😢35❤7
بخواب
و بیاد داشته باش خداوند چشمان را برای اشک شوق ریختن هم آفریده است .
منتظر آن اشک ها باش ..
#عادله_زمانی
شب زیبا❤️
@adelehz
و بیاد داشته باش خداوند چشمان را برای اشک شوق ریختن هم آفریده است .
منتظر آن اشک ها باش ..
#عادله_زمانی
شب زیبا❤️
@adelehz
❤18😢2
یه پیج قشنگ که برای دوستداران فرشهای ایرانی و یادگیری زبان انگلیسی ❤️❤️❤️عالیه
انگلیسی بخونید و زیبایی ببینید
http://Instagram.com/Nowshakrug
انگلیسی بخونید و زیبایی ببینید
http://Instagram.com/Nowshakrug
سالهاست دیگردبستانی نیستم.
ولی بازهم باتمام شدن خرداد ته دلم قند,
اب میشود.شورکودکی دبستانی که منتظر سه ماه تابستان است.
خردادجان خدابهمراهت ..
#عادله_زمانی
@adelehz
ولی بازهم باتمام شدن خرداد ته دلم قند,
اب میشود.شورکودکی دبستانی که منتظر سه ماه تابستان است.
خردادجان خدابهمراهت ..
#عادله_زمانی
@adelehz
❤19😢2😁1
دل کوچلوی ساده لوح
با تمام بچگی هایت،با تمام خوش باوری هایت
تورا دوست دارم .
دل کوچلوی بی پناه
تورا وقتی در جواب صداقت هایت نارو میخوری و زیر باران اشک می ریزی،دوستت دارم .
دل کوچلوی خوش باور
وقتی هرچه میشنوی و میبینی با خوش باوری می پذیری حتی،دوستت دارم .
دلکم،تمام سادگی هایت به من آسیب می زند و خودت هم این را می دانی اما
می دانم که جز من کسی را نداری .
با تمام کمبودهایت،تو دل کوچلوی تپنده ی منی
هرکجا که بروی همراهت می آیم و تنهایت نمی گذارم .
برای همیشه دوستت دارم.
#عادله_زمانی
#نارنجی
@adelehz
با تمام بچگی هایت،با تمام خوش باوری هایت
تورا دوست دارم .
دل کوچلوی بی پناه
تورا وقتی در جواب صداقت هایت نارو میخوری و زیر باران اشک می ریزی،دوستت دارم .
دل کوچلوی خوش باور
وقتی هرچه میشنوی و میبینی با خوش باوری می پذیری حتی،دوستت دارم .
دلکم،تمام سادگی هایت به من آسیب می زند و خودت هم این را می دانی اما
می دانم که جز من کسی را نداری .
با تمام کمبودهایت،تو دل کوچلوی تپنده ی منی
هرکجا که بروی همراهت می آیم و تنهایت نمی گذارم .
برای همیشه دوستت دارم.
#عادله_زمانی
#نارنجی
@adelehz
❤16😢2
پادشاهی بود که هیچ فرزندی نداشت. ازآنجاکه پادشاه در حال پیر شدن بود تصمیم گرفت تا فردی را بهعنوان جانشین برگزیند تا بعد از مرگش وارث تاجوتخت شود.
پادشاه درباره تصمیمش با درباریان صحبت کرد و سرانجام تصمیم بر این شد تا در یک روز مشخص، دروازههای قصر از هشت صبح تا هشت شب به روی مردم بازشوند.
قرار بر این شد تا شاه درون قصر بماند و آنجا با مردم ملاقات کند تا شایستهترین فرد را بهعنوان جانشین خود اعلام کند.
روز موعود فرارسید، دروازهها بازشد و مردم وارد قصر شدند. همه اجازه داشتند تا وارد شوند و شخصاً پادشاه را ببینند.
پیش از دیدار با شاه باید ظاهری آراسته میداشتند، بنابراین ترتیبی داده شد تا حمام خوبی برای تمام کسانی که وارد قصر میشدند مهیا شود و بعد از حمام میتوانستند از انواع عطرهایی که برایشان تدارک دادهشده بود استفاده کنند.
بعدازآن، وارد مکانی میشدند که لباسهای بسیار گرانقیمتی در آنجا وجود داشت. برای دیدار با شاه باید لباس مناسبی میپوشیدند؛ بنابراین لباسهایشان را از بین انبوه لباسهایی که زربافت و نقرهفام بودند انتخاب کردند.
پسازآن، وقت نهار رسید تا پیش از دیدار با شاه خوب سیر باشند و بعدازآن، مراسم موسیقی و رقص برگزار شد. بعد از همه اینها آنها میآمدند تا با پادشاه ملاقات کنند، چراکه حالا در رضایت کاملند.
حالا بشنوید از مردم درون قصر،
بعضی از آنها بشدت شیفتهی حمام شده بودند و تمام وقتشان را صرف حمام و گرمخانه و سایر امکاناتش کردند.
بعضی از آنها هم بشدت مشتاق عطرهای مختلف شده بودند، بنابراین تمام وقتشان به امتحان کردن عطرهای متفاوت سپری شد.
عده دیگری از آنها که پرخور و شکمپرست بودند عاشق خوردن و نوشیدن شدند و تمام غذاهایی که آنجا بود را امتحان کردند.
اینجا در هند وقتی غذا سرو میشود صد و یک مدل غذا سر سفره وجود دارد و همهچیز آنجا پیدا میشود. بعد از غذا هم که مراسم موسیقی و رقص بود. همهچیز به زیبایی توسط شاه فراهم شده بود.
همینطور که مردم مشغول بودند، زمان سپری شد و سپری شد تا ساعت هشت شب شد و ناگهان صدای آژیر بلندی به همه هشدار داد که آماده رفتن شوند.
مردمی که شیفتهی عطرها بودند بطریها را جمع کرده و کیسههای خود را با آن عطرها پر میکردند. آنهایی که عاشق غذا بودند برای همسر و اطرافیانشان غذا برمیداشتند.
آنهایی که مشتاق لباسها بودند دستهدسته لباسها را برداشته و روی شانههایشان میگذاشتند تا با خودشان ببرند و عدهای همچنان مشغول گوش کردن به موسیقی و رقصیدن بودند.
در همین حین نگهبانان قصر خطاب به مردم گفتند: ای مردم، زمانتان تمام شد، باید اینجا را ترک کنید و علاوه بر آن، اجازه ندارید تا چیزی با خودتان ببرید، چون صرفاً قرار بود تا در همینجا غذا بخورید و از عطرها استفاده کنید و از موسیقی لذت ببرید
اما مردم بهشدت فریفته و مشغول آن چیزها شده بودند و میگفتند: اجازه بدید تا کمی بیشتر اینجا بمانیم این موسیقی خیلی خوب است، آنهایی که میرقصیدند میگفتند: لطفاً اجازه بدید تا بیشتر برقصیم و اینجا بمانیم؛ اما چنین اجازهای به آنها داده نشد و همهی آنها از دروازه بیرون رانده شدند چون ساعت هشت شب بود.
در این هنگام پادشاه وزیرش را فراخواند و از او پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ چرا کسی برای ملاقات به نزد من نیامد؟ چه شده؟ آیا دروازهها را هنوز باز نکردید؟
وزیر پاسخ داد: چرا قربان دروازهها برای دوازده ساعت باز بودند.
پادشاه پرسید: پس چرا هنوز کسی به دیدن من نیامده است؟
وزیر در جواب گفت: چون آنها شدیداً درگیر تجملات و نیازهایشان بودند.
دنیا دقیقاً چنین چیزی است.
کسی به دیدار پادشاه نمیرود.
اگر در بین آن مردم کسی به نزد شاه میرفت و پذیرفته میشد آنگاه همهچیز متعلق به او میشد.
ما به اینجا آمدهایم تا پادشاه را ملاقات کنیم
اما در تجملات و ارضای نیازها گمشدهایم.
یادتان باشد، هنگامیکه زمانِ بسته شدنِ دروازهها فرابرسد هرگز نمیتوانیم چیزی با خودمان ببریم. پادشاه همیشه منتظر است
اما کسی به نزد او نمیرود.
ما به اینجا آمدهایم تا پادشاه را ملاقات کنیم و بر تخت پادشاهی بنشینیم اما فراموش کردهایم که چرا آمدهایم و غرق در فراموشی و گیجی و حواسپرتی شدید شدهایم.
#پاپاجی
از پیج ژوان
@adelehz
پادشاه درباره تصمیمش با درباریان صحبت کرد و سرانجام تصمیم بر این شد تا در یک روز مشخص، دروازههای قصر از هشت صبح تا هشت شب به روی مردم بازشوند.
قرار بر این شد تا شاه درون قصر بماند و آنجا با مردم ملاقات کند تا شایستهترین فرد را بهعنوان جانشین خود اعلام کند.
روز موعود فرارسید، دروازهها بازشد و مردم وارد قصر شدند. همه اجازه داشتند تا وارد شوند و شخصاً پادشاه را ببینند.
پیش از دیدار با شاه باید ظاهری آراسته میداشتند، بنابراین ترتیبی داده شد تا حمام خوبی برای تمام کسانی که وارد قصر میشدند مهیا شود و بعد از حمام میتوانستند از انواع عطرهایی که برایشان تدارک دادهشده بود استفاده کنند.
بعدازآن، وارد مکانی میشدند که لباسهای بسیار گرانقیمتی در آنجا وجود داشت. برای دیدار با شاه باید لباس مناسبی میپوشیدند؛ بنابراین لباسهایشان را از بین انبوه لباسهایی که زربافت و نقرهفام بودند انتخاب کردند.
پسازآن، وقت نهار رسید تا پیش از دیدار با شاه خوب سیر باشند و بعدازآن، مراسم موسیقی و رقص برگزار شد. بعد از همه اینها آنها میآمدند تا با پادشاه ملاقات کنند، چراکه حالا در رضایت کاملند.
حالا بشنوید از مردم درون قصر،
بعضی از آنها بشدت شیفتهی حمام شده بودند و تمام وقتشان را صرف حمام و گرمخانه و سایر امکاناتش کردند.
بعضی از آنها هم بشدت مشتاق عطرهای مختلف شده بودند، بنابراین تمام وقتشان به امتحان کردن عطرهای متفاوت سپری شد.
عده دیگری از آنها که پرخور و شکمپرست بودند عاشق خوردن و نوشیدن شدند و تمام غذاهایی که آنجا بود را امتحان کردند.
اینجا در هند وقتی غذا سرو میشود صد و یک مدل غذا سر سفره وجود دارد و همهچیز آنجا پیدا میشود. بعد از غذا هم که مراسم موسیقی و رقص بود. همهچیز به زیبایی توسط شاه فراهم شده بود.
همینطور که مردم مشغول بودند، زمان سپری شد و سپری شد تا ساعت هشت شب شد و ناگهان صدای آژیر بلندی به همه هشدار داد که آماده رفتن شوند.
مردمی که شیفتهی عطرها بودند بطریها را جمع کرده و کیسههای خود را با آن عطرها پر میکردند. آنهایی که عاشق غذا بودند برای همسر و اطرافیانشان غذا برمیداشتند.
آنهایی که مشتاق لباسها بودند دستهدسته لباسها را برداشته و روی شانههایشان میگذاشتند تا با خودشان ببرند و عدهای همچنان مشغول گوش کردن به موسیقی و رقصیدن بودند.
در همین حین نگهبانان قصر خطاب به مردم گفتند: ای مردم، زمانتان تمام شد، باید اینجا را ترک کنید و علاوه بر آن، اجازه ندارید تا چیزی با خودتان ببرید، چون صرفاً قرار بود تا در همینجا غذا بخورید و از عطرها استفاده کنید و از موسیقی لذت ببرید
اما مردم بهشدت فریفته و مشغول آن چیزها شده بودند و میگفتند: اجازه بدید تا کمی بیشتر اینجا بمانیم این موسیقی خیلی خوب است، آنهایی که میرقصیدند میگفتند: لطفاً اجازه بدید تا بیشتر برقصیم و اینجا بمانیم؛ اما چنین اجازهای به آنها داده نشد و همهی آنها از دروازه بیرون رانده شدند چون ساعت هشت شب بود.
در این هنگام پادشاه وزیرش را فراخواند و از او پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ چرا کسی برای ملاقات به نزد من نیامد؟ چه شده؟ آیا دروازهها را هنوز باز نکردید؟
وزیر پاسخ داد: چرا قربان دروازهها برای دوازده ساعت باز بودند.
پادشاه پرسید: پس چرا هنوز کسی به دیدن من نیامده است؟
وزیر در جواب گفت: چون آنها شدیداً درگیر تجملات و نیازهایشان بودند.
دنیا دقیقاً چنین چیزی است.
کسی به دیدار پادشاه نمیرود.
اگر در بین آن مردم کسی به نزد شاه میرفت و پذیرفته میشد آنگاه همهچیز متعلق به او میشد.
ما به اینجا آمدهایم تا پادشاه را ملاقات کنیم
اما در تجملات و ارضای نیازها گمشدهایم.
یادتان باشد، هنگامیکه زمانِ بسته شدنِ دروازهها فرابرسد هرگز نمیتوانیم چیزی با خودمان ببریم. پادشاه همیشه منتظر است
اما کسی به نزد او نمیرود.
ما به اینجا آمدهایم تا پادشاه را ملاقات کنیم و بر تخت پادشاهی بنشینیم اما فراموش کردهایم که چرا آمدهایم و غرق در فراموشی و گیجی و حواسپرتی شدید شدهایم.
#پاپاجی
از پیج ژوان
@adelehz
❤31😢4
بنظرتون دوره ی آموزش اصول نویسندگی و پرورش استعداد نوشتن بذاریم؟
anonymous poll
بله – 118
👍👍👍👍👍👍👍 84%
خیر – 22
👍 16%
👥 140 people voted so far.
anonymous poll
بله – 118
👍👍👍👍👍👍👍 84%
خیر – 22
👍 16%
👥 140 people voted so far.
❤14
داستان واقعی از حکمت خدا!
چند روز پیش سفری با اسنپ داشتم.
(بعنوان مسافر).
آونروز خیلی بدشانسی آورده بودم و ناراحت بودم، آخه باطری و زاپاس ماشینم رو دزد برده بود.
راننده حدودا ۴۰ سال داشت و آرامش عجیبی داشت و باعث شد باهاش حرف بزنم و از بدشانسیم بگم.
هیچی نگفت و فقط گوش میکرد.
صحبتم تموم که شد گفت یه قضیهای رو برات تعریف میکنم مربوط به زمانی هست که دلار ۱۲ تومنی ۱۹ شده بود.
گفتم بفرمایید.
برام خیلی جالب بود و برای شما از زبان راننده مینویسم.
یه مسافری بود هم سن و سال خودم ، حدودا ۴۰ساله. خیلی عصبانی بود.
وقتی داخل ماشین نشست بدون اینکه جواب سلام منو بده گفت: چرا انقدر همکاراتون ......(یه فحشی داد) هستند.
از شدت عصبانیت چشماش گشاد و قرمز شده بود.
گفتم چطور شده، مسافر گفت:
۸ بار درخواست دادم و رانندهها گفتن یک دقیقه دیگر میرسند و بعد لغو کردند.
من بهش گفتم حتما حکمتی داشته و خودتو ناراحت نکن.
این جمله بیشتر عصبانیش کرد و گفت حکمت کیلو چنده و این چیزا چیه کردن تو مختون و با گوشیش تماس گرفت.
مدام پشت گوشی دعوا میکرد و حرص میخورد.( بازاری بود و کلی ضرر کرده بود).
حین صحبت با تلفن ایست قلبی کرد و من زدم بغل و کنار خیابون خوابوندمش و احیاش کردم.
سن خطرناکی هست و معمولا همه تو این سن فوت میکنن.
چون تا به بیمارستان یا اورژانس برسن طول میکشه.
من پرستار بخش مغز و اعصاب بیمارستان ..... هستم و مسافر نمیدونست.
خطر برطرف شد و بردمش بیمارستان کرایه هم که هیچی!!!
دو هفته بعد برای تشکر با من تماس گرفت و خواست حضوری بیاد پیشم.
من اونموقع شیفت بودم و بیمارستان بودم.
تازه اونموقع فهمید که من سرپرستار بخشم.
اومد و تشکر کرد و کرایه رو همراه یه کتاب کادو شده به من داد.
گفتم دیدی حکمتی داشته.
خدا خواسته اون ۸ همکار لغو کنن که سوار ماشین من بشی و نمیری.
تو فکر رفت و لبخند زد.
من اونموقع به شدت ۴ میلیون تومن پول لازم داشتم و هیچ کسی نبود به من قرض بده.
رفتم خونه و کادو مسافر رو باز کردم.
تو صفحه اول کتاب یک سکه تمام چسبونده بود!
حکمت خدا دو طرفه بود.
هم اون مسافر زنده موند و من هم سکه رو ۴میلیون و چهارصد هزار تومن فروختم و مشکلم حل شد.
همیشه بدشانسی بد شانسی نیست.
ما از آینده و حکمت خدا خبر نداریم.
اینارو راننده برای من تعریف کرد و من دیگه بابت دزدی باطری و زاپاسم ناراحتیمو فراموش کردم.
من هم به حکمت خدا فکر کردم!
#شما_فرستادین
@adelehz
چند روز پیش سفری با اسنپ داشتم.
(بعنوان مسافر).
آونروز خیلی بدشانسی آورده بودم و ناراحت بودم، آخه باطری و زاپاس ماشینم رو دزد برده بود.
راننده حدودا ۴۰ سال داشت و آرامش عجیبی داشت و باعث شد باهاش حرف بزنم و از بدشانسیم بگم.
هیچی نگفت و فقط گوش میکرد.
صحبتم تموم که شد گفت یه قضیهای رو برات تعریف میکنم مربوط به زمانی هست که دلار ۱۲ تومنی ۱۹ شده بود.
گفتم بفرمایید.
برام خیلی جالب بود و برای شما از زبان راننده مینویسم.
یه مسافری بود هم سن و سال خودم ، حدودا ۴۰ساله. خیلی عصبانی بود.
وقتی داخل ماشین نشست بدون اینکه جواب سلام منو بده گفت: چرا انقدر همکاراتون ......(یه فحشی داد) هستند.
از شدت عصبانیت چشماش گشاد و قرمز شده بود.
گفتم چطور شده، مسافر گفت:
۸ بار درخواست دادم و رانندهها گفتن یک دقیقه دیگر میرسند و بعد لغو کردند.
من بهش گفتم حتما حکمتی داشته و خودتو ناراحت نکن.
این جمله بیشتر عصبانیش کرد و گفت حکمت کیلو چنده و این چیزا چیه کردن تو مختون و با گوشیش تماس گرفت.
مدام پشت گوشی دعوا میکرد و حرص میخورد.( بازاری بود و کلی ضرر کرده بود).
حین صحبت با تلفن ایست قلبی کرد و من زدم بغل و کنار خیابون خوابوندمش و احیاش کردم.
سن خطرناکی هست و معمولا همه تو این سن فوت میکنن.
چون تا به بیمارستان یا اورژانس برسن طول میکشه.
من پرستار بخش مغز و اعصاب بیمارستان ..... هستم و مسافر نمیدونست.
خطر برطرف شد و بردمش بیمارستان کرایه هم که هیچی!!!
دو هفته بعد برای تشکر با من تماس گرفت و خواست حضوری بیاد پیشم.
من اونموقع شیفت بودم و بیمارستان بودم.
تازه اونموقع فهمید که من سرپرستار بخشم.
اومد و تشکر کرد و کرایه رو همراه یه کتاب کادو شده به من داد.
گفتم دیدی حکمتی داشته.
خدا خواسته اون ۸ همکار لغو کنن که سوار ماشین من بشی و نمیری.
تو فکر رفت و لبخند زد.
من اونموقع به شدت ۴ میلیون تومن پول لازم داشتم و هیچ کسی نبود به من قرض بده.
رفتم خونه و کادو مسافر رو باز کردم.
تو صفحه اول کتاب یک سکه تمام چسبونده بود!
حکمت خدا دو طرفه بود.
هم اون مسافر زنده موند و من هم سکه رو ۴میلیون و چهارصد هزار تومن فروختم و مشکلم حل شد.
همیشه بدشانسی بد شانسی نیست.
ما از آینده و حکمت خدا خبر نداریم.
اینارو راننده برای من تعریف کرد و من دیگه بابت دزدی باطری و زاپاسم ناراحتیمو فراموش کردم.
من هم به حکمت خدا فکر کردم!
#شما_فرستادین
@adelehz
❤60😁2
کلاس اول بودم که از طرف مدرسه بردنمون سینما
فیلم چی بود؟
به رنگ خدا😐
اینقدر گریه کردم تو اتوبوس موقع برگشت،خوابم برده بود
معلم و مدیر عزیز واقعا چرا؟؟؟😒
@adelehz
فیلم چی بود؟
به رنگ خدا😐
اینقدر گریه کردم تو اتوبوس موقع برگشت،خوابم برده بود
معلم و مدیر عزیز واقعا چرا؟؟؟😒
@adelehz
😁26😢6❤4
وقتی کسی را رها میکنند. دو دلتنگی او را از پای در خواهد آورد مگر اینکه آدمی قوی باشد .
دلتنگی برای کسی که باور کرده بود دوستش دارد حتی اگر او کسی که تصور میکرد نباشد .
چرا ؟ چون دل، کاروانسرای شاهان تیموری نیست که وقتی کسی را درونش جا دادی با رفتن بی دلیل او بتوان یک سوار دیگر را جایگزینش کرد !
دل،تافته ی حریری ست که سالی ماهی یکبار از صندوقچه بیرونش می آوری تا به کسی که مهرش به دلت نشسته نشانش بدهی و تصور کن اگر آن آدم چنگ بیندازد روی حریر چه خواهد شد !
دلتنگی دوم،دلتنگ شدن برای رویاهای دونفره ای ست که روزی با آن آدم ساختی ،تصمیمات مشترکو رویاهای شیرین دونفره
حالا که خودش نباشد آن رویاها هم چه بخواهی چه نخواهی زنده نخواهد ماند .
و راستش رویا هم چیزی اختصاصی ست،یعنی تو نمیتوانی با آدمهای مختلف یک رویای مشترک را بسازی .
وقتی با کسی رویا می سازی یعنی او تنها آدمی ست که دل نثارش شده است .
بهرحال
کسی که روزی در عشق بی دلیل،یا با بهانه ای واهی رها می گردد باید خیلی قوی باشد .چون این دلتنگی ها برای کشتن هر دلی قدرت بسیاری دارد.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
دلتنگی برای کسی که باور کرده بود دوستش دارد حتی اگر او کسی که تصور میکرد نباشد .
چرا ؟ چون دل، کاروانسرای شاهان تیموری نیست که وقتی کسی را درونش جا دادی با رفتن بی دلیل او بتوان یک سوار دیگر را جایگزینش کرد !
دل،تافته ی حریری ست که سالی ماهی یکبار از صندوقچه بیرونش می آوری تا به کسی که مهرش به دلت نشسته نشانش بدهی و تصور کن اگر آن آدم چنگ بیندازد روی حریر چه خواهد شد !
دلتنگی دوم،دلتنگ شدن برای رویاهای دونفره ای ست که روزی با آن آدم ساختی ،تصمیمات مشترکو رویاهای شیرین دونفره
حالا که خودش نباشد آن رویاها هم چه بخواهی چه نخواهی زنده نخواهد ماند .
و راستش رویا هم چیزی اختصاصی ست،یعنی تو نمیتوانی با آدمهای مختلف یک رویای مشترک را بسازی .
وقتی با کسی رویا می سازی یعنی او تنها آدمی ست که دل نثارش شده است .
بهرحال
کسی که روزی در عشق بی دلیل،یا با بهانه ای واهی رها می گردد باید خیلی قوی باشد .چون این دلتنگی ها برای کشتن هر دلی قدرت بسیاری دارد.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
😢24❤13
"زنی کهگم کردم "
کلاس اول بودم که از طرف مدرسه بردنمون سینما فیلم چی بود؟ به رنگ خدا😐 اینقدر گریه کردم تو اتوبوس موقع برگشت،خوابم برده بود معلم و مدیر عزیز واقعا چرا؟؟؟😒 @adelehz
فیلم کلاس دوم مون هم بید مجنون بود .
سومم طوطیا رو دیدیم و رسما نعره میزدیم
پدرکشتگی شخصی داشت مدیر باهامون😒😐
@adelehz
سومم طوطیا رو دیدیم و رسما نعره میزدیم
پدرکشتگی شخصی داشت مدیر باهامون😒😐
@adelehz
😁29😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تابستون تون پر تب و تاب 😍❤️🌞
@adelehz
@adelehz
❤14😁14😢6
آن قدیم ترها
قبل از اینکه اسیر این چهار دیواری های قوطی کبریتی بشویم
خانه هایمان روی اصول ساخته میشد
اتاق های تابستانی و زمستانی را جدا می ساختند .
بادگیرها به راه بودند و در دل گرمای جان سوز تابستان در آن اتاق های تابستانی نسیم سردی می پیچید و روح آدم را زنده می کرد
نسیمی که در دل گرمای جهنمی تابستان بهشت را معنا می کرد ...
راستی به تو گفته بودم که در تابستان جهنمی تو نسیم سرد اتاق های تابستانی بودی ؟؟
#عادله_زمانی
❤️
@adelehz
قبل از اینکه اسیر این چهار دیواری های قوطی کبریتی بشویم
خانه هایمان روی اصول ساخته میشد
اتاق های تابستانی و زمستانی را جدا می ساختند .
بادگیرها به راه بودند و در دل گرمای جان سوز تابستان در آن اتاق های تابستانی نسیم سردی می پیچید و روح آدم را زنده می کرد
نسیمی که در دل گرمای جهنمی تابستان بهشت را معنا می کرد ...
راستی به تو گفته بودم که در تابستان جهنمی تو نسیم سرد اتاق های تابستانی بودی ؟؟
#عادله_زمانی
❤️
@adelehz
❤26
دو پرنده بی طاقت، در سینه ات اواز می خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش اب ها را گواراتر کند؟
شاملو
@adelehz
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش اب ها را گواراتر کند؟
شاملو
@adelehz
❤16
نشستهام پشت میز و دارم کار میکنم که از بیرون صدای کلکشیدن میآید. جماعتی دست میزنند، یکی میخواند، یکی از ته دل میخندد.
دست از کار میکشم. پرده را کنار میزنم و سرم را از پنجره بیرون میبرم.
توی کوچه عروسکشون است.
زنها با کفشهای پاشنه دهسانتیشان تقتق میکنند و روسریهای حریرشان را شُل بستهاند تا تاب و طرهها به هم نریزند. زنهای مسنتر لباس محلی پوشیدهاند، سبز و قرمز و زرد، با سربندهای پولکی. غبغبِ مردها بالای کراوات چین خورده، صورتشان از فشار و خوشی -شاید هم از پاتکزدن به صندوقعقب پرشیای یکی از جوانترها- سرخ است و پُرقدرت دست میزنند، بچهها توی دستوپاها میپیچند، میخندند، قر میریزند، از سر و کول وانتی که گوسفند آورده بالا و پایین میروند.
کتوشلوار توی تنِ داماد لق میزند، موهای پُرپشت و بینی کشیده دارد. دست عروس را گرفته. برق چشمها و لب بازشده به خندهی عروس را از این فاصله میبینم، آرایش سبز و سرخش دل میبَرد.
مرد جوانی میرقصد، شلوار خمرهای به پا ندارد، اما رقصش یادآور همان شلوارخمرهایپوشهای دههی هفتاد است.
کمی بعد، میروند توی خانه و در را میبندند، هنوز صدای آهنگ و خندهشان میآید و بوی زرشکپلو مرغ و دود اسفندشان توی کوچه پیچیده.
چند سال شد که چنین صحنهای ندیدهایم؟ انگار کن چند قرن. انگار یک دیو باحال، این عروسی را از چند دهه قبل، برداشته، بریده و آورده گذاشته توی کوچهی ما! کیف کردم!
این تصویر را همانطور که بود، درسته، بیزیاد و کم، آوردم برای شما.
حرف زیادی هم ندارم. نمیخواهم وصلش کن به اتفاقهای روز، به گذشته، به دلودماغِ داشته و نداشتهمان... پیام مَیام هم ندارم!
اگر توانستید تصورش کنید، حالش را ببرید. همین.
سودابه فرضی پور
@adelehz
دست از کار میکشم. پرده را کنار میزنم و سرم را از پنجره بیرون میبرم.
توی کوچه عروسکشون است.
زنها با کفشهای پاشنه دهسانتیشان تقتق میکنند و روسریهای حریرشان را شُل بستهاند تا تاب و طرهها به هم نریزند. زنهای مسنتر لباس محلی پوشیدهاند، سبز و قرمز و زرد، با سربندهای پولکی. غبغبِ مردها بالای کراوات چین خورده، صورتشان از فشار و خوشی -شاید هم از پاتکزدن به صندوقعقب پرشیای یکی از جوانترها- سرخ است و پُرقدرت دست میزنند، بچهها توی دستوپاها میپیچند، میخندند، قر میریزند، از سر و کول وانتی که گوسفند آورده بالا و پایین میروند.
کتوشلوار توی تنِ داماد لق میزند، موهای پُرپشت و بینی کشیده دارد. دست عروس را گرفته. برق چشمها و لب بازشده به خندهی عروس را از این فاصله میبینم، آرایش سبز و سرخش دل میبَرد.
مرد جوانی میرقصد، شلوار خمرهای به پا ندارد، اما رقصش یادآور همان شلوارخمرهایپوشهای دههی هفتاد است.
کمی بعد، میروند توی خانه و در را میبندند، هنوز صدای آهنگ و خندهشان میآید و بوی زرشکپلو مرغ و دود اسفندشان توی کوچه پیچیده.
چند سال شد که چنین صحنهای ندیدهایم؟ انگار کن چند قرن. انگار یک دیو باحال، این عروسی را از چند دهه قبل، برداشته، بریده و آورده گذاشته توی کوچهی ما! کیف کردم!
این تصویر را همانطور که بود، درسته، بیزیاد و کم، آوردم برای شما.
حرف زیادی هم ندارم. نمیخواهم وصلش کن به اتفاقهای روز، به گذشته، به دلودماغِ داشته و نداشتهمان... پیام مَیام هم ندارم!
اگر توانستید تصورش کنید، حالش را ببرید. همین.
سودابه فرضی پور
@adelehz
❤33
❤24