"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
سونیا سابنیس یه حرف قشنگ میگه، میگه:
"کسی رو انتخاب کنین که در اتاقی مملو از جمعیت شما را انتخاب میکند، نه کسی که‌ در اتاق خالی انتخابش شما هستید."
به زبون خودمون لنگه کفش تو بیابون کسی نباشین...

از پیج SoulofDream

@adelehz
😢128
ای یار جفا کرده ی پیوند بریده
این بود وفاداری و عهد تو ندیده
در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده یوسف ندریده
بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده
با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد
رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده

سعدی
@adelehz
😢11😁21
شعر:حضرت سعدی
#عادله_زمانی

@adelehz
😢54
آنه تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت ؟💔

@adelehz
😢2811
میدانی مشکل تو چیست ؟
تو به آنچه نباید بسیار می اندیشی....


@adelehz
😢357
بخواب
و بیاد داشته باش خداوند چشمان را برای اشک شوق ریختن هم آفریده است ‌.

منتظر آن اشک ها باش ..
#عادله_زمانی
شب زیبا❤️

@adelehz
18😢2
یه پیج قشنگ که برای دوستداران فرشهای ایرانی و یادگیری زبان انگلیسی ❤️❤️❤️عالیه

انگلیسی بخونید و زیبایی ببینید

http://Instagram.com/Nowshakrug
سالهاست دیگردبستانی نیستم.
ولی بازهم باتمام شدن خرداد ته دلم قند,
اب میشود.شورکودکی دبستانی که منتظر سه ماه تابستان است.
خردادجان خدابهمراهت ..
#عادله_زمانی
@adelehz
19😢2😁1
دل کوچلوی ساده لوح
با تمام بچگی هایت،با تمام خوش باوری هایت
تورا دوست دارم .
دل کوچلوی بی پناه
تورا وقتی در جواب صداقت هایت نارو میخوری و زیر باران اشک می ریزی،دوستت دارم .
دل کوچلوی خوش باور
وقتی هرچه میشنوی و میبینی با خوش باوری می پذیری حتی،دوستت دارم .
دلکم،تمام سادگی هایت به من آسیب می زند و خودت هم این را می دانی اما
می دانم که جز من کسی را نداری .
با تمام کمبودهایت،تو دل کوچلوی تپنده ی منی
هرکجا که بروی همراهت می آیم و تنهایت نمی گذارم .
برای همیشه دوستت دارم.
#عادله_زمانی
#نارنجی
@adelehz
16😢2
پادشاهی بود که هیچ فرزندی نداشت. ازآنجاکه پادشاه در حال پیر شدن بود تصمیم گرفت تا فردی را به‌عنوان جانشین برگزیند تا بعد از مرگش وارث تاج‌وتخت شود.
پادشاه درباره تصمیمش با درباریان صحبت کرد و سرانجام تصمیم بر این شد تا در یک روز مشخص، دروازه‌های قصر از هشت صبح تا هشت شب به روی مردم بازشوند.
قرار بر این شد تا شاه درون قصر بماند و آنجا با مردم ملاقات کند تا شایسته‌ترین فرد را به‌عنوان جانشین خود اعلام کند.
روز موعود فرارسید، دروازه‌ها بازشد و مردم وارد قصر شدند. همه اجازه داشتند تا وارد شوند و شخصاً پادشاه را ببینند.

پیش از دیدار با شاه باید ظاهری آراسته می‌داشتند، بنابراین ترتیبی داده شد تا حمام خوبی برای تمام کسانی که وارد قصر می‌شدند مهیا شود و بعد از حمام می‌توانستند از انواع عطرهایی که برایشان تدارک داده‌شده بود استفاده کنند.
بعدازآن، وارد مکانی می‌شدند که لباس‌های بسیار گران‌قیمتی در آنجا وجود داشت. برای دیدار با شاه باید لباس مناسبی می‌پوشیدند؛ بنابراین لباس‌هایشان را از بین انبوه لباس‌هایی که زربافت و نقره‌فام بودند انتخاب کردند.

پس‌ازآن، وقت نهار رسید تا پیش از دیدار با شاه خوب سیر باشند و بعدازآن، مراسم موسیقی و رقص برگزار شد. بعد از همه این‌ها آن‌ها می‌آمدند تا با پادشاه ملاقات کنند، چراکه حالا در رضایت کاملند.

حالا بشنوید از مردم درون قصر،
بعضی از آن‌ها بشدت شیفته‌ی حمام شده بودند و تمام وقتشان را صرف حمام و گرمخانه و سایر امکاناتش کردند.
بعضی از آن‌ها هم بشدت مشتاق عطرهای مختلف شده بودند، بنابراین تمام وقتشان به امتحان کردن عطرهای متفاوت سپری شد.
عده دیگری از آن‌ها که پرخور و شکم‌پرست بودند عاشق خوردن و نوشیدن شدند و تمام غذاهایی که آنجا بود را امتحان کردند.

اینجا در هند وقتی غذا سرو می‌شود صد و یک مدل غذا سر سفره وجود دارد و همه‌چیز آنجا پیدا می‌شود. بعد از غذا هم که مراسم موسیقی و رقص بود. همه‌چیز به زیبایی توسط شاه فراهم شده بود.

همین‌طور که مردم مشغول بودند، زمان سپری شد و سپری شد تا ساعت هشت شب شد و ناگهان صدای آژیر بلندی به همه هشدار داد که آماده رفتن شوند.
مردمی که شیفته‌ی عطرها بودند بطری‌ها را جمع کرده و کیسه‌های خود را با آن عطرها پر می‌کردند. آن‌هایی که عاشق غذا بودند برای همسر و اطرافیانشان غذا برمی‌داشتند.
آن‌هایی که مشتاق لباس‌ها بودند دسته‌دسته لباس‌ها را برداشته و روی شانه‌هایشان می‌گذاشتند تا با خودشان ببرند و عده‌ای همچنان مشغول گوش کردن به موسیقی و رقصیدن بودند.

در همین حین نگهبانان قصر خطاب به مردم گفتند: ای مردم، زمانتان تمام شد، باید اینجا را ترک کنید و علاوه بر آن، اجازه ندارید تا چیزی با خودتان ببرید، چون صرفاً قرار بود تا در همین‌جا غذا بخورید و از عطرها استفاده کنید و از موسیقی لذت ببرید
اما مردم به‌شدت فریفته و مشغول آن چیزها شده بودند و می‌گفتند: اجازه بدید تا کمی بیشتر اینجا بمانیم این موسیقی خیلی خوب است، آن‌هایی که می‌رقصیدند می‌گفتند: لطفاً اجازه بدید تا بیشتر برقصیم و اینجا بمانیم؛ اما چنین اجازه‌ای به آن‌ها داده نشد و همه‌ی آن‌ها از دروازه بیرون رانده شدند چون ساعت هشت شب بود.

در این هنگام پادشاه وزیرش را فراخواند و از او پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ چرا کسی برای ملاقات به نزد من نیامد؟ چه شده؟ آیا دروازه‌ها را هنوز باز نکردید؟
وزیر پاسخ داد: چرا قربان دروازه‌ها برای دوازده ساعت باز بودند.
پادشاه پرسید: پس چرا هنوز کسی به دیدن من نیامده است؟
وزیر در جواب گفت: چون آن‌ها شدیداً درگیر تجملات و نیازهایشان بودند.

دنیا دقیقاً چنین چیزی است.
کسی به دیدار پادشاه نمی‌رود.
اگر در بین آن مردم کسی به نزد شاه می‌رفت و پذیرفته می‌شد آنگاه همه‌چیز متعلق به او می‌شد.
ما به اینجا آمده‌ایم تا پادشاه را ملاقات کنیم
اما در تجملات و ارضای نیازها گم‌شده‌ایم.

یادتان باشد، هنگامی‌که زمانِ بسته شدنِ دروازه‌ها فرابرسد هرگز نمی‌توانیم چیزی با خودمان ببریم. پادشاه همیشه منتظر است
اما کسی به نزد او نمی‌رود.

ما به اینجا آمده‌ایم تا پادشاه را ملاقات کنیم و بر تخت پادشاهی بنشینیم اما فراموش کرده‌ایم که چرا آمده‌ایم و غرق در فراموشی و گیجی و حواس‌پرتی شدید شده‌ایم.
#پاپاجی

از پیج ژوان
@adelehz
31😢4
آموزش اصول نویسندگی با عادله زمانی
@adelehz
21
بنظرتون دوره ی آموزش اصول نویسندگی و پرورش استعداد نوشتن بذاریم؟
anonymous poll

بله – 118
👍👍👍👍👍👍👍 84%

خیر – 22
👍 16%

👥 140 people voted so far.
14
داستان واقعی از حکمت خدا!

چند روز پیش سفری با اسنپ داشتم.
(بعنوان مسافر).
آونروز خیلی بدشانسی آورده بودم و ناراحت بودم، آخه باطری و زاپاس ماشینم رو دزد برده بود.

راننده حدودا ۴۰ سال داشت و آرامش عجیبی داشت و باعث شد باهاش حرف بزنم و از بدشانسیم بگم.
هیچی نگفت و فقط گوش میکرد.
صحبتم تموم که شد گفت یه قضیه‌ای رو برات تعریف میکنم مربوط به زمانی هست که دلار ۱۲ تومنی ۱۹ شده بود.
گفتم بفرمایید.
برام خیلی جالب بود و برای شما از زبان راننده می‌نویسم.

یه مسافری بود هم سن و سال خودم ، حدودا ۴۰ساله. خیلی عصبانی بود.
وقتی داخل ماشین نشست بدون اینکه جواب سلام منو بده گفت: چرا انقدر همکاراتون ......(یه فحشی داد) هستند.
از شدت عصبانیت چشماش گشاد و قرمز شده بود.
گفتم چطور شده، مسافر گفت:
۸ بار درخواست دادم و راننده‌ها گفتن یک دقیقه دیگر میرسند و بعد لغو کردند.
من بهش گفتم حتما حکمتی داشته و خودتو ناراحت نکن.

این جمله بیشتر عصبانیش کرد و گفت حکمت کیلو چنده و این چیزا چیه کردن تو مختون و با گوشیش تماس گرفت.
مدام پشت گوشی دعوا میکرد و حرص می‌خورد.( بازاری بود و کلی ضرر کرده بود).
حین صحبت با تلفن ایست قلبی کرد و من زدم بغل و کنار خیابون خوابوندمش و احیاش کردم.
سن خطرناکی هست و معمولا همه تو این سن فوت میکنن.
چون تا به بیمارستان یا اورژانس برسن طول میکشه.

من پرستار بخش مغز و اعصاب بیمارستان ..... هستم و مسافر نمی‌دونست.
خطر برطرف شد و بردمش بیمارستان کرایه هم که هیچی!!!
دو هفته بعد برای تشکر با من تماس گرفت و خواست حضوری بیاد پیشم.
من اونموقع شیفت بودم و بیمارستان بودم.
تازه اونموقع فهمید که من سرپرستار بخشم.
اومد و تشکر کرد و کرایه رو همراه یه کتاب کادو شده به من داد.
گفتم دیدی حکمتی داشته.
خدا خواسته اون ۸ همکار لغو کنن که سوار ماشین من بشی و نمیری.
تو فکر رفت و لبخند زد.
من اونموقع به شدت ۴ میلیون تومن پول لازم داشتم و هیچ کسی نبود به من قرض بده.
رفتم خونه و کادو مسافر رو باز کردم.
تو صفحه اول کتاب یک سکه تمام چسبونده بود!

حکمت خدا دو طرفه بود.
هم اون مسافر زنده موند و من هم سکه رو ۴میلیون و چهارصد هزار تومن فروختم و مشکلم حل شد.
همیشه بدشانسی بد شانسی نیست.
ما از آینده و حکمت خدا خبر نداریم.
اینارو راننده برای من تعریف کرد و من دیگه بابت دزدی باطری و زاپاسم ناراحتیمو فراموش کردم.

من هم به حکمت خدا فکر کردم!

#شما_فرستادین
@adelehz
60😁2
کلاس اول بودم که از طرف مدرسه بردنمون سینما
فیلم چی بود؟
به رنگ خدا😐
اینقدر گریه کردم تو اتوبوس موقع برگشت،خوابم برده بود
معلم و مدیر عزیز واقعا چرا؟؟؟😒
@adelehz
😁26😢64
وقتی کسی را رها می‌کنند. دو دلتنگی او را از پای در خواهد آورد مگر اینکه آدمی قوی باشد .
دلتنگی برای کسی که باور کرده بود دوستش دارد حتی اگر او کسی که تصور می‌کرد نباشد .
چرا ؟ چون دل، کاروانسرای شاهان تیموری نیست که وقتی کسی را درونش جا دادی با رفتن بی دلیل او بتوان یک سوار دیگر را جایگزینش کرد !
دل،تافته ی حریری ست که سالی ماهی یکبار از صندوقچه بیرونش می آوری تا به کسی که مهرش به دلت نشسته نشانش بدهی و تصور کن اگر آن آدم چنگ بیندازد روی حریر چه خواهد شد !
دلتنگی دوم،دلتنگ شدن برای رویاهای دونفره ای ست که روزی با آن آدم ساختی ،تصمیمات مشترک‌و رویاهای شیرین دونفره
حالا که خودش نباشد آن رویاها هم چه بخواهی چه نخواهی زنده نخواهد ماند .
و راستش رویا هم چیزی اختصاصی ست،یعنی تو نمیتوانی با آدم‌های مختلف یک رویای مشترک را بسازی .
وقتی با کسی رویا می سازی یعنی او تنها آدمی ست که دل نثارش شده است .
بهرحال
کسی که روزی در عشق بی دلیل،یا با بهانه ای واهی رها می گردد باید خیلی قوی باشد ‌.چون این دلتنگی ها برای کشتن هر دلی قدرت بسیاری دارد.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
😢2413
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تابستون تون پر تب و تاب 😍❤️🌞
@adelehz
14😁14😢6