجره باز می کند،سیگاری بر لب می‌گذارد و به خم کوچه چشم‌ می دوزد تا معشوقش را ببیند .
خانم معلمی جوان گچ ها را از سر شانه هایش می تکاند و کرم مرطوب کننده ی ارزان قیمتش را به دست می زند .
دختری مدرسه ای نامه ای عاشقانه را ته جیب روپوشش میچپاند.
و تو رهگذری که در خیابان از کنار من عبور میکنی و لحظه ای عمیق تر نفس میکشی تا عطر شیرین زنانه ای که صبح بر لباسم پاشیدم را محکم تر ببلعی ،آیا باورت می‌شود این‌همه زن در وجود ساکتم زندگی می کنند؟
آه چه زن هایی و چه زن هایی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
42💔11😢3
غمین مباش که غم جاودان نخواهد ماند

نورعلیشاه اصفهانی
@adelehz
🕊17😢1310😁2
شبتون بخیر قند و عسلا
دوستتون دارم❤️
@adelehz
34🕊9
مامانم فرستادم تو آشپزخونه که یه قرص سرماخوردگی بخورم ،رفتم اونجا چند دقیقه وایستادم تا یادم بیاد برای چی اومدم
یه تیکه شکلات خوردم اومدم بیرون :)
مشغله های ذهنی ام واقعا زیاد شده دیگه بنظرم 😐
@adelehz
💔25😁216😢6
چه جوانانی! اسماعیل
می‌بینی؟
چه جوانانی!
بسیاری‌شان هنوز
صورت عشق را بر سینه نفشرده‌اند.


👤 رضا براهنی
@adelehz
😢50💔6
اگر می شد در زمان سفر کرد
دستت را میگرفتم و میبردمت در حیاط خانه ی دمشقی نزار قبانی
زیر درخت نارنج میبوسیدمت
تا تمام تاریخ به افتخار ما دست زنان به پا خیزند .
اگر می شد ..
#عادله_زمانی
@adelehz
32🕊10😢9
توی دنیای موازی من الان تو تهران صاحب یه کافه ی کوچیک قشنگم که هر روز کلی جوون عاشق می ریزن توش و با صدای بلند میگن و می‌خندن،
همه شون امیدوار و شادند یه آشپز ارمنی مهربونم توی اون کافه بهترین غذا های شهر و میده دستشون و در حالی که سیگارش گوشه ی لبشه با لهجه ی ارمنی بهشون میگه جوون‌ها زندگی یعنی عشق!
اونجا یه طوطی بازیگوش دارم که گاهی برای عاشق ها فال میگیره و به همه هم وعده ی وصال میده
اونجا همه شادند
رنگی میپوشند و امیدوارند ...
عاشقند و خندان..

#عادله_زمانی

توی یه دنیای موازی شما الان کجایید رفقا؟
میخوام بشنوم
@aydel7
43😢15🕊5
سلام بر همه ی آنان که لبخند زدند با آنکه چیزی برای شادی وجود نداشت ...
#عادله_زمانی
@adelehz
43😢14🕊13
شبتون بخیر عزیزای دلم ❤️
دوستتون دارم
41
حال ما خوب ست
اما تو باور نکن 🥲
@adelehz
😢338
"زنی که‌گم کردم "
Haydeh – Omidam ra magir az man khodaya
اگه این صدا از بهشت نیومده از کجا اومده پس؟
30😁1
پنج یا شش ساله بودم که به زاهدان سفر کردیم ،اولین بار

اولین باری بود که به چنین سفری طولانی می رفتیم .
از شهری در مرکز ایران بسوی سرزمینی رفته بودم که خورشیدش بطرز عجیبی درخشان و پر توان بود .
بیست روز در زاهدان ماندیم شهری احاطه شده با نخلهای بلند و خورشیدی که فرصت را برای تابیدن غنیمت می دانست.
اما آنچه مرا تا امروز به یاد زاهدان می اندازد نه خورشیدش بود و نه نخلهایش
بلکه چشمهایش بود ..
چشمانی درشت غرق معصومیت.
اولین و آخرین همبازی من در آن سرزمین خورشید نشان
چشمهای زیبای سیاهی داشت مثل یک‌جفت چشم آهو که در قاب چهره ی آفتاب سوخته ی خسته ای جا مانده باشد .
سر ظهرها ، وقتی از خواب فرار می کردم او را می دیدم که ردی از عرق پشت لب‌هایش نشسته و با چشمان پرتب و تابش به من لبخند می زند .
ما در طول آن بیست روز دوستان صمیمی هم بودیم با هم خندیدیم و دوباری قهر کردیم و بازهم به دامن آشتی غلطیدیم و همچنان دوست هم  ماندیم .
روز آخری که زاهدان را ترک میکردم با عروسکم در دست مقابلش ایستادم .
  پدرم برایم عروسکی آواز خوان  که آن سالها چیز سوپرلاکچری محسوب می شد خریده بود :)
به او نشان دادم که عروسکم، عروسکِ قشنگ من قرمز پوشیده را می‌خواند و او هم اندازه ی من ذوق کرد بعد به او گفتم ما داریم می رویم .ابری از اندوه در چشمانش نشست اما بلافاصله دوباره خندید و گفت ولی ما هنوز دوستیم؟؟؟؟
و من که گفتم ما همیشه دوست می مانیم .
راستش من در طول عمرم همان یک بار زاهدان را دیدم .و هرگز دوباره فرصت سفر به آنجا را نداشتم .
اما بعد از آن هر زمان، هرجا چشمانی معصوم و نجیب دیدم بیاد دوستی افتادم که با او زیر نور طلایی خورشیدی سوزان خندیدم .
و بیاد چشمانی پر تب و تاب زیبا اما بی قرار
و اینگونه شد که من هر زمان چشمی نجیب دیدم
بیاد زاهدان افتادم .
#عادله_زمانی
@adelehz
39🕊32💔6😢3
دیشب قبل از خواب به مادرم گفتم ولی من هیچکس و تو زندگیم بعد تو و بابا، قد دایی احمد دوست نداشتم ...😢
دلم براش تنگ شده امروز توی خیابون خیلی اتفاقی با همچین تابلویی روبرو شدم .انگار بخواد بهم بگه من اینجام ..
میدونی رفیق ،قربون خنده های قشنگت برم دلم برات تنگه ...جات خالیه
گوشم میخواد صداتو بشنوه
تلفنتم که هنوز خاموشه..
رفیق هوا سرد شده اونجایی که هستی لطفا مراقب خودت باش
شاید بهشت هم زمستون های سردی داشته باشه ...
#عادله_زمانی

@adelehz
😢5016💔7