"زنی کهگم کردم "
داستان این شکوفه های بادوم شیراز داستان جالبیه چهار سال قبل من این موقع های سال توی کانال نوشتم دلم بهار میخواد .بعد یه دوست مهربونی برامعکسهای شکوفه های نورس بادوم شیراز و فرستاد و گفت جات خالی ما اینجا بهار داریم 😍و این کار سال بعدهم تکرار شد❤️ گذشت و…
شکوفه های قشنگ بادوم و قشنگترین
شکوفه ی شیراز 😍❤️🌹
برای خوندن داستان این شکوفه ها لطفا پست هایی که ریپلای شده رو دنبال کنید😍❤️
@adelehz
شکوفه ی شیراز 😍❤️🌹
برای خوندن داستان این شکوفه ها لطفا پست هایی که ریپلای شده رو دنبال کنید😍❤️
@adelehz
❤12
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
من اینجا هستم ❤️
برای استفاده از نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.z7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیر که شوی
بیشتر هم عاشقت میشوم.
چین های گوشه لبت را به همان مهربانی میبوسم که لبانت را
چشمهای کم فروغت را به همان اندازه میجویم که چشمان تیز بیست سالگی ات را
دستان چروکت را به همان اندازه محکم در دستانم میگیرم که دستان پرطراوت جوانی ات را
آه محبوبم
شراب کهنه ام
آنقدر میخواهمت که مستی ات هرگز نمیپرد از دل و جان من...
#عادله_زمانی
@adelehz
بیشتر هم عاشقت میشوم.
چین های گوشه لبت را به همان مهربانی میبوسم که لبانت را
چشمهای کم فروغت را به همان اندازه میجویم که چشمان تیز بیست سالگی ات را
دستان چروکت را به همان اندازه محکم در دستانم میگیرم که دستان پرطراوت جوانی ات را
آه محبوبم
شراب کهنه ام
آنقدر میخواهمت که مستی ات هرگز نمیپرد از دل و جان من...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤10
آن کسی که میخواهد
هرگز دروغی نشنود،
هرگز هم نباید اصراری برای
شنیدنِ حقیقت داشته باشد!
وودی آلن
@adelehz
هرگز دروغی نشنود،
هرگز هم نباید اصراری برای
شنیدنِ حقیقت داشته باشد!
وودی آلن
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گاهی باید فقط سکوت کرد و به صدا هایی گوش داد که شاید بی اهمیت به نظر برسند .
باید به سمفونی محیط پیرامون با دقت گوش داد و از نت به نت این موسیقی های ارزان قیمت در دسترس لذت برد.
صدای باران ،خنده ی کودک همسایه، صدای شرشر آبی که از کنار خانه ی روستایی عبور می کند ،صدای آکاردیون نوازنده ی دوره گرد و صداهای کوتاه و ملایمی که باید شنیده شود.
گاهی باید فقط در سکوت گوش داد گاهی باید زبانها را به مرخصی فرستاد و گوشها را بکار گماشت.
آنچنان که چشمها با آرامش بروی هم برود و جهان زیباتر شود حتی برای لحظاتی..
#عادله_زمانی
پ.ن صدای قشنگ لاله عباسی ها
@adelehz
باید به سمفونی محیط پیرامون با دقت گوش داد و از نت به نت این موسیقی های ارزان قیمت در دسترس لذت برد.
صدای باران ،خنده ی کودک همسایه، صدای شرشر آبی که از کنار خانه ی روستایی عبور می کند ،صدای آکاردیون نوازنده ی دوره گرد و صداهای کوتاه و ملایمی که باید شنیده شود.
گاهی باید فقط در سکوت گوش داد گاهی باید زبانها را به مرخصی فرستاد و گوشها را بکار گماشت.
آنچنان که چشمها با آرامش بروی هم برود و جهان زیباتر شود حتی برای لحظاتی..
#عادله_زمانی
پ.ن صدای قشنگ لاله عباسی ها
@adelehz
❤4
اسفند مظلوم ترین ماه سال ست .تصور کن باشی اما کسی نبیندت چون همه منتظر پایانت هستند.هیچ کس نخواهد که طولانی شوی..
اما واقعیت این ست که لذتی در اسفند وجود دارد در هیچ نوروزی نیست چون انتظار شیرینی در اسفند هست که حتی در خود بهار نیست.
#عادله_زمانی
پ.ن نمیدونم اسمشون چیه اما گل دادند❤️😍
@adelehz
اما واقعیت این ست که لذتی در اسفند وجود دارد در هیچ نوروزی نیست چون انتظار شیرینی در اسفند هست که حتی در خود بهار نیست.
#عادله_زمانی
پ.ن نمیدونم اسمشون چیه اما گل دادند❤️😍
@adelehz
❤18🕊1
کمد لباساشو باز کرد گفت هر کدومو خواستی بردار !
دست بردم لای لباسا دیدم هنوز تگهاش بهش وصله
گفتم اینا که همه نو هستن !
گفت میدونم !
ادامه داد شاید بعضیهاش حتی ۱۰ یا ۲۰ سال عمر داشته باشن اما نو هستن و هنوز میشه پوشید !
مرغوبه جنسشون !
به قول شما امروزیا « برنده »
خندیدم گفتم خانجون ، چرا اینهمه سال تنت نکردی ؟!
گفت هی وایسادم شاید یه روز خاص بیاد ،
یه آدم خاص بیاد ،
یه حال خاص بیاد ،
یه مهمونی خاص بیاد ، کلا یه چیز خاص باشه تا اینارو تن کنم ...
سرشو انداخت پایین گفت حواسم نبود روز خاص و مهمونی خاص و آدم خاص و وقت خاص قرار نیست بیاد ،
قرار بود اینارو تنم کنم تا همه اون لحظه ها خاص بشن برام !
اما دیگه تو ۷۵ سالگی خاص و غیر خاصی نیست !
دیگه حالا تو تن شما ببینم برام خاصه !
درس زندگی داشت بهم میداد !
درس سخت زندگی ...
هیچ روز خاصی وجود نداره ، مگر ما خودمون خاصش کنیم !
🎯 ما آدمها توی اسفند بیشتر از هر وقت دیگری خستهایم اما نمیدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، سرعتمان را بیشتر و بیشتر میکنیم تا هر طور شده مثل قهرمان دوی ماراتن، از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم!
اسفند را باید نشست
باید خستگی در کرد
باید چای نوشید...
یازده ماه تمام، دردها، رنجها و حتی خوشیها را به جان خریدن که الکی نیست، هست؟!
اسفند را نباید دوید
اسفند را باید با کفشهای کتانی، قدم زد!
پس روزهای رفته ی سال را ورق میزنم ...
چه خاطراتی که زنده نمی شوند...
چه روزها که دلم می خواست تا ابد تمام نشوند...
وچه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان میبرد...
چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود...
چه لبخندها که بی اختیار بر لبانم نقش بست و
چه اشک ها که بی اراده از چشمانم سرازیر شد...
چه آدم ها که دلم را گرم کردند و
چه آدم ها که دلم را شکستند...
چه چیزها كه فکرش را هم نمیکردم و شد ...
و چه چیزها كه فکرم را پرکرد و نشد...
چه آدم ها که
شناختم و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان...
و چه.......!
و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر می شود...
کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا...
آرامشی که هیچگاه تمام نشود...
و تو جان من...
من برای تمام آدم های روی این زمین آرزوی سعادت دارم،
تو كه عزیز دلی و جای خود داری!
بخند كه بهاری که در راه است...
با شكوفه لبخند تو زیباتر خواهد بود
آرزو دارم ...
هر طپش قلبت
آمیخته با آمین های خدا
برای آرزوهای قشنگت باشد...
تمام آرزوهای زیبا در روزهای پایان سال تقدیم تک تک شما عزیزان 🙏
#شما_فرستادین
پ.ن اگه اسم نویسنده شو میدونید برام بنویسید
@adelehz
دست بردم لای لباسا دیدم هنوز تگهاش بهش وصله
گفتم اینا که همه نو هستن !
گفت میدونم !
ادامه داد شاید بعضیهاش حتی ۱۰ یا ۲۰ سال عمر داشته باشن اما نو هستن و هنوز میشه پوشید !
مرغوبه جنسشون !
به قول شما امروزیا « برنده »
خندیدم گفتم خانجون ، چرا اینهمه سال تنت نکردی ؟!
گفت هی وایسادم شاید یه روز خاص بیاد ،
یه آدم خاص بیاد ،
یه حال خاص بیاد ،
یه مهمونی خاص بیاد ، کلا یه چیز خاص باشه تا اینارو تن کنم ...
سرشو انداخت پایین گفت حواسم نبود روز خاص و مهمونی خاص و آدم خاص و وقت خاص قرار نیست بیاد ،
قرار بود اینارو تنم کنم تا همه اون لحظه ها خاص بشن برام !
اما دیگه تو ۷۵ سالگی خاص و غیر خاصی نیست !
دیگه حالا تو تن شما ببینم برام خاصه !
درس زندگی داشت بهم میداد !
درس سخت زندگی ...
هیچ روز خاصی وجود نداره ، مگر ما خودمون خاصش کنیم !
🎯 ما آدمها توی اسفند بیشتر از هر وقت دیگری خستهایم اما نمیدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، سرعتمان را بیشتر و بیشتر میکنیم تا هر طور شده مثل قهرمان دوی ماراتن، از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم!
اسفند را باید نشست
باید خستگی در کرد
باید چای نوشید...
یازده ماه تمام، دردها، رنجها و حتی خوشیها را به جان خریدن که الکی نیست، هست؟!
اسفند را نباید دوید
اسفند را باید با کفشهای کتانی، قدم زد!
پس روزهای رفته ی سال را ورق میزنم ...
چه خاطراتی که زنده نمی شوند...
چه روزها که دلم می خواست تا ابد تمام نشوند...
وچه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان میبرد...
چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود...
چه لبخندها که بی اختیار بر لبانم نقش بست و
چه اشک ها که بی اراده از چشمانم سرازیر شد...
چه آدم ها که دلم را گرم کردند و
چه آدم ها که دلم را شکستند...
چه چیزها كه فکرش را هم نمیکردم و شد ...
و چه چیزها كه فکرم را پرکرد و نشد...
چه آدم ها که
شناختم و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان...
و چه.......!
و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر می شود...
کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا...
آرامشی که هیچگاه تمام نشود...
و تو جان من...
من برای تمام آدم های روی این زمین آرزوی سعادت دارم،
تو كه عزیز دلی و جای خود داری!
بخند كه بهاری که در راه است...
با شكوفه لبخند تو زیباتر خواهد بود
آرزو دارم ...
هر طپش قلبت
آمیخته با آمین های خدا
برای آرزوهای قشنگت باشد...
تمام آرزوهای زیبا در روزهای پایان سال تقدیم تک تک شما عزیزان 🙏
#شما_فرستادین
پ.ن اگه اسم نویسنده شو میدونید برام بنویسید
@adelehz
❤19
گفتند که نامحرمی و بوسه حرام است
دل گفت که محرم تر ازین عشق کدام است؟
بوسیدم و لب دادم و آغوش کشیدم
نامحرم من، محرمی و کار تمام است
رهی معیری
@adelehz
دل گفت که محرم تر ازین عشق کدام است؟
بوسیدم و لب دادم و آغوش کشیدم
نامحرم من، محرمی و کار تمام است
رهی معیری
@adelehz
❤28
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خوشبخت ترین زن دنیا زنی نیست که الزاما مادر شده باشد بلکه زنی ست که بتواند فرزندی برای زیباتر شدن جهان به دنیا آورد.
فرزندی برای بالا رفتن نرخ مهربانی دنیا، فرزندی که بتواند به دیگران ثابت کند در پس هر زشتی این جهان،زیبایی های بی شماری وجود دارد.
من اگر فرصت مادر شدن داشته باشممیخواهم شانس مادر چنین فرزندی بودن را داشته باشم.
تا بتوانم جز خوشبخت ترین زنان عالم باشم.
#عادله_زمانی
پ.ن این ویدئو را بارها ببینید لطفا
@adelehz
فرزندی برای بالا رفتن نرخ مهربانی دنیا، فرزندی که بتواند به دیگران ثابت کند در پس هر زشتی این جهان،زیبایی های بی شماری وجود دارد.
من اگر فرصت مادر شدن داشته باشممیخواهم شانس مادر چنین فرزندی بودن را داشته باشم.
تا بتوانم جز خوشبخت ترین زنان عالم باشم.
#عادله_زمانی
پ.ن این ویدئو را بارها ببینید لطفا
@adelehz
❤24
یادم هست اولین باری که به او نزدیک شدم و گفتم احساس خوبی نسبت به او دارم، واکنش او برایم خیلی جالب بود. فقط یک کلمه پرسید:چرا؟در جواب گفتم شاید چون چشمانش زیباترین تصویری است که در این بیست سال دیده ام!لبخندی زد و با همان لحن شیوا گفت:شروع خوبی بود! و این آغاز دوستی من با سوزان بود. دوستی که هر دوی ما خوب میدانستیم قرار نیس به با هم بودنمون ختم بشه
سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و بسیار مذهبی داشت. من هم مسلمان بودم و در خانواده ای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم
ما سال 70 در دانشگاه اصفهان باهم هم دانشگاهی بودیم، اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم دانشجوی حسابداری
اون روز هم مثل همه دوشنبه ها هیچی از کلاس مالیه عمومی نفهمیدم! طبق معمول تمام هفته های گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشه ای برام دست تکون بده که یعنی کلاسش تموم شده بعدشم دوتایی بریم همون کافه همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه
همیشه آرزوش این بود که یک کتابفروشی بزرگ داشته باشه بهش می گفتم اگه یه روزی کتابفروشی رویاهات به واقعیت بدل شد، اسمش رو بذار «کتابفروشی بارانهای نقره». اینجوری هر وقت وارد کتابفروشیت بشی یاد شهر من و خودم میفتی!
سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هر چیزی که اون عاشقشون بود
وقتی دانشگاهمان تمام شد با خانواده ها صحبت کردیم. واکنش ها دقیقاً همونی بود که انتظارشو داشتیم. یک "نه" قاطع به دلایل کاملاً مذهبی. ما واقعاً احساس می کردیم که عاشق همیم اما عاشق خونواده هامونم بودیم. اون زمان مثل الان نبود که خانواده ها کمی منطقی تر با این گونه مسائل برخورد کنند. روزهای قشنگ من و سوزان آذر ماه ۱۳۷۰شروع شد و بهار۱۳۷۵که من رفتم سربازی تموم شد بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم از هم خداحافظی کردیم. بعد از اون هیچ وقت به اصفهان برنگشتم.
اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم
به آنجا سفر کردم
حس غریبی داشتم. چیزی در حدود 30 سال از اون روزا گذشته بود، اما یه ترس ناشناخته ای روحمو آزار میداد وقتی دلیل این ترس را فهمیدم که دست تو دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر قدم می زدیم. یه ساختمان بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد: "کتابفروشی باران های نقره ای" با اینکه می ترسیدم داخل کتابفروشی بروم ... با وجود اینکه می ترسیدم دوباره سوزان را ببینم ... با وجود ترس از این که ممکنه توی 50 سالگی، با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه
اما نیرویی ناشناخته مرا به یک کتابفروشی کشید توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود.
همسر و پسرم به بخش رمان ها رفتن و من درست وسط کتاب فروشی خشکم زده بود دختر جوونی که داشت راهنمایی شون می کرد به نظرم آشنا اومد وقتی که لبخند زد مطمئن شدم اون چشم ها اون لبخند اون کمان گوشه ی لب ها موقع خندیدن اون دختر بدون شک دختر سوزان بود درست لحظه ای که خواستم صداش کنم و درباره ی صاحب کتاب فروشی ازش سوال کنم چشمم به یه قاب عکس بالای میزی که دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد عکس سوزان بود مسن تر شکسته تر و شاید جذاب تر گوشه ی قاب عکس یه نوار مشکی زده شده بود و در کنار اون هم یه تخته سیاه چوبی کوچیک که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود
* عشق زیبا ترین دین دنیاست *
سوزان گروسیان
۱۲ژوئن ۱۹۶۸
۳۱ژانویه ۲۰۱۹
کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود اشکام سرعت عمل شون خیلی از من بیشتر بود همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید چی شده و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم چیزی نیست یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم همین...!
علیرضا نژاد صالحی
@adelehz
سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و بسیار مذهبی داشت. من هم مسلمان بودم و در خانواده ای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم
ما سال 70 در دانشگاه اصفهان باهم هم دانشگاهی بودیم، اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم دانشجوی حسابداری
اون روز هم مثل همه دوشنبه ها هیچی از کلاس مالیه عمومی نفهمیدم! طبق معمول تمام هفته های گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشه ای برام دست تکون بده که یعنی کلاسش تموم شده بعدشم دوتایی بریم همون کافه همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه
همیشه آرزوش این بود که یک کتابفروشی بزرگ داشته باشه بهش می گفتم اگه یه روزی کتابفروشی رویاهات به واقعیت بدل شد، اسمش رو بذار «کتابفروشی بارانهای نقره». اینجوری هر وقت وارد کتابفروشیت بشی یاد شهر من و خودم میفتی!
سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هر چیزی که اون عاشقشون بود
وقتی دانشگاهمان تمام شد با خانواده ها صحبت کردیم. واکنش ها دقیقاً همونی بود که انتظارشو داشتیم. یک "نه" قاطع به دلایل کاملاً مذهبی. ما واقعاً احساس می کردیم که عاشق همیم اما عاشق خونواده هامونم بودیم. اون زمان مثل الان نبود که خانواده ها کمی منطقی تر با این گونه مسائل برخورد کنند. روزهای قشنگ من و سوزان آذر ماه ۱۳۷۰شروع شد و بهار۱۳۷۵که من رفتم سربازی تموم شد بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم از هم خداحافظی کردیم. بعد از اون هیچ وقت به اصفهان برنگشتم.
اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم
به آنجا سفر کردم
حس غریبی داشتم. چیزی در حدود 30 سال از اون روزا گذشته بود، اما یه ترس ناشناخته ای روحمو آزار میداد وقتی دلیل این ترس را فهمیدم که دست تو دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر قدم می زدیم. یه ساختمان بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد: "کتابفروشی باران های نقره ای" با اینکه می ترسیدم داخل کتابفروشی بروم ... با وجود اینکه می ترسیدم دوباره سوزان را ببینم ... با وجود ترس از این که ممکنه توی 50 سالگی، با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه
اما نیرویی ناشناخته مرا به یک کتابفروشی کشید توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود.
همسر و پسرم به بخش رمان ها رفتن و من درست وسط کتاب فروشی خشکم زده بود دختر جوونی که داشت راهنمایی شون می کرد به نظرم آشنا اومد وقتی که لبخند زد مطمئن شدم اون چشم ها اون لبخند اون کمان گوشه ی لب ها موقع خندیدن اون دختر بدون شک دختر سوزان بود درست لحظه ای که خواستم صداش کنم و درباره ی صاحب کتاب فروشی ازش سوال کنم چشمم به یه قاب عکس بالای میزی که دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد عکس سوزان بود مسن تر شکسته تر و شاید جذاب تر گوشه ی قاب عکس یه نوار مشکی زده شده بود و در کنار اون هم یه تخته سیاه چوبی کوچیک که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود
* عشق زیبا ترین دین دنیاست *
سوزان گروسیان
۱۲ژوئن ۱۹۶۸
۳۱ژانویه ۲۰۱۹
کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود اشکام سرعت عمل شون خیلی از من بیشتر بود همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید چی شده و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم چیزی نیست یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم همین...!
علیرضا نژاد صالحی
@adelehz
😢32❤11
ما مرد نیستیم که نیازی به زندگی ابدی داشته باشیم .
ما زنیم و برای ما یک لحظه بودن با مردی که به او عشق میورزیم ، بهشت جاودانه است.
و لحظه جدایی، جهنمی همیشگی.
اینجا بر روی همین زمین است
که ما زنان ابدیت را زیست میکنیم...
📓 آخرین وسوسه مسیح
✍🏻 نیکوس کازانتزاکیس
@adelehz
ما زنیم و برای ما یک لحظه بودن با مردی که به او عشق میورزیم ، بهشت جاودانه است.
و لحظه جدایی، جهنمی همیشگی.
اینجا بر روی همین زمین است
که ما زنان ابدیت را زیست میکنیم...
📓 آخرین وسوسه مسیح
✍🏻 نیکوس کازانتزاکیس
@adelehz
❤12😁1
عباسقلی خان فرد ثروتمند و در عین حال خیّری بود که در مشهد بازار معروفی داشت. مسجد- مدرسه- آب انبار- پل و دارالایتام و اقدامات خیریه دیگری هم از این دست داشته است.
به او خبر داده بودند در حوزه علمیهای که با پول او ساخته شده، طلبهای شراب میخورد!
از زبان آن طلبه نقل است که:
ناگهان همهمهای در مدرسه پیچید. طلاب صدا میزدند حاج عباسقلی است که به مدرسه وارد شده.
در این وقت روز چه کار دارد؟ از بازار به مدرسه آمده است!
عباسقلی خان یکسره به حجرهی من آمد و بقیه همراهان هم دنبالش.
داخل حجره همه نشستند. ناگهان عباسقلی خان به تنهایی از جایش بلند شد و کتابخانه کوچک من را نشانه رفت. رو به من کرد و گفت: لطفاً بفرمایید نام این کتاب قطور چیست؟ گفتم: شاهنامه فردوسی.
دلم در سینه بدجوری میزد. سنگی سنگین گویی به تار مویی آویخته شده است. بدنم میلرزید.
اگر پشت آن کتاب را نگاه کند، چه خاکی باید بر سرم بریزم؟ عباسقلی خان دستش را آرام به سوی کتابهای دیگر دراز کرد…
ببخشید، نام این کتاب چیست؟
بحارالانوار. عجب…! این یکی چطور؟ گلستان سعدی. چه خوب…! این یکی چیست؟ مکاسب و این یکی؟! …
لحظاتی بعد، آن چه نباید بشود، به وقوع پیوست. عباسقلی خان، آن چه را که نباید ببیند، با چشمان خودش دید.
کتاب حجیمی را نشان داد و با دستش آن را لمس کرد. سپس با چشمانی از حدقه درآمده به پشت کتاب اشاره کرد و با لحنی خاص گفت:
این چه نوع کتابی است، اسمش چیست؟ معلوم بود. عباسقلی خان پی برده بود و آن شیشه لعنتی پنهان شده در پشت همان کتاب را هدف قرار داده بود.
برای چند لحظه تمام خانه به دور سرم چرخید، چشمهایم سیاهی رفت، زانوهایم سست شد، آبرو و حیثیتم در معرض گردباد قرار گرفته بود. چرا این کار را کردم؟! چرا توی مدرسه؟! خدایا! کمکم کن، نفهمیدم، اشتباه کردم…
خوشبختانه همراهان عباسقلی خان هنوز روی زمین نشسته بودند و نمیدیدند، اما با خود او که آن را در اینجا دیده بود چه باید کرد؟
بالاخره نگفتی اسم این کتاب چیست؟
چرا آقا; الآن میگم. داشتم آب میشدم. خدایا! دستم به دامنت. در همین حال ناگهان فکری به مغزم خطور کرد و ناخودآگاه بر زبان راندم: یا ستارالعیوب، و گفتم: نام این کتاب، «ستارالعیوب» است آقا!
فاصله سؤال آمرانه عباسقلی خان و جواب التماسآمیز من چند لحظه بیشتر نبود.
شاید اصلاً انتظار این پاسخ را نداشت. دلم بدجوری شکسته بود و خدای شکسته دلان و متنبه شدگان این پاسخ را بر زبانم نهاده بود. حالا دیگر نوبت عباسقلی خان بود. احساس کردم در یک لحظه لرزید و خشک شد. طوری که انگار برق گرفته باشدش.
شاید انتظار این پاسخ را نداشت. چشمهایش را بر هم نهاد. چند قطره اشک از لابهلای پلکهایش چکید.
ایستاد و سکوت کرد. ساکت و صامت و یکباره کتاب ستارالعیوب (!) را سر جایش گذاشت و از حجره بیرون رفت. همراهانش نیز در پی او بیرون رفتند، حتی آنها هم از این موضوع سر درنیاوردند، و عباسقلی خان هم هیچگاه به روی خودش هم نیاورد که چه دیده است...
اما آن محصلِ آن مدرسه، هماندم عادت را به عبادت مبدل کرد. سر بر خاک نهاد و اشک ریخت.
سالیانی چند از آن داستان شگفت گذشت، محصل آن روز، بعدها معلم و مدرس شد و روزی در زمره بزرگان علم، قصه زندگیاش را برای شاگردانش تعریف کرد. «زندگی من معجزه ستارالعیوب است»...
ستارالعیوب یکی از نامهای احیاگر و معجزه آفرین خدا است و من آزادشده و تربیتیافته همان یک لحظه رازپوشی و جوانمردی عباسقلی خان هستم که باعث تغییر و تحول سازندهام شد.
«اخلاق پیامبر و اخلاق ما»؛ نوشته استاد جلال رفیع
@adelehz
به او خبر داده بودند در حوزه علمیهای که با پول او ساخته شده، طلبهای شراب میخورد!
از زبان آن طلبه نقل است که:
ناگهان همهمهای در مدرسه پیچید. طلاب صدا میزدند حاج عباسقلی است که به مدرسه وارد شده.
در این وقت روز چه کار دارد؟ از بازار به مدرسه آمده است!
عباسقلی خان یکسره به حجرهی من آمد و بقیه همراهان هم دنبالش.
داخل حجره همه نشستند. ناگهان عباسقلی خان به تنهایی از جایش بلند شد و کتابخانه کوچک من را نشانه رفت. رو به من کرد و گفت: لطفاً بفرمایید نام این کتاب قطور چیست؟ گفتم: شاهنامه فردوسی.
دلم در سینه بدجوری میزد. سنگی سنگین گویی به تار مویی آویخته شده است. بدنم میلرزید.
اگر پشت آن کتاب را نگاه کند، چه خاکی باید بر سرم بریزم؟ عباسقلی خان دستش را آرام به سوی کتابهای دیگر دراز کرد…
ببخشید، نام این کتاب چیست؟
بحارالانوار. عجب…! این یکی چطور؟ گلستان سعدی. چه خوب…! این یکی چیست؟ مکاسب و این یکی؟! …
لحظاتی بعد، آن چه نباید بشود، به وقوع پیوست. عباسقلی خان، آن چه را که نباید ببیند، با چشمان خودش دید.
کتاب حجیمی را نشان داد و با دستش آن را لمس کرد. سپس با چشمانی از حدقه درآمده به پشت کتاب اشاره کرد و با لحنی خاص گفت:
این چه نوع کتابی است، اسمش چیست؟ معلوم بود. عباسقلی خان پی برده بود و آن شیشه لعنتی پنهان شده در پشت همان کتاب را هدف قرار داده بود.
برای چند لحظه تمام خانه به دور سرم چرخید، چشمهایم سیاهی رفت، زانوهایم سست شد، آبرو و حیثیتم در معرض گردباد قرار گرفته بود. چرا این کار را کردم؟! چرا توی مدرسه؟! خدایا! کمکم کن، نفهمیدم، اشتباه کردم…
خوشبختانه همراهان عباسقلی خان هنوز روی زمین نشسته بودند و نمیدیدند، اما با خود او که آن را در اینجا دیده بود چه باید کرد؟
بالاخره نگفتی اسم این کتاب چیست؟
چرا آقا; الآن میگم. داشتم آب میشدم. خدایا! دستم به دامنت. در همین حال ناگهان فکری به مغزم خطور کرد و ناخودآگاه بر زبان راندم: یا ستارالعیوب، و گفتم: نام این کتاب، «ستارالعیوب» است آقا!
فاصله سؤال آمرانه عباسقلی خان و جواب التماسآمیز من چند لحظه بیشتر نبود.
شاید اصلاً انتظار این پاسخ را نداشت. دلم بدجوری شکسته بود و خدای شکسته دلان و متنبه شدگان این پاسخ را بر زبانم نهاده بود. حالا دیگر نوبت عباسقلی خان بود. احساس کردم در یک لحظه لرزید و خشک شد. طوری که انگار برق گرفته باشدش.
شاید انتظار این پاسخ را نداشت. چشمهایش را بر هم نهاد. چند قطره اشک از لابهلای پلکهایش چکید.
ایستاد و سکوت کرد. ساکت و صامت و یکباره کتاب ستارالعیوب (!) را سر جایش گذاشت و از حجره بیرون رفت. همراهانش نیز در پی او بیرون رفتند، حتی آنها هم از این موضوع سر درنیاوردند، و عباسقلی خان هم هیچگاه به روی خودش هم نیاورد که چه دیده است...
اما آن محصلِ آن مدرسه، هماندم عادت را به عبادت مبدل کرد. سر بر خاک نهاد و اشک ریخت.
سالیانی چند از آن داستان شگفت گذشت، محصل آن روز، بعدها معلم و مدرس شد و روزی در زمره بزرگان علم، قصه زندگیاش را برای شاگردانش تعریف کرد. «زندگی من معجزه ستارالعیوب است»...
ستارالعیوب یکی از نامهای احیاگر و معجزه آفرین خدا است و من آزادشده و تربیتیافته همان یک لحظه رازپوشی و جوانمردی عباسقلی خان هستم که باعث تغییر و تحول سازندهام شد.
«اخلاق پیامبر و اخلاق ما»؛ نوشته استاد جلال رفیع
@adelehz
❤20👍1