مدتهاست پدرم را اینگونه ندیده بودم. اصولا مثل هر مرد دیگری خیلی کم اشک می ریزد .
آخرین بار برای فوت دایی احمد،رفیق شفیقش اشکهایش بر پهنای صورتش غلتیدند..
امشب که به او ویدیویی کوتاه را نشان دادم خواست چیزی بگوید که بغض کرد و رویش را برگرداند .
من برق قطره ای که گویا میخواست شتابان از چشمانش پایین بریزد را در گوشه ی چشمش دیدم .
از اینکه آن ویدیو چه بود اگر بگذریم،باعث شد بدانم چیزی عادی نمیتواند اینگونه بغض یک مرد، اشک یک پدر را فرو بریزد.
ولی گریه ها همیشه هم بد نیست .
اشکها گاهی مروارید میشوند و بر گردن روزگار آویخته می گردند.
اشک ها مروارید می شوند.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
آخرین بار برای فوت دایی احمد،رفیق شفیقش اشکهایش بر پهنای صورتش غلتیدند..
امشب که به او ویدیویی کوتاه را نشان دادم خواست چیزی بگوید که بغض کرد و رویش را برگرداند .
من برق قطره ای که گویا میخواست شتابان از چشمانش پایین بریزد را در گوشه ی چشمش دیدم .
از اینکه آن ویدیو چه بود اگر بگذریم،باعث شد بدانم چیزی عادی نمیتواند اینگونه بغض یک مرد، اشک یک پدر را فرو بریزد.
ولی گریه ها همیشه هم بد نیست .
اشکها گاهی مروارید میشوند و بر گردن روزگار آویخته می گردند.
اشک ها مروارید می شوند.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
😢23❤8🕊7
رُبما یُساق إليك قدرٌ منَ اللّٰه...
خیرٌ من کل أحلامك
شايد تقديرى از سوى خداوند به سمت تو رانده شود، كه از همه ی آرزوهايت بهتر باشد...
شب زیبا ❤️
@adelehz
خیرٌ من کل أحلامك
شايد تقديرى از سوى خداوند به سمت تو رانده شود، كه از همه ی آرزوهايت بهتر باشد...
شب زیبا ❤️
@adelehz
❤21
چه خوب که یک روز از خواب بیدار شوم و لحظاتی قبل از شادی را ببینم .
میدانی لحظاتی قبل از شادی حتی از لحظه ی شادی هم زیباتر ست به گمانم ...
من بارها از خودم پرسیدم که لحظه ی قبل از شادی چه شکلی میتواند باشد؟
و جواب شنیدم که شبیه باران ملایم قبل از رنگینکمان
#عادله_زمانی
@adelehz
میدانی لحظاتی قبل از شادی حتی از لحظه ی شادی هم زیباتر ست به گمانم ...
من بارها از خودم پرسیدم که لحظه ی قبل از شادی چه شکلی میتواند باشد؟
و جواب شنیدم که شبیه باران ملایم قبل از رنگینکمان
#عادله_زمانی
@adelehz
❤21
دوستی میگفت :درسال ۶۲ طی سفری که به بوشهر داشتیم. در برگشت دو سه روزی هم در شيراز بوديم...قبل از هر چیز به زیارت بارگاه ملکوتی حافظ شتافتم.پس از زیارت و اهدای فاتحه، پیرمردی که روی پلهها نشسته و با دیوانی که در دست داشت برای مشتاقان خواجه در قبال ۵۰ ریال فال میگرفت، نظرم را بخود جلب کرد...
صبر کردم سرش خلوت که شد اجازه خواستم در کنارش نشستم و از او خواستم اگر اشکالی ندارد از خودش و خاطراتش برایم تعریف کند...
او که کسوت دراویش و قلندران را داشت با سوز خاصی گفت :
من از نوه نتیجه های خود خواجه حافظ شیرازی هستم.فامیلی خانوادگی ما هم حافظ است.کار من گرفتن فال دوست داران حافظ است.تنها حسرت من اینکه بعد از فوت من از خانواده ما کسی نیست که کار من را ادامه بدهد.یک پسرم مهندس برق است و پسر دیگرم دبیر هنرستان های شيراز و اصلأ هیچکدام علاقه ای به اين کار ندارند.
گفتم من از مریدان جد ّشما هستم.از راه دوری آمدهام.دلم میخواهد یکی از شیرینترین و بیاد ماندنیترین خاطراتت را برایم بازگو کنی...
گفت واللّه خاطره که زیاد دارم ولی یک روز عصر شش تا دختر دانشجوی دانشگاه شیراز پس از زیارت مقبره حافظ پیش من آمدند و گفتند:
حاج آقا برای ما «هر شش نفر» یک فال بگیر
گفتم یکی یکی نیت کنید تا بگيرم.گفتند نه نیت کردیم شما یک فال بگیرید خوب است،من پیش خودم گفتم شاید پول کافی ندارند گفتم:آخر نمیشود، اگر پول هم ندهید من برای هر کدام شما یک فال را میگیرم.
آنها قدری پچ پچ کردند باز اصرار کردند که نه شما فقط یک فال به نیت همه ما بگیرید ممنون میشویم.من بناچار قبول کردم و شروع کردم بخواندن این غزل :
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم
وقتی بیت هفتم را خواندم صدای خنده آنها فضای حافظيه را پرکرد، وقتی علت خنده را از آنها سؤال کردم یکی از دخترها گفتند:حاج آقا راستش را بخواهی ما با هم قرار گذاشتیم که بدانیم اگر حافظ الآن زنده بود با کدام یک از ما ازدواج میکرد...؟!وقتی این بیت غزل را خواندی خوشحال شدیم که حافظ نه تنها خوش مشرب، بلکه ماشاالله خوش اشتها هم بوده اند.که خواهان هر شش نفر ما بود...آنها بجای ۵۰ ریال بمن ۵۰۰ ریال دادند و با شوخی و خنده از حافظيه دور شدند...!بیت هفتم چنین بود:
شهری است پر کرشمه و حوران ز شش جهت
دستم تهیست ورنه خریدار هر ششم
@adelehz
صبر کردم سرش خلوت که شد اجازه خواستم در کنارش نشستم و از او خواستم اگر اشکالی ندارد از خودش و خاطراتش برایم تعریف کند...
او که کسوت دراویش و قلندران را داشت با سوز خاصی گفت :
من از نوه نتیجه های خود خواجه حافظ شیرازی هستم.فامیلی خانوادگی ما هم حافظ است.کار من گرفتن فال دوست داران حافظ است.تنها حسرت من اینکه بعد از فوت من از خانواده ما کسی نیست که کار من را ادامه بدهد.یک پسرم مهندس برق است و پسر دیگرم دبیر هنرستان های شيراز و اصلأ هیچکدام علاقه ای به اين کار ندارند.
گفتم من از مریدان جد ّشما هستم.از راه دوری آمدهام.دلم میخواهد یکی از شیرینترین و بیاد ماندنیترین خاطراتت را برایم بازگو کنی...
گفت واللّه خاطره که زیاد دارم ولی یک روز عصر شش تا دختر دانشجوی دانشگاه شیراز پس از زیارت مقبره حافظ پیش من آمدند و گفتند:
حاج آقا برای ما «هر شش نفر» یک فال بگیر
گفتم یکی یکی نیت کنید تا بگيرم.گفتند نه نیت کردیم شما یک فال بگیرید خوب است،من پیش خودم گفتم شاید پول کافی ندارند گفتم:آخر نمیشود، اگر پول هم ندهید من برای هر کدام شما یک فال را میگیرم.
آنها قدری پچ پچ کردند باز اصرار کردند که نه شما فقط یک فال به نیت همه ما بگیرید ممنون میشویم.من بناچار قبول کردم و شروع کردم بخواندن این غزل :
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم
وقتی بیت هفتم را خواندم صدای خنده آنها فضای حافظيه را پرکرد، وقتی علت خنده را از آنها سؤال کردم یکی از دخترها گفتند:حاج آقا راستش را بخواهی ما با هم قرار گذاشتیم که بدانیم اگر حافظ الآن زنده بود با کدام یک از ما ازدواج میکرد...؟!وقتی این بیت غزل را خواندی خوشحال شدیم که حافظ نه تنها خوش مشرب، بلکه ماشاالله خوش اشتها هم بوده اند.که خواهان هر شش نفر ما بود...آنها بجای ۵۰ ریال بمن ۵۰۰ ریال دادند و با شوخی و خنده از حافظيه دور شدند...!بیت هفتم چنین بود:
شهری است پر کرشمه و حوران ز شش جهت
دستم تهیست ورنه خریدار هر ششم
@adelehz
❤61
اسمش آقای احمدیان بود ،مرد اداره ای منضبط و خشکی که هر صبح راس ساعت کیف چرمی بدست ،با کت و شلواری مرتب و اتو کشیده با پیکان سفید و تمیزش به سمت اداره می رفت .
و هر عصر با حفظ حالت قبلی بجز کمی چروک که پشت کتش افتاده بود به خانه بر می گشت .
معدود کسانی در محله بودند که میتوانستند ادعا کنند خنده ی آقای احمدیان را دیدند .
او و همسرش نسرین خانم در یک خانه ی نقلی که باغچه ای بزرگ و زیبا داشت زندگی می کردند.از آن باغچه هایی که تابستانها کنارش فرش می انداختند و بساط چای و عصرانه را بپا می کردند.
یکتاب آهنی هم گوشه ی حیاط بود، به جز بعضی صبحها که نسرین خانم بعد از رفتن آقای احمدیان روی آن مینشست و به نقطه ای دور خیره میشد تقریبا دیگر هیچ استفاده ای نداشت .
آقای احمدیان و نسرین خانم بعد از سالها زندگی مشترک موفق نشده بودند فرزندی داشته باشند این بود که تاب آهنی توی حیاط اکثر روزها بی استفاده می ماند و فقط باد تکانش می داد .
آقای احمدیان آدم خشکی بود ولی نه برای نسرین خانم. در واقعا تنها جایی که میشد دید گوشه ی لبهایش کش می آید و انگار دلش لبخند میخواهد کنار نسرین خانم بود .
از اداره که می آمد بعد از بساط چای عصرگاهی برای نسرین خانم گرامافون روشن می کرد .
هرچه نسرین خانم اصرار میکرد که مرد حالا دیگر مردم دستگاه ضبط و نوارکاست دارند به خورد آقای احمدیان نمی رفت و میگفت این صفحه های قدیمی هوای دیگری دارد
گرچه آن اواخر به خاطر اینکه دیگر نمیشد براحتی صفحه گیر آورد آقای احمدیان هم به ضبط صوت و نوارهای کاستی که نسرین خانم با دقت برویش محتوای آن را می نوشت راضی شده بود .
می نشست و به نسرین خانم نگاه میکرد که موهایش را روی شانه هایش ریخته و دارد چایی بعد شام را می ریزد آنوقت زیر لب آرام میخواند:
تویی خورشید و ماهِ من، به هر بزمی و هر بامی
آنگاه عینکش را بر میداشت و کمی چشمان اندکی خیسش را می مالید .
اطرافیان جرات نداشتند به آقای احمدیان بگویند چرا حالا که مشکل از نسرین خانم ست او بفکر ازدواج دوباره یا جدایی نمی افتد؟
همگی به خوبی می دانستند که آقای احمدیان عاشق بچه هاست اما همه به همان اندازه هم می دانستند که او فقط میخواهد پدر بچه ای باشد که نسرین خانم مادرش ست .
دو سال بعد از بازنشسته شدن آقای احمدیان نسرین خانم از دنیا رفت .
او هرگز صاحب فرزندی نشد اما همسایه ها میگفتند تا مدتها بعد از فوت نسرین خانم شبها حدود ساعت ۹ از خانه ی آنها صدای آوازهای قدیمی که انگار روی صفحه ثبت شده است می آید.
حتی یکی از همسایه ها می گفت بارها از پنجره آقای احمدیان را دیده که روی مبلی روبروی آشپزخانه نشسته و چشمانش را پاک می کند .
بعد از آن هرگز کسی لبخند آقای احمدیان را ندید و تا روزی که به دیدار معشوقش رفت هنوز صفحات قدیمی کنار گرامافون جا خوش کرده بودند ...
#عادله_زمانی
@adelehz
و هر عصر با حفظ حالت قبلی بجز کمی چروک که پشت کتش افتاده بود به خانه بر می گشت .
معدود کسانی در محله بودند که میتوانستند ادعا کنند خنده ی آقای احمدیان را دیدند .
او و همسرش نسرین خانم در یک خانه ی نقلی که باغچه ای بزرگ و زیبا داشت زندگی می کردند.از آن باغچه هایی که تابستانها کنارش فرش می انداختند و بساط چای و عصرانه را بپا می کردند.
یکتاب آهنی هم گوشه ی حیاط بود، به جز بعضی صبحها که نسرین خانم بعد از رفتن آقای احمدیان روی آن مینشست و به نقطه ای دور خیره میشد تقریبا دیگر هیچ استفاده ای نداشت .
آقای احمدیان و نسرین خانم بعد از سالها زندگی مشترک موفق نشده بودند فرزندی داشته باشند این بود که تاب آهنی توی حیاط اکثر روزها بی استفاده می ماند و فقط باد تکانش می داد .
آقای احمدیان آدم خشکی بود ولی نه برای نسرین خانم. در واقعا تنها جایی که میشد دید گوشه ی لبهایش کش می آید و انگار دلش لبخند میخواهد کنار نسرین خانم بود .
از اداره که می آمد بعد از بساط چای عصرگاهی برای نسرین خانم گرامافون روشن می کرد .
هرچه نسرین خانم اصرار میکرد که مرد حالا دیگر مردم دستگاه ضبط و نوارکاست دارند به خورد آقای احمدیان نمی رفت و میگفت این صفحه های قدیمی هوای دیگری دارد
گرچه آن اواخر به خاطر اینکه دیگر نمیشد براحتی صفحه گیر آورد آقای احمدیان هم به ضبط صوت و نوارهای کاستی که نسرین خانم با دقت برویش محتوای آن را می نوشت راضی شده بود .
می نشست و به نسرین خانم نگاه میکرد که موهایش را روی شانه هایش ریخته و دارد چایی بعد شام را می ریزد آنوقت زیر لب آرام میخواند:
تویی خورشید و ماهِ من، به هر بزمی و هر بامی
آنگاه عینکش را بر میداشت و کمی چشمان اندکی خیسش را می مالید .
اطرافیان جرات نداشتند به آقای احمدیان بگویند چرا حالا که مشکل از نسرین خانم ست او بفکر ازدواج دوباره یا جدایی نمی افتد؟
همگی به خوبی می دانستند که آقای احمدیان عاشق بچه هاست اما همه به همان اندازه هم می دانستند که او فقط میخواهد پدر بچه ای باشد که نسرین خانم مادرش ست .
دو سال بعد از بازنشسته شدن آقای احمدیان نسرین خانم از دنیا رفت .
او هرگز صاحب فرزندی نشد اما همسایه ها میگفتند تا مدتها بعد از فوت نسرین خانم شبها حدود ساعت ۹ از خانه ی آنها صدای آوازهای قدیمی که انگار روی صفحه ثبت شده است می آید.
حتی یکی از همسایه ها می گفت بارها از پنجره آقای احمدیان را دیده که روی مبلی روبروی آشپزخانه نشسته و چشمانش را پاک می کند .
بعد از آن هرگز کسی لبخند آقای احمدیان را ندید و تا روزی که به دیدار معشوقش رفت هنوز صفحات قدیمی کنار گرامافون جا خوش کرده بودند ...
#عادله_زمانی
@adelehz
😢24❤14
امشب نت تون چطوره رفقا؟
anonymous poll
خیلی سرعتش کم شده – 101
👍👍👍👍👍👍👍 71%
بد نیست خوبه – 42
👍👍👍 29%
👥 143 people voted so far. Poll closed.
anonymous poll
خیلی سرعتش کم شده – 101
👍👍👍👍👍👍👍 71%
بد نیست خوبه – 42
👍👍👍 29%
👥 143 people voted so far. Poll closed.
😢1
ولی این غصه های بزرگسالی چیزی نبود که ما تو انشاهامون نوشته بودیم ...
@adelehz
@adelehz
😢35🕊11
از دیروز برای من تقریبا هیچ فیلترشکنی روی نت خانگی کار نمیکنه
اگه چیز خوبی سراغ دارید که کار میکنه به منم بگید🥺
@aydel7
اگه چیز خوبی سراغ دارید که کار میکنه به منم بگید🥺
@aydel7
😢7
دستم را گرفتی و از کوچه های آفتاب زده ی بعدازظهر تابستان عبور دادی
زیر حجم گسترده ی برگهای پاپیتال که نمیدانم از کدام خانه سر به کوچه گذاشته بودند ایستادی.
بسوی من برگشتی و دستانت را روی بازوهایم جابه جا کردی به چشمانم خیره شدی .
دو خورشید تابان در چشمان سیاهت می درخشید .
و در چشمان من؟
دو آهوی رمیده نفس نفس می زد تا آرام شان کنی .با لبخند ملایمت بی آنکه سخنی بگویی ،گفتی دوستم داری .
و من؟
من به اندازه تک تک روزهای آن تابستان عاشق تر شدم .
تو معجزه ی گرمای کدام شهر تابستان زده بودی که نشناختمت؟
#عادله_زمانی
@adelehz
زیر حجم گسترده ی برگهای پاپیتال که نمیدانم از کدام خانه سر به کوچه گذاشته بودند ایستادی.
بسوی من برگشتی و دستانت را روی بازوهایم جابه جا کردی به چشمانم خیره شدی .
دو خورشید تابان در چشمان سیاهت می درخشید .
و در چشمان من؟
دو آهوی رمیده نفس نفس می زد تا آرام شان کنی .با لبخند ملایمت بی آنکه سخنی بگویی ،گفتی دوستم داری .
و من؟
من به اندازه تک تک روزهای آن تابستان عاشق تر شدم .
تو معجزه ی گرمای کدام شهر تابستان زده بودی که نشناختمت؟
#عادله_زمانی
@adelehz
😢7❤4
ببخشید که من امسال اصلا #دلبرانه_های_پاییز و یادم رفته🥺🍂🍁
عکسهای پاییز پیش رو
برام بفرستید به روال سالهای قبل باهم شریککنیم و کمی باهاشون آرامش بگیریم
راستی خوب شد پاییز اومد ها ..
@aydel7
عکسهای پاییز پیش رو
برام بفرستید به روال سالهای قبل باهم شریککنیم و کمی باهاشون آرامش بگیریم
راستی خوب شد پاییز اومد ها ..
@aydel7
❤12🕊5
"زنی کهگم کردم "
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید شب بخیر @adelehz
خط:مریمجان خطیبی❤️
@adelehz
@adelehz
❤14