باید یک مکانی باشد!
هر مکانی...
حتی یک مکان خیالی!
تا بتوانیم به آنجا برویم
و از نو زاده شده،
برگردیم ...
کارلوس فوئنتس
@adelehz
هر مکانی...
حتی یک مکان خیالی!
تا بتوانیم به آنجا برویم
و از نو زاده شده،
برگردیم ...
کارلوس فوئنتس
@adelehz
❤16
❤25😢3
احتیاج دارم که یک دوست باشم .
دوستی که بلد است چای بریزد و شکلات بچیند توی جاشکلاتی
دوستی که بلد است پرده را کتار بزند تا آفتاب کم توان عصر زمستانی بتابد روی میز کوچک کنار پنجره
همان میزی که دو صندلی پشتش ،روبروی هم گذاشته و گلدانی که چندین شاخه گل طبیعی در آن جای داده ست..
آن دوست،اگر من باشم میخواهم که دوستی را دعوت کنمتا در آن عصر و غروب زمستانی از هزار در حرف بزنیم و چای بنوشیم و کیف کنیم.
راستی که چندین دوستی بودن که چنین دوستی داشتن نعمت است .
#عادله_زمانی
@adelehz
دوستی که بلد است چای بریزد و شکلات بچیند توی جاشکلاتی
دوستی که بلد است پرده را کتار بزند تا آفتاب کم توان عصر زمستانی بتابد روی میز کوچک کنار پنجره
همان میزی که دو صندلی پشتش ،روبروی هم گذاشته و گلدانی که چندین شاخه گل طبیعی در آن جای داده ست..
آن دوست،اگر من باشم میخواهم که دوستی را دعوت کنمتا در آن عصر و غروب زمستانی از هزار در حرف بزنیم و چای بنوشیم و کیف کنیم.
راستی که چندین دوستی بودن که چنین دوستی داشتن نعمت است .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤16
✔️ تصویر من از زندگی، یک رقص است. این ذات رقصیدن است که لذتبخش است و ما با رقصیدن نمیخواهیم بهجایی برسیم.
موقع رقصیدن، به گذشته و آینده فکر نمیکنیم، بلکه فقط در زمان حال هستیم.
کسی که میرقصد، لزوما نیازی به همراه و تماشاگر ندارد و بهتنهایی هم از این کار لذت میبرد.
در رقصیدن، به دنبال هیچ پاداشی نیستیم و فقط بخاطر لذتبردن، آن را انجام میدهیم.
رقص زمانی زیباست که در آن هماهنگی وجود داشته باشد. زندگی نیز همینگونه است. یکی سلامتی را فدای کار می کند. یکی خانواده را فدای قدرت و ثروت میکند. دیگری جایی برای تفریح در زندگی نمیگذارد. همه اینها عدم هماهنگی است، اما اگر زندگیمان رقصگونه باشد، همه چیز را در هماهنگی و تعادل نگه میداریم.
مصطفی ملکیان
@adelehz
موقع رقصیدن، به گذشته و آینده فکر نمیکنیم، بلکه فقط در زمان حال هستیم.
کسی که میرقصد، لزوما نیازی به همراه و تماشاگر ندارد و بهتنهایی هم از این کار لذت میبرد.
در رقصیدن، به دنبال هیچ پاداشی نیستیم و فقط بخاطر لذتبردن، آن را انجام میدهیم.
رقص زمانی زیباست که در آن هماهنگی وجود داشته باشد. زندگی نیز همینگونه است. یکی سلامتی را فدای کار می کند. یکی خانواده را فدای قدرت و ثروت میکند. دیگری جایی برای تفریح در زندگی نمیگذارد. همه اینها عدم هماهنگی است، اما اگر زندگیمان رقصگونه باشد، همه چیز را در هماهنگی و تعادل نگه میداریم.
مصطفی ملکیان
@adelehz
❤12
"زنی کهگم کردم "
نام شهری که زندگی تون و تغییر داد چی بود و چرا؟ @aydel7 قشنگترین هاشو میذارم اینجا ❤️
شهر سبزوار... اون زمان که انتخاب رشته دستی بود، موقع انتخاب رشته یه خونه رو جابجا رنگ میکنم و از اصفهان یهو ادبیات دانشگاه سبزوار قبول میشم.... ۱۳ ساعت فاصله!
به زور پدرمو راضی کردیم تا برم راه دور!
.
.
.
.
سالها بعد خواهرم با یکی از همدانشگاهیهای من! طی اتفاقات عجیب ازدواج میکنه و یک سال و نیم بعد طی اتفاق عجیبی اون آقا به رحمت خدا میره و بعد از ۵ سال دیشب عروسی خواهرم بود!
ینی اگه سبزوار قبول نمیشدم سرنوشت خواهرم چجوری رقم میخورد؟!!!!😔
#شما_فرستادین
@adelehz
به زور پدرمو راضی کردیم تا برم راه دور!
.
.
.
.
سالها بعد خواهرم با یکی از همدانشگاهیهای من! طی اتفاقات عجیب ازدواج میکنه و یک سال و نیم بعد طی اتفاق عجیبی اون آقا به رحمت خدا میره و بعد از ۵ سال دیشب عروسی خواهرم بود!
ینی اگه سبزوار قبول نمیشدم سرنوشت خواهرم چجوری رقم میخورد؟!!!!😔
#شما_فرستادین
@adelehz
❤15😢1
"زنی کهگم کردم "
شهر سبزوار... اون زمان که انتخاب رشته دستی بود، موقع انتخاب رشته یه خونه رو جابجا رنگ میکنم و از اصفهان یهو ادبیات دانشگاه سبزوار قبول میشم.... ۱۳ ساعت فاصله! به زور پدرمو راضی کردیم تا برم راه دور! . . . . سالها بعد خواهرم با یکی از همدانشگاهیهای من! طی…
اصفهان شهری است که زندگیم را دگرگون کرد.
اولین بار بود که درعمرم اصفهان می رفتم
همراه بیماری بودم از طرف خیریه
همسرم با من بود.ولی همانجا در اتفاقاتی عجیب و ارتباط با انسانهای پست به ملاقات یکی از انها میرودو....
وحالا من دیگر نمیخواهم با او باشم
نمیدانم سرنوشت مرا به کدام سمت هدایت میکند
ولی حالا در دوراهی زندگیم بین ماندن ورفتن مردد ماندم.
ماندنی که دلم را خون میکند با مردی که جایی در دلش ندارم.
و رفتنی که دنیای بچه هایم را تاریک میکند
من بین
بودن یا نبودن
ماندن یا نماندن
معلقم
آخر پاییز پس از ۳۱ سال زندگی مشترک
دیگر جوجه ای از عشق برای شمردن نداشتیم.
اصفهان شهر جدایی ما بود.
یلدایی در اصفهان گذراندم تاریک وطولانی.......
اگر اصفهان نمیرفتیم چجور میشد...؟؟!!!
#شما_فرستادین
@adelehz
اولین بار بود که درعمرم اصفهان می رفتم
همراه بیماری بودم از طرف خیریه
همسرم با من بود.ولی همانجا در اتفاقاتی عجیب و ارتباط با انسانهای پست به ملاقات یکی از انها میرودو....
وحالا من دیگر نمیخواهم با او باشم
نمیدانم سرنوشت مرا به کدام سمت هدایت میکند
ولی حالا در دوراهی زندگیم بین ماندن ورفتن مردد ماندم.
ماندنی که دلم را خون میکند با مردی که جایی در دلش ندارم.
و رفتنی که دنیای بچه هایم را تاریک میکند
من بین
بودن یا نبودن
ماندن یا نماندن
معلقم
آخر پاییز پس از ۳۱ سال زندگی مشترک
دیگر جوجه ای از عشق برای شمردن نداشتیم.
اصفهان شهر جدایی ما بود.
یلدایی در اصفهان گذراندم تاریک وطولانی.......
اگر اصفهان نمیرفتیم چجور میشد...؟؟!!!
#شما_فرستادین
@adelehz
😢18
هرچه میبینی بخشی از جهان پیرامون توست،
اما نحوه دیدنت بستگی دارد به عینکی که به چشم میزنی.
دنیای سوفی
یوستین گوردر
@adelehz
اما نحوه دیدنت بستگی دارد به عینکی که به چشم میزنی.
دنیای سوفی
یوستین گوردر
@adelehz
❤5
قلب بیحاصل ما را بزن اکسیر مراد
یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
سعدی
@adelehz
یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
سعدی
@adelehz
❤13
آموختم از بید که در باد برقصم
در اوج پریشانی خود شاد برقصم
از سایه ی شمشاد چنین یاد گرفتم
در ماتم هر سرو که افتاد برقصم
شیرین من! این گونه مرا ساده مپندار
بگذار که چون تیشه ی فرهاد برقصم
از روز ازل با دل بی حوصله بستم -
عهدی که فلک هر چه به من داد برقصم
@adelehz
در اوج پریشانی خود شاد برقصم
از سایه ی شمشاد چنین یاد گرفتم
در ماتم هر سرو که افتاد برقصم
شیرین من! این گونه مرا ساده مپندار
بگذار که چون تیشه ی فرهاد برقصم
از روز ازل با دل بی حوصله بستم -
عهدی که فلک هر چه به من داد برقصم
@adelehz
❤13
بسیار کوشیده ام که جهان را بسازم!
بسیار کوشیده ام تا همه چیز را تغییر دهم .
نه جهان ساخته شد نه همه چیز تغییر کرد
اما توانستم جهان کوچک خودم را بسازم و آنچه نمیخواستم را تا حدی تغییر دهم.
زمان به من آموخت خیلی تقلا کردن به معنای تغییر حتمی نیست .گاهی پذیرش هم بخشی از تغییر است.
#عادله_زمانی
@adelehz
بسیار کوشیده ام تا همه چیز را تغییر دهم .
نه جهان ساخته شد نه همه چیز تغییر کرد
اما توانستم جهان کوچک خودم را بسازم و آنچه نمیخواستم را تا حدی تغییر دهم.
زمان به من آموخت خیلی تقلا کردن به معنای تغییر حتمی نیست .گاهی پذیرش هم بخشی از تغییر است.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤17
کاش میشد آدمیزاد، بعد از چند سال زندگی خودش را آنطور که دوست دارد، از نو بچیند، دوباره مونتاژ کند...
هر قطعهی خودش را از جایی بردارد، بچسباند و یک چیز بسازد که احساس کند از خودِ قبلیاش خودشتر است...
میشد من، پوستیِ تیره داشته باشم، از آن پوستهای قهوهای خوشرنگ، پوستِ دورگههای پدر سفید، مادر سیاه...
چشمهایم را از یک دخترکِ عهد قجر میگرفتم؛ همانقدر سیاه، همانقدر درشت، همانقدر شرمو!
بینیِ کشیدهی کمی عقابیِ یک مرد استرالیایی و لبهای پهنِ زنی از قبیلهای آفریقایی...
دلم زیبایی نمیخواهد؛ لااقل زیباییِ استاندارد مجلههای مُد را نمیخواهد. میخواهد چیزی باشد ترکیبی از خاصترین تجزیهها...
قلبم را از یک زن مغولی میگرفتم که توی یک چادرِ بافته شده از موی بز، نشسته و گهوارهی نوزادش را تکان میدهد، موهایم بافهی موهای یک سرخپوست است و به اسمی ژاپنی صدایم میکنند.
انگشتهای تپلِ یک مردِ چاق چینی، دستهای یک هنرمندِ ایتالیاییِ دیوانه، پیشانیِ کوتاهِ یک پیرزن مبادی آدابِ انگلیسی، خوشبینیِ سادهدلانهی روستاییِ تازه به شهر آمده، شکوهِ غلوشدهی زنی در خواستگاریِ پسرش که تنها معلم ایل است، همدلیِ یک دامپزشک، با گاوی که دارد میزاید و تنهاییِ حسرتبرانگیزِ جهانگردی نشسته روی تپهای مشرف به یک شهرِ کوچک و فراموششده...
من میتوانستم هزار امکان دیگر باشم، غیر از اینی که هستم. من میتوانستم نقشهی فشردهی دنیایی باشم که فرصت گشتنش را نداشتهام و همینطوری، خوشخوشک، بچرخم دنبال قطعات دیگرم...
من میتوانستم جورچینی رنگارنگ باشم از هرچه دلم میپسندد...
سودابه فرضی پور
@adelehz
هر قطعهی خودش را از جایی بردارد، بچسباند و یک چیز بسازد که احساس کند از خودِ قبلیاش خودشتر است...
میشد من، پوستیِ تیره داشته باشم، از آن پوستهای قهوهای خوشرنگ، پوستِ دورگههای پدر سفید، مادر سیاه...
چشمهایم را از یک دخترکِ عهد قجر میگرفتم؛ همانقدر سیاه، همانقدر درشت، همانقدر شرمو!
بینیِ کشیدهی کمی عقابیِ یک مرد استرالیایی و لبهای پهنِ زنی از قبیلهای آفریقایی...
دلم زیبایی نمیخواهد؛ لااقل زیباییِ استاندارد مجلههای مُد را نمیخواهد. میخواهد چیزی باشد ترکیبی از خاصترین تجزیهها...
قلبم را از یک زن مغولی میگرفتم که توی یک چادرِ بافته شده از موی بز، نشسته و گهوارهی نوزادش را تکان میدهد، موهایم بافهی موهای یک سرخپوست است و به اسمی ژاپنی صدایم میکنند.
انگشتهای تپلِ یک مردِ چاق چینی، دستهای یک هنرمندِ ایتالیاییِ دیوانه، پیشانیِ کوتاهِ یک پیرزن مبادی آدابِ انگلیسی، خوشبینیِ سادهدلانهی روستاییِ تازه به شهر آمده، شکوهِ غلوشدهی زنی در خواستگاریِ پسرش که تنها معلم ایل است، همدلیِ یک دامپزشک، با گاوی که دارد میزاید و تنهاییِ حسرتبرانگیزِ جهانگردی نشسته روی تپهای مشرف به یک شهرِ کوچک و فراموششده...
من میتوانستم هزار امکان دیگر باشم، غیر از اینی که هستم. من میتوانستم نقشهی فشردهی دنیایی باشم که فرصت گشتنش را نداشتهام و همینطوری، خوشخوشک، بچرخم دنبال قطعات دیگرم...
من میتوانستم جورچینی رنگارنگ باشم از هرچه دلم میپسندد...
سودابه فرضی پور
@adelehz
❤6
"زنی کهگم کردم "
اصفهان شهری است که زندگیم را دگرگون کرد. اولین بار بود که درعمرم اصفهان می رفتم همراه بیماری بودم از طرف خیریه همسرم با من بود.ولی همانجا در اتفاقاتی عجیب و ارتباط با انسانهای پست به ملاقات یکی از انها میرودو.... وحالا من دیگر نمیخواهم با او باشم نمیدانم…
قم شهری که زندگی مرا تغییر داد ..
چند سال پیش که به خواست همسر و برادر شوهرم برای زندگی به قم رفتیم، غربت به من خیلی سخت گذشت. تنهایی باعث شد افسردگی بگیرم و مسئله ایی برام آشکار شد که فهمیدم همسرم چندان من را دوست نداره..
با دلخوری به شهرم برگشتم ولی دیگه هیچ وقت آدم سابق نشدم.
تجربه تحقیر شدن مانند تجربه عشق، فراموش نشدنیست.
نمیدانم روح چیست، اما دقیقا میدانم که روح از کدام قسمت بدن تا سرحد نابودی تحلیل میرود.
اگر به قم نمی رفتیم چه می شد ؟
@adelehz
چند سال پیش که به خواست همسر و برادر شوهرم برای زندگی به قم رفتیم، غربت به من خیلی سخت گذشت. تنهایی باعث شد افسردگی بگیرم و مسئله ایی برام آشکار شد که فهمیدم همسرم چندان من را دوست نداره..
با دلخوری به شهرم برگشتم ولی دیگه هیچ وقت آدم سابق نشدم.
تجربه تحقیر شدن مانند تجربه عشق، فراموش نشدنیست.
نمیدانم روح چیست، اما دقیقا میدانم که روح از کدام قسمت بدن تا سرحد نابودی تحلیل میرود.
اگر به قم نمی رفتیم چه می شد ؟
@adelehz
😢21❤7