ما مرد نیستیم که نیازی به زندگی ابدی داشته باشیم .
ما زنیم و برای ما یک لحظه بودن با مردی که به او عشق میورزیم ، بهشت جاودانه است.
و لحظه جدایی، جهنمی همیشگی.
اینجا بر روی همین زمین است
که ما زنان ابدیت را زیست میکنیم...
📓 آخرین وسوسه مسیح
✍🏻 نیکوس کازانتزاکیس
@adelehz
ما زنیم و برای ما یک لحظه بودن با مردی که به او عشق میورزیم ، بهشت جاودانه است.
و لحظه جدایی، جهنمی همیشگی.
اینجا بر روی همین زمین است
که ما زنان ابدیت را زیست میکنیم...
📓 آخرین وسوسه مسیح
✍🏻 نیکوس کازانتزاکیس
@adelehz
❤12😁1
عباسقلی خان فرد ثروتمند و در عین حال خیّری بود که در مشهد بازار معروفی داشت. مسجد- مدرسه- آب انبار- پل و دارالایتام و اقدامات خیریه دیگری هم از این دست داشته است.
به او خبر داده بودند در حوزه علمیهای که با پول او ساخته شده، طلبهای شراب میخورد!
از زبان آن طلبه نقل است که:
ناگهان همهمهای در مدرسه پیچید. طلاب صدا میزدند حاج عباسقلی است که به مدرسه وارد شده.
در این وقت روز چه کار دارد؟ از بازار به مدرسه آمده است!
عباسقلی خان یکسره به حجرهی من آمد و بقیه همراهان هم دنبالش.
داخل حجره همه نشستند. ناگهان عباسقلی خان به تنهایی از جایش بلند شد و کتابخانه کوچک من را نشانه رفت. رو به من کرد و گفت: لطفاً بفرمایید نام این کتاب قطور چیست؟ گفتم: شاهنامه فردوسی.
دلم در سینه بدجوری میزد. سنگی سنگین گویی به تار مویی آویخته شده است. بدنم میلرزید.
اگر پشت آن کتاب را نگاه کند، چه خاکی باید بر سرم بریزم؟ عباسقلی خان دستش را آرام به سوی کتابهای دیگر دراز کرد…
ببخشید، نام این کتاب چیست؟
بحارالانوار. عجب…! این یکی چطور؟ گلستان سعدی. چه خوب…! این یکی چیست؟ مکاسب و این یکی؟! …
لحظاتی بعد، آن چه نباید بشود، به وقوع پیوست. عباسقلی خان، آن چه را که نباید ببیند، با چشمان خودش دید.
کتاب حجیمی را نشان داد و با دستش آن را لمس کرد. سپس با چشمانی از حدقه درآمده به پشت کتاب اشاره کرد و با لحنی خاص گفت:
این چه نوع کتابی است، اسمش چیست؟ معلوم بود. عباسقلی خان پی برده بود و آن شیشه لعنتی پنهان شده در پشت همان کتاب را هدف قرار داده بود.
برای چند لحظه تمام خانه به دور سرم چرخید، چشمهایم سیاهی رفت، زانوهایم سست شد، آبرو و حیثیتم در معرض گردباد قرار گرفته بود. چرا این کار را کردم؟! چرا توی مدرسه؟! خدایا! کمکم کن، نفهمیدم، اشتباه کردم…
خوشبختانه همراهان عباسقلی خان هنوز روی زمین نشسته بودند و نمیدیدند، اما با خود او که آن را در اینجا دیده بود چه باید کرد؟
بالاخره نگفتی اسم این کتاب چیست؟
چرا آقا; الآن میگم. داشتم آب میشدم. خدایا! دستم به دامنت. در همین حال ناگهان فکری به مغزم خطور کرد و ناخودآگاه بر زبان راندم: یا ستارالعیوب، و گفتم: نام این کتاب، «ستارالعیوب» است آقا!
فاصله سؤال آمرانه عباسقلی خان و جواب التماسآمیز من چند لحظه بیشتر نبود.
شاید اصلاً انتظار این پاسخ را نداشت. دلم بدجوری شکسته بود و خدای شکسته دلان و متنبه شدگان این پاسخ را بر زبانم نهاده بود. حالا دیگر نوبت عباسقلی خان بود. احساس کردم در یک لحظه لرزید و خشک شد. طوری که انگار برق گرفته باشدش.
شاید انتظار این پاسخ را نداشت. چشمهایش را بر هم نهاد. چند قطره اشک از لابهلای پلکهایش چکید.
ایستاد و سکوت کرد. ساکت و صامت و یکباره کتاب ستارالعیوب (!) را سر جایش گذاشت و از حجره بیرون رفت. همراهانش نیز در پی او بیرون رفتند، حتی آنها هم از این موضوع سر درنیاوردند، و عباسقلی خان هم هیچگاه به روی خودش هم نیاورد که چه دیده است...
اما آن محصلِ آن مدرسه، هماندم عادت را به عبادت مبدل کرد. سر بر خاک نهاد و اشک ریخت.
سالیانی چند از آن داستان شگفت گذشت، محصل آن روز، بعدها معلم و مدرس شد و روزی در زمره بزرگان علم، قصه زندگیاش را برای شاگردانش تعریف کرد. «زندگی من معجزه ستارالعیوب است»...
ستارالعیوب یکی از نامهای احیاگر و معجزه آفرین خدا است و من آزادشده و تربیتیافته همان یک لحظه رازپوشی و جوانمردی عباسقلی خان هستم که باعث تغییر و تحول سازندهام شد.
«اخلاق پیامبر و اخلاق ما»؛ نوشته استاد جلال رفیع
@adelehz
به او خبر داده بودند در حوزه علمیهای که با پول او ساخته شده، طلبهای شراب میخورد!
از زبان آن طلبه نقل است که:
ناگهان همهمهای در مدرسه پیچید. طلاب صدا میزدند حاج عباسقلی است که به مدرسه وارد شده.
در این وقت روز چه کار دارد؟ از بازار به مدرسه آمده است!
عباسقلی خان یکسره به حجرهی من آمد و بقیه همراهان هم دنبالش.
داخل حجره همه نشستند. ناگهان عباسقلی خان به تنهایی از جایش بلند شد و کتابخانه کوچک من را نشانه رفت. رو به من کرد و گفت: لطفاً بفرمایید نام این کتاب قطور چیست؟ گفتم: شاهنامه فردوسی.
دلم در سینه بدجوری میزد. سنگی سنگین گویی به تار مویی آویخته شده است. بدنم میلرزید.
اگر پشت آن کتاب را نگاه کند، چه خاکی باید بر سرم بریزم؟ عباسقلی خان دستش را آرام به سوی کتابهای دیگر دراز کرد…
ببخشید، نام این کتاب چیست؟
بحارالانوار. عجب…! این یکی چطور؟ گلستان سعدی. چه خوب…! این یکی چیست؟ مکاسب و این یکی؟! …
لحظاتی بعد، آن چه نباید بشود، به وقوع پیوست. عباسقلی خان، آن چه را که نباید ببیند، با چشمان خودش دید.
کتاب حجیمی را نشان داد و با دستش آن را لمس کرد. سپس با چشمانی از حدقه درآمده به پشت کتاب اشاره کرد و با لحنی خاص گفت:
این چه نوع کتابی است، اسمش چیست؟ معلوم بود. عباسقلی خان پی برده بود و آن شیشه لعنتی پنهان شده در پشت همان کتاب را هدف قرار داده بود.
برای چند لحظه تمام خانه به دور سرم چرخید، چشمهایم سیاهی رفت، زانوهایم سست شد، آبرو و حیثیتم در معرض گردباد قرار گرفته بود. چرا این کار را کردم؟! چرا توی مدرسه؟! خدایا! کمکم کن، نفهمیدم، اشتباه کردم…
خوشبختانه همراهان عباسقلی خان هنوز روی زمین نشسته بودند و نمیدیدند، اما با خود او که آن را در اینجا دیده بود چه باید کرد؟
بالاخره نگفتی اسم این کتاب چیست؟
چرا آقا; الآن میگم. داشتم آب میشدم. خدایا! دستم به دامنت. در همین حال ناگهان فکری به مغزم خطور کرد و ناخودآگاه بر زبان راندم: یا ستارالعیوب، و گفتم: نام این کتاب، «ستارالعیوب» است آقا!
فاصله سؤال آمرانه عباسقلی خان و جواب التماسآمیز من چند لحظه بیشتر نبود.
شاید اصلاً انتظار این پاسخ را نداشت. دلم بدجوری شکسته بود و خدای شکسته دلان و متنبه شدگان این پاسخ را بر زبانم نهاده بود. حالا دیگر نوبت عباسقلی خان بود. احساس کردم در یک لحظه لرزید و خشک شد. طوری که انگار برق گرفته باشدش.
شاید انتظار این پاسخ را نداشت. چشمهایش را بر هم نهاد. چند قطره اشک از لابهلای پلکهایش چکید.
ایستاد و سکوت کرد. ساکت و صامت و یکباره کتاب ستارالعیوب (!) را سر جایش گذاشت و از حجره بیرون رفت. همراهانش نیز در پی او بیرون رفتند، حتی آنها هم از این موضوع سر درنیاوردند، و عباسقلی خان هم هیچگاه به روی خودش هم نیاورد که چه دیده است...
اما آن محصلِ آن مدرسه، هماندم عادت را به عبادت مبدل کرد. سر بر خاک نهاد و اشک ریخت.
سالیانی چند از آن داستان شگفت گذشت، محصل آن روز، بعدها معلم و مدرس شد و روزی در زمره بزرگان علم، قصه زندگیاش را برای شاگردانش تعریف کرد. «زندگی من معجزه ستارالعیوب است»...
ستارالعیوب یکی از نامهای احیاگر و معجزه آفرین خدا است و من آزادشده و تربیتیافته همان یک لحظه رازپوشی و جوانمردی عباسقلی خان هستم که باعث تغییر و تحول سازندهام شد.
«اخلاق پیامبر و اخلاق ما»؛ نوشته استاد جلال رفیع
@adelehz
❤20👍1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
من اینجا هستم ❤️
برای استفاده از نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.z7
❤1
.
محمود درویش و ریتا عاشق همدیگر بودند. ریتا یهودی اسرائیلی و محمود آتئیست وطن پرست فلسطینی.
ریتا رفت و به ارتش اسرائیل پیوست، محمود درویش چنین نوشت:
میان ریتا و چشمانم تفنگیست...
و آنکه ریتا را میشناسد، خم میشود
و برای خدایی که در آن چشمان عسلی است
نماز میگزارد.
و من ریتا را بوسیدم
آنگاه که کوچک بود
و به یاد میآورم که چهسان به من درآویخت
و بازویم را زیباترین بافهی گیسو فروپوشاند.
و من ریتا را به یاد میآورم
همانسان که گنجشکی برکهی خود را.
آه... ریتا
میان ما یک میلیون گنجشک و تصویر است
و وعدههای فراوانی
که تفنگی... به رویشان آتش گشود!
نام ریتا در دهانم عید بود
تن ریتا عروسی بود در خونم
و من در راه ریتا دو سال گم شدم
و او دو سال بر دستم خفت
و بر زیباترین پیمانه پیمان بستیم،
و آتش گرفتیم
در شراب لبها
و دو بار زاده شدیم.
آه... ریتا
چه چیز چشمم را از چشمانت برگرداند
جز دو خواب کوتاه و ابرهایی عسلی
پیش از این تفنگ.
بود آنچه بود
ای سکوت شامگاه
ماه من در آن بامداد دور هجرت گزید
در چشمان عسلی
و شهر
همه آوازخوانان را و ریتا را برُفت...
میان ریتا و چشمانم تفنگیست...
@adelehz
محمود درویش و ریتا عاشق همدیگر بودند. ریتا یهودی اسرائیلی و محمود آتئیست وطن پرست فلسطینی.
ریتا رفت و به ارتش اسرائیل پیوست، محمود درویش چنین نوشت:
میان ریتا و چشمانم تفنگیست...
و آنکه ریتا را میشناسد، خم میشود
و برای خدایی که در آن چشمان عسلی است
نماز میگزارد.
و من ریتا را بوسیدم
آنگاه که کوچک بود
و به یاد میآورم که چهسان به من درآویخت
و بازویم را زیباترین بافهی گیسو فروپوشاند.
و من ریتا را به یاد میآورم
همانسان که گنجشکی برکهی خود را.
آه... ریتا
میان ما یک میلیون گنجشک و تصویر است
و وعدههای فراوانی
که تفنگی... به رویشان آتش گشود!
نام ریتا در دهانم عید بود
تن ریتا عروسی بود در خونم
و من در راه ریتا دو سال گم شدم
و او دو سال بر دستم خفت
و بر زیباترین پیمانه پیمان بستیم،
و آتش گرفتیم
در شراب لبها
و دو بار زاده شدیم.
آه... ریتا
چه چیز چشمم را از چشمانت برگرداند
جز دو خواب کوتاه و ابرهایی عسلی
پیش از این تفنگ.
بود آنچه بود
ای سکوت شامگاه
ماه من در آن بامداد دور هجرت گزید
در چشمان عسلی
و شهر
همه آوازخوانان را و ریتا را برُفت...
میان ریتا و چشمانم تفنگیست...
@adelehz
❤10😢10
به گمانم زندگی را سخت گرفتیم .
دنبال مفهوم خوشبختی جایی دورتر از دسترس گشته ایم .
آیا ما تشنه لبان گرد جهان گرده ایم در حالی که یار در خانه و آب در کوزه بوده ست؟
به گمانم بله
آخ
محبوب دل پسندم
همینکه با تو بنشینم و چای بنوشم و گوشهایم را برای شنیدنت تیز کنم ،یعنی خوشبختم .
بیشتر از آن براستی که گزافه گویی ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
دنبال مفهوم خوشبختی جایی دورتر از دسترس گشته ایم .
آیا ما تشنه لبان گرد جهان گرده ایم در حالی که یار در خانه و آب در کوزه بوده ست؟
به گمانم بله
آخ
محبوب دل پسندم
همینکه با تو بنشینم و چای بنوشم و گوشهایم را برای شنیدنت تیز کنم ،یعنی خوشبختم .
بیشتر از آن براستی که گزافه گویی ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤12
❤4
کودکم شاید هشت ساله ام،امروز جمعه است.
بوی خوب غذای مادرم که تمام بالا و پایین های خانه را طی و خودش را به اتاقم رسانده است .
آفتاب کمرمق اواخر زمستان افتاده بر گلهای سرخ قالی کاشان وسط پذیرایی
من گمان میکنم اگر زمان باید در یک نقطه متوقف می شد دقیقا همین نقطه می بود.
جمعه هر هفته برای تداعی خاطره بر میگردد برای آرامش میان طوفان
مثل جزیره ای در دریایی مشوش که خودش آرام مانده است .
جمعه نه زمان فریاد است نه بی شمار حرف زدن فقط هنگام سکوت،آرامش و دوباره عاشق زندگی شدن است .
#عادله_زمانی
پ.ن دوتا ِالمان توی این عکس هست که عاشقشم،درخت انجیر پر میوه و کارتون آنشلی🥰😊
@adelehz
بوی خوب غذای مادرم که تمام بالا و پایین های خانه را طی و خودش را به اتاقم رسانده است .
آفتاب کمرمق اواخر زمستان افتاده بر گلهای سرخ قالی کاشان وسط پذیرایی
من گمان میکنم اگر زمان باید در یک نقطه متوقف می شد دقیقا همین نقطه می بود.
جمعه هر هفته برای تداعی خاطره بر میگردد برای آرامش میان طوفان
مثل جزیره ای در دریایی مشوش که خودش آرام مانده است .
جمعه نه زمان فریاد است نه بی شمار حرف زدن فقط هنگام سکوت،آرامش و دوباره عاشق زندگی شدن است .
#عادله_زمانی
پ.ن دوتا ِالمان توی این عکس هست که عاشقشم،درخت انجیر پر میوه و کارتون آنشلی🥰😊
@adelehz
❤12
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سالروز تولد هوشنگ ابتهاج یا سایه ی ادبیات ایران مبارک .❤️
@adelehz
@adelehz
❤14
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آدمی که یک بار بسوزد از آتش می ترسد. مار گزیده شبها کابوس مار میبیند.
آنکه در دریا افتاده خواب غرق شدن امانش را می برد .
پس چرا عاشق سوخته و جفا کشیده از عشق نترسد؟
البته که می ترسد ،از دیدن عشق می ترسد و با خود میگوید نکند باز به درد مبتلا شوم .
نکند باز قلبم را در دستانش بفشارد.
نکند یار وفادار در طالع من نباشد .
این ست که خودش را میپیچاند در هاله ای مبهم و دیگران که تماشایش میکنند پیش خودشان پچ پچ کنان میگویند:دیوانه است؟
نه دیوانه نیست .
عاشقی هم بلد ست .
فقط ترسیده ،ساده و واضح
از غرق شدن در درد ترسیده است.
و وای بر آنکه کسی را از عشق بترساند.
#عادله_زمانی
@adelehz
آنکه در دریا افتاده خواب غرق شدن امانش را می برد .
پس چرا عاشق سوخته و جفا کشیده از عشق نترسد؟
البته که می ترسد ،از دیدن عشق می ترسد و با خود میگوید نکند باز به درد مبتلا شوم .
نکند باز قلبم را در دستانش بفشارد.
نکند یار وفادار در طالع من نباشد .
این ست که خودش را میپیچاند در هاله ای مبهم و دیگران که تماشایش میکنند پیش خودشان پچ پچ کنان میگویند:دیوانه است؟
نه دیوانه نیست .
عاشقی هم بلد ست .
فقط ترسیده ،ساده و واضح
از غرق شدن در درد ترسیده است.
و وای بر آنکه کسی را از عشق بترساند.
#عادله_زمانی
@adelehz
😢12❤6