"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قربون اون سوز صدات🥺😍😄

@adelehz
28
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما گمان‌نمی کردیم که عشق این باشد .
این حس عجیب که شبیه غلیان خون زیر پوست خشکیده است .
یا شبیه یک شب تابستانی که دلهره ی شیرینی دارد.
گمان‌نمیکردیم شبیه نخی باشد که ناگاه از دل کشیده می‌شود و یک صدم ثانیه قلب را از حرکت باز می دارد .
ولی بود.
شبیه همه ی این چیزهای عجیب بود
و ما آیا آن را نمیخواهیم؟
انقدر که بتوانیم برای آن لحظات عجیب جان بدهیم .
عشق را چنین می خواهیم .
#عادله_زمانی
ویدیو:ساناز جان گرجیان❤️
@adelehz
18😢4
از این عروسی رنگی شادا میخوام😍

بندرترکمن
@adelehz
33
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر شب هرشب😄
حس میکنم پشه هم خیلی دلبره😄

@adelehz
19😁3
در نقطه ای که خیال میکنی همه چیز به آخر رسیده و جهان در تاریکی غرق شده ست.ناگهان خورشید طلوع می‌کند .
در نقطه ای که تصور میکنی سردترین لحظه ی زندگی توست،خانه ات شروع می‌کند به گرم شدن ..
در آن آخرین گام امید که هرچه داشتی از سرمایه ی امید و انتظار به باد رفته ست ناگهان یک امید نو سر راهت می نشیند ..
میدانی نفس کلامم چیست ؟
نفس کلامم این ست که رفیق
حتی تا آخرین لحظه ی سیاهی و سرما از نور و گرما نا امید نشو
چون تو نمیدانی طلوع کی رخ خواهد داد!

#عادله_زمانی

صبح بخیر ❤️
@adelehz
23
دختری در كابل داشت کتاب می‌فروخت؛ معشوقه‌اش را دید که به ‌سویش میاید، در این حال پدرش در نزدیکش ایستاده بود.
به معشوقه‌اش گفت : آیا به‌خاطر گرفتنِ کتابی‌ که نامش " آیا پدر در خانه‌ هست" از يورگ دنيل نویسنده آلمانی، آمده‌ای؟
پسر گفت: خیر! من به‌خاطر گرفتنِ کتابی به اسم "کجا باید ببینمت" از توماس مونیز نویسنده انگلیسی، آمده‌ام.

دختر در پاسخ گفت: آن کتاب را ندارم، اما می‌توانم کتابی‌ به نام " زیرِ درختِان سيب" از نویسنده آمریکایی، پاتریس اولفر را پيشنهاد كنم.

پسر گفت: خوب است و اما؛ آیا می‌توانی فردا کتابِ "بعد از ۵ دقیقه تماس میگیرم" از نویسنده بلژیکی، ژان برنار را بیاوری؟
دختر در پاسخش گفت:بلی! باکمالِ مَیل، ضمنا توصيه ميكنم کتاب " هرگز تنها نمی‌گذارمت" از نویسنده فرانسوی میشل دنیل را بخوانى.

بعد از آن ...
پدر گفت: این كتاب ها زیاد است، آیا همه‌اش را مطالعه خواهد کرد؟!
دختر گفت: بلی پدر، او جوانى باهوش و کوشا است.
پدر گفت ؛ خوب است دخترِ دوست‌ داشتنی‌ام، در اينصورت بهتر است کتابِ "من کودن؛ نیستم" از نویسنده هلندى فرانک مرتینیز را هم بخواند.
و تو هم بد نيست کتاب "براى عروسی با پسر عمه‌ات آماده شو" از نویسنده روسی، موریس استانكويچ را حتما بخوانی..!!!😄

@adelehz
😁713😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تیدا برای زنده یابی داره میره ابادان🥺❤️
فرشته ی نجات
@adelehz
51
48ساعت بعد از کشته شدن خانمش در تیراندازی ،سکته قلبی کرده و به همسرش پیوسته...
عشق چیزی فراتر از نژاد و ملیت و زبان ست
عشق چنین چیز مقدسی ست😢
قلبم تیر کشید...
@adelehz
😢4021
روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می ‏گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید که عابدى در آن‏جا زندگى می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.
وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده‏ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏کار محشور مکن.
در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو: ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمیکنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.

شب زیبا ❤️
@adelehz
28😁2
ما نسل شکلات نوتلا روی نان تست برای صبحانه نیستم،نسل صبحانه انگلیسی در کافه های شهر هم نیستیم .
نسل آب پرتغال و کورن فلکس هم نیستیم .
ما نسل ساندویچ نون پنیر گردوی تا خرتناق پر شده ی مادرمان هستیم :) نسل مربا البالوهای خانگی که خودش با دست های قشنگش درست می‌کرد و با کره های حیوانی که بابا از یک جایی که ما نمی دانستیم کجا، آورده بود لای لقمه های نان گرم می داد دستمان، هستیم .
نسل آن چایی شیرین های ناب که هنوز هم من فکر میکنم با آن غلظت و دم کشیدنش خواب را می پراند و هوشیاری را جایگزینش می کرد .
ما نسل اتفاقات ساده و قشنگ ارزان قیمت هستیم .
حالا این مدلهای جدید با خون‌ما نمی سازد شاید نسل های جدید را اقناع کند و اصلا همین چیزها برای شان خوشایند باشد ‌.
ولی ما ...
ما که هنوز ذوق بشقاب های گلسرخی و استکان های کمرباریک مادرمان را پای سفره داریم .
گمان نمی کنم‌...
#عادله_زمانی
34
من شاعری را به حد معمولش بلدم .
ولی از حد عادی بیشتر دوستت دارم
شعرهایم دیگر کفاف گفتن دوست داشتنت را نمی دهد .
پس برایم‌چاره ای نمانده جز آنکه بگویم :
بیا تا ببوسمت...
#عادله_زمانی
@adelehz
21
قلب‌هایتان را از حقارتِ کینه تُهی کنید و با عظمتِ عشق پُر کنید
زیرا که عشق، چون عقاب است. بالا می‌پَرَد و دور؛ بی‌اعتنا به حقیرانِ در روح.
کینه چون لاشخور و کرکس است. کوتاه می‌پَرَد و سنگین. جُز مُردار، به هیچ چیز نمی‌اندیشد.
برای عشق، ناب‌ترین، شور است و زندگی و نشاط.
برای لاشخور، خوب‌ترین، جسدی‌ست متلاشی ...

نادر ابراهیمی
@adelehz
15
من به این نسل برای دنیایی زیباتر عجیب امیدوارم.
@adelehz
55
من اینجا هستم ❤️
برای استفاده از نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .

http://Instagram.com/adeleh.zamani7
8
این یادداشت را برای مردی می‌نویسم که اسمش را نمی‌دانم!
تو، مردی که توی داروخانه دیدمت، مردی که چون شبیه دایی رضا بودی نگاهم لحظه‌ای رویت مکث کرد، این یادداشت برای توست.
شبی که همراه مریضی بودم و دکتر برایش سرُم نوشت. تنها بودیم، من و عزیزِ مریضم که بی‌حال خوابیده بود روی تخت و خیره شده بود به سقف، تا من سرُم را بگیرم و بیاورم. باید تا داروخانه می‌رفتم.
تا اولین داروخانه‌ی شبانه‌روزی یک خیابان دراز راه بود، یک خیابان دراز تاریک که هراس ساعت یک نصف شب را در خود داشت.
هیچ تپسی و اسنپی قبولم نکرد. ناچار زدم به دل خیابان.
هیچ یکِ نصف‌شبی، تهران را این‌طور خلوت ندیده بودم، انگار همه‌ی مردم، عمدی، دست‌به‌یکی، چپیده بودند توی خانه‌هاشان تا من بمانم و تاریکی و خلوت و ترس.
به داروخانه که رسیدم گلویم خشک بود، سرُم را گرفتم، حالا باید برمی‌گشتم.
و تو که شبیه دایی رضا بودی، با چهره‌ی خسته نگاهم کردی. توی دستت یک قوطی شیر خشک بود.
با هم از داروخانه زدیم بیرون. من نگاهم به درازی و سیاهی خیابانی بود که باید برمی‌گشتم.
گفتی: "خانوم این خیابون معتاد داره."
گفتم: "شانسِ من امشب همونم نداره!"
گفتی: "نترس!"
چند قدم که رفتم، دیدم داری با من می‌آیی. نمی‌ترسیدم ازت. دیگر نگاهم نمی‌کردی. هم‌پای من، ولی با فاصله از من آمدی. انگار یک نفر نامرئی بین من و تو باشد. با فاصله‌ی یک نفر، ولی دوشادوش هم، خیابان دراز را گز کردیم.
جلوی درمانگاه که رسیدیم، صبر کردی که بروم تو. رفتم. ولی چند لحظه بعد برگشتم و بیرون را نگاه کردم. داشتی راهِ رفته را برمی‌گشتی. مسیری که آمده بودی، مسیرت نبود. یک نصف‌شب، خسته‌ی کار روزانه، یک خیابان دراز را با من آمده بودی که نترسم.
ما، خیابان درازِ خلوتِ تاریک را با هم رفته بودیم؛ سه‌تایی؛ من، تو، و آن کسی که بین ما بود: "امنیت".
تو، مردی که یک شب زمستانی، در سال صفرِ تهران، همراه من آمدی، اگر این سطور را می‌خوانی بدان، آدم خوبی هستی، خوب بمان.
دنیا به آدم‌هایی مثل تو نیاز دارد.

سودابه فرضی پور
@adelehz
139😁1