زنها با بافتن خو گرفته اند
گاهی طره ای از گیسویشان را میبافند برای معشوقی در راه مانده ...
گاهی شال گردنی میبافند برای کودک به خواب رفته شان ...
گاهی دروغی می بافند برای خوب کردن حال دل شکسته شان ..
و اینگونه ست که زنها اسطوره ی بافتن هستند و ازهمین بافتن های زنانه ست که جهان هنوز جایی ست برای زندگی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
گاهی طره ای از گیسویشان را میبافند برای معشوقی در راه مانده ...
گاهی شال گردنی میبافند برای کودک به خواب رفته شان ...
گاهی دروغی می بافند برای خوب کردن حال دل شکسته شان ..
و اینگونه ست که زنها اسطوره ی بافتن هستند و ازهمین بافتن های زنانه ست که جهان هنوز جایی ست برای زندگی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤26😢3
دلتنگی
احساسی خفه کننده است ..
بغضی که تمام روز نگه داشتی اش اما زیر دوش آب گرم می ترکد .
چایی ست که سرد میشود .
کتابی که نمیتوانی بخوانی اش چون حواست به خط هایش نیست .
دلتنگی
تلفنی ست که میخواهی روشنش نکنی چون حوصله ی هیچکس را به جز آنکه نیست نداری..
دلتنگی
غم انگیزترین حالت ممکن برای زندگی ست .
کاش آدمها قبل از دلتنگ کردنت درد آن را میفهمیدند...
#عادله_زمانی
@adelehz
احساسی خفه کننده است ..
بغضی که تمام روز نگه داشتی اش اما زیر دوش آب گرم می ترکد .
چایی ست که سرد میشود .
کتابی که نمیتوانی بخوانی اش چون حواست به خط هایش نیست .
دلتنگی
تلفنی ست که میخواهی روشنش نکنی چون حوصله ی هیچکس را به جز آنکه نیست نداری..
دلتنگی
غم انگیزترین حالت ممکن برای زندگی ست .
کاش آدمها قبل از دلتنگ کردنت درد آن را میفهمیدند...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤21😢12
گفت: اين روزها کمی افسرده به نظر میرسی.
گفتم: واقعا؟
گفت: حتما نيمه شبها زيادی فکر میکنی. من فکر کردن های نيمه شب را کنار گذاشته ام.
گفتم: چطور تونستی اين کار را بکنی؟
او گفت: هر وقت افسردگی به سراغم مياد، شروع به تميز کردن خانه میکنم. حتی اگر دو يا سه صبح باشد. ظرفها را میشویم، اجاق را گردگيري میکنم، زمين را جارو میکشم، دستمال ظرفها را در سفيدکننده میاندازم، کشوهای ميزم را منظم میکنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد اتو میکشم. آن قدر اين کار را میکنم تا خسته شوم، بعد چيزی مینوشم و میخوابم. صبح بيدار میشوم و وقتی جورابهايم را میپوشم، حتي يادم نمیآید، شب قبل به چه فکر میکردم.
بار ديگر به اطراف نگاهی انداختم. اتاق مثل هميشه تميز و مرتب بود.
گفت: آدمها در ساعت سه صبح به هر جور چيزي فکر میکنند. همه ما اينطور هستيم. برای همين هر کدام مان بايد شيوه ی مبارزه خود را با آن پيدا کنيم...!
📕 کجا ممکن است پيدايش کنم؟
✍🏻 #هاروکی_موراکامی
@adelehz
گفتم: واقعا؟
گفت: حتما نيمه شبها زيادی فکر میکنی. من فکر کردن های نيمه شب را کنار گذاشته ام.
گفتم: چطور تونستی اين کار را بکنی؟
او گفت: هر وقت افسردگی به سراغم مياد، شروع به تميز کردن خانه میکنم. حتی اگر دو يا سه صبح باشد. ظرفها را میشویم، اجاق را گردگيري میکنم، زمين را جارو میکشم، دستمال ظرفها را در سفيدکننده میاندازم، کشوهای ميزم را منظم میکنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد اتو میکشم. آن قدر اين کار را میکنم تا خسته شوم، بعد چيزی مینوشم و میخوابم. صبح بيدار میشوم و وقتی جورابهايم را میپوشم، حتي يادم نمیآید، شب قبل به چه فکر میکردم.
بار ديگر به اطراف نگاهی انداختم. اتاق مثل هميشه تميز و مرتب بود.
گفت: آدمها در ساعت سه صبح به هر جور چيزي فکر میکنند. همه ما اينطور هستيم. برای همين هر کدام مان بايد شيوه ی مبارزه خود را با آن پيدا کنيم...!
📕 کجا ممکن است پيدايش کنم؟
✍🏻 #هاروکی_موراکامی
@adelehz
❤41😢1
وقتی بچه بودم عاشق نامه نوشتن بودم.مخاطب ها هم تعداد محدودی از نزدیکترین هایم بودند.البته این نامه ها خیلی وقتها به دست شان نمی رسید اما مگر چه فرقی داشت مهم این بود که من می نوشتم و می نوشتم..
هر وقت مادرم دعوابم میکرد برای پیدا کردن یک راه آشتی جویانه برایش نامه می نوشتم .
آخر نامه هایم معمولا یه شعر جانسوز هم ضمیمه میکردم که آشتی را صد در صد تضمین میکرد.
یادم می آید یک دفترچه ی چهل برگ برای دایی احمد نوشته بودم قصد داشتم وقتی به دیدارش می روم آن نامه ها را برایش یک به یک بخوانم ،آخرین بار سال ۹۶ وقتی داشتم به خانه برمیگشتم برای دایی احمد یادداشت کوتاهی نوشتم و از او و دایی کوچکه برای زحمات شان تشکر کردم دایی احمد آن یادداشت را با چسب نواری به کابینت آشپزخانه چسبانده بود و در هر تماس ویدئویی آن را به من نشان می داد .آن یادداشت هنوز هم روی کابینت ست ...
وقتی بزرگتر شدم گاهی برای دوستانم نامه هایی مینوشتم و جوابهایی دریافت میکردم حتی مدتی برای کودکی که مادرش نبودم و بدنیا نیامده بود نوشتم. اما بعدها دیگر این اتفاقها نیفتاد و تب نامه نوشتن مثل خیلی چیزهای دیگر بین روزمرگی های جدید من گم شد .
اما حسرت دو نامه با من باقی ماند نامه ای به خودم و نامه ای عاشقانه که از عمیق ترین نقطه ی قلب غلیان کرده ام نوشته باشمش .
و حسرت سوم بابت پستچی پیری بود که هیچوقت در خانه ی ما را نکوبید تا از کیف پر از نامه اش یک نامه ی عاشقانه به اسم و آدرس من بیرون بکشد .
راستش امروز که در راه به این یکی از آخرین صندوق پست های باقی مانده در شهر برخوردم ،رفتم کنارش ایستادم و زیر لب آرام زمزمه کردم که رفیق ؛کسی ،جایی یا گوشه ای از دنیا یاد من نکرد ؟ نامه ای به تو نسپرد تا به من بدهی ؟
ولی صندوق پست با سکوتش به من فهماند که دیر رسیده ام ..
این جهان معدنی ست برای انبوهی از نامه های هرگز نوشته نشده،فرستاده نشده و خوانده نشده
به گمانم نامه ها یا در باد گم میشوند یا فرستنده هایشان آدرس گیرنده ها را از یاد می برند .
وقتی از صندوق پست خداحافظی میکردم به او گفتم آخرش یک روز تورا هم از اینجا بر می دارند وقتی می رفتی سلام مرا به نامه های نرسیده ی من برسان
همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
هر وقت مادرم دعوابم میکرد برای پیدا کردن یک راه آشتی جویانه برایش نامه می نوشتم .
آخر نامه هایم معمولا یه شعر جانسوز هم ضمیمه میکردم که آشتی را صد در صد تضمین میکرد.
یادم می آید یک دفترچه ی چهل برگ برای دایی احمد نوشته بودم قصد داشتم وقتی به دیدارش می روم آن نامه ها را برایش یک به یک بخوانم ،آخرین بار سال ۹۶ وقتی داشتم به خانه برمیگشتم برای دایی احمد یادداشت کوتاهی نوشتم و از او و دایی کوچکه برای زحمات شان تشکر کردم دایی احمد آن یادداشت را با چسب نواری به کابینت آشپزخانه چسبانده بود و در هر تماس ویدئویی آن را به من نشان می داد .آن یادداشت هنوز هم روی کابینت ست ...
وقتی بزرگتر شدم گاهی برای دوستانم نامه هایی مینوشتم و جوابهایی دریافت میکردم حتی مدتی برای کودکی که مادرش نبودم و بدنیا نیامده بود نوشتم. اما بعدها دیگر این اتفاقها نیفتاد و تب نامه نوشتن مثل خیلی چیزهای دیگر بین روزمرگی های جدید من گم شد .
اما حسرت دو نامه با من باقی ماند نامه ای به خودم و نامه ای عاشقانه که از عمیق ترین نقطه ی قلب غلیان کرده ام نوشته باشمش .
و حسرت سوم بابت پستچی پیری بود که هیچوقت در خانه ی ما را نکوبید تا از کیف پر از نامه اش یک نامه ی عاشقانه به اسم و آدرس من بیرون بکشد .
راستش امروز که در راه به این یکی از آخرین صندوق پست های باقی مانده در شهر برخوردم ،رفتم کنارش ایستادم و زیر لب آرام زمزمه کردم که رفیق ؛کسی ،جایی یا گوشه ای از دنیا یاد من نکرد ؟ نامه ای به تو نسپرد تا به من بدهی ؟
ولی صندوق پست با سکوتش به من فهماند که دیر رسیده ام ..
این جهان معدنی ست برای انبوهی از نامه های هرگز نوشته نشده،فرستاده نشده و خوانده نشده
به گمانم نامه ها یا در باد گم میشوند یا فرستنده هایشان آدرس گیرنده ها را از یاد می برند .
وقتی از صندوق پست خداحافظی میکردم به او گفتم آخرش یک روز تورا هم از اینجا بر می دارند وقتی می رفتی سلام مرا به نامه های نرسیده ی من برسان
همین ...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤22😢9
❤14
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اون روزهایی که داشتیم از ترس و غصه ی کرونا روزی هزار بار می مردیم و زنده می شدیم فکرشو نمیکردیم یه روز با ماسکهایی که حکم مایه حیات گرفته بودند بازی کنیم .
گرچه توی سیاهی بودیم اما ته دلمون هنوز امید به روزهای خوب باقی بود .
میخوام بگم بازم ناامید نباش شاید آخر این شب سیاه بلاخره سفید بشه ...
#عادله_زمانی
@adelehz
گرچه توی سیاهی بودیم اما ته دلمون هنوز امید به روزهای خوب باقی بود .
میخوام بگم بازم ناامید نباش شاید آخر این شب سیاه بلاخره سفید بشه ...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤29😁4
من بارها از خودم پرسیده بودم که چه چیز میتواند مرا خوشحال کند ؟
و هربار لیست بلند بالایی از آرزوهایم را ردیف کرده بودم.یک روز اما در میان آرزو کردن هایم چیزی توجهم را جلب کرد،از خود پرسیده بودم که اگر چیزهایی که دارم را از دست بدهم چه خواهد شد؟
و آنگاه فهمیده بودم که خوشبختی همیشه در آرزو کردن نداشته ها نیست بلکه در نگاه کردن به داشته هاست.
#عادله_زمانی
@adelehz
و هربار لیست بلند بالایی از آرزوهایم را ردیف کرده بودم.یک روز اما در میان آرزو کردن هایم چیزی توجهم را جلب کرد،از خود پرسیده بودم که اگر چیزهایی که دارم را از دست بدهم چه خواهد شد؟
و آنگاه فهمیده بودم که خوشبختی همیشه در آرزو کردن نداشته ها نیست بلکه در نگاه کردن به داشته هاست.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤34
هیچ اشکالی ندارد احساساتی داشته باشیم
که دیگران چیزی از آن درک نکنند؛
هر کسی سفر خودش را میرود ...
✍🏻 جوجو مویز
@adelehz
که دیگران چیزی از آن درک نکنند؛
هر کسی سفر خودش را میرود ...
✍🏻 جوجو مویز
@adelehz
❤25
یه تئوری هست که میگه :
نخ سرخ نامرئی وجود داره که به انگشت دونفر که قراره توی موقعیت خاصی همو ببینن و عاشق هم بشن بسته شده ...
به این نخ میگن نخ سرنوشت🥺😍
@adelehz
نخ سرخ نامرئی وجود داره که به انگشت دونفر که قراره توی موقعیت خاصی همو ببینن و عاشق هم بشن بسته شده ...
به این نخ میگن نخ سرنوشت🥺😍
@adelehz
❤30😢6
پاییز که بیاید دوباره برایت خرمالو میچینم
می نشینم سر جاده
تا زودتر بیایی
انارها را در خانه گذاشته ام اما خرمالوها در دستم انجا ایستاده ام .
پاییز که بیاید و تو بیایی با خرمالو ها به خانه برمی گردانمت تا وعده ی انارهای جادویی دانه یاقوتی محقق شود.
پاییز که بیاید
#عادله_زمانی
@adelehz
می نشینم سر جاده
تا زودتر بیایی
انارها را در خانه گذاشته ام اما خرمالوها در دستم انجا ایستاده ام .
پاییز که بیاید و تو بیایی با خرمالو ها به خانه برمی گردانمت تا وعده ی انارهای جادویی دانه یاقوتی محقق شود.
پاییز که بیاید
#عادله_زمانی
@adelehz
❤30😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بخوابیم
وباور کنیم
آغوش هایی درجهان
هستند که همواره بروی ما
باز میمانند.
#عادله_زمانی
شب زیبا ❤️
@adelehz
وباور کنیم
آغوش هایی درجهان
هستند که همواره بروی ما
باز میمانند.
#عادله_زمانی
شب زیبا ❤️
@adelehz
❤35
چندسال قبل ،شرایط فکری من با امروز چیزی شبیه فاصله ی زمین تا آسمان متفاوت بود .
اگز عادله ی امروز با عادله ی دیروز مواجهه می شدند قطعا همدیگر را نمی شناختند.
تازه درسم را تمام کرده بودم و روی یک هدف مشخص متمرکز بودم .این تمرکز به نحوی بود که هر تخطی از آن مرا نگران و مشوش می ساخت .
آن هدف آنقدر مقدس و لازم الوصول بود که حاضر نبودم هیچ نکته ی منفی را در موردش بپذیرم .
خدا میداند بخاطرش چقدر اشک ریختم و تلاش کردم .
خوابم و خیالم برهم ریخته بود وزن کم کرده بودم و حتی دیگر نمی توانستم براحتی خوشحال باشم .
اما با تمام این سختی ها من آن شاخه ی کم توان درخت تاک را با امید محکم نگه داشته بودم و به واسطه ی دلبستگی قلبی به آن هدف همچنان در سختی ها لبخند میزدم و امید به وصولش داشتم.
اما خوب قرار نیست تمام داستانهای امیدوارانه به پایانی خوش ختم شود کلیشه ی سریالهای آبکی همیشه و همه جا تکرار نمی شود .
در پایان طوفان شدیدی وزید و نه تنها آن تاک ضعیف امید من که تاکستان های فراوانی را ویران کرد و با خود برد .
آن هدف به نقطه ای تکرار نشدنی در تاریخ پیوست .
خوب میتوانید حدس بزنید من چه کردم ؟؟؟
با تمام توان غصه خوردم
اشک ریختم.
بر سر اطرافیان بی گناهم فریاد زدم .
خودم را در خانه حبس کردم
و ...
اما آیا تمام این ها باعث بازگرداندن آنچه از دست رفته بود ،شد؟
قطعا که نه
بعد از آن طوفان من آموختم که در واقع انسان ناچارست فقدان و شکست را به عنوان بخشی از زندگی بپذیرد و با آن همراه شود گرچه آن هرگز لذت بخش نباشد .
آموختم که میتوانم طوفانها را مقهور اراده ام کنم اما هرگز نخواهم توانست که به آسمان دستور دهم تا طوفانی نفرستد.
میتوانم اندوهگین باشم اما نمیتوانم تمام عمر در آن حال بمانم ...
پس آموختم که
زندگی آنقدر ارزش دارد که تو باید بیاموزی به خاطر هر غصه یک بار اندوهگین شوی نه بیشتر
و به خاطر از دست دادن یکموقعیت یک بار عصبی شوی نه بیشتر
چون بیرون از خانه هزار قطار خالی منتظر سوار کردن توست .
تا تورا به مقصدی برساند که همیشه آرزویش را داشتی .
به امید رسیدن به رویاهای واقعی و ایستگاه های خوب کام روا شدن ها ...
#عادله_زمانی
@adelehz
اگز عادله ی امروز با عادله ی دیروز مواجهه می شدند قطعا همدیگر را نمی شناختند.
تازه درسم را تمام کرده بودم و روی یک هدف مشخص متمرکز بودم .این تمرکز به نحوی بود که هر تخطی از آن مرا نگران و مشوش می ساخت .
آن هدف آنقدر مقدس و لازم الوصول بود که حاضر نبودم هیچ نکته ی منفی را در موردش بپذیرم .
خدا میداند بخاطرش چقدر اشک ریختم و تلاش کردم .
خوابم و خیالم برهم ریخته بود وزن کم کرده بودم و حتی دیگر نمی توانستم براحتی خوشحال باشم .
اما با تمام این سختی ها من آن شاخه ی کم توان درخت تاک را با امید محکم نگه داشته بودم و به واسطه ی دلبستگی قلبی به آن هدف همچنان در سختی ها لبخند میزدم و امید به وصولش داشتم.
اما خوب قرار نیست تمام داستانهای امیدوارانه به پایانی خوش ختم شود کلیشه ی سریالهای آبکی همیشه و همه جا تکرار نمی شود .
در پایان طوفان شدیدی وزید و نه تنها آن تاک ضعیف امید من که تاکستان های فراوانی را ویران کرد و با خود برد .
آن هدف به نقطه ای تکرار نشدنی در تاریخ پیوست .
خوب میتوانید حدس بزنید من چه کردم ؟؟؟
با تمام توان غصه خوردم
اشک ریختم.
بر سر اطرافیان بی گناهم فریاد زدم .
خودم را در خانه حبس کردم
و ...
اما آیا تمام این ها باعث بازگرداندن آنچه از دست رفته بود ،شد؟
قطعا که نه
بعد از آن طوفان من آموختم که در واقع انسان ناچارست فقدان و شکست را به عنوان بخشی از زندگی بپذیرد و با آن همراه شود گرچه آن هرگز لذت بخش نباشد .
آموختم که میتوانم طوفانها را مقهور اراده ام کنم اما هرگز نخواهم توانست که به آسمان دستور دهم تا طوفانی نفرستد.
میتوانم اندوهگین باشم اما نمیتوانم تمام عمر در آن حال بمانم ...
پس آموختم که
زندگی آنقدر ارزش دارد که تو باید بیاموزی به خاطر هر غصه یک بار اندوهگین شوی نه بیشتر
و به خاطر از دست دادن یکموقعیت یک بار عصبی شوی نه بیشتر
چون بیرون از خانه هزار قطار خالی منتظر سوار کردن توست .
تا تورا به مقصدی برساند که همیشه آرزویش را داشتی .
به امید رسیدن به رویاهای واقعی و ایستگاه های خوب کام روا شدن ها ...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤37😢1
دلبستگی و وابستگی دو نقطه ی متفاوت از هم هستند .
دلبستگی خواستن برای صرفا بودن چیزی یا کسی ست .
خوب یا بد،اگر حالم را خوب کنی یا نه اگر درست یا غلط من دل بسته تو هستم.
اما وابستگی یعنی میخواهم باشی تا دلم آرام گیرد و حال خوبی داشته باشم ..
و در دنیای وابسته ها دلبسته ها چه باارزشند و کم یاب ..
#عادله_زمانی
@adelehz
دلبستگی خواستن برای صرفا بودن چیزی یا کسی ست .
خوب یا بد،اگر حالم را خوب کنی یا نه اگر درست یا غلط من دل بسته تو هستم.
اما وابستگی یعنی میخواهم باشی تا دلم آرام گیرد و حال خوبی داشته باشم ..
و در دنیای وابسته ها دلبسته ها چه باارزشند و کم یاب ..
#عادله_زمانی
@adelehz
❤31😢6