"زنی که‌گم کردم "
4.44K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
خدایا حواست به ما هست ؟
چه چیزها که ما در دنیایت ندیدیم ...
دیگر نوبت توست ..
معجزه هایت را بفرست رفیق
#عادله_زمانی
@adelehz
53😢8💔2🕊1
Forwarded from کاف
لطفا اطلاع رسانی کنین.
اگر این پیام براتون اومد، به هیچ وجه روی لینک یا برنامه ایکه براتون فرستادن نزنین. حسابتونو خالی میکنن.

Lidia @kafiha
10😢1
بشدت به غروب بغض آلود سرد پاییزی که صدای باران سکوت سرد خیابان را شکسته باشد نیازمندم‌.
#عادله_زمانی
@adelehz
20😢10
ولی اگه یه روزی یه دختر داشتم همیشه بهش میگم که عاشق موهای بلندتم مادر ...
یادت نره..
@adelehz
29🕊3
قشنگی رنگش هیچوقت تو هیچ مدادی تکرار نشد
@adelehz
44😁1
هر وقت که دستت از همه جا کوتاه شد بگو:

وأُفَوِّضُ أَمْرِ‌ی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّـهَ بَصِیرٌ‌ بِالْعِبَاد
ِ
کارم را به خدا می‌سپارم
قطعا خداوند بینا به بندگان است ..



تموم شد و رفت .
شب زیبا ❤️
@adelehz
40😁1🕊1
ی پرنده ی کوچلو دارم که بعضی شبها وقتی خوابه توی تاریکی بی دلیل یه جیک کوچیک و بلند میکنه ..
بنظرم داره اون لحظه کابوس میبینه🥺
@adelehz
😢3213😁3
می خندید و می‌گفت اگر میوه بودی سیب قرمز می شدی حال آدم را خوب میکردی !
اما نمی دانست که من سالهاست انارم ..
دلم هزار دانه است و هر دانه اش یاقوتی خون آلود است .
کسی نمی داند کدام مان اناریم
تا وقتی چاقوی روزگار به دلمان بخورد.
@adelehz
#عادله_زمانی
26😢15😁2
می‌رود این روزها گل می‌دهد لبخندها...

حامد عسکری
❤️
@adelehz
23😢3
مدتهاست پدرم را اینگونه ندیده بودم. اصولا مثل هر مرد دیگری خیلی کم اشک می ریزد .
آخرین بار برای فوت دایی احمد،رفیق شفیقش اشک‌هایش بر پهنای صورتش غلتیدند..
امشب که به او ویدیویی کوتاه را نشان دادم خواست چیزی بگوید که بغض کرد و رویش را برگرداند .
من برق قطره ای که گویا میخواست شتابان از چشمانش پایین بریزد را در گوشه ی چشمش دیدم .
از اینکه آن ویدیو چه بود اگر بگذریم،باعث شد بدانم چیزی عادی نمی‌تواند اینگونه بغض یک مرد، اشک یک پدر را فرو بریزد.
ولی گریه ها همیشه هم بد نیست .
اشکها گاهی مروارید میشوند و بر گردن روزگار آویخته می گردند.
اشک ها مروارید می شوند.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
😢238🕊7
رُبما یُساق إليك قدرٌ منَ اللّٰه...
                             خیرٌ من کل أحلامك

شايد تقديرى از سوى خداوند به سمت تو رانده شود، كه از همه ی آرزوهايت بهتر باشد...

شب زیبا ❤️

@adelehz
21
"زنی که‌گم کردم "
Hayede – To Ey Khodaye Mehraban
صدای هایده چرا اینقدر خوب و جواب بوده؟💔
35
"زنی که‌گم کردم "
Hayede – To Ey Khodaye Mehraban
چو کشتی بی ناخدا
به سینه ی دریا دلم 🥺
😢263🕊3
چه خوب که یک روز از خواب بیدار شوم و لحظاتی قبل از شادی را ببینم .
میدانی لحظاتی قبل از شادی حتی از لحظه ی شادی هم زیباتر ست به گمانم ...
من بارها از خودم پرسیدم که لحظه ی قبل از شادی چه شکلی می‌تواند باشد؟
و جواب شنیدم که شبیه باران ملایم قبل از رنگین‌کمان
#عادله_زمانی
@adelehz
21
آرامش مطلق
@adelehz
17😢3
این نقطه اشتراک زن ها و فرشته هاست:
رنج بشریت مال آن هاست!


👤 اونوره دو بالزاک

@adelehz
😢106🕊1
تویی یار و حبیب من، پرستار و طبیب من

صفای اصفهانی
@adelehz
15
دوستی میگفت :درسال ۶۲ طی سفری که به بوشهر داشتیم. در برگشت دو سه روزی هم در شيراز بوديم...قبل از هر چیز به زیارت بارگاه ملکوتی حافظ شتافتم.پس از زیارت و اهدای فاتحه، پیرمردی که روی پله‌ها نشسته و با دیوانی که در دست داشت برای مشتاقان خواجه در قبال ۵۰ ریال فال میگرفت، نظرم را بخود جلب کرد...
صبر کردم سرش خلوت که شد اجازه خواستم در کنارش نشستم و از او خواستم اگر اشکالی ندارد از خودش و خاطراتش برایم تعریف کند...
او که کسوت دراویش و قلندران را داشت با سوز خاصی گفت :
من از نوه نتیجه های خود خواجه حافظ شیرازی هستم.فامیلی خانوادگی ما هم حافظ است.کار من گرفتن فال دوست داران حافظ است.تنها حسرت من اینکه بعد از فوت من از خانواده ما کسی نیست که کار من را ادامه بدهد.یک پسرم مهندس برق است و پسر دیگرم دبیر هنرستان های شيراز و اصلأ هیچکدام علاقه ای به اين کار ندارند.
گفتم من از مریدان جد ّشما هستم.از راه دوری آمده‌ام.دلم میخواهد یکی از شیرین‌ترین و بیاد ماندنی‌ترین خاطراتت را برایم بازگو کنی...
گفت واللّه خاطره که زیاد دارم ولی یک روز عصر شش تا دختر دانشجوی دانشگاه شیراز پس از زیارت مقبره حافظ پیش من آمدند و گفتند:
حاج آقا برای ما «هر شش نفر» یک فال بگیر
گفتم یکی یکی نیت کنید تا بگيرم.گفتند نه نیت کردیم شما یک فال بگیرید خوب است،من پیش خودم گفتم شاید پول کافی ندارند گفتم:آخر نمیشود، اگر پول هم ندهید من برای هر کدام شما یک فال را میگیرم.
آنها قدری پچ پچ کردند باز اصرار کردند که نه شما فقط یک فال به نیت همه ما بگیرید ممنون میشویم.من بناچار قبول کردم و شروع کردم بخواندن این غزل :
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم


وقتی بیت هفتم را خواندم صدای خنده آنها فضای حافظيه را پرکرد، وقتی علت خنده را از آنها سؤال کردم یکی از دخترها گفتند:حاج آقا راستش را بخواهی ما با هم قرار گذاشتیم که بدانیم اگر حافظ الآن زنده بود با کدام یک از ما ازدواج میکرد...؟!وقتی این بیت غزل را خواندی خوشحال شدیم که حافظ نه تنها خوش مشرب، بلکه ماشاالله خوش اشتها هم بوده اند.که خواهان هر شش نفر ما بود...آنها بجای ۵۰ ریال بمن ۵۰۰ ریال دادند و با شوخی و خنده از حافظيه دور شدند...!بیت هفتم چنین بود:

شهری است پر کرشمه و حوران ز شش جهت
دستم تهیست ورنه خریدار هر ششم


@adelehz
61