"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
نزدیکای غروب چشام رفته بود رو هم که با شنیدن یه مکالمه با تن صدایی توام با نگرانی و ترس بیدار شدم ‌.
اومدم توی سالن دیدم کل فرش زیر خونِ
پدرم در حالی ایستاده که پاش شدیدا خونریزی داره و مادرم که پریشون داره باهاش حرف میزنه
چند روز پیش یه لیوان توی سالن شکسته بود و با اینکه جمعش کردیم و جاروبرقی کشیدیم یه تیکه از شیشه کناره پایه ی مبل جامونده که به پای بابام گیر میکنه و قسمتی از رگشو میبره و خون شبیه آبی که از یک سوراخ در شلنگ بیرون بجهه بیرون میاد
از پروسه ی بردن به بیمارستان و اطمینان خاطر از اینکه زخم خیلی عمیقی نیست و استراحت و پانسمان که بگذریم
الان ساعت یک و نیمه شبه و من نمیتونم بخوابم
با وجود اینکه موضوع ختم به خیر شده و الان آرامش برقراره ولی اروم نیستم
دلم‌میخواد برای دیدن اینکه پدرم با یه زخم خون آلود مظلومانه وسط سالن وایستاده بود اشک بریزم .
حتی وقتی در سکوت توی بیمارستان اروم نگاه می‌کرد تا زخمش و پانسمان کنند .
اصلا پدر و مادرها می‌فهمند که با ناراحتی یا مریضی شون چی بسر دل بچه هاشون میارن🥺😢
واقعا این حسی که آدم از ناراحتی عزیزش میکشه چقدر انسان و میتونه ضعیف بکنه
چند ساعته دارم سعی میکنم اروم باشم و نمیتونم
از خود خدا میخوام هیچ وقت هیچ کس و با عزیزش آزمایش نکنه
و دل هیچ کس و بخاطر ناراحتی عزیزش نسوزونه
درسته که خداروشکر بخیر گذشت اما نمیتونم اروم باشم 😢

خدا خودش حافظ عزیزان مون باشه
آمین
#عادله_زمانی
@adelehz
68😢27
قلب، خاک خوبی دارد. در برابر هر دانه که در آن بنشانی، هزار دانه پس می‌دهد.
اگر ذره‌یی نفرت کاشتی، خروارها نفرت درو خواهی کرد. و اگر دانه‌یی از محبّت نشاندی، خرمن‌ها بر خواهی داشت.

نادر ابراهیمی
@adelehz
28
خورشیدک کوچکم
غنچه ی باز نشده ی گل گلابم
مشرق چشمانت را بازکن که جهان سخت منتظر تابیدنت ست .
که اگر نگشایی شرقی ترین چشمان عالم را
صبح نخواهد شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
22
چند ماه پیش یک برنامه‌ی پیاده‌روی منظم برای خودم گذاشتم. هر روز حدود ساعت هفتِ عصر می‌رفتم، پارک محل را هفت، هشت بار دور می‌زدم و یک ساعت بعد برمی‌گشتم خانه.
گاهی، بعد از دو سه بار دور زدن، روی یکی از نیمکت‌ها که رو به زمین بازی بچه‌ها و پشت به شمشادها بود می‌نشستم و کمی نفس تازه می‌کردم. اسمش را گذاشته بودم "نیمکت لش!"
گاهی پسرکی پنج‌شش‌ساله، با لپ‌های گل‌انداخته از بازی زیاد همزمان با من می‌آمد و می‌نشست آن سر نیمکت. موهای فرِ مشکی داشت و چانه‌ی کوچک.
چند باری که همنشین شدیم و یکی دوبار که از بطری من چند قلپ آب خورد سر حرف را باز کردیم و با هم رفیق شدیم.
مادرش معمولا چند نیمکت آن‌طرف‌تر می‌نشست و به رفاقت ما با لبخند نگاه می‌کرد.
به پسرک گفتم شبیه عروسکی است که وقتی بچه بودم داشتم. بهش گفتم اسم عروسکم قُلی بود.
اسم پسرک آرتین بود، ولی از اسم قلی خوشش آمد. قرار شد قلی صدایش کنم!
گاهی که از روی نیمکت بلند میشدم که برسم به ادامه‌ی پیاده‌روی، او هم می‌رفت سراغ تاب و سرسره و باز که می‌رسیدم به نیمکت، گپ‌و‌گفت را از سر می‌گرفتیم.
یک بار برایش آب‌نبات چوبی بردم و یک بار هم عکس قلی را از توی آلبوم قدیمی پیدا کردم و بردم نشانش دادم.

کم‌کم هوا گرم شد و همین توجیهی شد برای تنبلی!
دیگر سر ساعت همیشگی نرفتم پیاده‌روی و قلی را هم ندیدم.
دیروز از صبح دلم‌ گرفته بود. تصمیم گرفتم بعد از دو‌‌ ماه بروم‌ پیاده‌روی. دورِ سوم را زده بودم و داشتم می‌رفتم سمت نیمکتِ لش که دیدم قلی دارد می‌آید سمتم. از دیدن هم ذوق کردیم و برای هم دست تکان دادیم.
به من که رسید، دست کرد توی جیب شلوارکش و بعد مشتش را گرفت جلوی من. دستم را باز کردم. چیز کوچکی گذاشت توی دستم.
گفت: "نصفشو خودم خوردم."
نگاه کردم. توی دستم یک نصفه آدامس صورتیِ گاز زده بود که دورش کمی پرز چسبیده بود.
مادرش جلو آمد و گفت بیشتر از یک ماه است که این نصفه‌آدامس را برای شما نگه داشته، گفت هربار که می‌‌آید پارک حواسش هست که آدامس را از جیب لباس قبلی‌اش بردارد و بگذارد توی جیب لباس تازه و با خودش بیاوردش.

همان‌طور که به آدامس‌ نگاه می‌کردم، چشم‌هام پر از اشک شد. یک ماه تمام، این نصفه‌آدامس را نخورده بود و نگهش داشته بود برای من.
گفتم: "بهش میاد خوشمزه باشه."
قلی گفت: "هم شیرینه، هم ترشه!"
زیر نگاه خیره‌اش، آدامس را گذاشتم توی دهانم و گفتم: "اوووم..."
با ذوق خندید.
بهش گفتم: "دمِ معرفتت گرم قلی!"

و خدا را شکر کردم که دنیای ما بچه‌ها را دارد. فراموش‌نشدن حس خیلی قشنگی است.

سودابه فرضی پور
76😢2
مطمئن نیستم که امروز،دقیقا روزی باشد که آرزوها در آن به واقعیت تبدیل می شود .اما مطمئنم که امروز همان روزی ست که اگر به اندوه بگذرد ضرر کرده ام.
در واقع معیار سنجش خوب بودن روزها نه اتفاقات،بلکه میزان لذتی ست که از خود روز می بریم .
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
25
بگذار نور خاصیت تو باشد و روشنایی هنرت
هرکجا که رفتی از تو شعاع نور باقی بماند و هر که را دیدی در روشنایی ات آرام گیرد ...
و خداوند که نام مبارکش نور ست .
هر کجا دلت گرفت نور را صدا بزن
و او پاسخ خواهد داد.
نور را حذف نکن از زندگیت تا مبادا در تاریکی خشم و کینه و حسد غرق شوی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
21
اسمش را هرچیزی می‌توان گذاشت
عادت یا تجربه ای نو
اما اسمش را عشق گذاشتم .
اینکه در هر لحظه ی خواب و بیداری
از دور یا نزدیک
با کسی شریک بودن.
#عادله_زمانی
@adelehz
26😢4
گر سینه شود تنگ خدا با ما هست

اقبال لاهوری

شب زیبا❤️
@adelehz
13
پروانه ی کوچک سفید که روی بال‌هایش رگه های طلایی دیده میشد بین راهِ رفتن به مزرعه ی آفتاب گردان های طلایی ،از دشت سبز عبور می کرد .
در آن ساعت های نزدیک به غروب خورشید جیرجیرک سیاه کوچک روی سنگ کوچکی زیر درخت توت پریده بود و داشت کم کم بالهای ظریفش را آماده مالیدن بهم و شروع سمفونی جیرجیر شبانه می کرد .
جیرجیرک می دانست که صدایش در پهنای آن دشت فراخ به معنای شروع سلطنت سیاهی شب و زوال پادشاهی نور است .
صدای جیرجیر معرکه اش که با بوی علف های نم دار در التهاب شب می پیچید، دشت حال دیگری به خود می گرفت .
به جز صدای جیرجیرک، التهاب شبانه،رقص شب پره ها و بوی علف های نم دار ، آن دشت هزاران هدیه ی شبانه ی دیگر هم برای رهگذران و ساکنانش داشت .
پروانه به جیرجیرک رسید و از او پرسید اینجا جایی برای استراحت یک پروانه ی خسته از راه رسیده پیدا می شود؟
جیرجیرک نگاهش کرد و حس کرد یکی از بال‌هایش همزمان کمی عرق کرده است.
خط طلایی روی پرهای سفید پروانه مثل رده های طلا بر سنگهایی که از کف رودخانه ی بالادست بیرون می آمد می درخشید ‌.
جیرجیرک خواست بگوید اینجا برای ماندن یک پروانه ی سفید با خط های طلایی جا پیدا میشود اما به جای آن گفت بله میتوانی روی سنگ من استراحت کنی .
پروانه بال های ظریفش را تکانی داد و با کلافگی گفت راه دوری بود اما به آمدنش می ارزید راستی تو می دانی راه مزرعه گلهای آفتابگردان همیشه خوشحال، از کدام طرف است؟
جیرجیرک با تعلل گفت: نه اما میتوانی صبح زود از درخت پیر توت ما بپرسی او روزانه میزبان پرنده های مهاجر زیادی در این مسیر است قطعا می تواند بتو جواب بدهد.
راستی چرا میخواهی به آن مزرعه بروی؟

پروانه ی کوچک آهی کشید و گفت میخواهم به دیدار گلهای آفتابگردان طلایی بروم .آن ها زیباترین چیزهایی هستند که وجود دارند من فکر میکنم تنها یک گل آفتابگردان قدبلند و طلایی لایق عشق من است .
پروانه در حالی که صدایش را پایین آورد گفت در واقع من می‌خواهم آنجا عشق را بیابم .
جیرجیرک حس کرد بال دیگرش نیز غرق عرق شده است .
پروانه ی کوچک حین گفتن رازش روی سنگ او آرام به خواب رفت تا بتواند رویای عشق طلایی آفتابگردان ها را در خواب تجربه کند .
جیرجیرک اما حس می‌کرد عشق قبل از پروانه به او رسیده است .
جیرجیرک کوچک سیاه با دو بال ظریف پرسروصداییش،او که آغازگر سمفونی شب هنگام بود حس کرد عاشق پروانه ی سفید طلایی شده است .
پس بالش را به آرامی بر بال دیگرش کشید و جیرجیر عاشقانه ای راه انداخت.چنان جیرجیر باشکوهی که دشت درخت توت تا آن روز به خود ندیده بود .
جیرجیری که همه چیز را در ثانیه ای متوقف کرد .
بعد از پایان جیرجیر عاشقانه اش بالش را به آرامی جمع کرد اما وقتی صورتش را برگرداند پروانه ی کوچک سفید را دید که با شاخک های برافراشته به او خیره شده است .
جیرجیرک حس کرد این بار هر دوبالش عرق کرده
پروانه ی کوچک به او گفت این قشنگترین چیزی بود که شنیدم حتی از طلایی آفتابگردان ها هم زیباتر..کاش من صاحبش بودم .
و جیرجیرک در حالی که دیگر غرق عرق نشده بود با اطمینان گفت ولی تنها تو صاحبش هستی .
در آن لحظه از از سری لحظات زیبای کائنات پروانه ی جوان دریافت که عشق چیزی نیست که بتوانی برای یافتنش به سفر بروی.
در واقع عشق حال خوبی ست که در یک‌نیمه شب پرالتهاب بین رقص شب پره ها روح تورا فتح خواهد کرد .
بعد از آن جیرجیرک سیاه کوچک هرشب عمیق ترین آوازش را لای تپش های شبانه و رقص شب تاب های پر شمار به پروانه ی سفید کوچک که رگه های طلایی بر بال‌هایش و هوس یک عشق پرتب وتاب در قلبش داشت،تقدیم کرد.
و این چنین عشق در آن دشت متولد شد.
#عادله_زمانی
@adelehz
27
در این لحظات بیاد تمام عزیزان سفر کرده
نذر و حاجات همه ی عزاداران قبول حق🖤🖤
@adelehz
😢12
هر کدام از دخترهای آن سال‌های دور آنه شرلی موقرمزی در درون روح شان داشتند که دلش پر می زد برای یک روز رفتن به جنگل نقره ای ..
آنه
من نمی‌دانم تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت،اما این را خوب می دانم که دخترک ۷ساله ای که بودم،
همان دخترکی که در جنگل نقره ای جا ماند .
هنوز همانجا منتظر ایستاده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
25
یه کوچه باغ درخت اناری
کنار یه باغ قدیمی
عصر تابستون
خیال آسوده ی تمام شدن مدرسه ها
یه تاب که بین دو تا از بلندترین درخت های باغ انداخته شده
صدای آب که بین کوچه با دیوارهای گلی پیچیده..
دلم یک لیوان چای پررنگ اینجا میخواد...
#عادله_زمانی
@adelehz
27
میدونین چرا تا این حد در حسرت
روزهای طلایی کودکی هستیم؟

نیچه: چون روزهای کودکی
روزهای بی خیالی بودن،
روزهای عاری از دلواپسی،
روزهایی که هنوز آوار گذشته‌ها
و خاطرات دردناک و محزون بر ما
سنگینی نمی‌کرده‌اند.

درمان شوپنهاور
اروین د یالوم
@adelehz
😢176
به نظر من شنونده ی خوب بودن چند قدم از گوینده ی خوب بودن پیش تر است.بدین صورت که شنونده ی خوب و با ذوق می‌تواند خیلی چیزها را تغییر دهد .
فرض کنید یک نفر با ذوق و شوقی وصف ناشدنی در حال توصیف یا تعریف یک اتفاق ست .چیزی که ممکن است بخاطرش خیلی خوشحال باشد یا حتی چیزی که توانسته قلب و روحش را پر از ذوق کند .
حتی ساده تر از این،فرض کنید کسی سعی می‌کند انرژی مثبتی را که تجربه کرده حالا حتی اگر فقط یک جوک ساده باشد به کس دیگری منتقل کند اما شنونده انقدر بی توجه و بی ذوق به موضوع گوش می دهد که حتی کلام آخر گوینده را هم نمی‌شنود همان جایی که گوینده می‌گوید مارو باش رو دیوار کی یادگاری مینویسیم😒
قبول دارم انسانها همیشه روی مود شنیدن نیستند شاید حتی آنچه کسی را سر شوق می آورد برای فرد دیگری چرندیات تف داده ای بیش نباشد اما ...
اما،کسی که شما را پیدا کرده تا با شما حرف بزند شاید انسان تنهایی ست ،شاید کسی را برای بیان ذوقش ندارد شاید هیچکس نخواسته گوش شنوایش باشد. چه چیز خاصی رخ خواهد داد اگر چند دقیقه پای صحبت‌هایش بنشینید و با لبهای کش دار و چشمهای پشت پلک نازک شده نگاهش نکنید؟
چه می‌شود اگر کمی با خنده هایش ریز بخندید و یک جوری نشان دهید که شما هم با خنده اش ذوق کرده اید.
والله که راه دوری نمی رود اگر همراه حال خوب همدیگر در این روزگار پرآشوب دل آزار باشیم .
#عادله_زمانی
پ.ن پای حرفهای منفی و ناله های کسی ننشینید به همان اندازه که گوینده بد باشد حق دارید شما هم شنونده خوبی نباشید.
@adelehz
22
امام حسین و کاروانش یک شام غریبان داشتند..
اما در اطرافمان هستند خانواده هایی که هرشب شان شام غریبان است..فراموش نکنیم غریبان ،گرسنگان یتیمان و دل شکستگان را..
@adelehz
😢3011
مرغ شَبخوان که با دلم میخواند، رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شده اند در شب دشت، آه از آن رفتگانِ بی برگشت ...

سایه ادبیات فارسی درگذشت 🖤

@adelehz
19😢11
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرغ شَبخوان که با دلم میخواند، رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شده اند در شب دشت، آه از آن رفتگانِ بی برگشت ...

هوشنگ ابتهاج

@adelehz
😢285
کوتاه ترین داستان عاشقانه به گمانم این طور نوشته شود:کسی که تلاش می‌کند در هر شرایطی حتی به کمترین میزان،خوشحالت کند.

#عادله_زمانی
@adelehz
27