برف را از شانههایش تکاند و وارد اتاقک نگهبانی شد. دستکشهایش را دراورد و دستهایش را گرفت روی علاالدین. نگاهش به نامهی روی میز افتاد. لابد دوباره از هِنار بود. آخر جز هِنار کی نامه مینویسد اینروزها؟
هِنار خواهرزادهی همکارش شُوان بود. تا حالا از نزدیک ندیده بودش. فقط میدانست خانمی است چهلساله. برای یک روستایی سمت کرمانشاه. در کودکی یک بهاری با پدرش گوسفندهایشان را برده بودند صحرا که رفته روی مین و یک پایش را از دست داده... گاهی همراه شعرها، عکس خودش را هم میفرستاد. خوشگل بود. سفید با موهای مشکی مجعد و چشمان درشت سیاه... یکبار که شُوان رفته بود روستایشان که به خواهرش سر بزند به هِنار گفته بوده همکارش نصیر فارغالتحصیل ادبیات دانشگاه تهران است و او هم دفتر شعرهایش را فرستاده بود که نصیر نظرش رابگوید. نصیر هم از روی احترام با مداد کنار چندتا از شعرها نظرش را نوشته بود.
از آن روز دو سال گذشته بود و هِنار هر هفته شعرهایش را در نامه میفرستاد. روی برگه را شعر مینوشت و پشت برگه را سفید میگذاشت تا نصیر نظرش را بنویسد و برایش بفرستد. حال نصیر هم خوب بود با نامهها. اوایل به شُوان گفته بود "به خواهرزادهات بگو شعرهایش را با ایمیل بفرستد". گفته بود "آنجا اینترنت ندارد". گفته بود "بگو پیامک کند". گفته بود "هِنار گوشی ندارد"...
یک چای برای خودش ریخت و نشست پشت میز و نامه را باز کرد. در پاکت فقط یک کارتپستال بود از یک کوهستانی در بهار، پر از شقایق. خواست پشت کارت را بخواند که شُوان در اتاقک نگهبانی را باز کرد و وارد شد. شُوان هم سرپرست نگهبانها بود و هم تنها رفیقش در آن کارخانه. گفت "نامهی هِنار رو دیدی؟ نوشته ماجرا رو؟" نصیر با نگرانی گفت "نه، چی شده؟" شُوان گفت "دارن میدنش به یه پیرمرد لبگوری". نصیر سکوت کرد.
شُوان گفت "دردت چیه نصیر؟ من که میدونم همدیگه رو دوست دارید. بخدا تا حالا هیچ دونفری رو ندیدم انقدر شبیه هم باشن. جفتتون اهل شعرید. مهربانید. آدمید. توی این روزگار لعنتی، اشتباهیاید. ببین این دختر بخاطر تو بعد از سالها دوباره داره شعر میگه. حالش خوب شده. تو هم حالت خوبه روزایی که نامهاش میرسه. مگه چقدر از عمرت مونده؟ تهش بیست سی سال. نذار لحظهای که میمیری حسرتش به دلت بمونه که شاید میشد جور دیگهای زندگی کنی. ببین نصیر، من دارم بازنشسته میشم.با مهندس حرف زدم. قراره جای من بذارتت سرپرست نگهبانا. حقوقت زیاد میشه.توو همین سرایداری باهم زندگی میکنید و کرایهخونه هم نمیدید".
نصیر خیره به برفهای توی حیاط گفت "پرسیدی دردم چیه.درد من همینه شُوان، نگهبانی، زندگی توو اتاق سرایداریِ کارخونه،این چیزی نبود که من از زندگی بخوام. دلم نمیخواد یکی دیگه رو توی نکبتِ زندگیم شریک کنم". شُوان با کلافگی گفت "خب توی این خرابشده زندگیِ کی اونجوریه که میخواسته؟ فکر میکنی اونایی که طرفای ما با لیسانس کولبری میکنن رویاشون این بوده؟". بعد آرام گفت "نگران هِنار نباش. زندگی اون دیگه بدتر از اینی که هست نمیشه. اونجا زنی که نتونه کار کنه رو کسی نمیخواد. اونجا کسی شعر نمیخواد. اونجا تنهاست. فکر میکنی برای چی شعراشو واسه تو میفرسته و یه هفته منتظر میشینه که جواب نامهاش برسه؟" صدایش را صاف کرد و بلند داد زد "دارم میگم میخوان هِنارکم رو بدن به یه پیرمردی که اختیار خودشو نداره، باید با اون یهدونهپاش زیر اونو تمیز کنه. دِلامصب، نخواه زندگیش اینجوری بشه".
چنددقیقهای سکوت کردند. شُوان گفت "نمیخوای چیزی بگی؟... باشه. صبح دارم میرم روستامون. بهش میگم دیگه نامه نفرسته برات". در را باز کرد و پا به حیاط پر از برف کارخانه گذاشت.
نصیر کارتپستال را از روی میز برداشت و به کوهستان پر از شقایق خیره شد. یادش افتاد پشت کارت را نخوانده. کارت را برگرداند. نوشته بود "این بهار بیا. دستبهدست برویم کوه. شاید اینجوری معجزه شود و زمان به عقب برگردد و این بهار زیر قدمهایم شقایق بروید جای مین. شاید معجزه شود و من عصایم را بگذارم کنار و با هم دو دستماله برقصیم.روی سبزهها دراز بکشیم، تو گل بچینی بگذاری لای موهام، من هم شعرهای تازهام را برایت بخوانم... خواهرم شعرهایم را داده در شهر تایپ کردهاند سیمیاش کردهاند شده عینهو کتاب. مثل کتابهای واقعی به تو تقدیمش کردهام... بیا که دل هنار مثل انارهای مانده بر شاخههای زمستان چروکیده شد بس که منتظرت ماند. بهار بیا، بهار که بیایی یکشعری برایت میگویم که از این کوههای اورامانات هم قشنگتر باشد".
نصیر درِاتاقک نگهبانی راباز کرد. در میانهی چارچوب ایستاد و رو به شُوان که داشت دور میشد داد زد "های شُوان، به هِنار بگو برفها که آب بشه میام با هم بریم کوهستان لای شقایقا. بهش بگو با خودت میام خواستگاریش. بگو شعر بنویسه. بگو نامه بنویسه. بگو زیاد بنویسه. آخه جز هِنار کی دیگه نامه مینویسه اینروزا؟"...
حمید باقرلو
@adelehz
هِنار خواهرزادهی همکارش شُوان بود. تا حالا از نزدیک ندیده بودش. فقط میدانست خانمی است چهلساله. برای یک روستایی سمت کرمانشاه. در کودکی یک بهاری با پدرش گوسفندهایشان را برده بودند صحرا که رفته روی مین و یک پایش را از دست داده... گاهی همراه شعرها، عکس خودش را هم میفرستاد. خوشگل بود. سفید با موهای مشکی مجعد و چشمان درشت سیاه... یکبار که شُوان رفته بود روستایشان که به خواهرش سر بزند به هِنار گفته بوده همکارش نصیر فارغالتحصیل ادبیات دانشگاه تهران است و او هم دفتر شعرهایش را فرستاده بود که نصیر نظرش رابگوید. نصیر هم از روی احترام با مداد کنار چندتا از شعرها نظرش را نوشته بود.
از آن روز دو سال گذشته بود و هِنار هر هفته شعرهایش را در نامه میفرستاد. روی برگه را شعر مینوشت و پشت برگه را سفید میگذاشت تا نصیر نظرش را بنویسد و برایش بفرستد. حال نصیر هم خوب بود با نامهها. اوایل به شُوان گفته بود "به خواهرزادهات بگو شعرهایش را با ایمیل بفرستد". گفته بود "آنجا اینترنت ندارد". گفته بود "بگو پیامک کند". گفته بود "هِنار گوشی ندارد"...
یک چای برای خودش ریخت و نشست پشت میز و نامه را باز کرد. در پاکت فقط یک کارتپستال بود از یک کوهستانی در بهار، پر از شقایق. خواست پشت کارت را بخواند که شُوان در اتاقک نگهبانی را باز کرد و وارد شد. شُوان هم سرپرست نگهبانها بود و هم تنها رفیقش در آن کارخانه. گفت "نامهی هِنار رو دیدی؟ نوشته ماجرا رو؟" نصیر با نگرانی گفت "نه، چی شده؟" شُوان گفت "دارن میدنش به یه پیرمرد لبگوری". نصیر سکوت کرد.
شُوان گفت "دردت چیه نصیر؟ من که میدونم همدیگه رو دوست دارید. بخدا تا حالا هیچ دونفری رو ندیدم انقدر شبیه هم باشن. جفتتون اهل شعرید. مهربانید. آدمید. توی این روزگار لعنتی، اشتباهیاید. ببین این دختر بخاطر تو بعد از سالها دوباره داره شعر میگه. حالش خوب شده. تو هم حالت خوبه روزایی که نامهاش میرسه. مگه چقدر از عمرت مونده؟ تهش بیست سی سال. نذار لحظهای که میمیری حسرتش به دلت بمونه که شاید میشد جور دیگهای زندگی کنی. ببین نصیر، من دارم بازنشسته میشم.با مهندس حرف زدم. قراره جای من بذارتت سرپرست نگهبانا. حقوقت زیاد میشه.توو همین سرایداری باهم زندگی میکنید و کرایهخونه هم نمیدید".
نصیر خیره به برفهای توی حیاط گفت "پرسیدی دردم چیه.درد من همینه شُوان، نگهبانی، زندگی توو اتاق سرایداریِ کارخونه،این چیزی نبود که من از زندگی بخوام. دلم نمیخواد یکی دیگه رو توی نکبتِ زندگیم شریک کنم". شُوان با کلافگی گفت "خب توی این خرابشده زندگیِ کی اونجوریه که میخواسته؟ فکر میکنی اونایی که طرفای ما با لیسانس کولبری میکنن رویاشون این بوده؟". بعد آرام گفت "نگران هِنار نباش. زندگی اون دیگه بدتر از اینی که هست نمیشه. اونجا زنی که نتونه کار کنه رو کسی نمیخواد. اونجا کسی شعر نمیخواد. اونجا تنهاست. فکر میکنی برای چی شعراشو واسه تو میفرسته و یه هفته منتظر میشینه که جواب نامهاش برسه؟" صدایش را صاف کرد و بلند داد زد "دارم میگم میخوان هِنارکم رو بدن به یه پیرمردی که اختیار خودشو نداره، باید با اون یهدونهپاش زیر اونو تمیز کنه. دِلامصب، نخواه زندگیش اینجوری بشه".
چنددقیقهای سکوت کردند. شُوان گفت "نمیخوای چیزی بگی؟... باشه. صبح دارم میرم روستامون. بهش میگم دیگه نامه نفرسته برات". در را باز کرد و پا به حیاط پر از برف کارخانه گذاشت.
نصیر کارتپستال را از روی میز برداشت و به کوهستان پر از شقایق خیره شد. یادش افتاد پشت کارت را نخوانده. کارت را برگرداند. نوشته بود "این بهار بیا. دستبهدست برویم کوه. شاید اینجوری معجزه شود و زمان به عقب برگردد و این بهار زیر قدمهایم شقایق بروید جای مین. شاید معجزه شود و من عصایم را بگذارم کنار و با هم دو دستماله برقصیم.روی سبزهها دراز بکشیم، تو گل بچینی بگذاری لای موهام، من هم شعرهای تازهام را برایت بخوانم... خواهرم شعرهایم را داده در شهر تایپ کردهاند سیمیاش کردهاند شده عینهو کتاب. مثل کتابهای واقعی به تو تقدیمش کردهام... بیا که دل هنار مثل انارهای مانده بر شاخههای زمستان چروکیده شد بس که منتظرت ماند. بهار بیا، بهار که بیایی یکشعری برایت میگویم که از این کوههای اورامانات هم قشنگتر باشد".
نصیر درِاتاقک نگهبانی راباز کرد. در میانهی چارچوب ایستاد و رو به شُوان که داشت دور میشد داد زد "های شُوان، به هِنار بگو برفها که آب بشه میام با هم بریم کوهستان لای شقایقا. بهش بگو با خودت میام خواستگاریش. بگو شعر بنویسه. بگو نامه بنویسه. بگو زیاد بنویسه. آخه جز هِنار کی دیگه نامه مینویسه اینروزا؟"...
حمید باقرلو
@adelehz
❤20
❤18
بارالها تنها به دنیایت آمدم عریان و بی همراه ...مرا از دنیایت ولی تنها و بی کس مبر...بارالها حجاب آبرویم را در نزد بندگانت کنارمزن وعریانش مکن.
حضرت حق ای پادشاه مطلق این بنده ی ناتوان و ناچیز و بی مقدار ازان کوچکتر است که بتواند خودش را دور از اغوشت و پناهت تصور کند.
جانانه ی بی همتا در درگه پادشاهی مطلقت این ناچیز را بپذیر و دستت را از شانه های بی تحملش برندار.
ای تنها صاحب شوکت و شکوه چنان که مرا از هیچ خلق نمودی چنان که قادری دوباره از خاک مرا برویانی نپسند که بی تو در کویر هستی سرگردان باشم.
دستان کوچک و ناتوانم را در دستان کبریایی ات نگاه دار و دلم را قرار بخش.
بارالها اگر مهلتم تمام شده است اگر وقت رفتن است .حتی در وقت رفتن هم تنهایم مگذار...و عزیزانم را انچنان در پناه خود محفوظ دار که شایسته خیرالحافظین است...
مهربانم مرا حتی لحظه ای به حال خویش وا مگذار.. و حامی ام باش.
پادشاها خودم را عزیزانم را عزیزان عزیزانم را و هرکس که ذره ای در دلش به تو امید دارد را به دستان پرقدرت خودت میسپارم ..
که تو الله هستی وشایسته قدرت..
باشد که در پناهت آسوده باشیم چنان آهوان رمیده ای در پناه سلطان ....
آمین یا رب العالمین
#عادله_زمانی
شب زیبا
@adelehz
حضرت حق ای پادشاه مطلق این بنده ی ناتوان و ناچیز و بی مقدار ازان کوچکتر است که بتواند خودش را دور از اغوشت و پناهت تصور کند.
جانانه ی بی همتا در درگه پادشاهی مطلقت این ناچیز را بپذیر و دستت را از شانه های بی تحملش برندار.
ای تنها صاحب شوکت و شکوه چنان که مرا از هیچ خلق نمودی چنان که قادری دوباره از خاک مرا برویانی نپسند که بی تو در کویر هستی سرگردان باشم.
دستان کوچک و ناتوانم را در دستان کبریایی ات نگاه دار و دلم را قرار بخش.
بارالها اگر مهلتم تمام شده است اگر وقت رفتن است .حتی در وقت رفتن هم تنهایم مگذار...و عزیزانم را انچنان در پناه خود محفوظ دار که شایسته خیرالحافظین است...
مهربانم مرا حتی لحظه ای به حال خویش وا مگذار.. و حامی ام باش.
پادشاها خودم را عزیزانم را عزیزان عزیزانم را و هرکس که ذره ای در دلش به تو امید دارد را به دستان پرقدرت خودت میسپارم ..
که تو الله هستی وشایسته قدرت..
باشد که در پناهت آسوده باشیم چنان آهوان رمیده ای در پناه سلطان ....
آمین یا رب العالمین
#عادله_زمانی
شب زیبا
@adelehz
❤12
نمیخواهم ساده لوح بنظر بیایم اما واقعا معتقدم خیلی از مشکلات بظاهر در هم تنیده ی بشر با تغییری کوچک در عادات و افکار آدمی حل میشود .
این سختگیری های کشنده،این افکار سمی ،این ترس از اتفاقات بدی که هنوز نیفتاده است ریشه ی هر آرامشی را میخشکاند .به گمانم زمان باز پس گیری آرامش فرا رسیده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
این سختگیری های کشنده،این افکار سمی ،این ترس از اتفاقات بدی که هنوز نیفتاده است ریشه ی هر آرامشی را میخشکاند .به گمانم زمان باز پس گیری آرامش فرا رسیده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤5
من باشم و تو و گوشه ی دنجی در آخرین باغ انجیر جهان ،که شبها سکوت لایه به لایه فضا را بشکافد و نگذارد هیچ صدایی به ما برسد .
من باشم و تو و آن قالیچه ی قدیمی که گوشه دنج باغ مان بیندازیم و بنشینیم روبروی هم.
خیره شویم به چشمان هم بدون اینکه قصد بوسیدن هم را داشته باشیم.
از توبپرسم اینجا کجاست بگویی نمیدانم و ما گم شویم در جایی که نمیشناسیمش
من وتو از دنیا یک باغ انجیر در شبی گرم بدهکاریم شاید قصدمان برای نبوسیدن هم عوض شود...
#عادله_زمانی
@adelehz
من باشم و تو و آن قالیچه ی قدیمی که گوشه دنج باغ مان بیندازیم و بنشینیم روبروی هم.
خیره شویم به چشمان هم بدون اینکه قصد بوسیدن هم را داشته باشیم.
از توبپرسم اینجا کجاست بگویی نمیدانم و ما گم شویم در جایی که نمیشناسیمش
من وتو از دنیا یک باغ انجیر در شبی گرم بدهکاریم شاید قصدمان برای نبوسیدن هم عوض شود...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤11
چند سال پيش فهميدم يکى از دختراى همسايهمون که داداشش هم دوستم بود، دوستم داره. اون هر روز لباسهاى زيبا و رنگاوارنگ ميپوشيد و از بالکن طبقه دوم خونشون منو نگاه ميکرد. کار هردوى ما فقط نگاه کردن بهم بدون حرف زدن وهيچ اشارهاى بود. چون آبجى دوستم بود ميترسيدم پا پيش بذارم، اما همينکه ساعتها همو تماشا ميکرديم من احساس خوشحالى بىحد و حسابى ميکردم. از خورد و خوراک افتاده بودم همش به اون فکر ميکردم و اينکه بخاطر من هميشه لباساشو عوض ميکرد و زيباترين لباساشو ميپوشيد. احساس خوشبختى زيادى ميکردم که کسى هم تو اين دنيا منو دوست داره. من حتى اسمشو نميدونستم اما لبخندى که رو لباش بود به من شوق ميداد، اما چون چشام ضعيف بود اون زيبايى بيش ازحد چهرشو زياد نميتونستم درک کنم. چند وقتی ازاين قضيه گذشت تا يه روز که من با وحيد داداشش که دوستم بود وبچههاى محل براى بازى فوتبال رفته بوديم زمين خاکى. بعد بازى من و وحيد تنها شديم و تصميم گرفتم دلمو به دريا بزنم و عشقم به آبجيشو بگم، فوقش ميزد تو گوشم. تازه من قصد بدى نداشتم و ميخواستم خواستگارى کنم. نفسى کشيدم و به وحيد گفتم وحيد ما دوستيم؟ گفت خب آره مگه غير اينه؟ گفتم نه اما ميخوام يه چيزى بگم قول بده هم ناراحت نشى هم به حرفام خوب گوش بدى. وحيد که جا خورده بود گفت چى شده اتفاقى افتاده؟ من که يکم ترسيده بودم گفتم نه هيچى بيخيال. وحيد گفت عه بگو ديگه گفتم قول بده ناراحت نشى. گفت قول حالا بگو. منم آب دهنمو قورت دادم سرمو زير انداختم با منومن گفتم به آبجيت ع ع ع ع ع علاا ق ق ق ق مممممممنننننند شو شو شو شدم...
وحيد که معلوم بود خشکش زده با تعجب گفت آبجيم؟ منم که شرمنده بودم گفتم آره گفت من من که آبجى ندارم! من سرمو يکم بالا آوردم گفتم ندارى!؟ گفت نه! گفتم پس اون دختره کيه هر روز جلو بالکن ميشينه؟ تا اينو گفتم وحيد شروع کرد به قش قش خنديدن. دلشو گرفته بود و مرتب ميخنديد. منکه بهم برخورده بود گفتم عه چرا ميخندى چى شده؟ گفت به تو و حرفات ميخندم و باز شروع به خنديدن کرد منکه ديگه عصبى شده بودم گفتم کجاش خنده داره پس اون دختر کيه؟ وحيد بزور خودشو جموجور کرد و در حالى که ميخنديد گفت اونکه آبجيم نيست. گفتم پس کيه؟ گفت اون مانکنه مامانمه. خودت که ميدونى مامانم خياطه واسه تبليغ کاراش هر روز يه نمونه از کاراش رو تن اون مانکن ميکنه و ميذاره تو بالکن واسه تبليغ !
منکه از شنيدن حرفاى وحيد عرق شرم بر تنم نشسته بود و روياى عشق چند ماههام به يک کابوس تلخ تبديل شده بود چشام تار ميرفت و سرم گيج میرفت و جز سياهى چيزى نميديدم، بدون خداحافظى از وحيد جدا شدم. پاهام بدنمو نميکشيد. به زور خودمو خونه رسوندم. اونشب بدون غذا لشمو انداختم رو تختم وخوابيدم. فرداش رفتم پيش دکتر چشم پزشک و حالا يک عينک خوب رو چشامه. گرچه عشق ندارم اما دنيا رو زيبا و واقعى ميبينم!
نتیجهگیری بهتری میخواین؟ ندارم. خودتون بهش برسید. فقط گاهی به چشمهاتون هم شک کنید یاااا... عینکتون رو عوض کنید.
از کانال بیشعوری
پ.ن 🤣
@adelehz
وحيد که معلوم بود خشکش زده با تعجب گفت آبجيم؟ منم که شرمنده بودم گفتم آره گفت من من که آبجى ندارم! من سرمو يکم بالا آوردم گفتم ندارى!؟ گفت نه! گفتم پس اون دختره کيه هر روز جلو بالکن ميشينه؟ تا اينو گفتم وحيد شروع کرد به قش قش خنديدن. دلشو گرفته بود و مرتب ميخنديد. منکه بهم برخورده بود گفتم عه چرا ميخندى چى شده؟ گفت به تو و حرفات ميخندم و باز شروع به خنديدن کرد منکه ديگه عصبى شده بودم گفتم کجاش خنده داره پس اون دختر کيه؟ وحيد بزور خودشو جموجور کرد و در حالى که ميخنديد گفت اونکه آبجيم نيست. گفتم پس کيه؟ گفت اون مانکنه مامانمه. خودت که ميدونى مامانم خياطه واسه تبليغ کاراش هر روز يه نمونه از کاراش رو تن اون مانکن ميکنه و ميذاره تو بالکن واسه تبليغ !
منکه از شنيدن حرفاى وحيد عرق شرم بر تنم نشسته بود و روياى عشق چند ماههام به يک کابوس تلخ تبديل شده بود چشام تار ميرفت و سرم گيج میرفت و جز سياهى چيزى نميديدم، بدون خداحافظى از وحيد جدا شدم. پاهام بدنمو نميکشيد. به زور خودمو خونه رسوندم. اونشب بدون غذا لشمو انداختم رو تختم وخوابيدم. فرداش رفتم پيش دکتر چشم پزشک و حالا يک عينک خوب رو چشامه. گرچه عشق ندارم اما دنيا رو زيبا و واقعى ميبينم!
نتیجهگیری بهتری میخواین؟ ندارم. خودتون بهش برسید. فقط گاهی به چشمهاتون هم شک کنید یاااا... عینکتون رو عوض کنید.
از کانال بیشعوری
پ.ن 🤣
@adelehz
❤21😁12
شازده کوچولو به سیارهی دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد. بعد از ملاقاتی کوتاه، شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند اما فرمانروا که دلش میخواست او را نگه دارد گفت: نرو... تو را وزیر دادگستری میکنم!
شازده کوچولو گفت: اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم.
فرمانروا گفت: خب، خودت را محاکمه کن!
این سختترین کار دنیاست... اینکه بتوانی دربارهی خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت را محاکمه کنی...!
📕 شازده کوچولو | آنتوان دوسنتاگزوپری
@adelehz
شازده کوچولو گفت: اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم.
فرمانروا گفت: خب، خودت را محاکمه کن!
این سختترین کار دنیاست... اینکه بتوانی دربارهی خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت را محاکمه کنی...!
📕 شازده کوچولو | آنتوان دوسنتاگزوپری
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸️روباهی که بخشی از دست خود را به دلیل نامعلومی از دست داده این روزها برای سیر کردن شکم خود به انسانها پناه آورده است.
🔸️این روباه هر روز در یک مهمانسرا در خوانسار حاضر و غذای خود را از یکی از کارکنان این مهمانسرا دریافت میکند.
نارنجی های توی فصل سرد زندگی براشون سخت تره😢🦊
#نارنجی
@adelehz
🔸️این روباه هر روز در یک مهمانسرا در خوانسار حاضر و غذای خود را از یکی از کارکنان این مهمانسرا دریافت میکند.
نارنجی های توی فصل سرد زندگی براشون سخت تره😢🦊
#نارنجی
@adelehz
❤9😢6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حتما که نباید قضیه عاشقونه باشه ما ولنتاین وبه رفیق مون تبریک میگیم😄
رفیق ولنتاینت مبارک😍
قلبم اکلیلی شد .
@adelehz
رفیق ولنتاینت مبارک😍
قلبم اکلیلی شد .
@adelehz
❤23😁3
زنها چیز های غیر منتظره را دوست دارند؛
وسط یک چهار راهِ شلوغ دوستت دارم شنیدن را،
دسته گل به مناسبت هیچ چیز را،
کلیدی که به جای ساعتِ هفت ساعتِ چهار بچرخد تویِ قفل را،
مردی که پیش بند ببندد و صورت کفیش عجیب دیدن دارد را...
زنها چیزهای غیر منتظره را دوست دارند؛
بوسه های ناگهانی را،
بوسه های ناگهانی را،
بوسه های ناگهانی را...
فاطمه جوادی
@adelehz
وسط یک چهار راهِ شلوغ دوستت دارم شنیدن را،
دسته گل به مناسبت هیچ چیز را،
کلیدی که به جای ساعتِ هفت ساعتِ چهار بچرخد تویِ قفل را،
مردی که پیش بند ببندد و صورت کفیش عجیب دیدن دارد را...
زنها چیزهای غیر منتظره را دوست دارند؛
بوسه های ناگهانی را،
بوسه های ناگهانی را،
بوسه های ناگهانی را...
فاطمه جوادی
@adelehz
❤14😢2
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کادوهاتون چقدر زشته 😒
@adelehz
@adelehz
😁24
حبیب آقا، نه کافه رفته است، نه ڪتاب خوانده است و نه سیگار برگ برلب گذاشته و ڪلاه ڪج بر سر.
نه با فیلم تایتانیڪ گریه ڪرده است و نه ولنتاین میداند چیست.
اما صدیقه خانم ڪه مریض شد، شبها ڪار میڪرد و صبحها به ڪار خانه میرسید.
در چشمانش خستگی فریاد میزد، خواب یڪ آرزو بود. اما جلوی بچه ها و صدیقه خانوم ذره ای ضعف بروز نمیداد.
حبیب آقا عشق را معنا میڪرد، نمایش نمیداد
@adelehz
نه با فیلم تایتانیڪ گریه ڪرده است و نه ولنتاین میداند چیست.
اما صدیقه خانم ڪه مریض شد، شبها ڪار میڪرد و صبحها به ڪار خانه میرسید.
در چشمانش خستگی فریاد میزد، خواب یڪ آرزو بود. اما جلوی بچه ها و صدیقه خانوم ذره ای ضعف بروز نمیداد.
حبیب آقا عشق را معنا میڪرد، نمایش نمیداد
@adelehz
❤37😢2