در فرهنگ امروزی ما,
چیزی که از انضباط هم کمیابتر است،
همان تمرکز است.
فرهنگ ما بشر را به چنان زندگی مغشوش و بیتمرکزی هدایت میکند
که در هیچ جای دیگر نظیرش نیست.
انسان چندین کار را باهم انجام میدهد، میخواند،
به رادیو گوش میدهد،
گفتگو میکند،
سیگار میکشد،
میخورد و میآشامد.
انسان مصرف کنندهای است که با یک دهان باز، مشتاق و آماده برای بلعیدن همه چیز.
این فقدان تمرکز زمانی آشکارتر دیده میشود که مشکل تنهایی برای ما پیش میآید.
اکثر مردم نمیتوانند بیحرکت بنشینند
و حرف نزنند،
سیگار نکشند، نخوانند یا چیزی نیاشامند.
این گونه کسان عصبی و بی قرار میشوند،
و باید یا دهانهایشان را به کار بیندازند یا دستهایشان را.
سیگار کشیدن یکی از علایم این فقدان تمرکز است، زیرا دست، دهان، چشم و بینی را به کار میاندازد.
📘 هنر عشق ورزیدن
✍🏻 اریک فروم
@adelehz
چیزی که از انضباط هم کمیابتر است،
همان تمرکز است.
فرهنگ ما بشر را به چنان زندگی مغشوش و بیتمرکزی هدایت میکند
که در هیچ جای دیگر نظیرش نیست.
انسان چندین کار را باهم انجام میدهد، میخواند،
به رادیو گوش میدهد،
گفتگو میکند،
سیگار میکشد،
میخورد و میآشامد.
انسان مصرف کنندهای است که با یک دهان باز، مشتاق و آماده برای بلعیدن همه چیز.
این فقدان تمرکز زمانی آشکارتر دیده میشود که مشکل تنهایی برای ما پیش میآید.
اکثر مردم نمیتوانند بیحرکت بنشینند
و حرف نزنند،
سیگار نکشند، نخوانند یا چیزی نیاشامند.
این گونه کسان عصبی و بی قرار میشوند،
و باید یا دهانهایشان را به کار بیندازند یا دستهایشان را.
سیگار کشیدن یکی از علایم این فقدان تمرکز است، زیرا دست، دهان، چشم و بینی را به کار میاندازد.
📘 هنر عشق ورزیدن
✍🏻 اریک فروم
@adelehz
❤4
دوست داشتنت
جمعه و شنبه سرش نمی شود.
هر لحظه و هر روز اگر تکرار شود
باز هم خواستنی ست .
دوست داشتنت لذت خواب عمیق کودکی ست
حتی اگر بخواهی نمی توانی از آن دست بکشی .
#عادله_زمانی
@adelehz
جمعه و شنبه سرش نمی شود.
هر لحظه و هر روز اگر تکرار شود
باز هم خواستنی ست .
دوست داشتنت لذت خواب عمیق کودکی ست
حتی اگر بخواهی نمی توانی از آن دست بکشی .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤14
تفاوت بین انسانی که هم اکنون هستید و کسی که قرار است پنج سال بعد باشید، در مردمی است که در این مدت با آنها معاشرت کرده و کتابهایی است که در این زمان مطالعه خواهید کرد.
جان سی مکسول
@adelehz
جان سی مکسول
@adelehz
❤13
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از الان بگم کادوهای ولنتاین تون خیلیم زشته😒
@adelehz
@adelehz
😢5😁1
چنانچه در آسمان هفتم باشی و رهگذری تقاضای لیوانی آب از تو بکند، از آسمان فرود بیا تا تقاضای او را اجابت کنی.
اگر با مهربانی و آواز به خدا نزدیک نشوم، پس چگونه نزدیک شوم؟
✍🏻 نیکوس کازانتزاکیس
شب زیبا ❤️
@adelehz
اگر با مهربانی و آواز به خدا نزدیک نشوم، پس چگونه نزدیک شوم؟
✍🏻 نیکوس کازانتزاکیس
شب زیبا ❤️
@adelehz
❤11
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
من اینجا هستم ❤️
برای استفاده از نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.z7
برای استفاده از نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .
http://Instagram.com/adeleh.z7
دوست داشتن جهان و هر چه در آن وجود دارد به نحو شگفت آوری از دوست داشتن خویشتن خویش آغاز می شود .
بگذارید با شما صادقانه حرف بزنم اگر نتوانید خودتان را دوست داشته باشید هرگز نخواهید توانست جهان را دوست بدارید.
یا خودتان را دوست بدارید یا بازهم خودتان را پیش از همه دوست بدارید .
این تنها راه حل موجود و منطقی ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
بگذارید با شما صادقانه حرف بزنم اگر نتوانید خودتان را دوست داشته باشید هرگز نخواهید توانست جهان را دوست بدارید.
یا خودتان را دوست بدارید یا بازهم خودتان را پیش از همه دوست بدارید .
این تنها راه حل موجود و منطقی ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤12
"زنی کهگم کردم "
جهرم ۲۵ سال پیش اومدم جهرم واسه ادامه تحصیل! و دیگه هیچ وقت به خونه پدری برنگشتم.ترم دوم با یه اقای جهرمی ازدواج کردم و همینجا مادر دوتا پسر شدم اما هر روز و هر لحظه حس غربتُ بیشتر و بیشتر حس میکردم تا اینکه پسرام بزرگ شدن و هر کدوم واسه دانشگاه رفتن یه…
آشتیان
آشتیان شهری بود که سرنوشت من را تغییرداد .وقتی ۲۰ سال پیش دانشگاه قبول شدم و از تهران رفتم به اون شهر همونجا با پسری که سال بالاتر بودواهل اصفهان آشنا شدم و میخواستیم ازدواج کنیم ولی خانواده اون مخالف بودن و هیچ جور راضی نشدن .هرچند خودش خیلی تلاش کرد ولی به زور مجبور به ازدواج با فامیلش کردن و منم از روی لجبازی والبته فشار مامانم یه خواستگاری هم زمان داشتم که بهش جواب مثبت دادم .
مرد خوبی بود بسیار خوب ولی من عاشقش نبودم .حالا بعد ۲۰ سال همسرم از دنیا رفت و اون آقا دوباره به سراغ من اومد تماماین بیست سال از اصفهان اومده بود نزدیک خونه مادر من ولی هرگز تا زمانی که من متاهل بودم به خودش اجازه نمیداد به سراغ من بیاد تا بتونه منو ببینه .والبته ازدواجش کلا ۴۰ روز بوده و جدا شده بود.
آیا آشتیان دوباره به دنبال من آمده بود؟
@adelehz
آشتیان شهری بود که سرنوشت من را تغییرداد .وقتی ۲۰ سال پیش دانشگاه قبول شدم و از تهران رفتم به اون شهر همونجا با پسری که سال بالاتر بودواهل اصفهان آشنا شدم و میخواستیم ازدواج کنیم ولی خانواده اون مخالف بودن و هیچ جور راضی نشدن .هرچند خودش خیلی تلاش کرد ولی به زور مجبور به ازدواج با فامیلش کردن و منم از روی لجبازی والبته فشار مامانم یه خواستگاری هم زمان داشتم که بهش جواب مثبت دادم .
مرد خوبی بود بسیار خوب ولی من عاشقش نبودم .حالا بعد ۲۰ سال همسرم از دنیا رفت و اون آقا دوباره به سراغ من اومد تماماین بیست سال از اصفهان اومده بود نزدیک خونه مادر من ولی هرگز تا زمانی که من متاهل بودم به خودش اجازه نمیداد به سراغ من بیاد تا بتونه منو ببینه .والبته ازدواجش کلا ۴۰ روز بوده و جدا شده بود.
آیا آشتیان دوباره به دنبال من آمده بود؟
@adelehz
😢14❤6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در آخرین پاییزی که می شناختمت
زیر آخرین درختی که برگهای زردش را بیاد تو قدم زده بودم.
و با آخرین آهنگی که بیادت شنیدم به خودم قول دادم فراموشت کنم.و آن آخرین قولی بود که هرگز نتوانستم عملی اش کنم.
#عادله_زمانی
@adelehz
زیر آخرین درختی که برگهای زردش را بیاد تو قدم زده بودم.
و با آخرین آهنگی که بیادت شنیدم به خودم قول دادم فراموشت کنم.و آن آخرین قولی بود که هرگز نتوانستم عملی اش کنم.
#عادله_زمانی
@adelehz
انسانها زودپشیمان می شوند.
گاه ازگـفتههایشان
گاه ازنگفتههایشان
اماسراغ ندارم
کسی از مهربانی پشیمان شده باشد.
@adelehz
گاه ازگـفتههایشان
گاه ازنگفتههایشان
اماسراغ ندارم
کسی از مهربانی پشیمان شده باشد.
@adelehz
❤20👎3
برف را از شانههایش تکاند و وارد اتاقک نگهبانی شد. دستکشهایش را دراورد و دستهایش را گرفت روی علاالدین. نگاهش به نامهی روی میز افتاد. لابد دوباره از هِنار بود. آخر جز هِنار کی نامه مینویسد اینروزها؟
هِنار خواهرزادهی همکارش شُوان بود. تا حالا از نزدیک ندیده بودش. فقط میدانست خانمی است چهلساله. برای یک روستایی سمت کرمانشاه. در کودکی یک بهاری با پدرش گوسفندهایشان را برده بودند صحرا که رفته روی مین و یک پایش را از دست داده... گاهی همراه شعرها، عکس خودش را هم میفرستاد. خوشگل بود. سفید با موهای مشکی مجعد و چشمان درشت سیاه... یکبار که شُوان رفته بود روستایشان که به خواهرش سر بزند به هِنار گفته بوده همکارش نصیر فارغالتحصیل ادبیات دانشگاه تهران است و او هم دفتر شعرهایش را فرستاده بود که نصیر نظرش رابگوید. نصیر هم از روی احترام با مداد کنار چندتا از شعرها نظرش را نوشته بود.
از آن روز دو سال گذشته بود و هِنار هر هفته شعرهایش را در نامه میفرستاد. روی برگه را شعر مینوشت و پشت برگه را سفید میگذاشت تا نصیر نظرش را بنویسد و برایش بفرستد. حال نصیر هم خوب بود با نامهها. اوایل به شُوان گفته بود "به خواهرزادهات بگو شعرهایش را با ایمیل بفرستد". گفته بود "آنجا اینترنت ندارد". گفته بود "بگو پیامک کند". گفته بود "هِنار گوشی ندارد"...
یک چای برای خودش ریخت و نشست پشت میز و نامه را باز کرد. در پاکت فقط یک کارتپستال بود از یک کوهستانی در بهار، پر از شقایق. خواست پشت کارت را بخواند که شُوان در اتاقک نگهبانی را باز کرد و وارد شد. شُوان هم سرپرست نگهبانها بود و هم تنها رفیقش در آن کارخانه. گفت "نامهی هِنار رو دیدی؟ نوشته ماجرا رو؟" نصیر با نگرانی گفت "نه، چی شده؟" شُوان گفت "دارن میدنش به یه پیرمرد لبگوری". نصیر سکوت کرد.
شُوان گفت "دردت چیه نصیر؟ من که میدونم همدیگه رو دوست دارید. بخدا تا حالا هیچ دونفری رو ندیدم انقدر شبیه هم باشن. جفتتون اهل شعرید. مهربانید. آدمید. توی این روزگار لعنتی، اشتباهیاید. ببین این دختر بخاطر تو بعد از سالها دوباره داره شعر میگه. حالش خوب شده. تو هم حالت خوبه روزایی که نامهاش میرسه. مگه چقدر از عمرت مونده؟ تهش بیست سی سال. نذار لحظهای که میمیری حسرتش به دلت بمونه که شاید میشد جور دیگهای زندگی کنی. ببین نصیر، من دارم بازنشسته میشم.با مهندس حرف زدم. قراره جای من بذارتت سرپرست نگهبانا. حقوقت زیاد میشه.توو همین سرایداری باهم زندگی میکنید و کرایهخونه هم نمیدید".
نصیر خیره به برفهای توی حیاط گفت "پرسیدی دردم چیه.درد من همینه شُوان، نگهبانی، زندگی توو اتاق سرایداریِ کارخونه،این چیزی نبود که من از زندگی بخوام. دلم نمیخواد یکی دیگه رو توی نکبتِ زندگیم شریک کنم". شُوان با کلافگی گفت "خب توی این خرابشده زندگیِ کی اونجوریه که میخواسته؟ فکر میکنی اونایی که طرفای ما با لیسانس کولبری میکنن رویاشون این بوده؟". بعد آرام گفت "نگران هِنار نباش. زندگی اون دیگه بدتر از اینی که هست نمیشه. اونجا زنی که نتونه کار کنه رو کسی نمیخواد. اونجا کسی شعر نمیخواد. اونجا تنهاست. فکر میکنی برای چی شعراشو واسه تو میفرسته و یه هفته منتظر میشینه که جواب نامهاش برسه؟" صدایش را صاف کرد و بلند داد زد "دارم میگم میخوان هِنارکم رو بدن به یه پیرمردی که اختیار خودشو نداره، باید با اون یهدونهپاش زیر اونو تمیز کنه. دِلامصب، نخواه زندگیش اینجوری بشه".
چنددقیقهای سکوت کردند. شُوان گفت "نمیخوای چیزی بگی؟... باشه. صبح دارم میرم روستامون. بهش میگم دیگه نامه نفرسته برات". در را باز کرد و پا به حیاط پر از برف کارخانه گذاشت.
نصیر کارتپستال را از روی میز برداشت و به کوهستان پر از شقایق خیره شد. یادش افتاد پشت کارت را نخوانده. کارت را برگرداند. نوشته بود "این بهار بیا. دستبهدست برویم کوه. شاید اینجوری معجزه شود و زمان به عقب برگردد و این بهار زیر قدمهایم شقایق بروید جای مین. شاید معجزه شود و من عصایم را بگذارم کنار و با هم دو دستماله برقصیم.روی سبزهها دراز بکشیم، تو گل بچینی بگذاری لای موهام، من هم شعرهای تازهام را برایت بخوانم... خواهرم شعرهایم را داده در شهر تایپ کردهاند سیمیاش کردهاند شده عینهو کتاب. مثل کتابهای واقعی به تو تقدیمش کردهام... بیا که دل هنار مثل انارهای مانده بر شاخههای زمستان چروکیده شد بس که منتظرت ماند. بهار بیا، بهار که بیایی یکشعری برایت میگویم که از این کوههای اورامانات هم قشنگتر باشد".
نصیر درِاتاقک نگهبانی راباز کرد. در میانهی چارچوب ایستاد و رو به شُوان که داشت دور میشد داد زد "های شُوان، به هِنار بگو برفها که آب بشه میام با هم بریم کوهستان لای شقایقا. بهش بگو با خودت میام خواستگاریش. بگو شعر بنویسه. بگو نامه بنویسه. بگو زیاد بنویسه. آخه جز هِنار کی دیگه نامه مینویسه اینروزا؟"...
حمید باقرلو
@adelehz
هِنار خواهرزادهی همکارش شُوان بود. تا حالا از نزدیک ندیده بودش. فقط میدانست خانمی است چهلساله. برای یک روستایی سمت کرمانشاه. در کودکی یک بهاری با پدرش گوسفندهایشان را برده بودند صحرا که رفته روی مین و یک پایش را از دست داده... گاهی همراه شعرها، عکس خودش را هم میفرستاد. خوشگل بود. سفید با موهای مشکی مجعد و چشمان درشت سیاه... یکبار که شُوان رفته بود روستایشان که به خواهرش سر بزند به هِنار گفته بوده همکارش نصیر فارغالتحصیل ادبیات دانشگاه تهران است و او هم دفتر شعرهایش را فرستاده بود که نصیر نظرش رابگوید. نصیر هم از روی احترام با مداد کنار چندتا از شعرها نظرش را نوشته بود.
از آن روز دو سال گذشته بود و هِنار هر هفته شعرهایش را در نامه میفرستاد. روی برگه را شعر مینوشت و پشت برگه را سفید میگذاشت تا نصیر نظرش را بنویسد و برایش بفرستد. حال نصیر هم خوب بود با نامهها. اوایل به شُوان گفته بود "به خواهرزادهات بگو شعرهایش را با ایمیل بفرستد". گفته بود "آنجا اینترنت ندارد". گفته بود "بگو پیامک کند". گفته بود "هِنار گوشی ندارد"...
یک چای برای خودش ریخت و نشست پشت میز و نامه را باز کرد. در پاکت فقط یک کارتپستال بود از یک کوهستانی در بهار، پر از شقایق. خواست پشت کارت را بخواند که شُوان در اتاقک نگهبانی را باز کرد و وارد شد. شُوان هم سرپرست نگهبانها بود و هم تنها رفیقش در آن کارخانه. گفت "نامهی هِنار رو دیدی؟ نوشته ماجرا رو؟" نصیر با نگرانی گفت "نه، چی شده؟" شُوان گفت "دارن میدنش به یه پیرمرد لبگوری". نصیر سکوت کرد.
شُوان گفت "دردت چیه نصیر؟ من که میدونم همدیگه رو دوست دارید. بخدا تا حالا هیچ دونفری رو ندیدم انقدر شبیه هم باشن. جفتتون اهل شعرید. مهربانید. آدمید. توی این روزگار لعنتی، اشتباهیاید. ببین این دختر بخاطر تو بعد از سالها دوباره داره شعر میگه. حالش خوب شده. تو هم حالت خوبه روزایی که نامهاش میرسه. مگه چقدر از عمرت مونده؟ تهش بیست سی سال. نذار لحظهای که میمیری حسرتش به دلت بمونه که شاید میشد جور دیگهای زندگی کنی. ببین نصیر، من دارم بازنشسته میشم.با مهندس حرف زدم. قراره جای من بذارتت سرپرست نگهبانا. حقوقت زیاد میشه.توو همین سرایداری باهم زندگی میکنید و کرایهخونه هم نمیدید".
نصیر خیره به برفهای توی حیاط گفت "پرسیدی دردم چیه.درد من همینه شُوان، نگهبانی، زندگی توو اتاق سرایداریِ کارخونه،این چیزی نبود که من از زندگی بخوام. دلم نمیخواد یکی دیگه رو توی نکبتِ زندگیم شریک کنم". شُوان با کلافگی گفت "خب توی این خرابشده زندگیِ کی اونجوریه که میخواسته؟ فکر میکنی اونایی که طرفای ما با لیسانس کولبری میکنن رویاشون این بوده؟". بعد آرام گفت "نگران هِنار نباش. زندگی اون دیگه بدتر از اینی که هست نمیشه. اونجا زنی که نتونه کار کنه رو کسی نمیخواد. اونجا کسی شعر نمیخواد. اونجا تنهاست. فکر میکنی برای چی شعراشو واسه تو میفرسته و یه هفته منتظر میشینه که جواب نامهاش برسه؟" صدایش را صاف کرد و بلند داد زد "دارم میگم میخوان هِنارکم رو بدن به یه پیرمردی که اختیار خودشو نداره، باید با اون یهدونهپاش زیر اونو تمیز کنه. دِلامصب، نخواه زندگیش اینجوری بشه".
چنددقیقهای سکوت کردند. شُوان گفت "نمیخوای چیزی بگی؟... باشه. صبح دارم میرم روستامون. بهش میگم دیگه نامه نفرسته برات". در را باز کرد و پا به حیاط پر از برف کارخانه گذاشت.
نصیر کارتپستال را از روی میز برداشت و به کوهستان پر از شقایق خیره شد. یادش افتاد پشت کارت را نخوانده. کارت را برگرداند. نوشته بود "این بهار بیا. دستبهدست برویم کوه. شاید اینجوری معجزه شود و زمان به عقب برگردد و این بهار زیر قدمهایم شقایق بروید جای مین. شاید معجزه شود و من عصایم را بگذارم کنار و با هم دو دستماله برقصیم.روی سبزهها دراز بکشیم، تو گل بچینی بگذاری لای موهام، من هم شعرهای تازهام را برایت بخوانم... خواهرم شعرهایم را داده در شهر تایپ کردهاند سیمیاش کردهاند شده عینهو کتاب. مثل کتابهای واقعی به تو تقدیمش کردهام... بیا که دل هنار مثل انارهای مانده بر شاخههای زمستان چروکیده شد بس که منتظرت ماند. بهار بیا، بهار که بیایی یکشعری برایت میگویم که از این کوههای اورامانات هم قشنگتر باشد".
نصیر درِاتاقک نگهبانی راباز کرد. در میانهی چارچوب ایستاد و رو به شُوان که داشت دور میشد داد زد "های شُوان، به هِنار بگو برفها که آب بشه میام با هم بریم کوهستان لای شقایقا. بهش بگو با خودت میام خواستگاریش. بگو شعر بنویسه. بگو نامه بنویسه. بگو زیاد بنویسه. آخه جز هِنار کی دیگه نامه مینویسه اینروزا؟"...
حمید باقرلو
@adelehz
❤20
❤18
بارالها تنها به دنیایت آمدم عریان و بی همراه ...مرا از دنیایت ولی تنها و بی کس مبر...بارالها حجاب آبرویم را در نزد بندگانت کنارمزن وعریانش مکن.
حضرت حق ای پادشاه مطلق این بنده ی ناتوان و ناچیز و بی مقدار ازان کوچکتر است که بتواند خودش را دور از اغوشت و پناهت تصور کند.
جانانه ی بی همتا در درگه پادشاهی مطلقت این ناچیز را بپذیر و دستت را از شانه های بی تحملش برندار.
ای تنها صاحب شوکت و شکوه چنان که مرا از هیچ خلق نمودی چنان که قادری دوباره از خاک مرا برویانی نپسند که بی تو در کویر هستی سرگردان باشم.
دستان کوچک و ناتوانم را در دستان کبریایی ات نگاه دار و دلم را قرار بخش.
بارالها اگر مهلتم تمام شده است اگر وقت رفتن است .حتی در وقت رفتن هم تنهایم مگذار...و عزیزانم را انچنان در پناه خود محفوظ دار که شایسته خیرالحافظین است...
مهربانم مرا حتی لحظه ای به حال خویش وا مگذار.. و حامی ام باش.
پادشاها خودم را عزیزانم را عزیزان عزیزانم را و هرکس که ذره ای در دلش به تو امید دارد را به دستان پرقدرت خودت میسپارم ..
که تو الله هستی وشایسته قدرت..
باشد که در پناهت آسوده باشیم چنان آهوان رمیده ای در پناه سلطان ....
آمین یا رب العالمین
#عادله_زمانی
شب زیبا
@adelehz
حضرت حق ای پادشاه مطلق این بنده ی ناتوان و ناچیز و بی مقدار ازان کوچکتر است که بتواند خودش را دور از اغوشت و پناهت تصور کند.
جانانه ی بی همتا در درگه پادشاهی مطلقت این ناچیز را بپذیر و دستت را از شانه های بی تحملش برندار.
ای تنها صاحب شوکت و شکوه چنان که مرا از هیچ خلق نمودی چنان که قادری دوباره از خاک مرا برویانی نپسند که بی تو در کویر هستی سرگردان باشم.
دستان کوچک و ناتوانم را در دستان کبریایی ات نگاه دار و دلم را قرار بخش.
بارالها اگر مهلتم تمام شده است اگر وقت رفتن است .حتی در وقت رفتن هم تنهایم مگذار...و عزیزانم را انچنان در پناه خود محفوظ دار که شایسته خیرالحافظین است...
مهربانم مرا حتی لحظه ای به حال خویش وا مگذار.. و حامی ام باش.
پادشاها خودم را عزیزانم را عزیزان عزیزانم را و هرکس که ذره ای در دلش به تو امید دارد را به دستان پرقدرت خودت میسپارم ..
که تو الله هستی وشایسته قدرت..
باشد که در پناهت آسوده باشیم چنان آهوان رمیده ای در پناه سلطان ....
آمین یا رب العالمین
#عادله_زمانی
شب زیبا
@adelehz
❤12
نمیخواهم ساده لوح بنظر بیایم اما واقعا معتقدم خیلی از مشکلات بظاهر در هم تنیده ی بشر با تغییری کوچک در عادات و افکار آدمی حل میشود .
این سختگیری های کشنده،این افکار سمی ،این ترس از اتفاقات بدی که هنوز نیفتاده است ریشه ی هر آرامشی را میخشکاند .به گمانم زمان باز پس گیری آرامش فرا رسیده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
این سختگیری های کشنده،این افکار سمی ،این ترس از اتفاقات بدی که هنوز نیفتاده است ریشه ی هر آرامشی را میخشکاند .به گمانم زمان باز پس گیری آرامش فرا رسیده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤5