"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزهایی که به تو نیاز داشتم‌اما درهایت را برویم بستی .
تویی که در خنده و شادی کنارم ایستاده بودی ،می‌گذرد .
من دوباره می‌خندم اما تو ...
تورا در خنده هایم شریک‌نمیکنم
چون تو همراه
نبودی فقط هم سایه ی شادی ها بودی...
#عادله_زمانی
@adelehz
15
آخه شما ببین خوشگلیاشو😍
@adelehz
31👎5
دلبرم!
خدا وقتی تورا می آفرید لحظه ای مکث کرد بعد از کمد جادویی اش که هیچکس جز خودش کلیدش را ندارد یک عطر جادویی در آورد و پاشید روی قلبت ...
هر وقت بخندی یا گریه کنی هر وقت چشمانت برق بزند یا برقصی آن عطر در فضا می پیچد و ادم یاد کمد جادویی خدا ،یاد قشنگی های به خصوصش یاد عشق می افتد‌‌.
#عادله_زمانی
@adelehz
13
در فرهنگ امروزی ما,
چیزی که از انضباط هم کمیاب‌تر است،
همان تمرکز است.
فرهنگ ما بشر را به چنان زندگی مغشوش و بی‌تمرکزی هدایت می‌کند
که در هیچ جای دیگر نظیرش نیست.

انسان چندین کار را باهم انجام می‌دهد، می‌خواند،
به رادیو گوش می‌دهد،
گفتگو می‌کند،
سیگار می‌کشد،
می‌خورد و می‌آشامد.
انسان مصرف کننده‌ای است که با یک دهان باز، مشتاق و آماده برای بلعیدن همه چیز.

این فقدان تمرکز زمانی آشکارتر دیده می‌شود که مشکل تنهایی برای ما پیش می‌آید.
اکثر مردم نمی‌توانند بی‌حرکت بنشینند
و حرف نزنند،
سیگار نکشند، نخوانند یا چیزی نیاشامند.

این گونه کسان عصبی و بی قرار می‌شوند،
و باید یا دهان‌هایشان را به کار بیندازند یا دست‌هایشان را.
سیگار کشیدن یکی از علایم این فقدان تمرکز است، زیرا دست، دهان، چشم و بینی را به کار می‌اندازد.

📘 هنر عشق ورزیدن
✍🏻 اریک فروم
@adelehz
4
دوست داشتنت
جمعه و شنبه سرش نمی شود.
هر لحظه و هر روز اگر تکرار شود
باز هم خواستنی ست .
دوست داشتنت لذت خواب عمیق کودکی ست
حتی اگر بخواهی نمی توانی از آن دست بکشی .
#عادله_زمانی
@adelehz
14
تفاوت بین انسانی که هم اکنون هستید و کسی که قرار است پنج سال بعد باشید، در مردمی است که در این مدت با آن‌ها معاشرت کرده و کتاب‌هایی است که در این زمان مطالعه خواهید کرد.

جان سی مکسول
@adelehz
13
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به دنیا آمدم تا عاشقت شوم‌.
پیامبر نیستم .
اما این زیباترین رسالت جهانم شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
17😢2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از الان بگم کادوهای ولنتاین تون خیلیم زشته😒
@adelehz
😢5😁1
چنانچه در آسمان هفتم باشی و رهگذری تقاضای لیوانی آب از تو بکند، از آسمان فرود بیا تا تقاضای او را اجابت کنی.

اگر با مهربانی و آواز به خدا نزدیک نشوم، پس چگونه نزدیک شوم؟

✍🏻 نیکوس کازانتزاکیس

شب زیبا ❤️
@adelehz
11
من اینجا هستم ❤️
برای استفاده از نوشته های عادله زمانی
در اینستاگرام ما را فالوو کنید .

http://Instagram.com/adeleh.z7
دوست داشتن جهان و هر چه در آن وجود دارد به نحو شگفت آوری از دوست داشتن خویشتن خویش آغاز می شود .
بگذارید با شما صادقانه حرف بزنم اگر نتوانید خودتان را دوست داشته باشید هرگز نخواهید توانست جهان را دوست بدارید.
یا خودتان را دوست بدارید یا بازهم خودتان را پیش از همه دوست بدارید .
این تنها راه حل موجود و منطقی ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
12
صبح به خیر
بهترینها در نصیب تان🌹
@adelehz
8
"زنی که‌گم کردم "
جهرم ۲۵ سال پیش اومدم جهرم واسه ادامه تحصیل! و دیگه هیچ وقت به خونه پدری برنگشتم.ترم دوم با یه اقای جهرمی ازدواج کردم و همینجا مادر دوتا پسر شدم اما هر روز و هر لحظه حس غربتُ بیشتر و بیشتر حس میکردم تا اینکه پسرام بزرگ شدن و هر کدوم واسه دانشگاه رفتن یه…
آشتیان

آشتیان شهری بود که سرنوشت من را تغییرداد .وقتی ۲۰ سال پیش دانشگاه قبول شدم و از تهران رفتم به اون شهر همونجا با پسری که سال بالاتر بودواهل اصفهان آشنا شدم و میخواستیم ازدواج کنیم ولی خانواده اون مخالف بودن و هیچ جور راضی نشدن .هرچند خودش خیلی تلاش کرد ولی به زور مجبور به ازدواج با فامیلش کردن و منم از روی لجبازی والبته فشار مامانم یه خواستگاری هم زمان داشتم که بهش جواب مثبت دادم .
مرد خوبی بود بسیار خوب ولی من عاشقش نبودم .حالا بعد ۲۰ سال همسرم از دنیا رفت و اون آقا دوباره به سراغ من اومد تمام‌این بیست سال از اصفهان اومده بود نزدیک خونه مادر من ولی هرگز تا زمانی که من متاهل بودم به خودش اجازه نمیداد به سراغ من بیاد تا بتونه منو ببینه .والبته ازدواجش کلا ۴۰ روز بوده و جدا شده بود.
آیا آشتیان دوباره به دنبال من آمده بود؟
@adelehz
😢146
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در آخرین پاییزی که می شناختمت
زیر آخرین درختی که برگهای زردش را بیاد تو قدم زده بودم.
و با آخرین آهنگی که بیادت شنیدم به خودم قول دادم فراموشت کنم.و آن آخرین قولی بود که هرگز نتوانستم عملی اش کنم.
#عادله_زمانی
@adelehz
انسان‌ها زودپشیمان می شوند.
گاه ازگـفته‌هایشان
گاه ازنگفته‌هایشان
اماسراغ ندارم
کسی از مهربانی پشیمان شده باشد.
@adelehz
20👎3
ضعف کردم🥺
@adelehz
2
تنم فرسود

عقلم رفت
و عشقم همچنان باقی...

حضرت سعدی

@adelehz
😢1
برف را از شانه‌هایش تکاند و وارد اتاقک نگهبانی شد. دستکشهایش را دراورد و دستهایش را گرفت روی علاالدین. نگاهش به نامه‌ی روی میز افتاد. لابد دوباره از هِنار بود. آخر جز هِنار کی نامه مینویسد اینروزها؟

هِنار خواهرزاده‌ی همکارش شُوان بود. تا حالا از نزدیک ندیده بودش. فقط میدانست خانمی است چهل‌ساله. برای یک‌ روستایی سمت کرمانشاه. در کودکی یک بهاری با پدرش گوسفندهایشان را برده بودند صحرا که رفته روی مین و یک پایش را از دست داده... گاهی همراه شعرها، عکس خودش را هم میفرستاد. خوشگل بود. سفید با موهای مشکی مجعد و چشمان درشت سیاه... یک‌بار که شُوان رفته بود روستایشان که به خواهرش سر بزند به هِنار گفته بوده همکارش نصیر فارغ‌التحصیل ادبیات دانشگاه تهران است و او هم دفتر شعرهایش را فرستاده بود که نصیر نظرش رابگوید. نصیر هم از روی احترام با مداد کنار چندتا از شعرها نظرش را نوشته بود.

از آن روز دو سال گذشته بود و هِنار هر هفته شعرهایش را در نامه میفرستاد. روی برگه را شعر مینوشت و پشت برگه را سفید میگذاشت تا نصیر نظرش را بنویسد و برایش بفرستد. حال نصیر هم خوب بود با نامه‌ها. اوایل به‌ شُوان گفته بود "به خواهرزاده‌ات بگو شعرهایش را با ایمیل بفرستد". گفته بود "آنجا اینترنت ندارد". گفته بود "بگو پیامک کند". گفته بود "هِنار گوشی ندارد"...

یک ‌چای برای خودش ریخت و نشست پشت میز و نامه را باز کرد. در پاکت فقط یک کارت‌پستال بود از یک کوهستانی در بهار، پر از شقایق. خواست پشت کارت را بخواند که شُوان در اتاقک نگهبانی را باز کرد و وارد شد. شُوان هم سرپرست نگهبانها بود و هم تنها رفیقش در آن کارخانه. گفت "نامه‌ی هِنار رو دیدی؟ نوشته ماجرا رو؟" نصیر با نگرانی گفت "نه، چی شده؟" شُوان گفت "دارن میدنش به یه پیرمرد لب‌گوری". نصیر سکوت کرد.

شُوان گفت "دردت چیه نصیر؟ من که میدونم همدیگه رو دوست دارید. بخدا تا حالا هیچ دونفری رو ندیدم انقدر شبیه هم باشن. جفتتون اهل شعرید. مهربانید. آدمید. توی این روزگار لعنتی، اشتباهی‌اید. ببین این دختر بخاطر تو بعد از سالها دوباره داره شعر میگه. حالش خوب شده. تو هم حالت خوبه روزایی که نامه‌اش میرسه. مگه چقدر از عمرت مونده؟ تهش بیست سی سال. نذار لحظه‌ای که میمیری حسرتش به دلت بمونه که شاید میشد جور دیگه‌ای زندگی کنی. ببین نصیر، من دارم بازنشسته میشم.با مهندس حرف زدم. قراره جای من بذارتت سرپرست نگهبانا. حقوقت زیاد میشه.توو همین سرایداری باهم زندگی میکنید و کرایه‌خونه هم نمیدید".

نصیر خیره به برفهای توی حیاط گفت "پرسیدی دردم چیه.درد من همینه شُوان، نگهبانی، زندگی توو اتاق سرایداریِ کارخونه،این چیزی نبود که من از زندگی بخوام. دلم نمیخواد یکی دیگه رو توی نکبتِ زندگیم شریک کنم". شُوان با کلافگی گفت "خب توی این خراب‌شده زندگیِ کی اونجوریه که میخواسته؟ فکر میکنی اونایی که طرفای ما با لیسانس کولبری میکنن رویاشون این بوده؟". بعد آرام گفت "نگران هِنار نباش. زندگی اون دیگه بدتر از اینی که هست نمیشه. اونجا زنی که نتونه کار کنه رو کسی نمیخواد. اونجا کسی شعر نمیخواد. اونجا تنهاست. فکر میکنی برای چی شعراشو واسه تو میفرسته و یه هفته منتظر میشینه که جواب نامه‌اش برسه؟" صدایش را صاف کرد و بلند داد زد "دارم میگم میخوان هِنارک‌م رو بدن به یه پیرمردی که اختیار خودشو نداره، باید با اون یه‌دونه‌پاش زیر اونو تمیز کنه. دِلامصب، نخواه زندگیش اینجوری بشه".

چنددقیقه‌ای سکوت کردند. شُوان گفت "نمیخوای چیزی بگی؟... باشه. صبح دارم میرم روستامون. بهش میگم دیگه نامه نفرسته برات". در را باز کرد و پا به حیاط پر از برف کارخانه گذاشت.

نصیر کارت‌پستال را از روی میز برداشت و به کوهستان پر از شقایق خیره شد. یادش افتاد پشت کارت‌ را نخوانده. کارت را برگرداند. نوشته بود "این بهار بیا. دست‌به‌دست برویم کوه. شاید اینجوری معجزه شود و زمان به عقب برگردد و این بهار زیر قدمهایم شقایق بروید جای مین. شاید معجزه شود و من عصایم را بگذارم کنار و با هم دو دستماله برقصیم.روی سبزه‌ها دراز بکشیم، تو گل بچینی بگذاری لای موهام، من هم شعرهای تازه‌ام را برایت بخوانم... خواهرم شعرهایم را داده در شهر تایپ کرده‌اند سیمی‌اش کرده‌اند شده عینهو کتاب. مثل کتابهای واقعی به تو تقدیمش کرده‌ام... بیا که دل هنار مثل انارهای مانده بر شاخه‌های زمستان چروکیده شد بس که منتظرت ماند. بهار بیا، بهار که بیایی یک‌شعری برایت میگویم که از این کوههای اورامانات هم قشنگتر باشد".

نصیر درِاتاقک نگهبانی راباز کرد. در میانه‌ی چارچوب ایستاد و رو به شُوان که داشت دور میشد داد زد "های شُوان، به هِنار بگو برفها که آب بشه میام با هم بریم کوهستان لای شقایقا. بهش بگو با خودت میام خواستگاریش. بگو شعر بنویسه. بگو نامه بنویسه. بگو زیاد بنویسه. آخه جز هِنار کی دیگه نامه مینویسه اینروزا؟"...

حمید باقرلو

@adelehz
20