اسمش آقای احمدیان بود ،مرد اداره ای منضبط و خشکی که هر صبح راس ساعت کیف چرمی بدست ،با کت و شلواری مرتب و اتو کشیده با پیکان سفید و تمیزش به سمت اداره می رفت .
و هر عصر با حفظ حالت قبلی بجز کمی چروک که پشت کتش افتاده بود به خانه بر می گشت .
معدود کسانی در محله بودند که میتوانستند ادعا کنند خنده ی آقای احمدیان را دیدند .
او و همسرش نسرین خانم در یک خانه ی نقلی که باغچه ای بزرگ و زیبا داشت زندگی می کردند.از آن باغچه هایی که تابستانها کنارش فرش می انداختند و بساط چای و عصرانه را بپا می کردند.
یکتاب آهنی هم گوشه ی حیاط بود، به جز بعضی صبحها که نسرین خانم بعد از رفتن آقای احمدیان روی آن مینشست و به نقطه ای دور خیره میشد تقریبا دیگر هیچ استفاده ای نداشت .
آقای احمدیان و نسرین خانم بعد از سالها زندگی مشترک موفق نشده بودند فرزندی داشته باشند این بود که تاب آهنی توی حیاط اکثر روزها بی استفاده می ماند و فقط باد تکانش می داد .
آقای احمدیان آدم خشکی بود ولی نه برای نسرین خانم. در واقعا تنها جایی که میشد دید گوشه ی لبهایش کش می آید و انگار دلش لبخند میخواهد کنار نسرین خانم بود .
از اداره که می آمد بعد از بساط چای عصرگاهی برای نسرین خانم گرامافون روشن می کرد .
هرچه نسرین خانم اصرار میکرد که مرد حالا دیگر مردم دستگاه ضبط و نوارکاست دارند به خورد آقای احمدیان نمی رفت و میگفت این صفحه های قدیمی هوای دیگری دارد
گرچه آن اواخر به خاطر اینکه دیگر نمیشد براحتی صفحه گیر آورد آقای احمدیان هم به ضبط صوت و نوارهای کاستی که نسرین خانم با دقت برویش محتوای آن را می نوشت راضی شده بود .
می نشست و به نسرین خانم نگاه میکرد که موهایش را روی شانه هایش ریخته و دارد چایی بعد شام را می ریزد آنوقت زیر لب آرام میخواند:
تویی خورشید و ماهِ من، به هر بزمی و هر بامی
آنگاه عینکش را بر میداشت و کمی چشمان اندکی خیسش را می مالید .
اطرافیان جرات نداشتند به آقای احمدیان بگویند چرا حالا که مشکل از نسرین خانم ست او بفکر ازدواج دوباره یا جدایی نمی افتد؟
همگی به خوبی می دانستند که آقای احمدیان عاشق بچه هاست اما همه به همان اندازه هم می دانستند که او فقط میخواهد پدر بچه ای باشد که نسرین خانم مادرش ست .
دو سال بعد از بازنشسته شدن آقای احمدیان نسرین خانم از دنیا رفت .
او هرگز صاحب فرزندی نشد اما همسایه ها میگفتند تا مدتها بعد از فوت نسرین خانم شبها حدود ساعت ۹ از خانه ی آنها صدای آوازهای قدیمی که انگار روی صفحه ثبت شده است می آید.
حتی یکی از همسایه ها می گفت بارها از پنجره آقای احمدیان را دیده که روی مبلی روبروی آشپزخانه نشسته و چشمانش را پاک می کند .
بعد از آن هرگز کسی لبخند آقای احمدیان را ندید و تا روزی که به دیدار معشوقش رفت هنوز صفحات قدیمی کنار گرامافون جا خوش کرده بودند ...
#عادله_زمانی
@adelehz
و هر عصر با حفظ حالت قبلی بجز کمی چروک که پشت کتش افتاده بود به خانه بر می گشت .
معدود کسانی در محله بودند که میتوانستند ادعا کنند خنده ی آقای احمدیان را دیدند .
او و همسرش نسرین خانم در یک خانه ی نقلی که باغچه ای بزرگ و زیبا داشت زندگی می کردند.از آن باغچه هایی که تابستانها کنارش فرش می انداختند و بساط چای و عصرانه را بپا می کردند.
یکتاب آهنی هم گوشه ی حیاط بود، به جز بعضی صبحها که نسرین خانم بعد از رفتن آقای احمدیان روی آن مینشست و به نقطه ای دور خیره میشد تقریبا دیگر هیچ استفاده ای نداشت .
آقای احمدیان و نسرین خانم بعد از سالها زندگی مشترک موفق نشده بودند فرزندی داشته باشند این بود که تاب آهنی توی حیاط اکثر روزها بی استفاده می ماند و فقط باد تکانش می داد .
آقای احمدیان آدم خشکی بود ولی نه برای نسرین خانم. در واقعا تنها جایی که میشد دید گوشه ی لبهایش کش می آید و انگار دلش لبخند میخواهد کنار نسرین خانم بود .
از اداره که می آمد بعد از بساط چای عصرگاهی برای نسرین خانم گرامافون روشن می کرد .
هرچه نسرین خانم اصرار میکرد که مرد حالا دیگر مردم دستگاه ضبط و نوارکاست دارند به خورد آقای احمدیان نمی رفت و میگفت این صفحه های قدیمی هوای دیگری دارد
گرچه آن اواخر به خاطر اینکه دیگر نمیشد براحتی صفحه گیر آورد آقای احمدیان هم به ضبط صوت و نوارهای کاستی که نسرین خانم با دقت برویش محتوای آن را می نوشت راضی شده بود .
می نشست و به نسرین خانم نگاه میکرد که موهایش را روی شانه هایش ریخته و دارد چایی بعد شام را می ریزد آنوقت زیر لب آرام میخواند:
تویی خورشید و ماهِ من، به هر بزمی و هر بامی
آنگاه عینکش را بر میداشت و کمی چشمان اندکی خیسش را می مالید .
اطرافیان جرات نداشتند به آقای احمدیان بگویند چرا حالا که مشکل از نسرین خانم ست او بفکر ازدواج دوباره یا جدایی نمی افتد؟
همگی به خوبی می دانستند که آقای احمدیان عاشق بچه هاست اما همه به همان اندازه هم می دانستند که او فقط میخواهد پدر بچه ای باشد که نسرین خانم مادرش ست .
دو سال بعد از بازنشسته شدن آقای احمدیان نسرین خانم از دنیا رفت .
او هرگز صاحب فرزندی نشد اما همسایه ها میگفتند تا مدتها بعد از فوت نسرین خانم شبها حدود ساعت ۹ از خانه ی آنها صدای آوازهای قدیمی که انگار روی صفحه ثبت شده است می آید.
حتی یکی از همسایه ها می گفت بارها از پنجره آقای احمدیان را دیده که روی مبلی روبروی آشپزخانه نشسته و چشمانش را پاک می کند .
بعد از آن هرگز کسی لبخند آقای احمدیان را ندید و تا روزی که به دیدار معشوقش رفت هنوز صفحات قدیمی کنار گرامافون جا خوش کرده بودند ...
#عادله_زمانی
@adelehz
😢24❤14
امشب نت تون چطوره رفقا؟
anonymous poll
خیلی سرعتش کم شده – 101
👍👍👍👍👍👍👍 71%
بد نیست خوبه – 42
👍👍👍 29%
👥 143 people voted so far. Poll closed.
anonymous poll
خیلی سرعتش کم شده – 101
👍👍👍👍👍👍👍 71%
بد نیست خوبه – 42
👍👍👍 29%
👥 143 people voted so far. Poll closed.
😢1
ولی این غصه های بزرگسالی چیزی نبود که ما تو انشاهامون نوشته بودیم ...
@adelehz
@adelehz
😢35🕊11
از دیروز برای من تقریبا هیچ فیلترشکنی روی نت خانگی کار نمیکنه
اگه چیز خوبی سراغ دارید که کار میکنه به منم بگید🥺
@aydel7
اگه چیز خوبی سراغ دارید که کار میکنه به منم بگید🥺
@aydel7
😢7
دستم را گرفتی و از کوچه های آفتاب زده ی بعدازظهر تابستان عبور دادی
زیر حجم گسترده ی برگهای پاپیتال که نمیدانم از کدام خانه سر به کوچه گذاشته بودند ایستادی.
بسوی من برگشتی و دستانت را روی بازوهایم جابه جا کردی به چشمانم خیره شدی .
دو خورشید تابان در چشمان سیاهت می درخشید .
و در چشمان من؟
دو آهوی رمیده نفس نفس می زد تا آرام شان کنی .با لبخند ملایمت بی آنکه سخنی بگویی ،گفتی دوستم داری .
و من؟
من به اندازه تک تک روزهای آن تابستان عاشق تر شدم .
تو معجزه ی گرمای کدام شهر تابستان زده بودی که نشناختمت؟
#عادله_زمانی
@adelehz
زیر حجم گسترده ی برگهای پاپیتال که نمیدانم از کدام خانه سر به کوچه گذاشته بودند ایستادی.
بسوی من برگشتی و دستانت را روی بازوهایم جابه جا کردی به چشمانم خیره شدی .
دو خورشید تابان در چشمان سیاهت می درخشید .
و در چشمان من؟
دو آهوی رمیده نفس نفس می زد تا آرام شان کنی .با لبخند ملایمت بی آنکه سخنی بگویی ،گفتی دوستم داری .
و من؟
من به اندازه تک تک روزهای آن تابستان عاشق تر شدم .
تو معجزه ی گرمای کدام شهر تابستان زده بودی که نشناختمت؟
#عادله_زمانی
@adelehz
😢7❤4
ببخشید که من امسال اصلا #دلبرانه_های_پاییز و یادم رفته🥺🍂🍁
عکسهای پاییز پیش رو
برام بفرستید به روال سالهای قبل باهم شریککنیم و کمی باهاشون آرامش بگیریم
راستی خوب شد پاییز اومد ها ..
@aydel7
عکسهای پاییز پیش رو
برام بفرستید به روال سالهای قبل باهم شریککنیم و کمی باهاشون آرامش بگیریم
راستی خوب شد پاییز اومد ها ..
@aydel7
❤12🕊5
"زنی کهگم کردم "
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید شب بخیر @adelehz
خط:مریمجان خطیبی❤️
@adelehz
@adelehz
❤14
"زنی کهگم کردم "
Manouchehr TaherZade – Mojezeye Sharghi
بفرستید برای هرکی وقتی خسته میشید یادش خستگی هاتون و برباد میده❤️
❤18
ان سالها که دبستان می رفتم معلم کلاس پنجم یکبار از ما خواست تا انشایی بنویسیم و در آن تصور کنیم که وقتی بزرگ شدیم میخواهیم چه کاره شویم .اصلا آینده مان را چطور تصور میکنیم.
هیچوقت آن انشا را با تمام جزئیات و رویاهایی که آن روزها داشتم فراموش نمیکنم حتی چهره ی معلمم را که با تحسین فراوان وقتی انشایم را میخواندم تماشایم می کرد هم از یاد نمی برم .
سالها بعد وقتی آن انشا را بیاد آوردم و دیدم که هیچکدام از آن رویاها واقعی نشده عمیقا اندوهگین شدم .
در واقع نسل ما هم موفق شدن و متفاوت بودن بلد بود ولی دنیا با ما مهربان نبود .
انشا ها و رویاهای ما هم خاص و تحسین برانگیز بود ولی نشد که بشود..
میخواهم بگویم نه که نخواهیم
نشد که بتوانیم .
وگرنه عجیب بچه های خوبی بودیم ..
#عادله_زمانی
@adelehz
هیچوقت آن انشا را با تمام جزئیات و رویاهایی که آن روزها داشتم فراموش نمیکنم حتی چهره ی معلمم را که با تحسین فراوان وقتی انشایم را میخواندم تماشایم می کرد هم از یاد نمی برم .
سالها بعد وقتی آن انشا را بیاد آوردم و دیدم که هیچکدام از آن رویاها واقعی نشده عمیقا اندوهگین شدم .
در واقع نسل ما هم موفق شدن و متفاوت بودن بلد بود ولی دنیا با ما مهربان نبود .
انشا ها و رویاهای ما هم خاص و تحسین برانگیز بود ولی نشد که بشود..
میخواهم بگویم نه که نخواهیم
نشد که بتوانیم .
وگرنه عجیب بچه های خوبی بودیم ..
#عادله_زمانی
@adelehz
😢21🕊8❤6
"زنی کهگم کردم "
Abdol Hosein Mokhtabad – Shabe Entezar
چه خوب که یه نفر شب به گلستان تنها منتظر آدم باشه :)
❤33
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هاوزر نوازنده ی سرشناس اهل کرواسی سلطان قلبم رو با ویلون سل نواخته..❤️
❤25😢1
دختر کوچلوی قشنگ
صبور باش
در کتابها ننوشته اند
اما من بتو میگویم
وقت برگریزان ها
دلت نگیرد
بزرگ میشوی و در پاییز عاشق میشوی و میفهمی که پاییز حتی از بهار هم زیباتر است .
#عادله_زمانی
#دلبرانه_های_پاییز
نهاوند
صبور باش
در کتابها ننوشته اند
اما من بتو میگویم
وقت برگریزان ها
دلت نگیرد
بزرگ میشوی و در پاییز عاشق میشوی و میفهمی که پاییز حتی از بهار هم زیباتر است .
#عادله_زمانی
#دلبرانه_های_پاییز
نهاوند
❤33
می دانم اگر
قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم،
دنیا تمام تلاشش را میکند تا
مرا در شرایط او قرار دهد تا
به من ثابت کند
در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم ...
✍🏻 داستایفسکی
@adelehz
قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم،
دنیا تمام تلاشش را میکند تا
مرا در شرایط او قرار دهد تا
به من ثابت کند
در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم ...
✍🏻 داستایفسکی
@adelehz
❤33😢2
به گمانم زندگی را سخت گرفتیم .
دنبال مفهوم خوشبختی جایی دورتر از دسترس گشته ایم .
آیا ما تشنه لبان گرد جهان گرده ایم در حالی که یار در خانه و آب در کوزه بوده ست؟
به گمانم بله
آخ
محبوب دل پسندم
همینکه با تو بنشینم و چای بنوشم و گوشهایم را برای شنیدنت تیز کنم ،یعنی خوشبختم .
بیشتر از آن براستی که گزافه گویی ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
دنبال مفهوم خوشبختی جایی دورتر از دسترس گشته ایم .
آیا ما تشنه لبان گرد جهان گرده ایم در حالی که یار در خانه و آب در کوزه بوده ست؟
به گمانم بله
آخ
محبوب دل پسندم
همینکه با تو بنشینم و چای بنوشم و گوشهایم را برای شنیدنت تیز کنم ،یعنی خوشبختم .
بیشتر از آن براستی که گزافه گویی ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤20
😢33💔7