"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از الان بگم کادوهای ولنتاین تون خیلیم زشته😒
@adelehz
😢5😁1
چنانچه در آسمان هفتم باشی و رهگذری تقاضای لیوانی آب از تو بکند، از آسمان فرود بیا تا تقاضای او را اجابت کنی.

اگر با مهربانی و آواز به خدا نزدیک نشوم، پس چگونه نزدیک شوم؟

✍🏻 نیکوس کازانتزاکیس

شب زیبا ❤️
@adelehz
11
من اینجا هستم ❤️
برای استفاده از نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .

http://Instagram.com/adeleh.z7
دوست داشتن جهان و هر چه در آن وجود دارد به نحو شگفت آوری از دوست داشتن خویشتن خویش آغاز می شود .
بگذارید با شما صادقانه حرف بزنم اگر نتوانید خودتان را دوست داشته باشید هرگز نخواهید توانست جهان را دوست بدارید.
یا خودتان را دوست بدارید یا بازهم خودتان را پیش از همه دوست بدارید .
این تنها راه حل موجود و منطقی ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
12
صبح به خیر
بهترینها در نصیب تان🌹
@adelehz
8
"زنی که‌گم کردم "
جهرم ۲۵ سال پیش اومدم جهرم واسه ادامه تحصیل! و دیگه هیچ وقت به خونه پدری برنگشتم.ترم دوم با یه اقای جهرمی ازدواج کردم و همینجا مادر دوتا پسر شدم اما هر روز و هر لحظه حس غربتُ بیشتر و بیشتر حس میکردم تا اینکه پسرام بزرگ شدن و هر کدوم واسه دانشگاه رفتن یه…
آشتیان

آشتیان شهری بود که سرنوشت من را تغییرداد .وقتی ۲۰ سال پیش دانشگاه قبول شدم و از تهران رفتم به اون شهر همونجا با پسری که سال بالاتر بودواهل اصفهان آشنا شدم و میخواستیم ازدواج کنیم ولی خانواده اون مخالف بودن و هیچ جور راضی نشدن .هرچند خودش خیلی تلاش کرد ولی به زور مجبور به ازدواج با فامیلش کردن و منم از روی لجبازی والبته فشار مامانم یه خواستگاری هم زمان داشتم که بهش جواب مثبت دادم .
مرد خوبی بود بسیار خوب ولی من عاشقش نبودم .حالا بعد ۲۰ سال همسرم از دنیا رفت و اون آقا دوباره به سراغ من اومد تمام‌این بیست سال از اصفهان اومده بود نزدیک خونه مادر من ولی هرگز تا زمانی که من متاهل بودم به خودش اجازه نمیداد به سراغ من بیاد تا بتونه منو ببینه .والبته ازدواجش کلا ۴۰ روز بوده و جدا شده بود.
آیا آشتیان دوباره به دنبال من آمده بود؟
@adelehz
😢146
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در آخرین پاییزی که می شناختمت
زیر آخرین درختی که برگهای زردش را بیاد تو قدم زده بودم.
و با آخرین آهنگی که بیادت شنیدم به خودم قول دادم فراموشت کنم.و آن آخرین قولی بود که هرگز نتوانستم عملی اش کنم.
#عادله_زمانی
@adelehz
انسان‌ها زودپشیمان می شوند.
گاه ازگـفته‌هایشان
گاه ازنگفته‌هایشان
اماسراغ ندارم
کسی از مهربانی پشیمان شده باشد.
@adelehz
20👎3
ضعف کردم🥺
@adelehz
2
تنم فرسود

عقلم رفت
و عشقم همچنان باقی...

حضرت سعدی

@adelehz
😢1
برف را از شانه‌هایش تکاند و وارد اتاقک نگهبانی شد. دستکشهایش را دراورد و دستهایش را گرفت روی علاالدین. نگاهش به نامه‌ی روی میز افتاد. لابد دوباره از هِنار بود. آخر جز هِنار کی نامه مینویسد اینروزها؟

هِنار خواهرزاده‌ی همکارش شُوان بود. تا حالا از نزدیک ندیده بودش. فقط میدانست خانمی است چهل‌ساله. برای یک‌ روستایی سمت کرمانشاه. در کودکی یک بهاری با پدرش گوسفندهایشان را برده بودند صحرا که رفته روی مین و یک پایش را از دست داده... گاهی همراه شعرها، عکس خودش را هم میفرستاد. خوشگل بود. سفید با موهای مشکی مجعد و چشمان درشت سیاه... یک‌بار که شُوان رفته بود روستایشان که به خواهرش سر بزند به هِنار گفته بوده همکارش نصیر فارغ‌التحصیل ادبیات دانشگاه تهران است و او هم دفتر شعرهایش را فرستاده بود که نصیر نظرش رابگوید. نصیر هم از روی احترام با مداد کنار چندتا از شعرها نظرش را نوشته بود.

از آن روز دو سال گذشته بود و هِنار هر هفته شعرهایش را در نامه میفرستاد. روی برگه را شعر مینوشت و پشت برگه را سفید میگذاشت تا نصیر نظرش را بنویسد و برایش بفرستد. حال نصیر هم خوب بود با نامه‌ها. اوایل به‌ شُوان گفته بود "به خواهرزاده‌ات بگو شعرهایش را با ایمیل بفرستد". گفته بود "آنجا اینترنت ندارد". گفته بود "بگو پیامک کند". گفته بود "هِنار گوشی ندارد"...

یک ‌چای برای خودش ریخت و نشست پشت میز و نامه را باز کرد. در پاکت فقط یک کارت‌پستال بود از یک کوهستانی در بهار، پر از شقایق. خواست پشت کارت را بخواند که شُوان در اتاقک نگهبانی را باز کرد و وارد شد. شُوان هم سرپرست نگهبانها بود و هم تنها رفیقش در آن کارخانه. گفت "نامه‌ی هِنار رو دیدی؟ نوشته ماجرا رو؟" نصیر با نگرانی گفت "نه، چی شده؟" شُوان گفت "دارن میدنش به یه پیرمرد لب‌گوری". نصیر سکوت کرد.

شُوان گفت "دردت چیه نصیر؟ من که میدونم همدیگه رو دوست دارید. بخدا تا حالا هیچ دونفری رو ندیدم انقدر شبیه هم باشن. جفتتون اهل شعرید. مهربانید. آدمید. توی این روزگار لعنتی، اشتباهی‌اید. ببین این دختر بخاطر تو بعد از سالها دوباره داره شعر میگه. حالش خوب شده. تو هم حالت خوبه روزایی که نامه‌اش میرسه. مگه چقدر از عمرت مونده؟ تهش بیست سی سال. نذار لحظه‌ای که میمیری حسرتش به دلت بمونه که شاید میشد جور دیگه‌ای زندگی کنی. ببین نصیر، من دارم بازنشسته میشم.با مهندس حرف زدم. قراره جای من بذارتت سرپرست نگهبانا. حقوقت زیاد میشه.توو همین سرایداری باهم زندگی میکنید و کرایه‌خونه هم نمیدید".

نصیر خیره به برفهای توی حیاط گفت "پرسیدی دردم چیه.درد من همینه شُوان، نگهبانی، زندگی توو اتاق سرایداریِ کارخونه،این چیزی نبود که من از زندگی بخوام. دلم نمیخواد یکی دیگه رو توی نکبتِ زندگیم شریک کنم". شُوان با کلافگی گفت "خب توی این خراب‌شده زندگیِ کی اونجوریه که میخواسته؟ فکر میکنی اونایی که طرفای ما با لیسانس کولبری میکنن رویاشون این بوده؟". بعد آرام گفت "نگران هِنار نباش. زندگی اون دیگه بدتر از اینی که هست نمیشه. اونجا زنی که نتونه کار کنه رو کسی نمیخواد. اونجا کسی شعر نمیخواد. اونجا تنهاست. فکر میکنی برای چی شعراشو واسه تو میفرسته و یه هفته منتظر میشینه که جواب نامه‌اش برسه؟" صدایش را صاف کرد و بلند داد زد "دارم میگم میخوان هِنارک‌م رو بدن به یه پیرمردی که اختیار خودشو نداره، باید با اون یه‌دونه‌پاش زیر اونو تمیز کنه. دِلامصب، نخواه زندگیش اینجوری بشه".

چنددقیقه‌ای سکوت کردند. شُوان گفت "نمیخوای چیزی بگی؟... باشه. صبح دارم میرم روستامون. بهش میگم دیگه نامه نفرسته برات". در را باز کرد و پا به حیاط پر از برف کارخانه گذاشت.

نصیر کارت‌پستال را از روی میز برداشت و به کوهستان پر از شقایق خیره شد. یادش افتاد پشت کارت‌ را نخوانده. کارت را برگرداند. نوشته بود "این بهار بیا. دست‌به‌دست برویم کوه. شاید اینجوری معجزه شود و زمان به عقب برگردد و این بهار زیر قدمهایم شقایق بروید جای مین. شاید معجزه شود و من عصایم را بگذارم کنار و با هم دو دستماله برقصیم.روی سبزه‌ها دراز بکشیم، تو گل بچینی بگذاری لای موهام، من هم شعرهای تازه‌ام را برایت بخوانم... خواهرم شعرهایم را داده در شهر تایپ کرده‌اند سیمی‌اش کرده‌اند شده عینهو کتاب. مثل کتابهای واقعی به تو تقدیمش کرده‌ام... بیا که دل هنار مثل انارهای مانده بر شاخه‌های زمستان چروکیده شد بس که منتظرت ماند. بهار بیا، بهار که بیایی یک‌شعری برایت میگویم که از این کوههای اورامانات هم قشنگتر باشد".

نصیر درِاتاقک نگهبانی راباز کرد. در میانه‌ی چارچوب ایستاد و رو به شُوان که داشت دور میشد داد زد "های شُوان، به هِنار بگو برفها که آب بشه میام با هم بریم کوهستان لای شقایقا. بهش بگو با خودت میام خواستگاریش. بگو شعر بنویسه. بگو نامه بنویسه. بگو زیاد بنویسه. آخه جز هِنار کی دیگه نامه مینویسه اینروزا؟"...

حمید باقرلو

@adelehz
20
‏همه‌جا با همه‌کس یار نمی‌باید بود
یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود
وحشی بافقی
@adelehz
18
بارالها تنها به دنیایت آمدم عریان و بی همراه ...مرا از دنیایت ولی تنها و بی کس مبر...بارالها حجاب آبرویم را در نزد بندگانت کنارمزن وعریانش مکن.
حضرت حق ای پادشاه مطلق این بنده ی ناتوان و ناچیز و بی مقدار ازان کوچکتر است که بتواند خودش را دور از اغوشت و پناهت تصور کند.
جانانه ی بی همتا در درگه پادشاهی مطلقت این ناچیز را بپذیر و دستت را از شانه های بی تحملش برندار.
ای تنها صاحب شوکت و شکوه چنان که مرا از هیچ خلق نمودی چنان که قادری دوباره از خاک مرا برویانی نپسند که بی تو در کویر هستی سرگردان باشم.
دستان کوچک و ناتوانم را در دستان کبریایی ات نگاه دار و دلم را قرار بخش.
بارالها اگر مهلتم تمام شده است اگر وقت رفتن است .حتی در وقت رفتن هم تنهایم مگذار...و عزیزانم را انچنان در پناه خود محفوظ دار که شایسته خیرالحافظین است...
مهربانم مرا حتی لحظه ای به حال خویش وا مگذار.. و حامی ام باش.
پادشاها خودم را عزیزانم را عزیزان عزیزانم را و هرکس که ذره ای در دلش به تو امید دارد را به دستان پرقدرت خودت میسپارم ..
که تو الله هستی وشایسته قدرت..
باشد که در پناهت آسوده باشیم چنان آهوان رمیده ای در پناه سلطان ....
آمین یا رب العالمین
#عادله_زمانی

شب زیبا
@adelehz
12
نمی‌خواهم ساده لوح بنظر بیایم اما واقعا معتقدم خیلی از مشکلات بظاهر در هم تنیده ی بشر با تغییری کوچک در عادات و افکار آدمی حل می‌شود ‌.
این سختگیری های کشنده،این افکار سمی ،این ترس از اتفاقات بدی که هنوز نیفتاده است ریشه ی هر آرامشی را میخشکاند .به گمانم زمان باز پس گیری آرامش فرا رسیده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
5
اصلا تموم شد و رفت ❤️

@adelehz
6
من باشم و تو و گوشه ی دنجی در آخرین باغ انجیر جهان ،که شبها سکوت لایه به لایه فضا را بشکافد و نگذارد هیچ صدایی به ما برسد ‌.
من باشم و تو و آن قالیچه ی قدیمی که گوشه دنج باغ مان بیندازیم و بنشینیم روبروی هم.
خیره شویم به چشمان هم بدون اینکه قصد بوسیدن هم را داشته باشیم.
از تو‌بپرسم اینجا کجاست بگویی نمیدانم و ما گم شویم در جایی که نمیشناسیمش
من و‌تو از دنیا یک باغ انجیر در شبی گرم بدهکاریم شاید قصدمان برای نبوسیدن هم عوض شود...
#عادله_زمانی
@adelehz
11
چند سال پيش فهميدم يکى از دختراى همسايه‌مون که داداشش هم دوستم بود، دوستم داره. اون هر روز لباس‌هاى زيبا و رنگاوارنگ مي‌پوشيد و از بالکن طبقه دوم خونشون منو نگاه مي‌کرد. کار هردوى ما فقط نگاه کردن بهم بدون حرف زدن وهيچ اشاره‌اى بود. چون آبجى دوستم بود ميترسيدم پا پيش بذارم، اما همينکه ساعت‌ها همو تماشا مي‌کرديم من احساس خوشحالى بى‌حد و حسابى مي‌کردم. از خورد و خوراک افتاده بودم همش به اون فکر مي‌کردم و اينکه بخاطر من هميشه لباساشو عوض ميکرد و زيباترين لباساشو مي‌پوشيد. احساس خوشبختى زيادى مي‌کردم که کسى هم تو اين دنيا منو دوست داره. من حتى اسمشو نمي‌دونستم اما لبخندى که رو لباش بود به من شوق ميداد، اما چون چشام ضعيف بود اون زيبايى بيش ازحد چهرشو زياد نمي‌تونستم درک کنم. چند وقتی ازاين قضيه گذشت تا يه روز که من با وحيد داداشش که دوستم بود وبچه‌هاى محل براى بازى فوتبال رفته بوديم زمين خاکى. بعد بازى من و وحيد تنها شديم و تصميم گرفتم دلمو به دريا بزنم و عشقم به آبجيشو بگم، فوقش ميزد تو گوشم. تازه من قصد بدى نداشتم و مي‌خواستم خواستگارى کنم. نفسى کشيدم و به وحيد گفتم وحيد ما دوستيم؟ گفت خب آره مگه غير اينه؟ گفتم نه اما مي‌خوام يه چيزى بگم قول بده هم ناراحت نشى هم به حرفام خوب گوش بدى. وحيد که جا خورده بود گفت چى شده اتفاقى افتاده؟ من که يکم ترسيده بودم گفتم نه هيچى بيخيال. وحيد گفت عه بگو ديگه گفتم قول بده ناراحت نشى. گفت قول حالا بگو. منم آب دهنمو قورت دادم سرمو زير انداختم با منومن گفتم به آبجيت ع ع ع ع ع علاا ق ق ق ق مممممممنننننند شو شو شو شدم...
وحيد که معلوم بود خشکش زده با تعجب گفت آبجيم؟ منم که شرمنده بودم گفتم آره گفت من من که آبجى ندارم! من سرمو يکم بالا آوردم گفتم ندارى!؟ گفت نه! گفتم پس اون دختره کيه هر روز جلو بالکن ميشينه؟ تا اينو گفتم وحيد شروع کرد به قش قش خنديدن. دلشو گرفته بود و مرتب مي‌خنديد. منکه بهم برخورده بود گفتم عه چرا ميخندى چى شده؟ گفت به تو و حرفات ميخندم و باز شروع به خنديدن کرد منکه ديگه عصبى شده بودم گفتم کجاش خنده داره پس اون دختر کيه؟ وحيد بزور خودشو جموجور کرد و در حالى که مي‌خنديد گفت اونکه آبجيم نيست. گفتم پس کيه؟ گفت اون مانکنه مامانمه. خودت که ميدونى مامانم خياطه واسه تبليغ کاراش هر روز يه نمونه از کاراش رو تن اون مانکن ميکنه و ميذاره تو بالکن واسه تبليغ !
منکه از شنيدن حرفاى وحيد عرق شرم بر تنم نشسته بود و روياى عشق چند ماهه‌ام به يک کابوس تلخ تبديل شده بود چشام تار مي‌رفت و سرم گيج می‌رفت و جز سياهى چيزى نمي‌ديدم، بدون خداحافظى از وحيد جدا شدم. پاهام بدنمو نمي‌کشيد. به زور خودمو خونه رسوندم. اونشب بدون غذا لشمو انداختم رو تختم وخوابيدم. فرداش رفتم پيش دکتر چشم پزشک و حالا يک عينک خوب رو چشامه. گرچه عشق ندارم اما دنيا رو زيبا و واقعى ميبينم!

نتیجه‌گیری بهتری میخواین؟ ندارم. خودتون بهش برسید. فقط گاهی به چشم‌هاتون هم شک کنید یاااا... عینکتون رو عوض کنید.
از کانال بیشعوری

پ.ن 🤣
@adelehz
21😁12